𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒
Open in Telegram
Pieces of Me ـ خاطراتی نصفهنیمه، اما واقعی. @RoN4kbot کجا چایی گذاشته بودم☕️
Show moreIran131 303The category is not specified
402
Subscribers
+124 hours
-297 days
+6830 days
Posts Archive
402
تو خونه موندن و هیچکاری نکردن واقعاً روانیم میکنه. اصلا آدمِ این چهاردیواری لعنتی نیستم.
402
من، حتی میانِ تمامِ تلخیهای زندگی، باز هم رویا میبافم؛
این تنها جاییست که دنیا را همانطور که دوست دارم، میسازم. 🍃
402
Repost from رنسانس سکوت
نزار قبانی یه نصیحت فوق العاده میکنه ومیگه:
«تا زمانی که از عمق دوست داشتن طرف مقابلت مطمئن نشدی عمیقانه دوست نداشته باش چرا که عمق عشق امروز همان عمق زخم فردای توست..»
https://t.me/Renaissanee
402
من کوچک بودم و خیال میکردم قصههای او تمام نمیشوند؛
هر شب، داستانی تازه،
همان صدای آرام،
همان خندههای کوتاه
و آغوشی که هنوز هم گرمترین جای خاطرات کودکیام است.
آن روزها هیچوقت فکر نمیکردم روزی به این سن برسم و او دیگر کنارم نباشد.
فکر میکردم قرار است بزرگ شدنم را ببیند،
سالهای بیشتری کنارم باشد،
و من هنوز هم هر وقت دلم خواست، سرم را روی شانهاش بگذارم و از هر چیزی برایش بگویم.
فکر نمیکردم روزی دلم برای شنیدن همان قصههایی تنگ شود که آن شبها خیال میکردم هیچوقت تمام نمیشوند.
402
من کوچک بودم و خیال میکردم قصههای او تمام نمیشوند؛
هر شب، داستانی تازه،
همان صدای آرام،
همان خندههای کوتاه
و آغوشی که هنوز هم گرمترین جای خاطرات کودکیام است.
آن روزها حتی به ذهنم هم نمیرسید که روزی به این سن برسم و جای او کنارم خالی باشد.
فکر میکردم قرار است بزرگ شدنم را ببیند؛
حتی عروسی عمویم را که چند وقت دیگر قرار است برسد، در ذهنم با حضور او تصور کرده بودم؛
او را میان جمع، با همان نگاه مهربان و همان لبخند آشنا.
هیچوقت فکر نمیکردم بعضی از تصویرهایی که برای آینده ساخته بودم،
یک جای خالی داشته باشند؛
جایی که همیشه قرار بود او باشد.
402
Repost from بـوسهگــران
402
من عاشق این آهنگم همیشه عاشقش بودم از همون بچگی ولی الان با گوش دادن بهش چشمام پر اشک میشه و بغضم میگره.
402
یک میز چوبی، چند صفحهی نیمهنوشته، لیوانی که هنوز کمی از نوشیدنیاش مانده و نوری که آرام روی گوشهی اتاق افتاده.
صدای ورق خوردن کاغذها با صدای دورِ خیابان قاطی میشود و عقربهها بیحوصله جلو میروند؛
روی میز، یک گلبرگ افتاده و کنار آن، جملهای ناتمام مانده است.
و هنوز، چیزی برای نوشتن باقی مانده بود.
402
ساختمانهایی با پنجرههای بلند، کافههایی که صندلیهایشان تا پیادهرو کشیده شده، تابلوهای قدیمی، چراغهایی که شبها یکییکی روشن میشوند و خیابانهایی که هرکدام شکل خاص خودشان را دارند؛
شهرها فقط از آجر و آسفالت ساخته نشدهاند،
هر گوشهشان انگار تکهای از یک داستان ناتمام را با خودش حمل میکند.
