𝖡𝗅𝗎𝖾 𝖲𝗂𝖽𝖾
Open in Telegram
⸰ 🌪️ 𝘏𝘰𝘱𝘦 𝘺𝘰𝘶 𝘤𝘢𝘯 𝘴𝘦𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘶𝘮𝘢𝘯 𝘪𝘯 𝘮𝘦 ⸼ ♱ : https://t.me/Blueesidee_bot 𝘊𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦 : https://t.me/aelmariach
Show moreIran214 290The category is not specified
234
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
234
اگر انسان بدون احساسات زندگی میکرد، چه میشد؟ اگر نه غم بود، نه شادی، نه ترس، نه اضطراب .. شاید بهنظر غیرممکن بیاد، اما برای
من این یک واقعیت بود ؛ یک فضایِ خاکستری رنگ ..
جایی که هیچچیز، هیچکس، حتی خودم، اهمیتی نداشت
فردا صبح عمل پیوند قلب دارم اما هیچ احساس اضطرابی در من وجود نداره که باعث نگرانیم بشه.. بعد از عمل، چشمهایم را باز میکنم، روی تخت بیمارستان دراز کشیدم، و به سقف خیره شدم؛ قلبی جدید وسط سینه ام میکوبد ولی، همه ی قصه این نیست ... زمان سپری شد و دکتری درحال چک کردن وضعیت سلامتی ام بود که چیزی احساس کردم، نه یه فکر، نه یه درد معمولی، یه تصویر مبهم و محو مثل یک خاطره که مال من نبود . ولی این چیه ؟! حس کردن انقدر درد داره ؟ چرا قلبم میسوزه ؟ برای کمتر کردن درد دستم را روی قفسه سینه ام فشار میدهم.. اما نه، نه تنها کمتر نشد بلکه با رد شدن تصاویر متعدد از جلوی چشمانم با هر ثانیه، انگار دری باز میشد به سمت خاطراتی که هیچوقت نداشتم . تصویرهایی تکهتکه، صداهایی دور، اشکهایی که نمیفهمیدم از کیست . دکتری که داخل اتاق بود متوجه حالم شد و به سمتم قدم برداشت . - دکتر، مگر کار این لعنتی پمپاژ کردن خون نیست، چرا انقدر میسوزه ؟ سوزش قلبم کمتر شد.. اما حالا، میتوانم به خاطر انچه که بر تو گذشته، برایت گریه کنم موسیو الوا .. دکتر ویکتور : قلب، چیزی بیشتر از تودهای گوشتیه که خون پمپاژ میکنه اون یه اتاق تاریکه، یه دفتر خاطرات بدون کلمه، جایی که صداها ساکت میشن و احساسات فریاد میزنن . گاهی سنگینه .. انگار خاطرهی کسی که دیگه نیست، روش نشسته. گاهی خالیه .. جوری که حتی ضربانهایش هم بیهدف میزنند، فقط برای این که وانمود کند هنوز زندهای . و بعضی وقت ها، اونقدر میسوزه که نمیفهمی درد از کجاست.. از عشق؟ از دلتنگی؟ یا فقط از تپشهایی که دیگه دلیل ندارن؟ الوا دوماس مردی سی و پنج ساله که در محله سن-ژرمن-د-پره نویسنده بود؛ او یک معشوق داشت که در یک روز بارانی بر اثر خودکشی از دستش داد. از اون روز به بعد الوا دیگر مثل قبل نشد.. یک بار وقتی از کافه ی قدیمی اقای ژولین رفت دیگر هیچ وقت به اون محل برنگشت.. ولی با خبر مرگش به دلیل مرگ مغزی دوباره پیش ما برگشت.. پیش تو.. اما نه با پاهایش، بلکه با قلبش که درون سینه ات میکوبد.. این سوزش قلبت به دلیل خاطرات الوا هستن.. بهش میگن سندروم تاکوتسوبو این سندروم به دلیل یک استرس یا ضربه عاطفی شدید ایجاد میشود، عضلهی قلب بهطور موقت ضعیف میشود و شکل قلب تغییر میکند.. “ حافظه سلولی “ سلولهای بدن از جمله سلولهای قلب ممکنه یادگار برخی از ویژگیهای فرد اهداکننده رو داشته باشن، و یا حتی روی احساسات فرد گیرنده تاثیر بذارند. بله پسر جوان، قلب انسان ها واقعا میشکنه.. به همین دلیله که بهش میگن سندروم قلب شکسته.. حالا تو بهم بگو، تو کسی بودی که امیدی به نجاتت نبود ولی بهت احساسات بخشیده شد، یعنی خدا اینکارو برای اینکه مجازاتت کنه انجام داده یا برای اینکه نجاتت بده ؟!
234
روے زمین تکیـه بـه درخت کهنسـالـے زدم و چشمانـم را بستـم .
نسیـم ملایـم، پوست صورتـم را نوازش میـکند
و موهـایم را بـه هم میـریـزد صداے پرندگـان دست بـه دست صداے برخـورد برگ هاے درختـان داده تا روحـم را تازه کننـد .
یـک نفس عمیـق، و عطر گـل ها را وارد ریـه ام مـےکنم .
صداے قدمهای کسـے به گـوش میرسـد که به آرامـے نزدیکتـر مـےشود ..
234
+4
با لبـخندے بر روےِ لبانم خیـره
به چشمانـش میمـانم و در دل ، هـزار بار برایـش میـےمیـرم .
