"پروآز"
Open in Telegram
🕊️🌻 من منتظرِ ظهورِ خویشم؛ آنجا که بالها به پرواز وا شوند. _الهه، روایت من و مسیر کنکور ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6185761760
Show more922
Subscribers
-124 hours
-147 days
-10530 days
Posts Archive
920
ماسوله ، ماسال، رشت، بندر انزلی، تالاب بندر انزلی، استارا، منطقه ازاد بند استارا، ابشار استارا، محمود اباد ، عباس اباد ، رامسر ، بندر ترکمن، تنکابن ، نمک ابرود، بالاجلی ، نور ، بازار رشت ، ساری، نوشهر ، چالوس ، لاهیجان ، جنگل دالخانی ، جنگل و ساحل گیسوم ، گیلان ، سراوان ، دشت ناز ، سی سنگان ، پارک جنگلی فین ، پارک جنگلی کندوان، مرزن اباد ، گنبد کاووس
بقیشم یادم نمیاد اینا شاید هر کدوم دو بار حتی بعضیاشو رفتم
920
دارم برای بعد کنکور پلن میچینم منتها جایی از شمال نیست که نرفته باشم😂 اینم از عواقب طبیعت و سفر دوست بودن
920
پارسال دقیقا همین موقع ها بود کشون کشون با زانو درد کن و پای تاول زده ، با حاجتی کوچک توی کوچه های کربلا در به در دنبال راه اصلی بودم . تک و تنها با دلی پر داشتم دنبال راه اصلی میگشتم ، تا که عمود ها رو دیدم . با خستگی زیادی که از شب قبل به تنم مونده بود خودمو با شوق میکشوندم تا به اونجا برسم . شرطی بهم گفت باید از اون کوچه بری ، تشکر کردم و بی مکث به سمت اون شارع رفتم . از در کوچک اخر کوچه بود که بالاش یه کتیبه کوچکی بود و در کمال تعجب به فارسی بود و نوشته بود « شیب گودال عجب صفایی دارد» . گفته بودند کوچه کوچک و تنگی انجاست و درس معروف به در بهشت است... باور نکرده بودم تا نمیدیدم . از دریچه که عبور کردم تازه فهمیدم چه گفتن ... دقیقه توی دمای ۵۱ درجه سوزان ایستادم و فقط نگاه کردم ... نمیتونستم حرف بزنم .. گفتم عمو جان حاجتمو ندادی این دفه با هزار تا نداری و درد بلند شدم اومدم اینجا پیشت ، رومو زمین ننداز، رو سیاهم نکن . من ته کوچه ای که بازاری بود بودم و سر کوچه ...، سرکوچه دو گنبد را از دور میدیدم. وارد بین الحرمین که شدم باورم نمیشد ، هیچی باورم نمیشد ، هیچی برای گفتن نداشتم ، اونقدرا با شکوه بود ، اونقدری دلم منتظر این لحظه بود . حالا فهمیدم برای چی مادرم اسممو حسین انتخاب کرده ... توی حال خودم بودم نه گرما میفهمیدم نه صدا نه جمعیت روز اربعین که یه صدایی منو به خودش جلب کرد اذون میگفتن و من فقط منتظر این لحظه بودم ، بالاخره . کفشمو در اوردم رفتم که برم توی حرم نمیشد اینقدری که جمعیت زیاد بود . مهر برداشتم و با کمال اینکه کارکنای حرم نمیزاشتن نمازمو توی بالا ترین جای اونجا خوندم . کجا ؟ بالا مقام ترین جا؟ متظورم چیه؟ شیب گودال حسین .
اونقدری اونجا من توی نماز سر حاجتم اشک ریختم که یه فرد عراقی با لحظه خوزستانی عراقی گفت خدایا چیکارش کردی که این بچه با این سنش اینقدر دلش گرفته . حسین حان به خاطر اینکه سر روضه هات و توی حرم برای حال دل خودم اشک ریختم ببخش به رقیت قسم . قولامونو سر قنوت نماز گفتیم و یه معامله ریزیم کردیمو اومدیم بیرون . مکه میشد دل بکنی از اونجا؟ مگه عطرش میرفت از لباس ادم؟ ای بابا ای بابا.
دقیق دقیق یک سال شاید یک سال ولی دو ساعت کم از این خاطره میگذره و اونقدری زیبا بود که الان تصورش برام سخته فقط باید تحربه کنی بفهمی. و اینکه من سر همه قولام بودم سر همه حرفام بودم ولی رو سیاه شدم قرار بود حاجتم تا امسال بر اورده بشه که نشد . دم معرفتت گرم عمو جان این رسم داشتن هوای نوکرو داشتن نبود ....
