en
Feedback
تابـوٺ ‌ ‌ ‌ ‌

تابـوٺ ‌ ‌ ‌ ‌

Open in Telegram

آخرین منزلگاه مسافر خسته t.me/HidenChat_Bot?start=7334766508

Show more
Iran219 709The category is not specified
189
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2530 days
Posts Archive
sticker.webp0.09 KB

sticker.webp0.06 KB

sticker.webp0.13 KB

کافه‌ای قدیمی با دیوارهای آجری و سقف بلند که از آن لوسترهای برنزی آویخته شده . بوی نم خاک و چوب سوخته در هم آمیخته ته‌مایه شیرینی و تلخی قهوه آن را کامل می‌کند . بیرون باران ریز و مداومی می‌بارد و شیشه‌های کافه را با لایه‌ای نازک از بخار و قطرات آب پوشانده است . نور عصرگاهی خاکستری و کم‌رمق از پشت شیشه‌ها به درون می‌خزد و سایه‌های بلندی بر میز و صندلی‌ها می‌اندازد . سکوت سنگین‌تر از همیشه بین اون دو نفر حاکم شده‌بود . صدایش نجواگونه بود انگار واژه‌ها را از ته قلبش بیرون می‌کشید و می‌ترسید صدایشان را بشکند . +نگرانتم . مرد جرئه‌ای از قهوه‌اش نوشید . تلخی آن رگ‌های ذهنش را گویی آرام می‌کرد . فنجان را آرام روی نعلبکی گذاشت ، بی‌آنکه صدایی از آن برخیزد . چشمانش خسته و مبهم به پنجره‌ای که بخار آن را پوشانده‌بود خیره ماند . بخار رقصان و نرم روی شیشه جان گرفته بود و تصویر خیابان محو و گنگ به نظر می‌رسید ؛ گویی دنیا خودش را از او پس گرفته بود . قطرات باران مانند اشک‌های سرد و بی‌تفاوت آهسته از روی بخارها به سمت پایین می‌لغزیدند و ردشان را بر روی شیشه می‌گذاشتند . او به آن ردها نگاه می‌کرد انگار ردپای سرنوشت خودش را در آن میان می‌جست . نه دستی حرکت می‌کرد و نه لبی می‌جنبید . فقط نفس‌ها بود که سنگین و منظم در سکوت کافه جریان داشت . بعد از مکثی طولانی صدایش نرم‌تر از پیش بود اما ته آن رگه‌ای از استیصال پنهان بود + به چی نگاه می‌کنی؟ مرد انگشتانش را به آرامی روی لبه فنجان کشید حرکتی تکراری و بی‌هدف . سرش را به سختی چرخاند ، نگاهش به سمت چشمان نگران او افتاد . ته چشم‌هایش سایه‌هایی از بی‌خوابی و اندوه نشسته بود اما در عمق آن یک سکوت محض خودنمایی می‌کرد ، سکوتی که انگار تمام کلمات دنیا را در خود بلعیده بود. صدایش زمزمه‌ای از میان تاریکی بود انگار واژه‌ها را از ناکجاآباد بیرون می‌کشید . نگاهش دوباره به شیشه بخار گرفته برگشت به قطره‌ای که حالا به انتها رسیده و در آستانه سقوط بود - به هیچ ، به پوچیِ تمام آنچه که هست. نفسش در سینه حبس شد . این واژه‌ها برای او غریبه بودند . این مردی نبود که می‌شناخت + پوچی؟ تو که... تو همیشه به همه‌چیز معنا می‌دادی . به رنگ‌ها به بوها... حتی به همین بخار روی شیشه . مرد لبخند تلخی زد . لبخندی که بیشتر شبیه چین و چروک خستگی بود . دستی به شقیقه خود کشید و آه عمیقی کشید که صدای آن در سکوت پیچید . صدایش آرام‌تر شد انگار با خودش حرف می‌زد - گاهی وقتی خیلی به چیزی خیره می‌شی دیگه معناشو از دست میده . تبدیل میشه به یه نقطه یه خط ... یه بخار ، اون وقت می‌فهمی که معنا رو ما بهشون می‌دادیم نه اینکه خودشون داشته باشن !

وزارت درد-
وزارت درد-

آدمی شبیه جایی می‌شود که به آن تعلق دارد؛ و من شبیه وطنم شده‌ام : غمگین ، خسته ، زخمی ... و در عمق ناامیدی‌ ، امیدوار .

If overthink was a drug , I would have overdosed by now .

Repost from Bluelist
کسی که درکت میکنه خودش تجربه کرده

کاش هرگز به داوری تو تن نداده بودم ؛ که قضاوتت ، مرا از اوج خیال به قعر دلشکستگی پرتاب کرد. آنگاه که غرور تو سد شد میان من و تو فهمیدم که عشقت سرابی بود در کویر تنهایی و من ، تشنه‌ای که به امید رسیدن به آن جان باخت .