فلورانس ؛
Open in Telegram
همآن رنگی که میان سياهي ها پوشانده و از یاد رفت ؛ UK. @Florencehn_bot
Show more371
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-5930 days
Posts Archive
371
Repost from 𝗦𝗶𝘅 𝗖𝗶𝘁𝘆 (rest)
دَر آغوشِ لَحظهها ؛
- جایی که زمان میایستد، دنیا محو میشود و تنها چیزی که میماند، گرمای نابیست که شبیه هیچچیز نیست.عشق نسیمی است که از پنجرهی روح عبور میکند و گوشههای خاموش دل را روشن میسازد؛ شبیه زمزمهای آرام در سکوت شب، لمس نرمی نسیم بر پوست، یا صدای بارانی که بیدلیل دلتنگش میشوی. در حضورش، زمان رنگ میبازد، دنیا کوچک میشود و لحظهها در گرمای باهم بودن کش میآیند. خندهها، سادهترین شعرهای نانوشتهاند و نگاهها، جادههایی که بیهیچ واژهای، هزار قصه میگویند. اما عشق اگر در بندِ وابستگی گرفتار شود، از آغوشی گرم به زنجیری نامرئی بدل میگردد، جایی میان امنیت و گمگشتگی، میان ماندن و رهایی، میان رؤیا و حقیقت.
371
Repost from Королева
··············•∘ʚ ♡ ɞ∘•···············
میان من و جهان دیواریست از سکوت، سنگسنگِ آن را با دستهاے خود چیـدهام، محکم، بلنـد، چنان کـہ هیچ صـدایے از آن عبور نکنـد، هیچ نگاهے از شکا؋ـهایش نلغزد. اما تو… تو حضورے هستے کـہ درون این دیوار رخنـہ کردهای، بے آنکـہ حتے در بزنی، بے آنکـہ ویرانش کنی.
چشمانت بر این حصار سایـہ میاندازند، و در آن سایه، ترکهایے میـدوم، بیآنکـہ بـدانم از جنس نورنـد یا زخم. نگاهت در من مثل جریانے پنهان رخنـہ میکنـد،مثل بادے کـہ درون سنگ نـ؋ـوذ میکنـد و آهسته، بیصـدا٫روزے آن را از درون میشکنـد. هرگز پا نگذاشتهای، اما در تمام خلوتِ این دیوارها حضور داری، در هر سکوت، در هر تردید، درهر لحظهاے کـہ دستم بیاختیار چیزے را کـہ نگـ؋ـتهام، بر خطوط خیالے هوا مینویسـد.
تو نـہ عبور کردهای، نـہ رسیـدهای، اما در عمق این حصار ریشـہ دواندهای. و شایـد این عشق همان باشـد جریانے خاموش کـہ مرزها را بیآنکـہ ویران کنـد، از درون تسخیر میکنـد، حضورے کـہ نام ندارد، اما هرگز غایب نیست.
··············•∘ʚ ♡ ɞ∘•···············
371
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+4
در قلمروی قلبم، پادشاهی میکنی.
در جان و دلم رزهای مشکی میرویید، موسیقیِ زندگانیام، قطعه های آخر را مینواخت، درحالِ برداشتنِ گامهای آخرم بودم، بهراستی که خواهانِ مرگ بودم. فردی را از دور نگریستم. گمان میکردم همچون دیگران رهگذری باشی که بعد از اندکی درنگ به راهِ خود برگردی. خیال بر این بود که نظیرِ سایرین پس از کمی تقلا برای لمسِ دستانم خسته شوی. ولیکن، اهتمامِ تو آنقدر خوشایند بود که برای نخستین بار بیقراریِ قلبم را حس کردم. ظلماتِ اطرافم زیارتِ چهرهات را دشوار ساخته بودند. منتها هنگامی که خواستارِ ديدارِ تو شدم، تیرگیهای اطرافم، آنچنان زوال یافتن که در آغاز منقلب شدم. رخسارت مرا مدهوش خودش ساخت، در نظرم آنچنان زیبا تبسم کردی که بندهی لبخندت شدم. روحم را فتح کردی و آغوشت سرپناهِ بیخوفام شد. حال در تمنای ساکن شدنت هستم، اکنون به گونهای خواستارِ من شو که فرشتگان برای دلدادگیمان گریه کنند.
371
Repost from 𝚻꤯𝗀𝖾̄𝗋 - 𝚭ᦅ𝗇𝖾
𝁈 𝚻𝗁𝖾 𝐑𝖾꤯𝗇𝖼̧𝖺𝗋𝗇𝖺𝗍꤯𝗈́𝗇 𝚶𝖿 𝐋𝗈́𝗏𝖾 𝀈
𝁥 #𝖳𝖱𝖫 #تناســخ_عشــق
⎯پس ایـن پایـان داستـان مـاست، آره؟ روبـهروی هم، مـرگ یڪدیگـر رو تماشـا ڪنیم؟
⎯اشتبـاه نڪن مـاهِ خونیـنم؛ من هرگـز اجـازه نمـیدم داستـان مـا به اتمـام برسـه. عشـقِ ما تَناسـخ پیـدا میڪنه!
⎯پیـوند خـون از آب قـویتـره، سپیـدِ مـن.
𝐖𝗋꤯𝗍꤯𝗇𝗀 𝚩𝗒 𝐆𝖺𝖻𝗋꤯𝖾𝗅 𝚳𝖼𝚻꤯𝗀𝖾𝗋⎯⎯⎯⎯⎯⎯⎯⎯⎯⎯⎯ 𝁛𝚶𝗇𝗅𝗒 𝚶𝗇 𝚻𝗀: 𝚻꤯𝗀𝖾𝗋𝚭𝗈𝗇𝖾
371
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
A lover like a candle, burned in the fire of separation, a lover like the moon, unaware of the troubled state.
