en
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌𝐂𝗂𝗀ā𝗋ᧉ𝖙𝗍ē

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌𝐂𝗂𝗀ā𝗋ᧉ𝖙𝗍ē

Open in Telegram

ㅤ!¡ 𝖲𝗐𝖺𝗇 .

Show more
289
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2830 days
Posts Archive
🤩لیست بهترین چنل‌های کیپاپ که توی پاییز حتما لازمت میشه🤩! بوی قهوه و به جریان افتادن کافئین توی خونت رو میتونی حس کنی🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
شیرینی کوک.. ولی من از شیرینی متنفرم🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
میان نقص و سکوت، معنا زاده می‌شود🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
کافه فرانسوی آغشته با قهوه ای داغ🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
خانه‌ای میان خیال و نیستی؛ جایی که واژه‌ها از زخم‌ها زاده می‌شوند🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
فرشته‌ی نگهبان جاییه که نویسندگی با وایب تهیونگ و جونگکوک گره می‌خوره؛ پناهگاهی برای دل‌هایی که دنبال قصه‌ای نرم‌تر از نفسِ شبن🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
تو‌رفتی،و‌سکوت‌به‌تنم‌نشست‌مثل‌لباس‌سنگینی‌که‌هر نفس را دفن‌میکند🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
از نویسندگی خلاق تا مودبردهای خیره‌کننده تهکوک، جایی که ایده‌ها تبدیل به شاهکار می‌شن🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
جذابیت و خاص بودن رو با کوئین مانوبان تجربه کنید🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
غرق‌شدگی تو دنیای پر از رنگ های مختلف که هرکدوم بهت امید دوباره میدن🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
در سکوت شب؛ سایه‌ای بی‌نام آغاز به نوشتن دردهای پنهانش میکند🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
آغوشی در عمق سیاهی مهی دردمند🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
اون شبی که رفتی هنوز صبح نشده🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
از لی‌هیسونگ به تنها پاپی قلبش جیک🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
کبودی روی بدنت مثل تندیسه! اما من مجذوب بومشم و متنفر از هنرمندش جیمینا🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
نوری که در انتهای راهرو بود خاموش شد🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
وان‌شات | فیکشن | FMV از ویـکـوک🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
او زیبایی را نه‌فقط در چهره، بلکه در نگاه آرام و حضور مهربانش خلاصه کرده است🤩!
𝖩𝖮𝖨𝖭 𝖧𝖤𝖱𝖤!
برای شرکت توی تب لیستی اینجا جوین بشید!🤩

پستت خیلی زیباست🛐.

خیلی قشنگ و دردناک بود) جوری که کل متن از دلتنگی بود و دوست داشتم

-مگه چمدونت چقدر جا داشت که تمام زندگیم و با خودت بردی؟ که خاطره‌هام، صدا‌هام، خنده‌هام و حتی سکوت‌هام و گذاشتی لای لباس‌هات و با خودت بردی؟ اصلاً می‌فهمی چی کار کردی؟ رفتنِ تو فقط خالی‌ کردنِ یه خونه نبود… یه دنیا، یه شهر، یه آدم از نفس افتاد از وقتی رفتی، هر جا رو نگاه می‌کنم رد پای توئه! لیوانی که همیشه چای توش سرد می‌شد هنوز همون‌ جا رها شده مونده، پشتِ شیشه مه نمی‌نشینه… انگار هوا هم دیگه دست و دلش به خاطره ‌بازی نمی‌ره، حتی کلید روی میز هم بی‌صدا شده چون دیگه کسی نیست در رو آروم ببنده مبادا من از خواب بپرم، می‌دونی؟ فکر می‌کردم وقتی یه نفر می‌ره آدم دلش تنگ می‌شه نه این‌ که تکه‌ تکه‌ی وجودش رو بین وسایل جا بذاره! بین عکس‌ها، بین خیابون‌هایی که با هم قدم زدیم، بین آهنگ‌هایی که هنوز هم وقتی پخش می‌شن، بی‌دعوت می‌ریزن وسطِ اتاق و می‌پرسن: «چرا تنها شدی؟» نمی‌دونم کجایی، نمی‌دونم وقتی چمدونت و باز کردی، فهمیدی چه بار سنگینی برداشتی یا نه! اما من هنوز دارم از زیر آوارِ نبودنت خودم و می‌کشم بیرون، هنوز دارم یاد می‌گیرم چطور بدونِ تو نفس بکشم، چطور بدونِ تو صبح بشه و چطور بدونِ تو شب به‌سلامت بگذره! رفتنِ تو فقط یه دوری نبود، یه کوچِ کامل بود، کوچی که منو جا گذاشت ولی تمامِ منو با خودش برد! زَخـــــم مـــاه مَـــــن
نامه‌ای از جئون ‌جونگ‌کوک ۱۳ اکتبر ۱۸۲۵، لندن

‌ ‌‌神は緑の色の中にいるかもしれません。 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 🧈 knock knock ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌    ‌‌神は緑の色の中にいるかもしれません。 ‌            ‌ ‌ ‌ ‌ 🧈     knock knock ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

نفسایم درد می‌کند، برای چه ها که هرگز به چشم ندیدم برای غم های که شنونده بودم، تنم به غرق شدن عادت کرده‌ست اما برای خود به لرز ریز دستانش را مخفی می‌کند تا نبیند ضعفی در تنی که به خود پیچیده ست . حلقه طناب را فشار می‌دهد پلک هایش را روی هم‌می‌گذارد که گونه هایش خیس میشود آنگاه برای لحظه از مرور خاطرات دور می‌شود... همان را می‌خواهد، می‌شود دور شود از دردی بی درمانست، لب هایش میلرزید پناه دندانش شد. به اوج خود به تماشا بعد خود نشسته ست می‌داند نفس هایش را می‌شمارد می‌داند اشک هایش روی گونه هایش شعله می‌گیرد، می‌داند پاهای برهنش او را از دم دم های صبح برمی‌گرداند. به زخم پاهاش چشم میدوزد تماشای خونی خشک شده که سرما او را آرام نگه داشته ست باز می‌جوشد، ولی آن می‌داند که برای لحظه به لحظه دیدار آنان زمان ندارد .
گره را محکم تر می‌کشد، حس درد را با هر بار تنگ شدن گلویش را خشک می‌کند و دیدارش را با خورشید به قیامت می‌رسد.
صدایش بریده ست، دستانش به تنش چنگ می‌زند و با آرامی موهای پریشانش را کنار می‌زند حتی موهایش هم خاطراتش را باری روی دوشش حمل میکند؛ دستانش را به آرامی روی قلبی از دیدار های سرد به چشم دیده ست می‌گذرد و با هربار کوبیدن به استخوان هایش او را به عقب وادار می‌کند. دیگر تمام شد آنی که بوده ای آنی که خواهی بود هردو دیگر در تماشا تو هستن چشمانت را که به ترس افتادست را می‌بينند و به لمس طناب دور نفس هایت نگاهی میندازن و تو را بی‌گناه خطاب می‌کنند؛ در قصه ها چه میگویند؟ آنانی که خود قصه خودشان را مینویسن آخرش را چگونه با قلمی از خون خود مینویسن؟
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌آغـوشـ نـفـسـ هـایـ کـهـ از خـود مـیـ‌گـیـرد

  ‌ ‌ Кофе 𝗁-𝗁𝖾𝗒 ! #taehyung юя      ®️ ៸ 𝗐𝗐𝗐 𝖼꤀𝖽𝖾 𝟥𝖣-пакет

Repost from vireina
Todo lo qué necesito es ❔ dinero compás y #tureno