Layers of him
Open in Telegram
بردهی رویای خویش و آزاد در گامهای خویشتن. @Mohammadmjamalpour https://t.me/harfmybot?start=964956771
Show more33
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
میگویند شخصیت هر کس برآیندی است از تجربیات او.
اما این حقیقت ندارد؛ نه کاملا، چون اگر بنا بود تنها با گذشتهمان تعریف شویم، نمیتوانستیم خودمان را تحمل کنیم.
باید بتوانیم خود را مجاب کنیم که ما چیزی بیشتر از فقطوفقط اشتباهات دیروزمان هستیم :
انتخاب بعدیمان، فردایمان.
مردم مشوش، فردریک بکمن
اگر قرار باشه فردا دنیا بره زیر آب، باز هم من امروز یک درخت سیب میکارم.
مردم مشوش، فردریک بکمن
اگه به اندازه کافی تو زندگیت سقوط کرده باشی، دیگ فرق سقوط و پرواز رو نمیفهمی.
مردم مشوش، فردریک بکمن
روگر : میدونی من که بازنشست شدم چه بلایی سر اون شرکت اومد؟
جک : نه
روگر : هیچ بلایی. هیچ بلایی سرش نیومد. همه چی طبق روال عادی پیشرفت.
تو این جامعهی مصرفیِ لعنتی آدمها رو خیلی راحت میشه جایگزین کرد، نه؟
مردم مشوش، فردریک بکمن
اگه اون سارق تونسته بود بانک رو بزنه، الان پلیس های بیشتری دنبالش بودن تا الان که آدم هارو گروگان گرفته.
میدونی؟ همه از بانک ها متنفرن.
یه مثلی هست که میگه:
《سخته که بفهمی کدومشون دزد های کلهگندهتری هستند، سارقان بانک یا بانکدار ها.》
مردم مشوش، فردریک بکمن
حقیقت این است که اگر مردم چنانکه در اینترنت بهنظر میرسد خوشبخت بودند، این همه وقتشان را در اینترنت نمیگذراندند.
مردم مشوش، فردریک بکمن
به نظر پرلز، عقل بیش از اندازه در پاسخ چرایی رویدادها است.
بدین ترتیب توانایی ما را برای تجربهی کامل چگونگی رویدادن آنها محدود میکند.
روانشناسی کمال، دوآن شولتس
تاثیر نهادن بر محیط از راه نقش بازی کردن به منظور جلب حمایت، نشانهی روان نژندی و نبودن بلوغ است.
نیرویی که باید صرف رشد و پرورش ما شود، برای تاثیر نهادن بر دیگران به کار میرود.
به بردگانی تبدیل میشویم که برای دریافت آنچه خودمان نمیتوانیم به خودمان بدهیم، به دیگران چشم میدوزیم.
الگوی پرلز ، کتاب روانشناسی کمال، دوآن شولتس
حق با دکتر بود. تمدن برقرار کردن ارتباط است.
وقتی آنچه باید بیان و منتقل شود، از دست برود، تمدن به پایان میرسد.
به آواز باد گوش بسپار، هاروکی موراکامی
به گذشته که نگاه میکنم، همهی آنچه میتوانم به یاد بیاورم سخت کار کردنمان است. خیال میکنم بیشترِ مردم دههی بیستشان را به لمدادن گذراندهاند، اما واقعاً فرصتی برای لذت بردن از «روزهای بیخیالیِ جوانی» نداشتیم؛ به سختی پیش میرفتیم و وقت آزادی هم که داشتم صرف خواندن میشد. کتابها خوشیِ بزرگم بودند؛ مهم نبود چقدر مشغول، بیپول یا خسته باشم، هیچکس نمیتوانست این لذتها را از من بگیرد.
مقدمه، به آواز باد گوش بسپار، هاروکی موراکامی
ولی آدمیزاد برای شکست خوردن ساخته نشده.
آدمیزاد رو میشه نابود کرد ولی نمیشه شکستش داد.
پیرمرد و دریا، ارنست همینگوی
ولی پیرمرد همیشه دریا را مانند یک زن تصور میکرد، مانند موجودی که گاه لطف بسیار داشت یا گاه آن را دریغ میداشت، و اگر وحشیانه یا شرورانه رفتار میکرد به این سبب بود که نمیتوانست جلوی آن را بگیرد.
پیرمرد و دریا، ارنست همینگوی
به اعتقاد یونگ، بیشترِ بدبختی و یأسِ بشر و احساس پوچی و بیمعنایی، از نداشتنِ ارتباط با بنیادهای ناهشیارِ شخصیت است.
به اعتقاد او، علتِ اصلیِ این ارتباطِ ازدسترفته، اعتقادِ بیشازپیشِ ما به علم و عقل بهعنوانِ راهنماهای زندگی است.
او میگوید ما بیش از اندازه یکبعدی شدهایم، بر هشیاری تأکید میکنیم و به بهایِ ازدستدادنِ ناهشیارمان، موجودِ عاقل شدهایم.
روانشناسی کمال، دوآن شولتس
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
حافظ، غزلیات، تکه ای از غزل ۱۴۳
خواستاران تحقق خود نیاز شدیدی به خلوت گزینی و تنهایی دارند.
با آنکه از تماس با دیگران پرهیز نمیکنند،
ظاهراً به دیگران نیازی ندارند.
برای کسب رضایت به دیگران متکی نیستند و در نتیجه میتوانند دور و برکنار از مردم بمانند. رفتار و احساساتشان تنها از آنِ خودشان است.
یعنی میتوانند خودشان تصمیم بگیرند، به نتایج خودشان برسند، و انگیزش و نظام خود را تجربه کنند.
خواستاران تحققِ خود به دیگران اتکا نمیکنند و نمیچسبند و خلوت و تنهایی را ترجیح میدهند. بدین سبب گاه دچار مشکلات اجتماعی میشوند. ممکن است مردم عادی آنها را غیرصمیمی و پر افاده و حتی دشمن بپندارند. البته هدف اشخاصِ سالم این نیست و از دیگران عمداً دوری نمیکنند. فقط به دیگران نیازِ شدید ندارند.
روانشناسی کمال، دوآن شولتس
مرگ یک پدیدهی منحصر بهفرد است.
انسانها طوری زندگی میکنند انگار این پدیده اصلاً وجود خارجی ندارد، و با این وجود مرگ یکی از اساسیترین و مهمترین دلایلی است که آدمیزاد اصلاً زندگی میکند.
بعضی از ما به وجود این پدیده زود پی میبریم، به نحوی که عمیقتر، سرسختانهتر یا دیوانهوارتر زندگی میکنیم.
بعضیها به حضور دائمی آن نیاز دارند تا اصلاً متوجه شوند خلافش چیست.
بعضیها جوری خودشان را با این پدیده مشغول میکنند که مدتها قبل از این که ورودش را اعلام کند، در اتاق انتظار نشستهاند.
همهی ما از مرگ میترسیم، ولی ترس عدهی زیادی از آدمها این است که مرگ سراغ یک نفر دیگر برود.
همیشه بزرگترین وحشت این است که مرگ ما را جا بگذارد، و ما تنها و بیکس باقی بمانیم.
مردی به نام اُوه، فردریک بکمن
