FINANCIAL ACADEMY MENTORSHIP
Open in Telegram
719
Subscribers
+624 hours
+277 days
+13630 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+33
in 1 channels
August '26
+133
in 1 channels
Get PRO
July '26
+76
in 1 channels
Get PRO
June '26
+37
in 0 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+11
in 0 channels
Get PRO
January '26
+10
in 0 channels
Get PRO
December '25
+18
in 0 channels
Get PRO
November '25
+18
in 0 channels
Get PRO
October '25
+22
in 0 channels
Get PRO
September '25
+128
in 1 channels
Get PRO
August '25
+101
in 2 channels
Get PRO
July '25
+450
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | +2 | |||
| 07 September | +6 | |||
| 06 September | +14 | |||
| 05 September | +11 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
در مورد تفاوت قیمت و ارزش نیز قبلا صحبت کرده ام و بنظرم نیازی به توضیح مجدد نیست اما لازم است به برخی از نکات مهم در این رابطه اشاره کرد. قیمت یک دارایی در نهایت چیزی است که بازار در یک مقطع مشخص برای آن تعیین میکند اما ارزش یک شرکت را نمیشود صرفا از روی قیمت سهم و یا نسبت های بازار مشخص کرد و برای رسیدن به ارزش واقعی باید خود کسب و کار، میزان سودآوری، جریان نقدی، بازده سرمایه، میزان سرمایه مورد نیاز برای رشد و همچنین توانایی شرکت در ایجاد سود در سال های آینده را بررسی کرد. به همین دلیل کاهش قیمت یک سهم به تنهایی به معنی ارزان شدن آن نیست. ممکن است قیمت یک شرکت از ۱۰۰ به ۶۰ کاهش پیدا کند اما در همین مدت سودآوری شرکت نیز کاهش پیدا کرده باشد، حاشیه سود آن تحت فشار قرار گرفته باشد، بدهی افزایش پیدا کرده باشد و یا شرکت برای حفظ رشد خود مجبور به سرمایه گذاری بیشتری شود، در این شرایط ممکن است قیمت ۶۰ نیز همچنان قیمت بالایی باشد. در طرف مقابل ممکن است یک شرکت با نسبت های بالاتری نسبت به بازار معامله شود اما به دلیل بازده بالای سرمایه، حاشیه سود مناسب، مزیت رقابتی و توانایی تبدیل سود حسابداری به جریان نقدی، ارزش اقتصادی بیشتری نسبت به یک شرکت ظاهرا ارزان داشته باشد. به همین دلیل بنظرم در ارزش گذاری شرکت ها توجه به سود اسمی به تنهایی کافی نیست و باید دید این سود با چه میزان سرمایه ایجاد شده و چه مقدار از آن واقعا میتواند در اختیار سهامداران قرار بگیرد. شرکتی که هر سال ۱۰۰ واحد سود ایجاد میکند اما برای حفظ همین سطح از فعالیت مجبور است ۹۰ واحد از سود خود را مجددا در کسب و کار سرمایه گذاری کند، با شرکتی که همان ۱۰۰ واحد سود را ایجاد میکند اما تنها به ۳۰ واحد سرمایه گذاری مجدد نیاز دارد، از نظر اقتصادی یکسان نیست. در شرکت دوم بخش بیشتری از سود میتواند به شکل جریان نقدی آزاد در اختیار مالک قرار بگیرد و همین موضوع در بلندمدت تاثیر بسیار زیادی بر ارزش شرکت خواهد داشت. از طرف دیگر رشد بالا نیز به تنهایی نمیتواند دلیل مناسبی برای ارزش بالاتر باشد، چون اگر شرکت برای ایجاد رشد مجبور باشد سرمایه زیادی وارد کسب و کار کند و بازده این سرمایه گذاری پایین باشد، بخشی از ارزش ایجاد شده توسط رشد از بین خواهد رفت. به همین دلیل در ارزش گذاری بیشتر از اینکه صرفا به نرخ رشد نگاه شود، باید به رابطه میان رشد، بازده سرمایه و هزینه سرمایه توجه کرد. اگر بازده سرمایه شرکت برای مدت طولانی بالاتر از هزینه سرمایه باقی بماند، رشد میتواند ارزش ایجاد کند اما اگر بازده سرمایه کمتر از هزینه سرمایه باشد، حتی رشد بالا نیز میتواند باعث تخریب ارزش شود. در نهایت ارزش یک شرکت به جریان های نقدی که میتواند در طول عمر اقتصادی خود ایجاد کند وابسته است و به همین دلیل ارزش گذاری در واقع نوعی برآورد از آینده است و نه اندازه گیری دقیق وضعیت فعلی شرکت. به همین دلیل نیز دو تحلیلگر میتوانند برای یک شرکت ارزش های متفاوتی به دست بیاورند، بدون اینکه لزوما یکی از آنها اشتباه کرده باشد، چون تفاوت در فرضیات مربوط به رشد، حاشیه سود، سرمایه گذاری، هزینه سرمایه و دوره زمانی میتواند نتیجه ارزش گذاری را به شکل قابل توجهی تغییر دهد. بنظرم مهمترین نکته این است که قیمت بازار را با ارزش کسب و کار اشتباه نگیریم. قیمت چیزی است که هر روز تغییر میکند و تحت تاثیر انتظارات، جریان نقدینگی، شرایط اقتصادی، نرخ بهره و رفتار سرمایه گذاران قرار دارد اما ارزش اقتصادی یک شرکت معمولا با این سرعت تغییر نمیکند. به همین دلیل کاهش قیمت میتواند فرصت ایجاد کند اما فقط در صورتی که کاهش قیمت از کاهش ارزش شرکت بیشتر باشد. در غیر این صورت ممکن است چیزی که در ظاهر ارزان به نظر میرسد در واقع صرفا شرکتی باشد که ارزش اقتصادی آن نیز در حال کاهش است. در نهایت بنظرم سرمایه گذاری بیشتر از اینکه پیدا کردن سهمی با قیمت پایین باشد، پیدا کردن کسب و کاری است که بتواند در طول زمان سرمایه را با بازده مناسب به کار بگیرد و جریان نقدی بیشتری برای مالک ایجاد کند و در صورتی که قیمت پرداختی پایین تر از ارزش اقتصادی آن باشد، اختلاف میان قیمت و ارزش میتواند همان حاشیه امنیتی باشد که یک سرمایه گذار به دنبال آن است.
| 2 | The Wall Street Journal Weekend - 5 September 2026.pdf | 1 298 |
| 3 | ساختار بازار (Market Structure)
یکی از اصول اساسی در تحلیل تکنیکال، شناخت ساختار حرکت قیمت است. پیش از استفاده از هر اندیکاتور یا ابزار تحلیلی، بهتر است ابتدا خود رفتار قیمت را بررسی کنیم.
قیمت در بازار معمولاً به صورت مستقیم و یکطرفه حرکت نمیکند. در یک حرکت صعودی، قیمت پس از رسیدن به یک سقف، معمولاً وارد مرحلهای از اصلاح میشود و سپس در صورت ادامه قدرت خریداران، سقف جدیدی تشکیل میدهد. در طرف مقابل، در یک روند نزولی نیز قیمت پس از هر حرکت کاهشی، ممکن است برای مدتی افزایش پیدا کند و سپس دوباره به مسیر نزولی بازگردد.
بنابراین یکی از سادهترین روشها برای تشخیص روند، بررسی سقفها و کفهای متوالی است.
در یک روند صعودی، معمولاً شاهد تشکیل سقفهای بالاتر و کفهای بالاتر هستیم.
Higher High
Higher Low
و در یک روند نزولی، سقفها و کفها به سمت پایین حرکت میکنند.
Lower High
Lower Low
این الگو در نگاه اول بسیار ساده است، اما در عمل اهمیت زیادی دارد؛ زیرا بسیاری از تغییرات روند را میتوان از روی همین رابطه میان سقفها و کفها مشاهده کرد.
برای مثال، اگر قیمت برای مدتی سقفهای بالاتر و کفهای بالاتر تشکیل دهد، روند صعودی محسوب میشود. حال اگر قیمت نتواند سقف جدیدی ایجاد کند و سپس یکی از کفهای مهم قبلی را بشکند، میتوان آن را نخستین نشانه ضعف روند در نظر گرفت.
البته صرف شکسته شدن یک کف کوچک به معنی پایان روند نیست. در بازار معمولاً نوسانات کوتاهمدت زیادی وجود دارد و باید میان یک اصلاح معمولی و تغییر واقعی روند تفاوت قائل شد.
به همین دلیل، اهمیت یک سقف یا کف به اندازه حرکت قیمت، مدت زمان تشکیل آن و جایگاهی که در نمودار دارد بستگی دارد.
هرچه یک سقف یا کف مهمتر باشد، شکست آن نیز اطلاعات بیشتری درباره وضعیت بازار در اختیار ما قرار میدهد.
موضوع مهم دیگر، توجه به حجم معاملات است. اگر شکست یک مقاومت مهم با افزایش حجم معاملات همراه باشد، اعتبار آن بیشتر از حالتی است که قیمت با حجم بسیار پایین از سطح مقاومت عبور کند. البته حجم به تنهایی نمیتواند جهت آینده بازار را مشخص کند و باید در کنار رفتار قیمت مورد بررسی قرار گیرد.
همین موضوع در مورد حمایت نیز صادق است. هنگامی که قیمت به یک حمایت مهم نزدیک میشود، باید دید واکنش بازار چگونه است. اگر فشار فروش کاهش پیدا کند و قیمت با افزایش تقاضا از آن محدوده بازگردد، میتوان احتمال حفظ حمایت را بیشتر در نظر گرفت. در صورتی که حمایت با فشار فروش قابل توجه شکسته شود، شرایط تغییر خواهد کرد.
یکی از نکات مهم در تحلیل ساختار بازار، توجه به تایمفریم است.
ممکن است نمودار روزانه در یک روند صعودی قرار داشته باشد، در حالی که نمودار ساعتی یک روند نزولی کوتاهمدت را نشان دهد. این دو تحلیل الزاماً با یکدیگر تناقض ندارند. روند کوتاهمدت میتواند بخشی از یک اصلاح در روند بلندمدت باشد.
به همین دلیل، بهتر است ابتدا روند اصلی در تایمفریم بالاتر مشخص شود و سپس حرکات کوتاهمدت در تایمفریمهای پایینتر بررسی شوند.
در نهایت، ساختار بازار چیزی پیچیدهتر از بررسی رفتار قیمت نیست.
اگر سقفها و کفها را به درستی دنبال کنیم، میتوانیم متوجه شویم که بازار در چه مرحلهای قرار دارد؛ آیا روند صعودی است، نزولی است یا وارد یک دوره نوسانی و بدون جهت مشخص شده است.
تحلیلگر تکنیکال قبل از هر چیز باید بتواند نمودار قیمت را بخواند. اندیکاتورها میتوانند اطلاعات بیشتری در اختیار ما قرار دهند، اما پایه اصلی تحلیل همچنان رفتار خود قیمت است.
به همین دلیل، شناخت صحیح سقفها، کفها، حمایتها، مقاومتها و نحوه شکست آنها، یکی از پایههای اصلی تحلیل تکنیکال کلاسیک محسوب میشود. | 174 |
| 4 | این کانال مرجع تخصصی برای دانشجویان، مدیران، فعالین اقتصادی و علاقهمندان به اقتصاد، مالی، حسابداری و علوم سیاسی است.
با ما همراه باشید و از محتوای علمی بهرهمند شوید.♥️
لینک دسترسی به کانال FINANCIAL ACADEMY 📚
لینک های مرتبط
آشنایی با ما
گروه رسمی ما
سایر کانال ها و گروه های مرتبط
مقالات مدیریت، مالی و اقتصادی
فایننشیال آکادمی منتورشیپ (بررسی نکات و رهنمود های مالی)
کامودیتی هاب (مرکز ویژه و تخصصی بررسی کامودیتی ها)
گروه کمیل (به اشتراک گذاری تحلیل ها و تجربیات) | 68 |
| 5 | در ادامه این مسیر، تلاش میکنیم بهتدریج متنها، نکات و چارچوبهای آموزشی مناسبی را در حوزههای مختلف بازارهای مالی منتشر کنیم. اما هدف صرفاً انتقال اطلاعات نخواهد بود؛ تلاش میکنیم مشخص کنیم هر مفهوم دقیقاً در کجای مسیر یادگیری قرار میگیرد و چگونه میتوان از آن برای ساختن یک چارچوب تحلیلی واقعی استفاده کرد. چون در بازارهای مالی، داشتن اطلاعات زیاد مزیت نیست؛ توانایی تبدیل اطلاعات و دانش به تحلیل و تصمیم، مزیت واقعی است. | 163 |
| 6 | بازارهای مالی حوزهای نیستند که با یادگیری سریع بتوان در آنها به مهارت پایدار رسید. منابع خوب اهمیت دارند، اما مهمتر از منبع، چارچوب فکری، تمرین مستمر و توانایی تبدیل اطلاعات به تصمیم است.
در نهایت، چه هدف شما معاملهگری باشد، چه تحلیل بنیادی، سرمایهگذاری یا تحلیل بازارهای جهانی، یک اصل مشترک وجود دارد:
ابتدا ساختار بازار را یاد بگیرید، سپس ابزارها را انتخاب کنید و در نهایت دانش خود را با داده و واقعیت بازار آزمایش کنید. چون در بازارهای مالی، دانستن یک مفهوم با توانایی استفاده از آن دو چیز کاملاً متفاوت هستند. | 177 |
| 7 | یکی از پرتکرارترین سؤالهایی که در حوزه بازارهای مالی مطرح میشود این است که «برای معاملهگری و تحلیل چه منابعی مناسب هستند و از کجا باید شروع کنیم؟»
واقعیت این است که پاسخ یکسانی برای همه وجود ندارد. بازارهای مالی حوزهای بسیار گستردهاند و مسیر کسی که میخواهد معاملهگر کوتاهمدت شود با مسیر فردی که قصد دارد تحلیلگر بنیادی، سرمایهگذار بلندمدت یا تحلیلگر بازارهای جهانی شود، کاملاً متفاوت است. به همین دلیل، قبل از انتخاب کتاب، دوره یا منبع آموزشی، باید ابتدا مشخص شود که دقیقاً قرار است چه مسئلهای را در بازار حل کنیم.
اما اگر بخواهیم یک نقشه راه عمومی و اصولی ترسیم کنیم، نقطه شروع باید شناخت ساختار بازارهای مالی باشد. پیش از ورود به تحلیل تکنیکال، فاندامنتال یا استراتژیهای معاملاتی، لازم است بدانیم بازارها چگونه کار میکنند، قیمتها تحت تأثیر چه عواملی حرکت میکنند، نقش عرضه و تقاضا چیست، نرخ بهره چگونه بر ارزش داراییها اثر میگذارد و ارتباط میان اقتصاد، شرکتها و بازارهای مالی چگونه شکل میگیرد.
بعد از ایجاد این پایه، مسیر باید بر اساس هدف فرد از هم جدا شود.
اگر هدف، معاملهگری باشد، مسیر صرفاً یادگیری چند الگو، اندیکاتور یا روش ورود و خروج نیست. معاملهگری حرفهای ترکیبی از تحلیل، مدیریت ریسک، طراحی استراتژی و اجرای منظم است. فرد باید ابتدا ساختار حرکت قیمت و منطق بازار را درک کند، سپس ابزارهای تحلیلی را یاد بگیرد و در نهایت بهجای جمعآوری دهها روش مختلف، یک یا چند چارچوب مشخص را طراحی و آزمایش کند.
مسیر منطقی معاملهگری میتواند به این شکل باشد:
Market Structure → Technical Analysis → Risk Management → Strategy Development → Backtesting → Position Sizing → Trading Psychology → Execution
یکی از بزرگترین اشتباهات در این مسیر، جستوجوی دائمی برای پیدا کردن «استراتژی جادویی» است. هیچ استراتژیای همیشه و در تمام شرایط بازار سودآور نیست. آنچه اهمیت دارد این است که معاملهگر بداند استراتژی او در چه شرایطی عملکرد بهتری دارد، احتمال موفقیت آن چقدر است، نسبت سود به زیان آن چگونه است و در یک دوره طولانی، با چه میزان ریسک میتواند اجرا شود.
اما اگر هدف، تحلیل بنیادی و سرمایهگذاری باشد، مسیر متفاوت خواهد بود. تحلیل بنیادی از نمودار قیمت شروع نمیشود؛ از فهم اقتصاد و کسبوکار شروع میشود. تحلیلگر باید بتواند صورتهای مالی را بخواند، مدل کسبوکار شرکت را درک کند، صنعت و محیط رقابتی را تحلیل کند و در نهایت ارزش اقتصادی یک دارایی را از قیمت بازار آن تفکیک کند.
یک نقشه راه عمومی برای این مسیر میتواند چنین باشد:
Economics → Accounting → Financial Statements → Financial Analysis → Industry Analysis → Business Analysis → Valuation → Portfolio Management
در این مسیر، صورتهای مالی اهمیت زیادی دارند، اما تحلیل بنیادی فقط خواندن نسبتهای مالی نیست. تحلیلگر باید بتواند پشت اعداد را ببیند. رشد Revenue از کجا آمده؟ سود شرکت چقدر پایدار است؟ چه مقدار از سود به جریان نقدی تبدیل میشود؟ شرکت برای رشد چه مقدار سرمایه نیاز دارد؟ مزیت رقابتی آن چیست و مدیریت چگونه سرمایه شرکت را تخصیص میدهد؟
در بازارهای جهانی و بهخصوص کامودیتیها، یک لایه دیگر نیز به تحلیل اضافه میشود. تحلیلگر باید علاوه بر اقتصاد و شرکتها، ساختار عرضه و تقاضای یک بازار، موجودیها، ظرفیت تولید، هزینه تولیدکنندگان، تجارت جهانی، سیاستهای دولتها، نرخ ارز، نرخ بهره و ریسکهای ژئوپلیتیکی را نیز درک کند.
بنابراین برای کسی که به تحلیل بازارهای کامودیتی علاقهمند است، مسیر میتواند به شکل زیر توسعه پیدا کند:
Macroeconomics → Global Markets → Supply & Demand Analysis → Commodity Market Structure → Industry Economics → Company Analysis → Valuation
اما شاید مهمتر از تمام منابع، کتابها و دورهها، نحوه یادگیری باشد. بازارهای مالی با مصرف کردن اطلاعات زیاد یاد گرفته نمیشوند. خواندن ده کتاب بدون تحلیل یک شرکت، مشاهده صدها ویدئو بدون ثبت یک معامله و یادگیری دهها اندیکاتور بدون انجام Backtest، لزوماً فرد را به تحلیلگر یا معاملهگر بهتری تبدیل نمیکند.
یادگیری واقعی زمانی شروع میشود که دانش به تحلیل تبدیل شود.
یک تحلیلگر باید گزارش بخواند، داده جمعآوری کند، فرضیه بسازد و تحلیل خود را با واقعیت بازار مقایسه کند. یک معاملهگر نیز باید استراتژی خود را ثبت کند، دادههای گذشته را بررسی کند، عملکرد معاملاتش را اندازهگیری کند و اشتباهات خود را تحلیل کند.
به همین دلیل، توصیه من این است که افراد در ابتدای مسیر بهدنبال «بهترین کتاب» یا «بهترین دوره» نباشند. ابتدا باید مشخص کنند میخواهند در چه حوزهای فعالیت کنند و سپس یک مسیر مشخص را برای مدتی طولانی دنبال کنند. | 170 |
| 8 | No text... | 1 |
| 9 | در اینجا مفهوم Persistence یا ماندگاری سود اهمیت پیدا میکند. فرض کنید دو شرکت هر دو امروز ۲۰ واحد Abnormal Earnings ایجاد میکنند. اگر در مورد شرکت اول بازار انتظار داشته باشد این سود غیرعادی فقط یک سال ادامه پیدا کند، ارزش فعلی آن محدود خواهد بود. اما اگر شرکت دوم دارای یک مزیت رقابتی پایدار باشد و بتواند همین سطح از سودآوری را برای سالهای زیادی حفظ کند، ارزش فعلی Abnormal Earnings آن بسیار بیشتر خواهد بود.
پس ارزش شرکت فقط به اندازه Abnormal Earnings فعلی وابسته نیست؛ به دوام اقتصادی آن نیز وابسته است.
این مسئله در شرکتهای کامودیتی اهمیت بیشتری پیدا میکند. فرض کنید یک شرکت معدنی در اثر افزایش شدید قیمت سنگآهن، ROE بسیار بالایی ثبت کرده است. اگر تحلیلگر همین ROE را مبنای مدل Ohlson قرار دهد و فرض کند این سودآوری پایدار است، ارزش شرکت را بهشدت بیشبرآورد خواهد کرد.
در واقع باید پرسید:
آیا ROE بالا ناشی از مزیت رقابتی است یا شرایط موقت چرخه کالا؟
اگر ROE بالا ناشی از قیمت موقتاً بالای محصول باشد، Abnormal Earnings فعلی احتمالاً Persistence پایینی دارد. بنابراین بخش بزرگی از ارزش بازار نباید بر اساس تداوم این سودآوری قیمتگذاری شود.
این دقیقاً جایی است که Ohlson Model از یک مدل نظری به ابزار تحلیل بنیادی تبدیل میشود. تحلیلگر ابتدا باید کیفیت سود، ساختار داراییها، اهرم مالی، چرخه صنعت، قدرت قیمتگذاری و بازده سرمایه را بررسی کند و سپس درباره ماندگاری Abnormal Earnings قضاوت کند.
یک نکته بسیار مهم دیگر، Clean Surplus Relation است. در چارچوب Ohlson فرض میشود تغییر در ارزش دفتری حقوق صاحبان سهام از طریق سود و معاملات مستقیم با صاحبان سرمایه قابل توضیح باشد:
Ending Book Value = Beginning Book Value + Earnings − Dividends
این رابطه باعث میشود ارزش دفتری و سود حسابداری بتوانند به شکل منسجمی در مدل ارزشگذاری قرار بگیرند.
در نتیجه، Ohlson Model را نباید صرفاً یک فرمول جایگزین برای DCF دانست. اهمیت واقعی آن در ایجاد یک پل میان Accounting Information، Fundamental Analysis و Valuation است.
از نگاه Penman، صورتهای مالی صرفاً گزارشی از گذشته نیستند. اگر حسابداری بتواند وضعیت اقتصادی شرکت را به شکل مناسبی اندازهگیری کند، اعداد صورتهای مالی میتوانند اطلاعاتی درباره سودآوری آینده و در نهایت ارزش ذاتی شرکت ارائه دهند.
بنابراین سؤال اصلی تحلیلگر در مدل Ohlson این نیست که:
«ارزش دفتری شرکت چقدر است؟»
یا حتی:
«شرکت چقدر سود ساخته است؟»
سؤال عمیقتر این است:
«این شرکت چه مقدار سودآوری بالاتر از هزینه سرمایه ایجاد میکند، این سودآوری تا چه مدت قابل حفظ است و بازار امروز چه مقدار از این Abnormal Earnings آینده را در قیمت سهام منعکس کرده است؟»
در این نقطه، Ohlson Model به یکی از پایههای مهم تحلیل بنیادی مدرن تبدیل میشود؛ زیرا نشان میدهد فاصله میان Book Value و Market Value تصادفی نیست. بخش مهمی از این فاصله را میتوان با انتظارات بازار درباره سودآوری اقتصادی آینده شرکت توضیح داد.
و شاید مهمترین نتیجه مدل همین باشد:
ارزش یک شرکت فقط به داراییهایی که امروز در ترازنامه دارد وابسته نیست؛ | 1 |
| 10 | Ohlson Valuation Model
یکی از مهمترین نقاط اتصال میان حسابداری، تحلیل بنیادی و ارزشگذاری، مدل Ohlson است. اهمیت این مدل در این است که ارزش شرکت را صرفاً از طریق جریانهای نقدی آینده توضیح نمیدهد، بلکه نشان میدهد چگونه اطلاعات حسابداری، بهویژه سود و ارزش دفتری حقوق صاحبان سهام، میتوانند برای توضیح ارزش بازار شرکت مورد استفاده قرار گیرند.
در چارچوب سنتی ارزشگذاری، معمولاً ارزش سهام از تنزیل جریانهای نقدی آینده یا سودهای مورد انتظار به دست میآید. اما مسئله مهم این است که تحلیلگر برای پیشبینی جریانهای نقدی باید ابتدا درباره بسیاری از متغیرهای آینده فرضگذاری کند. Ohlson از زاویه متفاوتی به مسئله نگاه میکند: اگر اطلاعات حسابداری بتوانند اطلاعاتی درباره سودآوری آینده شرکت در اختیار ما قرار دهند، میتوان از همین اطلاعات برای ایجاد یک رابطه منظم میان Accounting Numbers و Market Value استفاده کرد.
در سادهترین شکل، مدل Ohlson ارزش شرکت را تابعی از دو متغیر اصلی میداند:
Equity Value = Book Value + Present Value of Expected Abnormal Earnings
یعنی ارزش بازار حقوق صاحبان سهام را میتوان به دو جزء تقسیم کرد: ارزش دفتری فعلی و ارزش فعلی سودهای غیرعادی آینده.
اینجا مفهوم Abnormal Earnings اهمیت اساسی پیدا میکند. سود غیرعادی به معنای سود غیرطبیعی یا غیرقانونی نیست. منظور، سودی است که پس از در نظر گرفتن هزینه فرصت سرمایه سهامداران باقی میماند:
Abnormal Earnings = Earnings − (Cost of Equity × Beginning Book Value)
بنابراین اگر شرکتی ۱۰۰ واحد ارزش دفتری داشته باشد و هزینه سرمایه سهامداران آن ۱۰ درصد باشد، برای ایجاد ارزش اقتصادی باید حداقل ۱۰ واحد سود ایجاد کند. اگر سود شرکت ۱۵ واحد باشد، ۵ واحد از آن Abnormal Earnings است. این ۵ واحد همان بخشی است که نشان میدهد شرکت توانسته بازدهی بالاتر از هزینه سرمایه ایجاد کند.
در این چارچوب، ارزش دفتری به تنهایی ارزش شرکت نیست. ارزش دفتری نقش یک Anchor یا نقطه اتکا را دارد و سودهای غیرعادی آینده توضیح میدهند که چرا ارزش بازار میتواند بالاتر یا پایینتر از ارزش دفتری قرار گیرد.
اگر شرکت دقیقاً به اندازه هزینه سرمایه خود بازده ایجاد کند، Abnormal Earnings برابر صفر خواهد بود. در این حالت، در سادهترین چارچوب:
Market Value ≈ Book Value
اما اگر شرکت بتواند به شکل پایدار بازدهی بالاتر از هزینه سرمایه ایجاد کند، ارزش بازار باید از ارزش دفتری بالاتر باشد. برعکس، اگر بازده شرکت پایینتر از هزینه سرمایه باشد، شرکت در حال تخریب ارزش اقتصادی است و ممکن است ارزش بازار آن حتی پایینتر از ارزش دفتری قرار گیرد.
اینجاست که رابطه میان ROE و Cost of Equity اهمیت پیدا میکند. اگر:
ROE > Cost of Equity
شرکت در حال ایجاد Abnormal Earnings است.
اگر:
ROE = Cost of Equity
شرکت تقریباً فقط هزینه سرمایه خود را پوشش میدهد.
و اگر:
ROE < Cost of Equity
شرکت از منظر اقتصادی در حال تخریب ارزش است.
بنابراین نسبت Price-to-Book را نمیتوان بدون توجه به سودآوری شرکت تفسیر کرد. یک P/B بالا لزوماً به معنای گران بودن سهم نیست. اگر شرکتی بتواند برای مدت طولانی ROE بالاتر از Cost of Equity ایجاد کند، بازار منطقی است که ارزش دفتری بالاتری برای آن قائل شود.
در مقابل، P/B پایین نیز لزوماً به معنای ارزان بودن سهم نیست. ممکن است بازار انتظار داشته باشد که سودآوری شرکت در آینده کاهش پیدا کند و ROE آن به زیر هزینه سرمایه برسد. در این حالت، پایین بودن نسبت Price-to-Book میتواند کاملاً منطقی باشد.
این نگاه یکی از تفاوتهای مهم تحلیل بنیادی سطح بالا با تفسیر ساده نسبتهای مالی است. تحلیلگر نباید بپرسد «P/B شرکت چند است؟» بلکه باید بپرسد:
«این P/B چه انتظاری درباره ROE، رشد و ماندگاری سودآوری شرکت در خود منعکس کرده است؟»
در مدل Ohlson، ارزش شرکت به وضعیت فعلی محدود نمیشود. انتظارات درباره Abnormal Earnings آینده نیز وارد ارزشگذاری میشوند. بنابراین اگر بازار یک شرکت را با P/B برابر ۴ معامله کند، بازار عملاً انتظار دارد که این شرکت بتواند در آینده نیز بازدهی بالاتر از هزینه سرمایه ایجاد کند.
به همین دلیل میتوان P/B را از یک نسبت ساده حسابداری به یک رابطه اقتصادی تبدیل کرد.
به شکل مفهومی:
P/B = f(ROE, Cost of Equity, Growth, Persistence)
یعنی نسبت قیمت به ارزش دفتری به این بستگی دارد که شرکت چه مقدار بازده ایجاد میکند، هزینه سرمایه آن چقدر است، سودآوری آن با چه سرعتی رشد میکند و این سودآوری تا چه مدت میتواند ادامه پیدا کند. | 1 |
| 11 | (شروع متن ها)
خب بچه ها من این چند وقت که نبودم به اندازه یک ماه براتون متن نوشتم
بخش اعظمی از این متن ها مربوط میشه به تحلیل بنیادی و بازار های جهانی
متن ها رو براتون آپلود کردم و یک روز در میون داخل کانال پست میشه اگر دیدید که یهو جنگ شد و نت نداشتم ولی همچنان متن در مورد سرمایه گذاری ارزشی داره پست میشه دلیلش همینه😂
سعی کردم این متن ها در ابتدا ساده باشه و هر چقدر که زمان بیشتری میگذره مطالب تخصصی تر میشه
امیدوارم که براتون مفید باشه :)
و اگر خوشتون اومد این متن ها رو یا اصلا خود کانال رو برای دوستان تون بفرستید تا این مطالب در دسترس دوستانی بیشتری باشه 🙏🏻 شاید یکی واقعا نیاز داشته باشه :) | 183 |
| 12 | (شروع متن ها)
خب بچه ها من این چند وقت که نبودم به اندازه یک ماه براتون متن نوشتم
بخش اعظمی از این متن ها مربوط میشه به تحلیل بنیادی و بازار های جهانی
متن ها رو براتون آپلود کردم و یک روز در میون داخل کانال پست میشه اگر دیدید که یهو جنگ شد و نت نداشتم ولی همچنان متن در مورد سرمایه گذاری ارزشی داره پست میشه دلیلش همینه😂
سعی کردم این متن ها در ابتدا ساده باشه و هر چقدر که زمان بیشتری میگذره مطالب تخصصی تر میشه
امیدوارم که براتون مفید باشه :)
و اگر خوشتون اومد این متن ها رو یا اصلا خود کانال رو برای دوستان تون بفرستید تا این مطالب در دسترس دوستانی بیشتری باشه 🙏🏻 شاید یکی واقعا نیاز داشته باشه :) | 1 |
| 13 | خب بچه ها من این چند وقت که نبودم به اندازه یک ماه براتون متن نوشتمد
بخش اعظمی از این متن ها مربوط میشه به تحلیل بنیادی و بازار های جهانی
متن ها رو براتون آپلود کردم و یک روز در میون داخل کانال پست میشه اگر دیدید که یهو جنگ شد و نت نداشتم ولی همچنان متن در مورد سرمایه گذاری ارزشی داره پست میشه دلیلش همینه😂
سعی کردم این متن ها در ابتدا ساده باشه و هر چقدر که زمان بیشتری میگذره مطالب تخصصی تر میشه
امیدوارم که براتون مفید باشه :)
و اگر خوشتون اومد این متن ها رو یا اصلا خود کانال رو برای دوستان تون بفرستید تا این مطالب در دسترس دوستانی بیشتری باشه 🙏🏻 شاید یکی واقعا نیاز داشته باشه :) | 3 |
| 14 | No text... | 1 |
| 15 | در واقع، ارزش اصلی پیوت در خود نقطه چرخش نیست؛ در اطلاعاتی است که درباره رفتار قیمت به ما میدهد. | 1 |
| 16 | یکی از مفاهیم پایهای ولی بسیار مهم در تحلیل تکنیکال، پیوتها هستند. اگر بخواهیم خیلی ساده تعریف کنیم، پیوت جایی است که قیمت بعد از یک حرکت مشخص، تغییر جهت میدهد. در نتیجه دو نوع اصلی داریم: Pivot High و Pivot Low.
اما مسئله اصلی این نیست که بتوانیم یک سقف یا کف را روی نمودار پیدا کنیم. مسئله این است که بفهمیم کدام پیوت واقعاً اهمیت دارد.
بازار در هر تایمفریمی دائماً در حال ساختن سقف و کف است. اگر قرار باشد همه آنها را به یک اندازه مهم در نظر بگیریم، نمودار خیلی سریع تبدیل به مجموعهای از خطوط و علامتهای بیفایده میشود.
اهمیت یک پیوت را باید با توجه به جایگاه آن در ساختار بازار بررسی کرد.
برای مثال، در یک روند صعودی معمولاً با ساختاری مثل:
HH → HL → HH → HL
مواجه هستیم. یعنی قیمت سقفهای بالاتر و کفهای بالاتر میسازد. در چنین شرایطی، همه کفها اهمیت یکسانی ندارند. بعضی از آنها صرفاً اصلاحهای کوچک داخل روند هستند و بعضی دیگر میتوانند نقش مهمی در ساختار اصلی بازار داشته باشند.
به همین دلیل میتوان پیوتها را از نظر اهمیت به Minor، Intermediate و Major تقسیم کرد.
Minor Pivotها بیشتر نوسانات کوتاهمدت بازار را نشان میدهند. Intermediate Pivotها ساختارهای بزرگتری ایجاد میکنند و Major Pivotها معمولاً نقاطی هستند که تغییرات مهمتری در روند از آنها شروع شده است.
یکی از چیزهایی که برای تشخیص اهمیت یک پیوت باید به آن توجه کرد، شدت حرکتی است که بعد از آن اتفاق میافتد.
فرض کنید قیمت در یک نقطه کف میسازد و بعد فقط چند کندل کوچک صعودی ایجاد میکند. در نقطه دیگری قیمت کف میسازد و بلافاصله یک حرکت قدرتمند صعودی شکل میگیرد و حتی سقف مهم قبلی را میشکند.
هر دو Pivot Low هستند، ولی منطقی نیست که ارزش ساختاری یکسانی داشته باشند.
تایمفریم هم اهمیت زیادی دارد. پیوتی که در تایمفریم 5 دقیقه شکل گرفته ممکن است برای یک اسکالپر بسیار مهم باشد، اما برای کسی که روی تایمفریم روزانه معامله میکند اهمیت چندانی نداشته باشد.
به همین دلیل، در تحلیل ساختار بهتر است ابتدا پیوتهای مهم تایمفریمهای بالاتر را مشخص کنیم و بعد در تایمفریمهای پایینتر به دنبال جزئیات ورود باشیم.
نکته مهم دیگر، رابطه پیوتها با حمایت و مقاومت است.
یک Pivot High مهم میتواند در آینده به یک ناحیه مقاومتی تبدیل شود و یک Pivot Low مهم میتواند نقش حمایت داشته باشد. البته بهتر است به این نقاط بهعنوان یک محدوده نگاه کنیم، نه یک قیمت کاملاً دقیق. بازار خیلی وقتها قبل از برگشت، کمی از سطح پیوت عبور میکند.
از طرف دیگر، شکسته شدن یک پیوت میتواند اطلاعات مهمی درباره ساختار بازار بدهد.
مثلاً اگر بازار در یک روند صعودی باشد و یک Higher Low مهم را بشکند، باید نسبت به ادامه روند صعودی محتاطتر شویم. اما اینجا یک اشتباه رایج وجود دارد: هر شکست پیوت به معنی تغییر روند نیست.
اگر یک Minor Pivot شکسته شود، ممکن است فقط ساختار داخلی بازار تغییر کرده باشد، در حالی که ساختار اصلی همچنان صعودی است.
اینجاست که تفاوت بین Internal Structure و External Structure اهمیت پیدا میکند.
یکی از کاربردهای جالب پیوتها هم در بحث نقدینگی است. سقفها و کفهای واضح معمولاً توجه معاملهگران زیادی را جلب میکنند و میتوانند محل تجمع سفارشها و حد ضررها باشند. به همین دلیل بعضی وقتها قیمت ابتدا یک سقف یا کف مهم را میشکند، نقدینگی اطراف آن را جمع میکند و بعد در جهت مخالف حرکت میکند.
اما نباید هر شکست پیوت را بهعنوان Liquidity Sweep تفسیر کرد. چیزی که بعد از شکست اتفاق میافتد، اهمیت زیادی دارد.
یک نکته فنی دیگر هم وجود دارد که به نظرم در استفاده از اندیکاتورهای Pivot باید جدی گرفته شود.
بعضی اندیکاتورها برای اینکه یک پیوت را تأیید کنند، به کندلهای آینده نیاز دارند. بنابراین ممکن است امروز روی نمودار گذشته یک Pivot کاملاً واضح ببینیم، اما در همان لحظهای که قیمت در آن نقطه بوده، هنوز نمیدانستیم که آن نقطه واقعاً Pivot خواهد شد.
اگر این موضوع در بکتست در نظر گرفته نشود، نتیجه میتواند کاملاً گمراهکننده باشد. در واقع ممکن است یک استراتژی روی دادههای گذشته فوقالعاده به نظر برسد، ولی در بازار واقعی قابل اجرا نباشد.
در نهایت، به نظرم مهمترین نکته درباره پیوتها این است که نباید آنها را بهعنوان یک سیگنال مستقل خرید یا فروش دید.
پیوت بیشتر از اینکه بگوید «اینجا بخر» یا «اینجا بفروش»، به ما کمک میکند بفهمیم بازار چه ساختاری دارد.
اینکه آخرین سقف و کف مهم کجاست، روند چگونه شکل گرفته، کدام سطح شکسته شده، آیا تغییر ساختار واقعی اتفاق افتاده یا فقط یک نوسان کوتاهمدت بوده و در نهایت اینکه بازار در حال ادامه روند است یا وارد مرحله تغییر ساختار شده. | 175 |
| 17 | لینک ارتباط بصورت ناشناس با ادمین :
https://t.me/iRoChatBot?start=sec-hfchgacgcf
هر چه دل تنگت میخواهد بگو | 152 |
| 18 | https://t.me/COMMODITY_HUB | 296 |
| 19 | Coming soon... | 226 |
| 20 | دوره مطالعاتی دوم
منبع مطالعاتی : https://t.me/wallstreetwolf_ir/12660
تمرین : زمانی که مطالعه تون تموم شد داخل پیوی یا داخل دایرکت کانال پیام بزارید براتون ارسال میشه
زمان : تا روز چهارشنبه | 292 |
