"پروآز"
Open in Telegram
🕊️🌻 من منتظرِ ظهورِ خویشم؛ آنجا که بالها به پرواز وا شوند. _الهه، روایت من و مسیر کنکور ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6185761760
Show more915
Subscribers
-424 hours
-177 days
-11530 days
Posts Archive
916
میدونی اونی که از شدت غم میخوابه غمش زیاده ولی اونی که از شدت غم خوابش نمیبره غمش زیاد تره...اونی که میگه میخوابه که بقیه نگرانش نشن ولی تا صبح بیداره غمش بیشتر این دوتاس
916
بریم سراغ بقیه درس ، اگه خوشتون اومد از دست نوشتم که یه ریکشن بزنید یا اینکه حتما نظراتون رو توی هیدن چت بنوسید
https://t.me/HidenChat_Bot?start=7030523382
916
امروز یک هزار و هفتصد و شصت و چهار روز است که هنوز هم نتوانسته ام به دستت بیاورم . الان ، به همین موقع که شروع به نوشتن کردم تو ..، اری تو ...، تو به او فکر میکنی و من نیز به تو . من ؟ من..؟ مگر منی وجود دارد ؟مگر منی میشناسی ؟ بیخیال مهم نیست فکر نکن . اری اهمیت ندارد که داشتم وضو میگرفتم که سنگینی غمت بر سینه ام قصد و نیت عبادتم را به میانه گزاشت و دست به قلم شدم . هوا اینجا کمی تاریک شده است اما کوچه شما یک خیابان بالاتر نمیدانم شاید از نور رخ مهتابت روشن است . داشتم اندیشه میکردم که امشببه هنگام عبادت به درگاه او چگونه برات طلب لبخندی حسابی و آمرزش کنم ، چگونه و با چه رویی واسطه ات به درگاه خدا گردم .برایت من دل پاک هزار و چندی شب هر شب سه مرتبه ، صبح و ظهر و شب دعا کردم که الهی او با او میخندد ، او مرا نمیبیند و او او را میبیند . امشب هم ببخشش شاید او هم دلکی دارد و عاشق است به راستی . یا رب ما نچندان ادعایی هم نداریم گویی به صبر ولیکن میدونم مرا دوست ندارم به ریزه قدری ولی من میبخشمش حق دارد ، تو گناهانش را به پای من بنویس تا که او با او بخندد . امروز برایم برایم از او گفت ، یا رب میبینی چه بی بها شدم ؟ این را هم ببخش شاید بچگی کرد شاید به گمانم قصدی نداشت این بار هم ببخشش، تازه جا نماند دو بار هم برایم از او با اسمش گفت ، هر دوبار را ببخش فدای سرش ، دختر است دیگر شاید بسی دوستش دارد به گمانم او برای او زیباتر است ، به گمانم قدش هم ز من رعنا تر است ، به گمانم پدرش نیز به اقایم زرگر تر است .... . ناشکری به درگاهت نباشد یا رب ولیکن ما رسم دوست داشتن را بسی خوب بلد بودیم اما یار نصیب ما نکردی یادمان میماند !. امشب هم به عادت هزار و یک شب سجاده ام را گوشه ای خلوت و تاریک گشودم ، نسیمی می امد زیبا اما به گرمای غمش . بعد از قل هو ولله احد دستان لرزانم برایت بالا میبرم شاید دو قطه ای هم اشک ریختم ، چیزی نیست قبلش پیاز خورد کرده ام نازنینم ، برایت ز خداوندی خدا طلب امرزش و بخشش میکنم، طلب خنده هاییی لطیف بر دلت میکنم ، طلب غم هایت برای من و خنده هایم برای تو میکنم که تو با او فقط بخندید ، که خنده ات خنده ام و غمت غمم است. یار ما نشد ولیکن ما بی معرفت و نون و نمک نشناسم نبودیم! یار ما نشدی ولیکن یادم میماند از یارت گفتی ، الهی به کنارش تا ابد بخندی . میدانم دل نازکی گلبرگ گلم میدانم همینک اشکانت سرازیر شده ، الهی به فدای دو چشمانت اشک نریز که قلبم خون میگرید. دگر هوا تاریک شده جانم به قربانت تا به اینجا قلمم کمرش شکست دگر بس است . گر سرت را درد اوردم ببخش مرا شاید گر بغلت بود از عشا تا به صبح بی مغرور در اولین فرصت میگریستم .صفحه 146 و 147 کتابچه دست نوشته #صبر_نامتناهی نوشته بنده حقیر نظراتتون رو توی هیدن چت برام بنویسید ✍🏻
916
صفحه 146 رو نوشتم منتها خیلی طولانی شد نمیدونم شاید ویس گرفتم خودم روش خوندم شایدم اینجا تایپ کردم
