en
Feedback
پابلو

پابلو

Open in Telegram

[در جست‌وجوی #سنگینی و #سبکی، بعد می‌ریم #پپرونی] بیا و پابلو رو یه #قهوه مهمون کن، #اگه_می‌تونی: coffeebede.com/pabloiglesias [اگر چنان گشت و چنان شد و چنین، لفت بده #برو]

Show more
Buy Ad
613
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-630 days
Posts Archive
"آدم‌های این دریا نسناس و سباحت ایشان در این دریا به ساحت وسواس است. راهزنانش جنود ابلیس، اسلحه‌ی جنگشان خدعه و تلبیس است. اگر از عمق این دریا بپرسی عرض خواهم کرد که انتها ندارد. و اگر باور نداری، به غواصان این دریا، یعنی اهل دنیا از اولین و آخرین، نظر نما و ببین که همگی در آن غرق شده، احدی به قعر آن نرسیده. اگر بهتر می‌خواهی بفهمی، به حال خراب خودت نگاه کن و ببین که هر قدر داشته باشی، باز زیاده از آن را طالبی و حرصت در جایی توقف نمی‌کند."

"همین قدر بدان دریا نهنگ دارد، ماهی دارد، جانورهای عجیبه‌ی آن بسیار و مهالک غریبه‌ی آن بی‌شمار، جزایر هولناکش زهره‌ی شیران را آب و کوه‌های سهمناکش چه بسیار مردمان را نایاب نموده. اصل و میدان این دریا از ظلمات جهل ناشی شده است و در اودیه‌ی اراضی قلوب اهل غفلت جا دارد. امواج آمالش بسی کشتی‌های عمر را به فنا داده، و جبال هموم و غمومش بسا پشته‌ها از کشته‌ها نهاده. مارهای معاصی مهلکه‌ی آن چه بسا اشخاص را به سمّ خود هلاک کرده، نهنگ‌های اوصاف مذمومه‌اش چه کسان را فرو برده و آب محبت تلخ و شورش چه مردمان را کور و چه چشم‌ها را بی‌نور نموده. هر که در این دریا غرق شد سر از گریبان نار جحیم بیرون آورده، در عذاب الیم خواهد ماند."

"ای همبازی اطفال، ای حمال اثقال، ای محبوس چاه جاه و ای مسموم مار مال، ای غریق بحر دنیا و ای اسیر همومات آمال، مگر نشنیده و نخوانده‌ای "انّما الحیاة الدنیا لعب و لهو"؟ و نشنیده‌ای فرموده‌ی آن حکیم غیب‌دان منزه از عیب و شَین را که به فرزند ارجمند خطاب کرده: "بنیّ ان الدنیا بحر عمیق غرق فیها الاکثرون"؟ و حقیر عرض می‌کنم عن تحقیق و نحن منهم و اگر بخواهی عمق دریای حکمتش را بفهمی، در حقیقتِ لفظِ "بحر عمیق"، فکر نما؛ ببین چقدر از جواهر حکمت در این صندوق کوچک برای متفکرین به عنوان هدیه درج فرموده."

"...اگر جناب شیخ احمد بگوید: با این ابتلا به معاش و زن و بچه و رفیق و دوست، چطور می‌شود آدم ترک ماسوی‌اللّه بکند و در قلبش غیر یاد او چیزی نباشد؟ این فرض به حسب متعارف بعید است و شدنی نیست. می‌گوییم: آن مقداری که تو باید ترک کنی، آن هر کس است که تو را از یاد او جلّ‌شأنه نگاه دارد؛ با آن شخص باید به مقدار واجب و ضرورت بیشتر محشور نباشی. اما هر کس که خدا را به یاد تو بیندازد، ترک مجالست او صحیح نیست..."

"... بلکه مجالست با اهل غفلت به غیر شغل ضرورة مضر است. کثرت اشتغال به مباحات و شوخی بسیار کردن و لغو گفتن و گوش به اراجیف دادن قلب را می‌میراند."

اپیزود بیست و سوم، اثر پروانه @podbasecamp

Bessent’s "emperor has no clothes" moment: all the chest-thumping, all the BS, and once you strip it away, you’re left with a
Bessent’s "emperor has no clothes" moment: all the chest-thumping, all the BS, and once you strip it away, you’re left with a propagandist, a grifter, and a clown.

خبر آغاز "بزرگ‌ترین عملیات مالی" علیه ایران را می‌توان با منطق کتاب "تحریم‌ها چگونه کار می کند؟" بررسی کرد. پرسش اصلی میزان فشار نیست؛ این است که این فشار چه مقدار قدرت چانه‌زنی برای امریکا ایجاد می‌کند. کتاب نشان می‌دهد که تحریم‌ها اقتصاد ایران را به‌شدت تحت فشار گذاشته‌اند. رشد اقتصادی کاهش یافته، تورم و فقر بالا رفته و طبقه متوسط کوچک‌تر شده است. فشار اقتصادی در تجربه‌ی ایران همیشه به تغییر رفتار سیاسی منجر نشده است. ایران به‌تدریج ظرفیت‌های لازم برای مقاومت و سازگاری با تحریم‌ها را ایجاد کرده است. دوره "maximum pressure" نمونه‌ی اصلی این روند است. دولت ترامپ انتظار داشت فشار شدید، ایران را به مذاکره‌ای تازه وادار کند و به توافقی گسترده‌تر برسد. کتاب نشان می‌دهد که این انتظار محقق نشد. اقتصاد و جامعه‌ی ایران به‌شدت آسیب دیدند، اما جمهوری اسلامی فرو نپاشید. ایران برای توافق جدید با امریکا نیز "به هر قیمتی" وارد مذاکره نشد. یکی از پیامدهای مهم این فشار، تغییر جهت اقتصادی ایران بود. ایران صادرات نفت، گاز و برق خود را ادامه داد و فروش نفت به چین را حفظ کرد. تولیدکنندگانی که پیش‌تر به سرمایه و کالاهای واسطه‌ای اروپا وابسته بودند، روابط تجاری خود را به سمت چین تغییر دادند. کتاب می‌گوید این روند وابستگی اقتصادی ایران به چین را بیشتر کرد و روابط با چین را به بخشی از راهبرد بقای حکومت تبدیل کرد. تحریم‌ها در داخل ایران نیز ساختار اقتصادی و سیاسی را تغییر دادند. اقتصاد غیررسمی و شبکه‌های دورزدن تحریم گسترش پیدا کردند. گروه‌هایی که به ساختار قدرت و این شبکه‌ها دسترسی داشتند، از فرصت‌های بیشتری برخوردار شدند. فشار طولانی‌مدت به تقویت نیروهای امنیتی و سخت‌گیر و تضعیف طبقه متوسط کمک کرد. مقایسه ۲۰۱۳ و ۲۰۱۸ نیز اهمیت زیادی دارد. در ۲۰۱۳ فشار اقتصادی در کنار مذاکره و امکان رفع تحریم قرار گرفت و در نهایت به JCPOA رسید. در ۲۰۱۸ امریکا از توافق خارج شد و فشار را دوباره افزایش داد. هدف دستیابی به "توافق بهتر" بود. نتیجه مورد انتظار به دست نیامد. از نگاه کتاب، صرف افزایش تحریم‌ها برای تحقق اهداف سیاسی کافی نیست. حالا واکنش چین به سیاست جدید امریکا اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. پکن مضافِ بر مخالفت لفظی با تحریم‌های امریکا، در مه ۲۰۲۶، برای نخستین بار از قانون مقابله با تحریم‌های خارجی خود در واکنش به اقدامات امریکا علیه پالایشگاه‌های چینی مرتبط با نفت ایران استفاده کرد و اجرای تحریم‌های امریکا را در حوزه‌ی مربوطه هدف قرار داد. این چارچوب حقوقی امکان اعمال اقدامات متقابل تجاری و سرمایه‌گذاری علیه طرف‌هایی را فراهم می‌کند که تحریم‌های خارجی را اجرا کنند. چین همچنین تحریم‌های امریکا علیه شرکت‌های چینی مرتبط با ایران را غیرقانونی و یک‌جانبه خوانده و بر حفاظت از شرکت‌های خود تأکید کرده است. این تحول برای منطق کتاب اهمیت زیادی دارد. امریکا برای افزایش فشار بر ایران، شبکه‌ی تحریم را به شرکت‌ها و شرکای خارجی ایران گسترش می‌دهد. چین در پاسخ، سازوکارهایی برای جلوگیری از اجرای این تحریم‌ها ایجاد می‌کند. در نتیجه، فشار اقتصادی از ابزاری علیه ایران به بخشی از رقابت بر سر قواعد تجارت و مالی بین‌المللی تبدیل می‌شود. این همان نوع هزینه‌ی ژئوپلیتیکی است که کتاب درباره‌ی گسترش تحریم‌ها و وابستگی بیشتر ایران به شبکه‌های اقتصادی خارج از مدار غرب مطرح می‌کند. در پایان، کتاب این وضعیت را با مفهوم "Permanent Siege" توضیح می‌دهد. تحریم از یک ابزار موقت برای تغییر رفتار به وضعیتی پایدار تبدیل می‌شود. جامعه و حکومت خود را با آن وفق می‌دهند. اقتصاد غیررسمی رشد می‌کند، سازوکارهای مقاومت تقویت می‌شوند و ایران برای کاهش آسیب‌پذیری خود به روابط اقتصادی جایگزین روی می‌آورد. حرامزادگانِ ابلهِ امریکایی باید تجربه‌ی چهار دهه تحریم ایران را جدی بگیرند. فشار بیشتر همیشه اهرم بیشتر نمی‌سازد. تحریم اقتصاد ایران را ضعیف کرده است. همین فشارها ظرفیت مقاومت، اقتصاد غیررسمی و پیوند اقتصادی ایران با چین را نیز تقویت کرده‌اند. حالا مقابله‌ی چین با اجرای تحریم‌های فرامرزی امریکا نشان می‌دهد که این سیاست می‌تواند دامنه‌ی منازعه را از ایران فراتر ببرد. تحریم بدون مسیر روشن برای خروج می‌تواند از ابزار مذاکره به محاصره دائمی تبدیل شود؛ همان "Permanent Siege" که کتاب درباره‌ی آن هشدار می‌دهد.

حالا که دعوت به مداخله‌ی بیگانه به جنگ نظامی و فشار اقتصادیِ کمرشکن بر جامعه انجامیده، دیگر نمی‌توان این جماعت را در پناهِ "خطای سیاسی" پنهان کرد. آنان برای تصفیه‌حساب با "پدر"، کشور را به میدانِ اعمالِ اراده‌ی قدرت خارجی سپردند و هزینه‌ی این بی‌مسئولیتی را بر "مادر" تحمیل کردند. عقلا پیش‌تر درباره‌ی عاقبتِ این سقوطِ اخلاقی هشدار داده بودند؛ امروز، حاصلِ آن را می‌توان در ویرانی، ناامنی و فشار بیش از پیش بر زندگیِ مردم دید.

با توجه به #کتاب The WEIRDest People in the World: How the West Became Psychologically Peculiar and Particularly Prosperous نوشته‌ی ژوزف هنریچ (Joseph Henrich) [خرید نسخه‌ی ترجمه شده - اصلی]: • پرسش ۵ از ۳۳۰: رابطه میان فرهنگ، نهادها و روان‌شناسی در استدلال اصلی کتاب چیست؟ در استدلال اصلی کتاب، فرهنگ، نهادها و روان‌شناسی سه بخش جدا از هم نیستند، بلکه در یک فرایند تاریخیِ متقابل، یکدیگر را شکل می‌دهند و هم‌تطور پیدا می‌کنند. هنریچ برای توضیح این رابطه از دیدگاهی استفاده می‌کند که فرهنگ را بخشی مرکزی از طبیعت انسان می‌داند. او در فصل دوم توضیح می‌دهد که انسان‌ها از طریق یادگیری فرهنگی، باورها، رفتارها، مهارت‌ها و هنجارها را از دیگران فرا می‌گیرند. این فرایند در طول نسل‌ها به تطور فرهنگی انباشتی منجر می‌شود و می‌تواند فناوری‌های پیچیده، زبان‌ها، آیین‌ها و همچنین نهادهای مؤثر ایجاد کند؛ نهادهایی که اغلب بسیار پیچیده‌تر از آن‌اند که یک فرد به‌تنهایی بتواند آن‌ها را طراحی کند. هنریچ نهادها را مجموعه‌هایی از هنجارهای اجتماعی می‌داند. برای مثال، نهاد ازدواج از مجموعه‌ای از هنجارها تشکیل می‌شود که تعیین می‌کنند چه کسی می‌تواند با چه کسی ازدواج کند، چند همسر می‌توان داشت و زوج پس از ازدواج کجا زندگی می‌کنند. این هنجارها از طریق یادگیری فرهنگی و تعامل اجتماعی پدید می‌آیند و در گذر زمان تثبیت و دگرگون می‌شوند. از طرف دیگر، همین نهادها محیط اجتماعی‌ای را می‌سازند که انسان در آن رشد می‌کند. بنابراین، افراد در جریان رشد، خود را با نهادها، فناوری‌ها، محیط‌ها و زبان جامعه‌ی خود سازگار می‌کنند. هنریچ صریحاً می‌گوید که انتظار دارد هر جمعیت، بسته‌ی روان‌شناختی‌ای داشته باشد که با جامعه و نهادهای آن "تناسب" پیدا کرده باشد؛ و بسته‌ی روان‌شناختی WEIRD نیز نمونه‌ای به‌ویژه کژگونه از همین فرایند است. پس رابطه یک‌طرفه نیست. فرهنگ نهادها را می‌سازد، نهادها محیط اجتماعی انسان را شکل می‌دهند، و این محیط بر روان‌شناسی اثر می‌گذارد؛ روان‌شناسیِ شکل‌گرفته نیز به نوبه‌ی خود بر رفتار اجتماعی، یادگیری فرهنگی و نهادها اثر می‌گذارد. این رابطه در سراسر تاریخ دیده می‌شود. برای نمونه، در جوامع اولیه، نهادهای مبتنی بر خویشاوندی شیوه‌ی اصلی سازمان‌دهی همکاری بودند. با پیدایش کشاورزی یکجانشین و افزایش رقابت میان گروه‌ها، نهادهای خویشاوندی تقویت شدند و مجموعه‌هایی از هنجارها مانند قبیله، ازدواج با خویشاوندان، مالکیت جمعی، سکونت پدرتباری و پرستش نیاکان پدید آمدند. این نهادها نیز به نوبه‌ی خود روان‌شناسی و روابط اجتماعی افراد را شکل دادند. در مورد اروپا، همین چارچوب برای توضیح مسیر کژگونه شدن روان‌شناسی اهمیت پیدا می‌کند. تغییر نهادهای مربوط به خویشاوندی، ازدواج و خانواده شبکه‌های اجتماعی انسان‌ها را تغییر داد؛ این تغییرات روان‌شناسی متفاوتی را پرورش دادند و سپس این روان‌شناسی جدید با نهادهای دیگری مانند بازارهای غیرشخصی، شهرنشینی، انجمن‌های داوطلبانه، سواد و تقسیم پیچیده‌ی کار وارد تعامل شد. هنریچ در فصل چهاردهم این رابطه را صریح‌تر جمع‌بندی می‌کند: انسان‌ها باید ذهن و بدن خود را با فناوری‌ها و نهادهای محلی سازگار کنند و به همین دلیل، جوامع متفاوت می‌توانند روان‌شناسی‌های فرهنگی متفاوتی داشته باشند. او این "تطور فرهنگی روان‌شناسی" را مانند ماده‌ی تاریک تاریخ می‌داند؛ چیزی که در پس‌زمینه جریان دارد اما بخش بزرگی از تفاوت‌های تاریخی میان جوامع را توضیح می‌دهد. بنابراین در منطق کتاب، نمی‌توان پرسید "فرهنگ چه اثری بر روان‌شناسی دارد؟" و رابطه را به همین یک جهت محدود کرد. پرسش درست این است که فرهنگ، نهادها و روان‌شناسی چگونه در طول تاریخ یکدیگر را تغییر داده‌اند و هم‌تطور پیدا کرده‌اند؟ همین رابطه‌ی متقابل، محور توضیح هنریچ برای شکل‌گیری روان‌شناسی کژگونه و مسیر تاریخی ویژه‌ی جوامع غربی است. #Henrichology

با توجه به #کتاب The WEIRDest People in the World: How the West Became Psychologically Peculiar and Particularly Prosperous نوشته‌ی ژوزف هنریچ (Joseph Henrich) [خرید نسخه‌ی ترجمه شده - اصلی]: • پرسش ۴ از ۳۳۰: چرا هنریچ معتقد است روان‌شناسی انسان را نمی‌توان بدون توجه به فرهنگ مطالعه کرد؟ هنریچ معتقد است روان‌شناسی انسان را نمی‌توان بدون توجه به فرهنگ مطالعه کرد، زیرا بین جمعیت‌های مختلف انسانی تفاوت‌های روان‌شناختی چشمگیری وجود دارد و بخش بزرگی از آنچه روان‌شناسی مدرن به‌عنوان "روان‌شناسی انسان" می‌شناسد، در واقع از مطالعه‌ی یک بخش بسیار محدود از انسان‌ها به دست آمده است. هنریچ همراه با آرا نورنزایان و استیو هاینه، پژوهش‌های میان‌فرهنگی موجود درباره‌ی ابعاد مختلف روان‌شناسی انسان را بررسی کردند و به سه نتیجه‌ی مهم رسیدند. نخست، نمونه‌های پژوهش‌های روان‌شناختی به‌شدت سوگیرانه بودند. در زمان انجام این بررسی، حدود ۹۶ درصد شرکت‌کنندگان آزمایش‌های روان‌شناختی از اروپای شمالی، آمریکای شمالی یا استرالیا بودند و حدود ۷۰ درصد کل شرکت‌کنندگان، دانشجویان آمریکایی بودند. بنابراین بسیاری از نظریه‌های روان‌شناختی بر اساس گروهی از انسان‌ها ساخته شده بودند که بخش بسیار کوچکی از تنوع انسانی را نمایندگی می‌کردند. دوم، آن‌ها دریافتند که تنوع روان‌شناختی میان جمعیت‌ها بسیار بیشتر از آن چیزی است که از کتاب‌های درسی و مجلات اصلی روان‌شناسی و اقتصاد رفتاری انتظار می‌رود. این تفاوت‌ها در حوزه‌های گوناگونی دیده می‌شدند: ادراک توهم‌های بصری، استدلال فضایی، حافظه، توجه، شکیبایی، ریسک‌پذیری، انصاف، استقرا، کارکرد اجرایی و تشخیص الگو. سوم، هنگامی که داده‌های چندجمعیتی در دسترس بود، نمونه‌های غربی معمولاً در انتهای توزیع قرار می‌گرفتند؛ یعنی صرفاً یکی از نمونه‌های معمولی نبودند، بلکه در بسیاری از ابعاد روان‌شناختی به شکل نظام‌مندی متفاوت بودند. هنریچ و همکارانش به همین دلیل آن‌ها را WEIRD یا کژگونه نامیدند. اما برای هنریچ مسئله فقط این نیست که فرهنگ‌های مختلف متفاوت‌اند. نکته‌ی اساسی این است که فرهنگ بخشی از محیطی است که روان انسان در آن شکل می‌گیرد. او در فصل نخست توضیح می‌دهد که "بسته‌ی" روان‌شناختی افراد، با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند تناسب پیدا می‌کند. برای نمونه، در جوامعی که انسان‌ها در شبکه‌های متراکم خویشاوندی و روابط اجتماعی پایدار زندگی می‌کنند، هویت، توجه، قضاوت و رفتار بیشتر بر نقش‌ها، مسئولیت‌ها و روابط متمرکز می‌شود. در مقابل، در جوامع WEIRD، افراد بیشتر بر ویژگی‌های شخصی، دستاوردها، آرزوها و شخصیت خود تمرکز می‌کنند. هنریچ این مجموعه را "individualism complex" یا "خوشه‌ی فردگرایی" می‌نامد. از دید او، این فردگرایی یک ویژگی منفرد نیست، بلکه مجموعه‌ای از تفاوت‌های روان‌شناختی است که به افراد کمک می‌کند با جهان اجتماعی WEIRD سازگار شوند. به همین ترتیب، او انتظار دارد جمعیت‌های دیگر نیز بسته‌های روان‌شناختی‌ای داشته باشند که با نهادها، فناوری‌ها، محیط‌ها و زبان‌های جوامعشان تناسب داشته باشد. بنابراین، از نظر هنریچ، مطالعه‌ی روان انسان بدون فرهنگ دو خطای اساسی ایجاد می‌کند: نخست، ممکن است ویژگی‌های یک جمعیت خاص را به اشتباه جهان‌شمول فرض کنیم؛ دوم، ممکن است نتوانیم توضیح دهیم که چرا جمعیت‌های مختلف در ادراک، تفکر، تصمیم‌گیری و رفتار تفاوت دارند. به همین دلیل، برای فهم "روان‌شناسی انسان" باید هم‌زمان بپرسیم: این انسان در چه فرهنگ و چه جهان اجتماعی‌ای رشد کرده است؟ زیرا از نظر هنریچ، روان‌شناسی انسان جدا از فرهنگ نیست؛ روان‌شناسی در تعامل با فرهنگ و نهادهای اجتماعی شکل می‌گیرد. #Henrichology

کافه ادایی بابک زنجانی رو باید از زاویه‌ی #اقتصاد سیاسی دید، نه مسخرگی ویدیوکلیپ‌های منتشر شده. زنجانی زمانی نماد ثروتی بود که در دل اقتصاد تحریمی، شبکه‌های غیرشفاف مالی و رانت شکل گرفت. حالا همون ثروت دوباره به شکل "سبک زندگی" عرضه می‌شه: کافه، برند، مصرف لوکس، طلا، رمزارز و پرستیژ. اینجا یک فرایند اجتماعی مهم رخ می‌ده: تبدیل سرمایه‌ی اقتصادی به سرمایه‌ی نمادین. پول، وقتی در فضای مصرف لوکس نمایش داده می‌شه، می‌تونه به اعتبار اجتماعی تبدیل بشه؛ حتی وقتی منشأ اون ثروت هنوز محل مناقشه باشه. این یعنی عادی‌سازی فساد از مسیر بازار مصرف؛ گذشته‌ی اقتصادی فرد به‌تدریج محو می‌شه و قدرت خرید، خودش به نشونه‌ی منزلت تبدیل می‌شه. کافه‌ی زنجانی از این نظر یک کسب‌وکار ساده نیست؛ ویترین جامعه‌ایه که در اون پول می‌تونه گذشته رو به حاشیه برونه و برای صاحبش، پرستیژ تولید کنه.

کافه ادایی بابک زنجانی رو باید از زاویه‌ی اقتصاد سیاسی دید، نه مسخرگی ویدیوکلیپ‌های منتشر شده. زنجانی زمانی نماد ثروتی بود که در دل اقتصاد تحریمی، شبکه‌های غیرشفاف مالی و رانت شکل گرفت. حالا همون ثروت دوباره به شکل "سبک زندگی" عرضه می‌شه: کافه، برند، مصرف لوکس، طلا، رمزارز و پرستیژ. اینجا یک فرایند اجتماعی مهم رخ می‌ده: تبدیل سرمایه‌ی اقتصادی به سرمایه‌ی نمادین. پول، وقتی در فضای مصرف لوکس نمایش داده می‌شه، می‌تونه به اعتبار اجتماعی تبدیل بشه؛ حتی وقتی منشأ اون ثروت هنوز محل مناقشه باشه. این یعنی عادی‌سازی فساد از مسیر بازار مصرف؛ گذشته‌ی اقتصادی فرد به‌تدریج محو می‌شه و قدرت خرید، خودش به نشونه‌ی منزلت تبدیل می‌شه. کافه‌ی زنجانی از این نظر یک کسب‌وکار ساده نیست؛ ویترین جامعه‌ایه که در اون پول می‌تونه گذشته رو به حاشیه برونه و برای صاحبش، پرستیژ تولید کنه.

در واکنش به چیزی که درباره‌ی ری‌اکشن نوشته بودم، دوستی لطف کردن و این توضیح رو که چندی قبل‌ نوشته بودن رو مطرح کردن. به نظرم تأکیدشون روی گفت‌وگو و پاسخ‌گویی قابل تأمله، اما چند مفهوم اینجا با هم خلط شدن. بحث ما درباره‌ی حالتی بود که ری‌اکشن تنها امکان واکنش مخاطبه؛ بنابراین واردکردن کامنت و دایرکت، صورت مسئله رو عوض می‌کنه. اگر فقط واکنش مثبت فعال باشه، مخاطب عملاً امکان اعلام مخالفت نداره. این لزوماً دیکتاتوری نیست؛ مسئله اینه که اگر اسمش رو بازخورد بذاری، نمی‌تونی از قبل نوع بازخورد رو تعیین کنی. در این حالت، چیزی که دریافت می‌کنی بیشتر تأییده تا بازخورد. به نظرم نکته‌ی دیگه اینه که "گفت‌وگو"، "بازخورد" و "دموکراسی" یکی نیستن. گفت‌وگو صرفاً امکان تبادل نظره و دموکراسی هم خیلی فراتر از گفت‌وگو و پاسخ‌گوییه. بنابراین داشتن امکان گفت‌وگو، به‌خودی‌خود نه بازخورد کامل می‌سازه و نه یک فضای دموکراتیک.

ممبر محترمی دیروز پرسید چرا دست‌کم ری‌اکشن کانال رو باز نمی‌کنی؟ واقعیتش اینه که من بازخورد پرونده‌هایی که توی پابلو باز می‌کنم رو مبنای ادامه‌دادنشون قرار نمی‌دم. اگر به چیزی برسم که به نظرم ارزش پیگیری داشته باشه، حتی مخالفت همه هم باعث نمی‌شه رهاش کنم. برای همین ترجیح می‌دم اصلاً بازخورد صوری جمع نکنم. از طرف دیگه، یا بازخورد رو به مخاطب می‌سپاری یا نه. اینکه مثل بسیاری کانال‌ها فقط ری‌اکشن‌های مثبت و گوگولی رو باز بذاری، بیشتر کنترل‌کردن بازخورد و تأیید گرفتنه تا بازخورد گرفتن. اگر مخالفت رو از فضای خودت حذف کنی، کم‌کم فقط چیزهایی رو می‌بینی که باهات موافقن؛ و این می‌تونه آدم رو از نقد و اصلاح دور کنه.

- اگر قرار بود یک چیز در پابلو تغییر کنه، چی بود؟ نظر و پیشنهادتون رو برام بنویسید: @PabloBlueInk

مفصل درباره‌ی کودتای ۲۸ مرداد و بیش از اون و ننگی که تا ابد با نام امریکا، انگلیس و پهلوی دوم گره خورده پرداختیم. البته برای قدرت‌هایی که پیش از اون و پس از اون هم در نقاط مختلف جهان دست به مداخله و جنایت زدن، ۲۸ مرداد ظاهراً قرار نیست بار اخلاقی چندانی داشته باشه؛ با این حال، این چیزی از مسئولیت تاریخی‌شون کم نمی‌کنه. در کنار این یادداشت‌ها، گوش دادن به پلی‌لیست مصدق رو هم که قبلاً منتشر کرده بودیم توصیه می‌کنم. شاید موسیقی، خشم و تلخی حاصل از خوندن این وقایع رو کمی التیام بده: پلی‌لیست مصدق — صدای وقار ملی

مشروعیت پس از کودتا ۲۸ مرداد، بر اساس روایت محمدعلی همایون کاتوزیان در #کتاب "ایرانیان: دوران باستان تا دوره‌ی معاصر": برای فهم بحران مشروعیت حکومت پهلوی دوم باید اول دید خود کاتوزیان مشروعیت حکومت رو چطور توضیح می‌ده. در نگاه او، مشروعیت در سنت سیاسی ایران از قانون، وراثت یا عضویت در یک خاندان سلطنتی به‌تنهایی به دست نمیاد. در سنت پادشاهی ایران، مشروعیت بنیادی شاه با "فرّه" یا "فیض الهی" ارتباط داشت. شاه تا وقتی عادل بود و نظم و امنیت رو برقرار می‌کرد، از فرّه برخوردار و در این معنا شایسته‌ی حکومت تلقی می‌شد. اگر از عدالت فاصله می‌گرفت و فرّه رو از دست می‌داد، از دست رفتن قدرتش می‌تونست نشونه‌ی از بین رفتن مشروعیتش تلقی بشه. بنابراین، در برداشت کاتوزیان، مشروعیت با عدالت، نظم و رابطه‌ی حکومت با جامعه پیوند داره. این برداشت با مفهوم "جامعه‌ی خودکامه" کاتوزیان هم ارتباط پیدا می‌کنه. در این الگو، دولت گرایش شدیدی به قدرت مطلق و خودکامه پیدا می‌کنه و جامعه هم در برابر چنین دولتی آمادگی بیشتری برای اعتراض و مقاومت پیدا می‌کنه. حکومت زمانی می‌تونه ثبات بیشتری داشته باشه که نظم ایجاد کنه و در بین بخشی از جامعه پایگاه و پذیرش داشته باشه. با این چارچوب، کاتوزیان دوره‌ی حکومت محمدرضاشاه بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رو به دو مرحله تقسیم می‌کنه: ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ دوره‌ی دیکتاتوری و از ۱۳۴۲ تا انقلاب دوره‌ی "حکومت مطلق و خودکامه". بنابراین، کودتای ۲۸ مرداد شروع این روند بود و حکومت شاه در سال‌های بعد به‌تدریج به مرحله‌ی خودکامگی رسید. کاتوزیان می‌گه "سیاست حذف" از کودتای ۱۹۵۳ شروع شد. در دو سال اول بعد از کودتا، جبهه‌ی ملی و حزب توده از صحنه‌ی سیاست حذف شدن. با این حال، در دهه‌ی ۱۳۳۰ هنوز نیروهای سیاسی و اجتماعی مستقلی وجود داشتن و گروه‌هایی که در سقوط مصدق نقش داشتن همچنان بخشی از ائتلاف حاکم رو تشکیل می‌دادن. کنار گذاشتن بعضی افراد وفادار ولی مستقل هم نشون‌دهنده‌ی حرکت تدریجی به سمت تمرکز قدرت بود. در همین دوره، روحانیت هم در ایجاد و مشروعیت‌بخشی به رژیم جدید نقش مهمی داشت. نقطه‌ی عطف اصلی در سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۲ اتفاق افتاد. کاتوزیان می‌گه این کشمکش‌ها می‌تونست به یک حکومت دیکتاتوری در چارچوب نظام موجود یا به "حکومت مطلق و خودکامه" منجر بشه. شاه در این کشمکش پیروز شد و مرحله‌ی دوم شروع شد. به گفته‌ی کاتوزیان، چیزی که بیش از خود اصلاحات ارضی باعث بیگانه شدن بسیاری از نیروهای محافظه‌کار شد، "فرض کردن قدرت مطلق توسط شاه و حذف تشکیلات سیاسی از سیاست" بود. از اینجا به بعد، شاه شخصاً بر کشور حکومت می‌کرد و یک نیروی سیاسی مستقل که بتونه بین دولت و جامعه واسطه باشه، وجود نداشت. از نظر کاتوزیان، مشکل اصلی سال‌های بعد با مسئله‌ی پایگاه اجتماعی رژیم گره خورد. او در بحث انقلاب ۱۳۵۷ صریحاً می‌گه انقلاب نمی‌تونست به "شورش تمام جامعه علیه دولت" تبدیل بشه، اگر دولت از "میزان معقولی از مشروعیت و پایگاه اجتماعی" در میان دست‌کم بخشی از طبقات اجتماعی برخوردار بود. بنابراین، در کاربرد کاتوزیان، مشروعیت در سال‌های پایانی حکومت شاه با داشتن یک پایگاه اجتماعی واقعی و امکان برقراری رابطه‌ی سیاسی بین دولت و جامعه ارتباط پیدا می‌کنه. رشد اقتصادی و افزایش درآمدهای نفتی هم این مشکل رو برطرف نکردن. افزایش درآمد نفت باعث شکل‌گیری طبقات اجتماعی جدید و افزایش سطح زندگی شد، اما این تحولات به‌خودی‌خود مشروعیت سیاسی ایجاد نکرد. در کنار این تحولات، حذف گروه‌های مختلف از سیاست و محدود شدن امکان انتقاد، فاصله‌ی دولت و جامعه رو بیشتر کرد. کاتوزیان در توضیح سال‌های پایانی حکومت شاه می‌گه خود شاه تا حد زیادی از واقعیت جامعه بی‌خبر بود. او به‌خاطر نبود یک تشکیلات سیاسی مستقل و اطلاعاتی که از طریق گزارش‌های چاپلوسانه و نمایش‌های سازمان‌یافته‌ی حمایت به دستش می‌رسید، تصویر دقیقی از میزان نارضایتی جامعه نداشت. در نتیجه، وقتی جنبش اعتراضی گسترش پیدا کرد، رژیم با وضعیتی روبه‌رو شد که بخش‌های بسیار متنوع جامعه علیه اون به حرکت دراومده بودن. پس اگر بخوایم برداشت کاتوزیان از مشروعیت رو در مورد پهلوی دوم خلاصه کنیم، مسیر کتاب این شکله: ۲۸ مرداد آغاز حذف سیاسی و دیکتاتوری بود؛ ۱۳۴۲ با "فرض کردن قدرت مطلق" توسط شاه، حکومت وارد مرحله‌ی خودکامگی شد؛ بعد با حذف تشکیلات سیاسی و تضعیف رابطه‌ی دولت با گروه‌های مختلف اجتماعی، پایگاه اجتماعی رژیم تحلیل رفت؛ و در سال ۱۳۵۷ حکومت به وضعیتی رسید که دیگه از اون "میزان معقول مشروعیت و پایگاه اجتماعی" لازم برای جلوگیری از تبدیل اعتراض به انقلاب برخوردار نبود. از این دید، بحران مشروعیت در تحلیل کاتوزیان به رابطه‌ی دولت و جامعه، پایگاه اجتماعی حکومت و میزان پذیرش اون در میان گروه‌های اجتماعی مربوط می‌شه و در نهایت در انقلاب ۱۳۵۷ به اوج می‌رسه.

از این دید، بحران مشروعیت در تحلیل کاتوزیان به رابطه‌ی دولت و جامعه، پایگاه اجتماعی حکومت و میزان پذیرش اون در میان گروه‌های اجتماعی مربوط می‌شه و در نهایت در انقلاب ۱۳۵۷ به اوج می‌رسه.