Layers of him
Open in Telegram
بردهی رویای خویش و آزاد در گامهای خویشتن. @Mohammadmjamalpour https://t.me/harfmybot?start=964956771
Show more33
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تا امروز، خواب را نوعی مردن میدانستم. فکر میکردم مرگ، امتداد خواب باشد. خوابی بسیار عمیقتر از خوابهای عادی. خوابی که از هرگونه خودآگاهی خالی است؛ آرامش ابدی، خاموشی مطلق.
اما حالا به این فکر افتادهام که قبلاً اشتباه میکردم. شاید مرگ هیچ شباهتی به خوابدن نداشته باشد. شاید مرگ به کلی در مقولهی دیگری بگنجد؛ چیزی شبیه این تاریکی بیدار، بیپایان، که حالا درون خود احساس میکنم. نه، اگر اینطور بود، خیلی وحشتناک میشد. اگر مرگ برای ما استراحت نباشد، پس چهچیز زندگی ناقص ما را که چنین انباشته از فرسودگی است، باز خواهد خرید؟ گذشته از همهی اینها، هیچکس نمیداند مرگ چیست. چه کسی توانسته مرگ را بهراستی ببیند؟ هیچکس، جز کسانی که مردهاند. هیچ زندهای نمیداند مرگ چیست. زندهها فقط میتوانند حدس بزنند و بهترین حدس، هنوز هم یک حدس است. شاید مرگ نوعی استراحت باشد، اما با تعقل هم نمیتوان این را فهمید. تنها راه برای اینکه بدانیم مرگ چیست، این است که بمیری. مرگ ممکن است هر چیزی باشد.
خواب، هاروکی موراکامی
هاج و واج مانده ام،
چی نوشتی هاروکی، چی نوشتی !
ولی جالبیش اینه خودم با همین استدلال الان بیدارم 😄
حالا دیگر از اینکه نمیتوانستم بخوابم، ترسی نداشتم. کجایش ترسناک بود؟ به مزایای آن فکر کن.
حالا از ساعت ده شب تا شش صبح، تنها به خودم تعلق داشت. تاکنون، یک سوم هر روزم به خواب میگذشت؛ اما دیگر نه. دیگر نه.
حالا این زمان برای من بود. تنها برای من، نه هیچکس دیگر، همهاش برای
حالا دیگر از اینکه نمیتوانستم بخوابم، ترسی نداشتم. کجایش ترسناک بود؟ به مزایای آن فکر کن.
حالا از ساعت ده شب تا شش صبح، تنها به خودم تعلق داشت. تاکنون، یکسوم هر روزم به خواب میگذشت؛ اما دیگر نه. دیگر نه.
حالا این زمان برای من بود. تنها برای من، نه هیچکس دیگر، همهاش برای خودم بود.
میتوانستم این زمان را هرطور دوست دارم بگذارم. هیچکس هم جلویم نبود. هیچکس از من چیزی طلب نمیکرد. بله، درست بود. من زندگیام را بسط داده بودم. آن را یکسوم بیشتر کرده بودم.
ممکن است بگویید که این، از نظر زیستی، غیرطبیعی است. شاید حق با شما باشد. شاید یکروز در آینده مجبور شوم تاوان این کار غیرطبیعی را بپردازم. شاید زندگی، در آینده، این قسمتهای بسطیافته را با من حساب کند – و این («امتیازی») باشد که اکنون به من داده است. این یک فرضیهی بیپایه است. اما هیچ پایهای برای انکار آن وجود ندارد. تا حدودی به نظرم درست میرسد؛ یعنی در پایان تراژنامۀ زمانهای وامگرفته، همسطح خواهد شد.
اما راستش را بخواهید، برای من پیشبینی هم مهم نیست، حتی اگر به بهای آن جوان مرگ شوم. بهترین کاری که با این فرضیه میتوان کرد این است که بگذارم در هر مسیری که میخواهد، به جریان بیفتد. حداقل، حالا، من زندگیام را بسط داده بودم، و این رویایی بود. دستهایم دیگر خالی نبودند. من اینجا بودم – زنده و میتوانستم این را احساس کنم. واقعیت داشت. من دیگر تحلیل نمیرفتم؛ لااقل پارهای از من وجود داشت که تحلیل نمیرفت. و همان بود که به من احساس واقعی زنده بودن میداد. زندگی بدون این احساس شاید تا ابد ادامه مییافت، اما از هر معنایی تهی بود. حالا این را با وضوح میدیدم.
خواب، هاروکی موراکامی
این خوابآلودگی ناتمام، در طول روز میآمد و میرفت. سرم همیشه گیج بود. نمیتوانستم چیزهای اطرافم را به درستی دریابم – نه فاصلهشان را، نه تعدادشان را و نه زمانشان را. خوابآلودگی در برهههای منظم و متناوب من را مغلوب میکرد: در مترو، در کلاس یا سر میز شام ذهنم میلرزید و از بدنم دور میشد. جهان بیصدا به نوسان درمیآمد. چیزها از دستم میافتاد. مدام یا کیفم یا چنگالم به زمین میخورد و صدا میکرد. تنها چیزی که میخواستم این بود که بیفتم و بخوابم؛ اما نمیتوانستم. بیداری همیشه شانهبهشانهی من بود. میتوانستم سرمای سایهاش را حس کنم، که سایهی خود من بود. بهطرز عجیبی فکر میکردم وقتی خوابآلودگی من را درمییابد، من سایهی خودم هستم. در حال خوابآلودگی راه میرفتم، غذا میخوردم و با مردم حرف میزدم. عجیبتر از همه اینکه هیچکس متوجه نمیشد. در آن ماه هفت کیلو وزن کم کردم و هیچکس نفهمید. هیچیک از اعضای خانواده و دوستان و همکلاسیهایم نفهمیدند که من در خواب زندگی میکنم. درست بود: من در خواب زندگی میکردم. همچون جنازهی مغروقِ جهان را پیرامونم حس میکردم. وجودم و زندگیام در این دنیا، به یک توهم شبیه بود. حس میکردم یک باد شدید ممکن است بدنم را با خود به پایان دنیا ببرد،
به سرزمینی که هیچوقت نه دیده بودم و نه چیزی از آن شنیده بودم. جایی که ذهن و بدنم برای همیشه از هم جدا شوند. به خودم میگفتم: «محکم بچسب!»؛ اما چیزی نبود که آن را بگیرم.
بعد شب میآمد و بیداری مطلق بازمیگشت. توان مقاومت نداشتم. نیروی عظیمی من را به مرکز آن زنجیر کرده بود. تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که با چشمانی گشوده به تاریکی، تا صبح بیدار بمانم. حتی نمیتوانستم فکر کنم. همچنان که آنجا دراز کشیده بودم و به تیکتاک ساعت گوش میدادم، به تاریکی خیره میشدم که آرام آرام عمیق میشد و بعد آرام آرام گم میشد.
خواب، هاروکی موراکامی
نگاهش را به زمین دوخت. «بگو ببینم، دکتر، تو از مرگ میترسی؟»
دامپزشک بعد از لحظهای تأمل گفت: «فکر میکنم بستگی به این دارد که چهطور بمیری.»
ستوان انگار که کنجکاویاش تحریک شده باشد، سرش را بالا آورد و به دامپزشک نگاه کرد. واضح بود توقع پاسخ دیگری داشته است. گفت: «درست است. بستگی به این دارد که چهطور بمیری.»
راه دیگری برای مردن، هاروکی موراکامی
Everybody knows the war is over Everybody knows the good guys lost Everybody knows the fight was fixed The poor stay poor, the rich get rich That's how it goes Everybody knows
و البته این نبوغ و پیشرفت مصرف گرایی رو نشونمیده، چطوری؟
دیگ اون شرکتنیاز نیست محصول بیشتری تولید کنه تا سود بیشتری کسب کنه،
فقط کافیه که برندشو بسازه و محکمش کنه.
حالا اگر فرض کنیم که روی هر گوشی ۱۰۰ دلار سود کنه و قیمت هر گوشی ۱۰۰۰ دلار باشه شرکت روی هر کالا ده درصد سود میکنه که میشه حاشیه سودش.
اگر هرگوشی براش ۹۰۰ دلار تمام میشد و ۱۰۰ دلار سود روی هم ۱،۰۰۰ دلار اگر ۱،۰۰۰ نسخه میفروخت صد هزار دلار سود میکرد.
ولی در حالت دوم فقط قراره ۱۰۰ نسخه تولید شه به قیمت ۸ هزار دلار و هرکدومش نهایتا ( با جینگولک بازیاش) ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ دلار پای خود شرکت میوفته
یعنی تقریبا ۵۰ درصد سود
هر گوشی ۴۰۰۰ دلار سود اگر ۱۰۰ نسخه بفروشه
چهار صد هزار دلار سود کرد .
توی حالت اول با فروش ۱۰۰۰ عدد تونست
صد هزار دلار بدست بیاره.
در حالت دوم با فروش ۱۰۰ عدد تونست چهار صد هزار دلار بدست بیاره.
یک دهم فروش قبل و ۴ برابر سود بیشتر
برای این گفتم نشون دهنده نبوغ توی مصرف گرایی عه .
مثالایی که زدم هم کاملا توی بازار هایی مثل ساعت، ماشین ، گوشی و ... راحت پیدا میشن .
من عاشق کلکسیون جمع کردنم ازچیزایی که دوس دارمم، یکی ازمثال های عجیبش کیبورد عه.
بعد معمولا کسایی که کلکسیون جمع میکنن عاشق چیزای خاصن،
چیزای کمیاب،
• دسته کارتیکه فقط ۱۰۰ عدد ازش تولید شده،
• ماشینی که فقط ۲۰ عدد ازش تولید شده،
و وقتی یک چیزی به این لول میرسه چون آدما عاشقن و کور میشن تقریبا قیمت دیگ چیزمنطقی نیست وخیلی بیشتر بالا میره.
راستش منم گول خورده بودم و از کسایی بودم که چیزای خاصو کمیابو دوست داشتم حس میکردم با ارزش تر هستن.
الان دیدگاهم فرق داره بنظرم این خاص بودن مفهوم و ارزشیه که خودمون بهش میدیم .
انگاری که اکثر آدم های به دارایی های کمیاب و خاصشون ارزش میدن تا بتونن خودشون با ارزش تر جلوه داده بشن.
وگرنه خیلی تفاوتی توی کاربرد آیفونی که با طلا ساخته شده یا آخرین مدل آیفون یا یک سامسونگ معمولی نیست،
مهم اینه که آدم ها اکثرا دنبال ارزش های غیر واقعی هستن .
الان ترجیح میدم دیگ وسایلی که استفاده میکنم یا کلکسیونام کاربردی و ساده باشن و هرکدوم یک داستان برای خودشون داشته باشن تا اینکه فقط ۱۰۰ عدد ازش تولید شده باشه یا جنسشون از طلا باشه.
ما همواره میخواهیم در آن واحد کارهای زیادی بکنیم، از هیچ امکانی نمیگذریم و میخواهیم تمام گزینهها را همزمان در اختیارمان داشته باشیم. اما این امر بهسادگی میتواند موفقیت ما را نابود کند. باید یاد بگیریم درها را ببندیم. یک راهکار تجاری باید بهطور ویژه در مورد چیزهایی باشد که نباید درگیرشان شد.
استراتژی زندگی خود را مثل استراتژی یک شرکت بنویس؛ کارهایی را که نباید در زندگی بکنی بنویس. به بیان دیگر، تصمیمهای حسابشدهای بگیر تا برخی چیزها را کلاً نادیده بگیری و وقتی شرایطش پیش آمد، طبق لیست نبایدهایت رفتار کن. این کار نهتنها تو را از افتادن در گرفتاری حفظ میکند، بلکه زمان تفکر زیادی هم برایت نگه میدارد. یکبار خوب فکر کن و تصمیم بگیر که سراغ چهچیزهایی، حتی اگر فرصتش بود، نروی. بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتی اگر بهنظر برسد چرخاندن دستهی در بسیار ساده است.
هنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی
Look at you What's the matter with you people? You're sad that people are mean? Well, I'm sorry, the world isn't one big liberal arts college campus.
دوباره روی کاناپه نشستم و به ساعتام نگاه کردم. یک و سی و دو دقیقه بود.
چشمهایم را بستم و روی یک نقطه مغزم تمرکز کردم. ذهنم خالی شد،
خودم را به شنهای زمان سپردم و گذاشتم جریان من را به هرجا که میخواهد ببرد.
بعدچشمهایم را باز کردم و به ساعتام نگاهی انداختم؛ یک و چهل و هفت دقیقه بود.
بیست و پنج دقیقه جایی غیب شده بود. با خودم گفتم بد نبود. برای وقتگذرانی
راه بدی نبود. اصلاً بد نبود.
کجا ممکن است پیداش کنم، هاروکی موراکامی
میدونی آدما از یک سری قابلیتاشون در جهت اشتباه استفاده میکنن بعدش تقصیر رو میندازن گردن اون ویژگی، مثلا :
هممون حتما یک سری از آدمارو دیدیم که یک رابطه پر از عشق دارن و خیلی براش زحمت کشیدن، ولی برای رسیدن به خواستشون به هر روشی سماجت و لجبازی میکنن تا به خواستشون برسن.
همین آدم همین اگر توی یک کاری که تازه شروع کرده و اون کار خواستشه،
دوبار که شکست بخوره بیخیال میشه و تسلیم میشه.
انگار میبینی که بلده چطوری سماجت کنه یا لجبازی کنه برای رسیدن به خواستش.
یا بلده که در برابر نرسیدن به خواستش بپذیره و تسلیم شه.
یعنی هر دو قابلیتو داره ولی ازشون درست استفاده نمیکنه.
• یه مثال جالب دیگ حریص بودن و بیخیال بودن عه :
هممون خیلی از آدم هارو دیدیم که در بدست آوردن مادیات بسیار حریصن ولی برای یادگیری و کسب دانش بی خیال .
و آیا بهتر نبود که در برابر مادیات فانی و گذرا بیخیال باشه و حرص نخوره،
و در برابر یادگیری و کسب علم و دانش حریص باشه ؟
ولی میدونی تنها مشکلشون چیه ؟ بلد نیستن کجا از چه قابلیتی استفاده کنند.
ولی استدلال میکنن که حریص یا لجباز بودن بدِ و ..
اثر هالهای برای تبلیغات ابزار مناسبی شده است. فقط به تعداد افراد مشهوری که در تبلیغات تلویزیونی، بیلبوردها و مجلهها به ما لبخند میزنند نگاه کنید.
این که چه چیزی راجر فدرر، تنیس باز حرفهای، را کارشناس دستگاه قهوهساز میکند جای بحث دارد، اما این چیزی از موفقیت کمپین تبلیغاتی کم نمیکند. ما آنقدر به دیدن افراد مشهوری که کالایی نامربوط را تبلیغ میکنند عادت کردهایم که هیچگاه به این فکر نمیکنیم حمایت آنها چرا باید کمترین اهمیتی برای ما داشته باشد. اما این دقیقاً بخش حیلهگرانهٔ اثر هالهای است: این اثر در سطح ناخودآگاه فعالیت میکند؛ تنها چیزی که برای ورود نیاز دارد چهرهای جذاب، شیوهٔ زندگی رؤیایی و در آخر، خودِ محصول است.
هنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی
ترس مثل آتیشه، اگه کنترلش نکنی میسوزونتت، آره... میسوزونتت این غول لعنتی همهجا دنبالمه، چون تو خودمه، تو خواب، بیداری، تو خلسه، هر جا میرم هست اگه بکشمش، اگه بکشمش...
بدبختیها هم متعددتر و هم قدرتمندترند.
ما نسبت به موارد منفی حساستریم تا موارد مثبت. در خیابان هم چهرههای مخوف بیش از چهرههای خندان به چشم میآیند.
ما برخورد بد را بیش از برخورد خوب به خاطر میسپاریم، البته غیر از مواقعی که برخورد خوب از جانبِ خودمان باشد.
هنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی
چهطور مردم را از چند میلیون پولشان خلاص کنیم؟
تفکر استقرایی الزاماً جادهای به سمت نابودی نیست.
در حقیقت، میتوانی با فرستادن چند ایمیل ثروتی از آن برای خود دست و پا کنی. الان میگویم چطور:
دو پیشبینی از بازار سهام گردآوری کن؛ یکی که میگوید ماهِ آینده قیمتها بالا میرود و دیگری که افتِ قیمت را هشدار میدهد.
ایمیلِ اول را به پنجاههزار نفر بفرست و ایمیلِ دوم را هم به پنجاههزار نفر دیگر. تصور کن بعد از یک ماه شاخصها نزول کند. حالا میتوانی یک ایمیلِ دیگر بفرستی اما این بار فقط برای آن عدهای که برایشان بهدرستی پیشبینی کرده بودی.
این پنجاههزار نفر را به دو گروه تقسیم کن: نیمهٔ اول باخبر میشوند که ماهِ بعد قیمتها بالا میرود و نیمهٔ دوم مطلع میشوند که قیمتها افت میکند. این کار را ادامه بده.
بعد از ده ماه حدود صد نفر باقی میمانند که به آنها بینقص مشاوره دادهای. از نظر آنها تو نخبۀ بیچونوچرایی و در جایگاه یک پیامبر هستی. بعضی از این مردم برای پولشان به تو اعتماد میکنند؛ پول را بگیر و یک زندگی تازه در برزیل برای خودت دستوپا کن.
هنر شفاف اندیشیدن، رولف دوبلی
آنکس که نداند و بداند که نداند،
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند،
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آنکس که نداند و نداند که نداند،
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند،
حیف است چنین جانوری زنده بماند
معراج السعاده، ملا احمد نراقی
