أنَا اُحِبُّ الفِنْتٰانیل
Open in Telegram
318
Subscribers
No data24 hours
+57 days
+330 days
Posts Archive
Repost from N/a
مردی تشنه به خون پارسیان می لرزید
اسکندر دنیا را با گام های سربازانش
به نام خود سند می زد اما
فاتح هیچ چیز نبود
وقتی ایران چون خونی
در شریان های تمدن می لغزید
شب بود و شب بود و شب
ماه همچنان سرد و تار بود
ابرهای قرمز رنگ مرگ
بازیچه ی یک خشم سیاه بودند
و انگار خورشید نیز از دست
مهردوستان سرزمین پارسی
خشمگین و بیزار بود
