- Chillin’ on a cloud ☁️🪄
Open in Telegram
💬: @TextSabaCollageBot ● Collage: A combination and collection of content. 𝐍𝐨𝐬𝐭𝐚𝐥𝐠𝐢: @chillinostalgi ⏳️
Show moreIran147 262The category is not specified
209
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
نیمهشب بود. پسر بیدار شد، چشم گردوند توی تاریکی. رختخواب پدر خالی بود. رفت توی هال. مادر نشسته بود لب پنجره، صورتش توی مهتاب سفید شده بود. «مامان، بابا کو؟» مادر برگشت. دست دراز کرد، پسر را کشید بغلش. «بابا رفته مسافرت، عزیزم.» پسر سرش را گذاشت روی شانه مادر. «دیشب خوابشو دیدم.» «چه خوابی؟» «خواب دیدم منو بغل کرده بود، داشت ماه نشونم میداد. گفت ببین پسرم، این مال توئه.» مادر لبخند زد.. مهتاب افتاده بود روی صورتش. «ماه مال همهست.» پسر سرش را تکان داد. «نه، بابا گفت مال منه. گفت هر شب میتونم نگاهش کنم.» مادر نگاه کرد به ماه. تنها توی آسمون. «راست گفته بابا. ماه مال توئه.» پسر چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «یادته اون شب که بارون اومده بود، بابا منو بغل کرد برد پشت بام؟» «یادم میاد.» پسر سرش را بلند کرد. «بهش بگو دلم براش تنگ شده.» مادر بغضش را قورت داد. «بهش میگم.» «کی میگی؟» «همین الآن. توی دلم بهش میگم.»
Repost from روزمرگی یك روانشناس
تمامِ عمرت به دنبال شاهدی گشتی که رنجت را تأیید کند؛ مگر خودت آنجا نبودی؟
