en
Feedback
𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒

𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒

Open in Telegram

Pieces of Me ـ خاطراتی نصفه‌نیمه، اما واقعی. @Ronak_sabot کجا چایی گذاشته بودم☕️

Show more
Iran131 319The category is not specified
404
Subscribers
+124 hours
-107 days
+7430 days
Posts Archive
دلم می‌خواد عشق واقعی رو تجربه کنم

میان این همه لیلیوم زیبا، من یک آفتابگردون سادم:)🌻

میان این همه لیلیوم زیبا، من یک آفتابگردون سادم:)

Repost from N/a
photo content

صحبت کنیم؟

صحبت کنیم؟

تو خونه موندن و هیچ‌کاری نکردن واقعاً روانیم می‌کنه. اصلا آدمِ این چهاردیواری لعنتی نیستم.

بچه ها برید تو این بات میتونید همه این عکسا و همه چالشای ترندو درست کنید🙂‍↔️💙 @Prompt
بچه ها برید تو این بات میتونید همه این عکسا و همه چالشای ترندو درست کنید🙂‍↔️💙 @Prompt

من، حتی میانِ تمامِ تلخی‌های زندگی، باز هم رویا می‌بافم؛ این تنها جایی‌ست که دنیا را همان‌طور که دوست دارم، می‌سازم. 🍃

نزار قبانی یه نصیحت فوق العاده میکنه ومیگه: «تا زمانی که از عمق دوست داشتن طرف مقابلت مطمئن نشدی عمیقانه دوست نداشته باش ‏چرا
نزار قبانی یه نصیحت فوق العاده میکنه ومیگه: «تا زمانی که از عمق دوست داشتن طرف مقابلت مطمئن نشدی عمیقانه دوست نداشته باش ‏چرا که عمق عشق امروز ‏همان عمق زخم فردای توست..» https://t.me/Renaissanee

فرق زیادی است بین؛ خاطرات در شما حل شوند یا ته نشین.

آروم باش عزیزم. جلوتر کلی اتفاق قشنگ مونده.

فصل تقدیم کردن هودی داره می‌رسه ولی کو پسر خوشگله؟🙄😂

من کوچک بودم و خیال می‌کردم قصه‌های او تمام نمی‌شوند؛ هر شب، داستانی تازه، همان صدای آرام، همان خنده‌های کوتاه و آغوشی که هنوز هم گرم‌ترین جای خاطرات کودکی‌ام است. آن روزها هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی به این سن برسم و او دیگر کنارم نباشد. فکر می‌کردم قرار است بزرگ شدنم را ببیند، سال‌های بیشتری کنارم باشد، و من هنوز هم هر وقت دلم خواست، سرم را روی شانه‌اش بگذارم و از هر چیزی برایش بگویم. فکر نمی‌کردم روزی دلم برای شنیدن همان قصه‌هایی تنگ شود که آن شب‌ها خیال می‌کردم هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند.

من کوچک بودم و خیال می‌کردم قصه‌های او تمام نمی‌شوند؛ هر شب، داستانی تازه، همان صدای آرام، همان خنده‌های کوتاه و آغوشی که هنوز هم گرم‌ترین جای خاطرات کودکی‌ام است. آن روزها حتی به ذهنم هم نمی‌رسید که روزی به این سن برسم و جای او کنارم خالی باشد. فکر می‌کردم قرار است بزرگ شدنم را ببیند؛ حتی عروسی عمویم را که چند وقت دیگر قرار است برسد، در ذهنم با حضور او تصور کرده بودم؛ او را میان جمع، با همان نگاه مهربان و همان لبخند آشنا. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بعضی از تصویرهایی که برای آینده ساخته بودم، یک جای خالی داشته باشند؛ جایی که همیشه قرار بود او باشد.

این پیام رو فوروارد کنید تا من ده چنل رو به صورت تخصصی درمورد هویت بصری چنلشون حرف بزنم و بقیه رو بگم چه چیزی کم دارن تا یک هویت بصری کامل داشته باشند 💅