❣قافلەی غربا
Open in Telegram
دلنوشتههایم، ندای دلیست بیریا، از زبانی تهی از ادعا. ادای دینیست به آن مشعل حقیقت، که کاکهاحمد در جانم برافروخت، و زیستن را با راستی آموخت، چون چراغی در ظلمتِ راه 📩 برای گفتوگو، نقد یا ارسال مطالب: @seddighebrahimy
Show more976
Subscribers
No data24 hours
+87 days
+15230 days
Posts Archive
977
❣رنج مقدس و رسالت بیداری: خوانشی بر منظومهی فکری کاکه احمد مفتیزاده
کاکه احمد مفتیزاده، پیش از آنکه در قامت یک متفکر یا اندیشمند ظاهر شود، مفسر عملی قرآن است که آیات الهی را با مهارتی بینظیر در تار و پود زیست اجتماعی و فردی انسان میتند. در مکتب فکری کاکه احمد، شعر نه یک تفنن ادبی برای آرایش کلمات، بلکه ظرفی است بزرگ برای تجلی ژرفترین مفاهیم قرآنی؛ رسانهای بیدارگر که مسئولیتپذیری، تزکیهی نفس و عبور از حصار «خود» را فریاد میزند. او در هندسهی اندیشهی خویش، سلوک عرفانی را از خلوتگاههای تاریک و بیثمر به میدان پرالتهاب اجتماع میکشاند و به روشنی اثبات میکند که راه رسیدن به «حق»، ناگزیر از کوچه باغ خدمت به «خلق» میگذرد.
برای انسانی که رسالت اصلاح و بیداری را بر دوش میکشد، رنج نه مانعی بازدارنده، بلکه بهای صادقانهی این رسالت است. کاکه احمد، با نگاهی که مسئولیت فرد را با سرنوشت جامعه پیوند میزند، میپرسد:
قیامهتی خۆت و دوو دنیای میلـلهت
چلۆن جۆر ئهبێت بێڕهنج و مهینهت؟
چگونه میتوان برای قیامت خویش و سرنوشت دو جهان ملت دغدغهمند بود و در عین حال، از رنج و محنت راه گریزان ماند؟ این پرسش، در حقیقت، دعوتی است به پذیرفتن بهای بیداری؛ زیرا آرمان بزرگ، جز با صبر، فداکاری و تحمل رنج به منزل نمیرسد.
کاکه احمد به ما میآموزد که پیش از ایستادن در میدان عظیم تعهد اجتماعی، باید فاتح غوغای درون بود.
آنجا که پای دلسوزی و وسعتِ قلب به میان میآید، شعر او به اوج لطافت و در عین حال، نهایت مسئولیتپذیری صعود میکند:
تۆ بۆ عاڵەمێ دڵت نەناڵێ
به قەو دایکێ بۆ تاقە مناڵێ!
در این ساحت، دلسوزی برای بشریت به مهر بیدریغ و خالصانهی مادر تشبیه میشود. قلبی که برای رنج دیگران به ناله درنیاید، هنوز به بلوغ ایمانی دست نیافته است. این نگاه، عبور شکوهمندانه از خودخواهی و رسیدن به همدردی جهانی است؛ عشقی که در آن، انسان موحد خود را در برابر سرنوشت بشریت مسئول میبیند.
در مسیر این سلوک اجتماعی، همواره آفت ویرانگری به نام «تظاهر» در کمین است. کلام کاکه احمد در اینجا شمشیری است بران بر پیکر آنان که دین و خدمت عمومی را نردبانی برای کسب قدرت و منزلت دنیوی (نام و نان) میسازند.
اما کاکه احمد، از مدار نصیحت فردی فراتر میرود و چشمان مخاطب را به خیانت خواص دینفروش میگشاید؛ آنان که نام دین را سپری برای دنیاپرستی ساختهاند و بەناو پێشەوای مەردم و ئایین، خەیانەتکارن بە مەردم و دین.
در این نگاه، رنج اصلاحگر نه فقط تحمل طعنهی جاهلان، که ایستادگی تنهای یک قلب بیدار در برابر نظام دورویی سازمانیافته است. اینجا، ثبات قدم در تنهایی، تنها سلاح مؤمن راستین در برابر فریب بزرگ «ملاهای یارمباز» میشود؛ و رنج این افشاگری، خود، درخشانترین فریضهی ایمانی است، چرا که در مکتب قرآن، برائت از متظاهران، همپای محبت به صادقان، دیانت ناب را میبافد.
از نگاه کاکه احمد، آزمون واقعی ایمان در ثبات قدم و حفظ یکپارچگی اخلاقی در تاریکی خلوتها رقم میخورد؛ درست در همان لحظاتی که هیچ چشمی برای تحسین و هیچ زبانی برای تمجید حضور ندارد. اخلاص حقیقی، تهی شدن از زنگار منیت و اتصال ناب به سرچشمهی حقیقت است.
آنچه تحمل این تنهایی، طعنهها و حتی صد سال رنج مدام را برای سالک این مسیر به شیرینی یک لحظه بدل میسازد، چشمانداز رسیدن به همان اقلیم نوری است که وعدهی قطعی خداوند به استقامتکنندگان است؛ همان «دیاری ئازیز و مهنزڵگای یاران» که در افق این رنجهای مقدس میدرخشد.
این کلمات، در خوانش گرم و صمیمی کاکه سعدی قریشی، وجهی شنیداری و زنده پیدا میکنند. او شعر را تنها نمیخواند؛ رنج و صدق نهفته در آن را به گوش و دل مخاطب منتقل میکند. گرمای صدا و مکثهای سنجیده، به واژهها مجال میدهد تا از سطح معنا عبور کنند و به تجربهای درونی نزدیک شوند؛ گویی آنچه در شعر از رنج، دلسوزی و وفاداری به حقیقت گفته شده، برای لحظاتی در جان شنونده دوباره زیسته میشود. این صدا تنها خوانش یک متن نیست، بلکه پلی است نامرئی که شنونده را از مرزهای شنوایی عبور داده و مفاهیم سنگین عرفانی را به تجربهای زیسته، ملموس و تکاندهنده بدل میسازد.
راهی که در پی کشف حقیقت است، هرگز از رنج و ابتلا تهی نیست؛ اما آن رنجی که در مسیر حق و با تکیه بر جهانبینی قرآنی تحمل شود، خود درخشانترین چراغ راه است.
#کاکهاحمد_مفتیزاده
#کاکهسعدی_قریشی
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
❣ترس و طمع؛ دو آفت قلب در مکتب کاکه احمد مفتیزاده
از نگاه کاکه احمد، ترس و طمع دو آفت خاموش و ویرانگر قلباند؛ دو زنجیر که اگر در جان ریشه بدوانند، آدمی را از خدا دور، از خویشتن تهی و از رسالتش غافل میکنند. ترس، او را به بند آنچه از آن بیم دارد میکشد؛ طمع، به بند آنچه میخواهد. یکی قامتش را خم میکند، دیگری دلش را. ترس، آدمی را پیش از مرگ میمیراند؛ زبانش را میبندد، عزتش را میفرساید و اسیر نگاه خلقش میکند. انسان ترسان، پیوسته میلرزد که مبادا چیزی از دست بدهد؛ مبادا جایگاهش فرو ریزد، مبادا امنیتش به خطر افتد.
اما مؤمن، اگر از خطر آگاه است، بندهی خطر نیست؛ بندهی خداست. دلش اگر میلرزد، از عظمت خداست، نه از هیبت بندگان. از همین رو، آن سخن مشهور گاندی تأملبرانگیز است: «اگر مجبور باشم میان ترس و خشونت یکی را برگزینم، خشونت را برمیگزینم.»
این سخن ستایش خشونت نیست؛ هشدار به ویرانگری ترس است. خشونت شاید تن را بیازارد، اما ترس مزمن، روح را میفرساید، عزت را خاموش میکند و انسان را از درون تهی میسازد.
در سوی دیگر، طمع ایستاده است؛ آفتی که چشم را به خاک و دل را به زر میدوزد. انسان میاندوزد تا بیشتر داشته باشد، بیشتر میخواهد تا مبادا کم بیاورد، و سرانجام تمام عمرش را در پاسبانی از چیزی میگذراند که روزی ناگزیر باید رهایش کند. ترس میگوید: «مبادا از دست بدهی»؛ طمع میگوید: «باید بیشتر به دست آوری». و آدمی، میان این دو صدا، گاه تمام عمرش را میبازد.
آدمی ممکن است ثروت بسیار داشته باشد، اما چنان به آن دل ببندد که از بیم فردا نتواند امروز در راه خدا، خیر و آبادانی جامعه گامی بردارد. آنگاه مال در دست او نیست؛ او در دست مال است. چه تلخ است انسانی که برای ساختن دیوارهای امنیت خویش، تمام عمر سنگ بر سنگ مینهد، اما پشت همان دیوارها چنان محبوس میشود که ندای رسالت را نمیشنود و راه خدا را تنها میگذارد.
مؤمن، امین مال است، نه اسیر مال. مال را در دست میگیرد، اما در دل نمینشاند؛ میاندوزد، اما نمیپرستد؛ و میبخشد، زیرا میداند آنچه برای خدا میرود، از آنچه برای نفس میماند ماندگارتر است. مال در دست، نعمت است؛ مال در دل، زنجیر.
آزادی حقیقی آن روز در جان آدمی طلوع میکند که دل از بیم خلق و طمع به خلق تهی شود؛ نه تهدیدی او را از راه حق بازگرداند و نه وعدهای چشم او را از حقیقت برباید. آنگاه انسان از بندگان میگسلد و به خدا میپیوندد؛ نه از کسی میترسد که جز به اذن او زیانی نمیرساند و نه به کسی طمع میبندد که جز به ارادهی او سودی نمیرساند. دل که به خدا سپرده شد، دیگر در برابر خلق خم نمیشود؛ قامتش در برابر حق راست میماند، دستش برای خیر گشوده و جانش از غیر او سبک و رهاست.
ترس، مرگ پیش از مرگ است؛ طمع، زندگی بیپایان برای چیزی که رفتنی است؛ و ایمان، آزادی دل از هر دو.
شاید یکی از ژرفترین پیامهای مکتب کاکه احمد همین باشد: توحید، تنها یک باور در ذهن نیست؛ آزادی دل از هر معبودی جز خداست. توحید انسان را از ترس میرهاند، از طمع میشوید و به جای دلبستگی به خلق، دل را به خالق میسپارد. آنجا که دل جز به خدا تکیه نکند، انسان آزاد میشود؛ نه آزادی از مسئولیت، بلکه آزادی برای حقیقت؛ نه گریز از جهان، بلکه رهایی از بند جهان.
📚 این نوشته، الهامگرفته از سخنرانی اخیر کاکه سعدی قریشی دربارهی «ترس و طمع» است؛ سخنانی که با ایمانی زنده و یقینی استوار، پرده از این دو آفت پنهان قلب برمیداشت و مرا بر آن داشت تا این مضمون را در پرتو آموزههای مکتب کاکه احمد، بازاندیشی و بازنویسی کنم.
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
❣هوشنگ ابتهاج و پیشگویی مردی از اهل معنا
این ویدئو مربوط به سال ۱۳۹۴ است؛ هفت سال پیش از آنکه ابتهاج به ۹۴سالگی برسد. سایه در آن، خاطرهای از کودکیاش نقل میکند: مردی از اهل معنا دربارهی آیندهاش گفته بود که: زندگیاش با «سخن» گره میخورد،
خانوادهای پرجمعیت خواهد داشت
و ۹۴ سال زندگی میکند.
دو نشانهی نخست به حقیقت پیوست. سایه در ۴۹سالگی به یاد سومین افتاد و با نگرانی گفت: نکند ۹۴ در اصل ۴۹ بوده باشد! سالها بعد، ماجرا را برای شفیعی کدکنی نقل کرد. شفیعی گفت: پس سومی هم باید درست باشد؛ همان ۹۴. و سایه، با طنزی شیرین، پاسخ داد: البته اگر نوع رانندگی شما پیشگویی را باطل نکند!
این روایت را شاید نتوان با منطق حسابگر توضیح داد؛ اما در سخنان بزرگان دین و عرفان، گاه اشاراتی هست که عقل را به حیرت میبرد. گویی پردهای از برابر چشم کنار میرود و رازی از جهان معنا، برای لحظهای، خود را آشکار میکند.
حافظ میفرماید:
«کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید»
تصادفی شگفتانگیز، پیشگویی، یا رازی که هنوز زبان فهمش را نیافتهایم؟
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
Repost from ❣قافلەی غربا
📚 کاکه احمد مفتیزاده | بازخوانی فقه، تاریخ و اندیشه
برای دسترسی آسانتر مخاطبان کانال به مجموعهای از نوشتههای تحلیلی، قرآنی و انتقادی در باب فقه، تاریخ اسلام و فلسفهی تشریع از منظر کاکهاحمد مفتیزاده، این سرفصلها بهصورت لینک تهیه شدهاند.
مطالب پیشرو تلاشی است برای بازگشت به قرآن، تقدم کرامت انسان بر خشونت فقهی، و خوانشی رحمانی و مسئولانه از دین؛ خوانشی که ایمان را با عقل، اخلاق و آزادی وجدان پیوند میزند.
🌻 سرفصلها (دسترسی مستقیم):
🌍 بازخوانی حکم رجم در پرتو قرآن بر اساس دیدگاه کاکهاحمد مفتیزاده
🌍 بازخوانی حکم تارکالصلاة
🌍 بنیقریظه در ترازوی نقد | قرآن، سیره نبوی و روایت تاریخ
🌍 تقدم حقوق بر حدود | فلسفهٔ تشریع در اندیشهٔ کاکه احمد مفتیزاده
🌍 پایداری اندیشه در سایهی تدبیر | مکتب قرآن پس از رحلت رهبر
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
❣سخن؛ امانتی که از دل برمیخیزد و در دل مینشیند
آدمی بیش از آنکه با گامهایش شناخته شود، با واژههایش شناخته میشود. گام، راه را میپیماید؛ اما واژه، راهی به جان انسانها میگشاید. هر سخن، پیش از آنکه آوایی بر لب باشد، اندیشهای در ذهن و حالی در دل است؛ و چون از زبان برآمد، دیگر بازگشتی ندارد؛ همانند تیری که از کمان رها شده و بارانی که بر خاک فرو ریخته است. از همین رو، حکیمان، زبان را آیینهی دل و سخن را میزان خرد دانستهاند؛ زیرا آنچه بیتأمل بر زبان میآید، پیش از آنکه دیگری را بیازارد، گوینده را از سرمایهی وقار، خرد و فضیلت تهی میکند.
هر کلمه بذری است که در خاک جانها افشانده میشود؛ اگر از خیر، محبت و حکمت برخاسته باشد، گلستانی از امید، آرامش و همدلی میرویاند، و اگر از غفلت، خشم یا خودخواهی زاده شده باشد، خارستانی میآفریند که چهبسا سالها پس از فراموش شدن گوینده، همچنان در جان شنونده خلیده باشد. از همین رو، گاه سرنوشت یک دل، با یک جمله دگرگون میشود؛ همانگونه که گاه رابطهای دیرپا، تنها با یک کلمه فرو میریزد.
کاکه سعدی قریشی، یار دیرین و شاگرد وفادار کاکه احمد مفتیزاده، این حقیقت را در جملهای کوتاه، اما ژرف و سرنوشتساز چنین بیان میکند:
«تصمیم بگیریم پیش از گفتن هر سخن، حتی هر کلمهای که بر زبان میآوریم، بیندیشیم که آیا در آن خیری نهفته است یا نه؟»
در این سخن، واژهای هست که بار همهی پیام را بر دوش میکشد: «تصمیم». او نمیگوید آرزو کنیم، امیدوار باشیم یا بکوشیم؛ میگوید تصمیم بگیریم. تصمیم، فرزند اراده است، نه احساس؛ عهدی است که انسان با وجدان خویش میبندد و در هر گفتوگو، آن را از نو وفادارانه تجدید میکند. از همینجاست که اخلاق، از مرز اندرز فراتر میرود و به شیوهای برای زیستن بدل میشود؛ و سخن گفتن، از عادتی روزمره، به مسئولیتی انسانی و حتی عبادتی آگاهانه.
این سخن، دعوت به خاموشی نیست؛ دعوت به مسئولیت است. زبان، نیرومندترین ابزار آفرینش و ویرانی در زندگی انسان است. میتواند پلی میان دلها بسازد یا دیواری میان جانها برپا کند؛ میتواند امیدی را زنده کند یا ایمانی را بشکند؛ زخمی را درمان کند یا زخمی بیافریند که سالها مرهم نپذیرد.
مولانای جان نیز، که ژرفای وجود آدمی و راز نهفته در واژهها را نیک میشناخت، زبان را هم مایهی آتش میدید و هم خزانهی معنا؛ نیرویی که اگر مهار خرد و محبت نداشته باشد، خرمن دلها را میسوزاند، و اگر از سرچشمهی خیر برآید، گنجی بیکران میبخشد:
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان هم گنج بیپایان توی
ای زبان هم رنج بیدرمان توی
ارزش سخن، تنها در راست بودن آن نیست؛ در خیر رساندن آن نیز هست. از همین رو، اندیشیدن پیش از سخن گفتن، نشانهی کندی ذهن نیست؛ نشانهی پختگی جان است. انسان خردمند، سخن را پیش از آنکه بر زبان جاری سازد، از سه صافی میگذراند: صافی عقل تا حقیقتش را بسنجد؛ صافی وجدان تا ضرورتش را دریابد؛ و صافی محبت تا شیوهی بیانش را بیاراید.
او میداند که حقیقت نیز، اگر از خیر، حکمت و رحمت تهی شود، چهبسا به ابزاری برای رنج، تحقیر و تفرقه بدل گردد؛ زیرا راست بودن سخن، یک فضیلت است و بهجا گفتن آن، فضیلتی برتر.
پس شایسته است هر واژه، پیش از آنکه بر زبان نشیند، در محکمهی دل حاضر شود؛ محکمهای که قاضی آن وجدان، قانونش محبت و میزانش خیر است. اگر سخن با مُهر خیر از آن محکمه بیرون آمد، شایستهی شنیده شدن است؛ و اگر نه، خاموشی از هزار گفتار برتر خواهد بود.
هنر انسان نه در بسیار گفتن است و نه در بسیار خاموش ماندن؛ بلکه در آن است که بداند چه بگوید، چگونه بگوید، و چه هنگام بگوید. زیرا سخنی که از دل آراسته به خیر برخیزد، بیآنکه راه را گم کند، بر دل خواهد نشست؛ و این، امانتی است که خداوند در زبان انسان نهاده است.
#کاکهسعدی_قریشی
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
Repost from ❣قافلەی غربا
❣در قافلهی غربا؛ رسالت کاکه احمد و وظیفهی ما
در زمانی که ایمان در تبعید است؛ در دورانی که حق بیپناه است و باطل، بر کرسی اقتدار تکیه زده؛ در سرزمینی که جهل، نام غیرت گرفته و ظلم، لباس قانون بر تن کرده، در چنین عصری، مردی برخاست. با قامتی برافراشته، و نگاهی دوخته بر آسمان، از خویشتن برید، تا مردم را به خویشتنِ خویش بازگرداند.
نامش کاکه احمد مفتیزاده بود؛ اما حقیقتش، امتداد غربا بود؛ آنان که رسول خداﷺ بشارتشان را داده بود: «فَطوبی لِلغُرَباء!»
او نه فقیهی رسمی بود، نه واعظی بر منبر سیاست. او مجتهدی روشنضمیر بود؛ که درد داشت، و درد را شناخت، و از دل درد، فریاد ساخت. او آمده بود تا به ما یادآوری کند: «شرایط ما، شرایط آغاز دعوت است؛ باید تزکیه کنیم، دعوت کنیم، هدایت کنیم. اما سیاست؟ فعلاً نه!»
نه از ترس، که از درک عمیق مرحله؛ از وفاداری به سنت. او آمد تا یادمان نرود: پیش از انقلاب بیرونی، باید انقلاب درونی کرد. که بیپرورش انسان، هیچ جامعهای راه به مقصود نمیبرد.
و ما را صدا زد، با صدایی سرشار از ایمان، شعور، و آتش: «اگر خودمان را نساختیم، اگر پاک و آگاه نشدیم، چه رسالتی؟ چه مسئولیتی؟ ما فقط امت اسلام نیستیم؛ ما باید نمونهی اسلام باشیم!»
و آنگاه که مردمان بیپناه، میان درد دین و درد نان، حیران بودند، او نان را بر زمین ننهاد، اما دین را از سفرهها نیز برنچید. و برخلاف همهی بازیگران سیاست، او شعار نداد؛ او جهت داد. جهتی روشن، قاطع، خدشهناپذیر:
رفع ستم ملی.
رفع ستم مذهبی.
رفع ستم طبقاتی.
سه پیکان آتشین، بر قلب سه اژدهای هزار سر؛ سه ستون روشن، بر معبد تاریک قرن ما.
او مسجد را زنده کرد، کلمه را زلال کرد، و انسان را به جایگاه شایستهاش بازگرداند. او قرآن ناطق بود؛ قرآن را میزیست، پیش از آنکه بر زبان آرد. خویشتن را آینهی آن ساخت که میگفت، و بدان باور داشت. و قرآن را نه صحیفهای خاموش، بلکه سیستمی زنده میدید؛ روان در شریان امت، و جوشان در رگهای تاریخ. او خود، دلیل ایمان بود؛ دلیلی که بر پای میخاست، سخن میگفت، و به هر که مینگریست، حُجّتی از نور بر دلش میافتاد.
و امروز، که نامش بر زبانهاست، اما راهش در فراموشی غوطهور است، بر ماست که بر خویشتن نهیب زنیم: آیا ما پیروان اوییم؟ یا تنها مصرفکنندگان نامش؟
پیروی از کاکه احمد، یعنی: در دل تاریکی، برافروختن چراغ آگاهی؛ در میان غوغای قدرت، سکوتِ تزکیه؛ در هیاهوی حزب و جناح، دعوتِ بیچشمداشت؛ بیپشتگرمی، بیسود، بیخویشاوندی با قدرت. پیروی از او، یعنی فهم این سخن که: «اسلام، پیش از هر چیز، دعوت است؛ تزکیه است؛ ساختن است، نه تصرف قدرت!»
آری، او یک عالم نبود؛ او امتی بود در کالبد یک انسان: امت پیامبرﷺ، امت قرآن، امت صدق، امت اخلاص. و ما، اگر بهراستی از اوییم، باید کاری کنیم که روزی، او در خلوت آن جهان، سرش را بالا بگیرد و با شوق بگوید: «اینها فرزندان مناند؛ نه فقط در نام، که در ایمان، در دعوت، در روش.»
پس برخیزیم! از خاک غفلت، از خواب فراموشی، تا این راه نیمهرفته را، به سرانجامی از نور و نجات برسانیم.
به نام خدا، به نام قرآن، و به یاد آن مرد؛ کاکه احمد، آن صحابهی عزیز، آن سفیر غریب پیامبرﷺ در غبار این قرن. او اگرچه در میان ما زیست، اما دلش در کوچههای مدینه میتپید. نگاهش از افق بدر سر برمیآورد، و گامهایش همواره در پی هجرت بود.
آری! اگر امروز ما به نام قرآن گرد آمدهایم، این از برکت نفسهای اوست، که بر جانهامان وزید، و خاکستر غفلت را فرو ریخت.
سلام بر او، که در زمانهی فراموشی، یادگار بعثت شد، و در میانهی ما، فانوسی بود در دستهای شب؛ روشناییبخش راهی که بیاو، گم میکردیم.
و ما، عاشقان و پیروان او، رسالتی جز این نداریم: که چراغش را زنده نگاه داریم، پیامش را در جان خویش زندگی کنیم، و این مشعل امانت را، پاک و فروزان، به فرداها بسپاریم.
#کاکهاحمد_مفتیزاده
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
❣️تحول مؤمنانه
در تاریخ انسان، لحظههایی هست که از هزاران سال زیستن، سرنوشتسازترند؛ لحظههایی خاموش، اما آسمانی، که در آنها نه جهان بیرون، بلکه جهان درون دگرگون میشود. لحظههایی که انسان، ناگهان از خواب عادت برمیخیزد، از خویشتن دیروز فاصله میگیرد و قدم در راهی مینهد که پایانش، نه کامیابی دنیا، که آرامش جان و قرب الهی است.
این لحظهها همیشه در میانهی غوغای تاریخ و بر فراز سکوی شهرت رخ نمیدهند؛ چه بسیار که در خلوت اشکی، در تلنگر جملهای، در تماشای رنج انسانی، در زمزمهی آیهای، یا در سکوت اندیشهای کوتاه زاده میشوند. همان دم که پردهای از برابر دیدهی دل کنار میرود، افقی نو پدیدار میشود؛ افقی که در آن، حقیقت بر عادت، مسئولیت بر غفلت، و محبت بر خودخواهی غلبه مییابد. از همان نقطه، هجرت بزرگ انسان آغاز میشود؛ هجرتی نه از شهری به شهری دیگر، بلکه از ظلمت نفس به روشنای ایمان، از اسارت خواهشها به آزادی وجدان، و از پراکندگی دل به آرامش حضور خداوند.
تاریخ معنوی بشر، سرشار از این هجرتهای خاموش و این تولدهای دوباره است. مردان و زنانی که روزگاری تفاوتی آشکار با دیگران نداشتند؛ برخی در غفلت، برخی در طلب جاه و لذت، و برخی سرگردان میان شک و یقین. اما ناگاه حادثهای، سخنی، اندوهی یا عنایتی الهی، آنان را در برابر آینهی حقیقت نشاند؛ آینهای که در آن، سیمای راستین خویش را دیدند و دریافتند که زندگی را میتوان از نو آغاز کرد.
از دل همان رویارویی، تحولی زاده شد که نه تنها سرنوشت آنان را دگرگون ساخت، بلکه چراغی فرا راه نسلهای پس از ایشان افروخت؛ زیرا هر تحول راستین، اگر از ژرفای ایمان برخیزد، تنها یک زندگی را نمیسازد، بلکه جانهای دیگری را نیز بیدار میکند.
در این فصل، روایت چنین بیداریهایی گرد آمده است؛ سرگذشت انسانهایی چون حضرت رابعهی عدویه، شیخ شکرالله سنندجی، آلبرت شوایتزر، بشر حافی و سنایی غزنوی؛ شخصیتهایی که هر یک به شیوهای از خواب عادت برخاستند و راهی تازه در پیش گرفتند.
آنچه این چهرهها را به یکدیگر پیوند میدهد، نه سرزمین مشترک است، نه زبان مشترک و نه حتی آیین و روزگار مشترک؛ پیوند آنان در تجربهای عمیقتر نهفته است: تجربهی تحول مؤمنانه؛ لحظهای که دل بیدار میشود، وجدان به سخن درمیآید، و انسان تصمیم میگیرد زندگی خویش را بر بنیاد حقیقت، رحمت و مسئولیت از نو بنا کند.
اما این نوشتهها تنها برای آگاهی از سرگذشت بزرگان فراهم نیامدهاند. اگر خواننده به دانستن نامها و رخدادها بسنده کند، بهرهای اندک خواهد برد. گوهر این روایتها در همان لحظهی بیداری نهفته است؛ آن دم که انسان با خویشتن حقیقی خویش روبهرو میشود و جرئت آغازی دیگر را مییابد. از همین رو، به خوانندهی فرهیخته پیشنهاد میشود این مجموعه را شتابزده نخواند.
نیکوتر آن است که هر روز تنها سرگذشت یک شخصیت را بخواند، سپس در سکوت تأمل، آن تحول را در جان خویش بازآفریند؛ بیندیشد که چه حادثهای پرده از دیدهی آن انسان کنار زد، چه کشاکشی در درون او برپا شد، و چگونه ارادهای برخاسته از ایمان، مسیر زندگیاش را برای همیشه دگرگون ساخت. چنین خواندنی، مطالعه را از دانستن فراتر میبرد و آن را به سلوکی درونی بدل میسازد؛ زیرا داستان بیداری دیگران، در حقیقت، دعوتی است به بیداری خویش.
و چه بسا در میان این روایتها، ناگاه لحظهای فرا رسد که خواننده، سیمای روح خویش را در آینهی زندگی آنان بازشناسد؛ همان لحظهی مبارکی که خداوند دری تازه از هدایت میگشاید و انسان، زندگی را نه از نو، که این بار، آگاهانه، مؤمنانه و عاشقانه آغاز میکند.
✍🏻 صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
❣حضرت رابعه عدویه؛ طنین زنی که فردوس را به آتش کشید و جحیم را شرمسار ساخت
https://t.me/Seddighebrahimi/384
❣تحول روحی شیخ شکرالله؛ روایت گشودگی جان
https://t.me/Seddighebrahimi/330
❣آلبرت شوایتزر؛ فیلسوفی در قامت انسان
https://t.me/Seddighebrahimi/316
❣بشر حافی؛ از مستی خاک تا بیداری افلاک
https://t.me/Seddighebrahimi/302
❣سنایی غزنوی؛ از دیوان مدح تا سرای عرفان
https://t.me/Seddighebrahimi/296
977
❣ایمان، اگر بیاید، از در عشق میآید؛ و اگر بماند، به برکت آزادی میماند.
✍️ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
❣ استاد یحیی محی؛ آموزگار دلها
به یاد معلمی که هنوز پس از چهل سال، گرمای حضورش در جان شاگرد کوچکش باقی است
گاه خداوند، برخی انسانها را نه برای آنکه تنها دانشی بیاموزند، بلکه برای آنکه چراغی در جان آدمیان بیفروزند، به کسوت معلمی برمیگزیند. آنان پیش از آنکه بر زبان، معلم باشند، در سیرت، آموزگارند؛ پیش از آنکه درس بگویند، با منش خویش تعلیم میدهند؛ و پیش از آنکه از فضیلت سخن برانند، خود، تفسیر زندهی فضیلتاند.
استاد عزیزم، یحیی محی، از همان تبار بود؛ مردی که نامش تنها «یحیی» و «محی» نبود، بلکه جانبخش دلها و زندهکنندهی امیدها بود. او نه با هیبت صدا، که با وقار سکوت؛ نه با تندی گفتار، که با گرمای محبت؛ و نه با بیم، که با مهر، شاگردانش را به سرزمین دانایی رهنمون میشد. در نگاهش آرامشی موج میزد که پیش از آغاز هر درس، دلها را آرام میکرد و در لبخندش محبتی نهفته بود که بیآنکه سخنی بگوید، درس انسان بودن را میآموخت.
هرگز به یاد ندارم که چهرهاش از خشم درهم رود یا زبانش به سرزنش و تحقیر آلوده شود. نصیحتهایش از قلبی سلیم برمیخاست و از همین رو، بیهیچ تکلفی بر دل مینشست. او خوب میدانست که راه دل، از مهر میگذرد، نه از خشونت؛ و تربیت، فرزند محبت است، نه حاصل ترس.
در کلاس او، امتحان هرگز میدان رقابت برای نمره نبود؛ فرصتی بود برای بهتر آموختن. اصالت را نه به کارنامه، که به اخلاق میبخشید و باور داشت اگر انسان ساخته شود، دانش نیز جای خویش را خواهد یافت. درس او، پیش از آنکه درس کتاب باشد، درس زندگی بود؛ دعوتی آرام به تعقل، مدارا، خویشتنداری و رهایی از اسارت احساسزدگی و جزماندیشی.
کلاسش بیش از آنکه چهاردیواری آموزش باشد، پناهگاه دلهای نوجوانی بود که در سایهی نگاه پدرانهاش، امنیت و کرامت را تجربه میکردند. شگفت آنکه سرکشترین و ناآرامترین شاگردان نیز در برابر عظمت اخلاقش سر احترام فرود میآوردند؛ و سکوت کلاسش، نه از بیم معلم، که از حرمت او برمیخاست.
اکنون که بیش از چهل سال از آن روزگار گذشته است، هرچه بیشتر درمییابم که بزرگترین درس او نه در سطرهای کتاب، که در سپیدی قلبش نوشته شده بود. او هرگز چیزی را که خود بدان عمل نمیکرد، بر زبان نمیآورد. کردارش، گواه گفتارش بود و زندگیاش، شرح روشن باورهایش. چنین انسانهایی بیآنکه داعیهای داشته باشند، قبلهنمای جان میشوند و قافلهسالار آگاهی.
من، شاگرد کوچک او، امروز با گذشت چهار دهه، هنوز هرگاه نامش را بر زبان میآورم، گرمای نگاه مهربانش را در جانم احساس میکنم. روزگار، بسیاری از خاطرهها را از حافظه میزداید؛ اما خاطرهی مردانی که با قلبهای پاک زندگی کردهاند، نه کهنه میشود و نه به فراموشی سپرده میشود. آنان در حافظه نمیمانند؛ در دل خانه میکنند.
بارالها، این روح بلند و این قلب پاک را، که عمر خویش را بیهیچ چشمداشتی در روشن کردن چراغ جان فرزندان این مرز و بوم سپری کرد، در جوار رحمت بیکرانت مأوا ده. او را با پیامبران، صدیقان، صالحان و بندگان پاکت محشور فرما. هر لبخندی که بر لب کودکی نشاند، نور منزلگاه ابدیاش قرار ده؛ و هر امیدی که در دل نوجوانی کاشت، ذخیرهی لقای خویش ساز.
سلام و رحمت خدا بر روان پاک استاد یحیی محی؛ معلمی که پیش از آنکه آموزگار دانش باشد، آموزگار دلها بود، و خوشا آنان که پس از رفتنشان نیز، هنوز عطر اخلاقشان در جان شاگردانشان جاری است و یادشان، پس از چهل سال، همچنان دلها را گرم و راهها را روشن میکند.
✍ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
977
❣بود و نمود: در ستایش آبادانی جان
گاه چنان سرگرم پیرایش جامه میشویم که جان را در غبار فراموشی فرو میگذاریم؛ و چندان به صیقل رخسار میکوشیم که دل را به بیرحمی روزگار میسپاریم. این تضاد غمبار، پرده از شکاف عمیق میان «بود» و «نمود» برمیدارد؛ هشداری است که مبادا در بازار فریبای جلوهها، عمر به آرایش سایه بگذرد و اصل وجود، از آبادانی بازماند.
حقیقت آدمی نه در رنگ رخسار، که در روشنای کردار نهفته است؛ و شکوه زیستن نه در جلوهی برون، که در جلای ضمیر معنا مییابد. آنکه تنها بر ایوان ظاهر نقش مینگارد، از تماشای خلوتسرای معنا محروم میماند. ارزش راستین، محصول همسویی جان با جانان است؛ آنجا که سلامت روان با طهارت دل گره میخورد تا انسانی منسجم و یکپارچه در تراز توحید بنا شود.
بارالها، ما را از آنان قرار ده که درونشان از برونشان آبادتر، و حقیقتشان از نمودشان زیباتر است. ما را چنان بپرور که در هیاهوی نقشها، نقاش را بینیم و در ازدحام صورتها، سیرت را پاس داریم. دلهایمان را از لغزش کژی نگاه دار و بر آستان رحمت خویش، پایدار و استوارمان بدار.
«رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»
پروردگارا، پس از آنکه ما را به نور هدایت نواختی، دلهایمان را به تاریکی میل مگردان و از خزانهی بیکران خویش، ما را رحمتی بخش؛ که تویی بخشندهی بیهمتا.
✍ صدیق ابراهیمی
@Seddighebrahimi
