en
Feedback
پابلو

پابلو

Open in Telegram

[در جست‌وجوی #سنگینی و #سبکی، بعد می‌ریم #پپرونی] بیا و پابلو رو یه #قهوه مهمون کن، #اگه_می‌تونی: coffeebede.com/pabloiglesias [اگر چنان گشت و چنان شد و چنین، لفت بده #برو]

Show more
Buy Ad
608
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-630 days
Posts Archive
نه. چرا یکهو؟

فکر می‌کنید پابلو اسم احمقانه‌ایه برای "پابلو"؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=7965673217

شما همه می‌دونید امروز و این سال‌ها چه زندگی‌ای رو زندگی "موفق" می‌دونن مردم، اکثر مردم. پس تکلیفمون با تعریف واژه در این یادداشت روشن شد. و شما مقداری که عمق پیدا کنید، تجربه و مشاهده و مطالعه کنید، گرفتار می‌شید تو فاصله‌ی بین "زندگی موفق" و "زندگی معنادار". زندگیِ موفقِ معنادار؟ زندگیِ معنادارِ موفق؟ جمعشون شدنیه؟ نشدنیه؟ زندگی‌ای که معناداره به خودیِ خود موفقه؟ پیر باید بشی تا دستت بیاد؟ پیش از مرگ حس می‌کنی توفیق پیدا کردی؟ پس از مرگ؟ چی داره می‌شه؟ زندگی‌ای که در اون خبری از موفقیت، شهرت یا پیروزی‌ای که مردم می‌گن نیست، می‌تونه فقط به‌خاطر معنا و وفاداری به چیزی که ارزشمند می‌دونی، ارزشمند باشه؟ گتسبی یا استونر؟ #EverydayDialectics #Micrology

شش سال پیش به این نتیجه رسیدم که تنها توانایی واقعی‌م تحلیل داده‌های مالی و اقتصادیه. قبلش کلی چیز امتحان شده بود. دوربین عکاسی حرفه‌ای خریدم، عکس گرفتم و فهمیدم نه. سه‌تار گرفتم، مدت زیادی تمرین کردم و آخرش فهمیدم نه. آموزش افترافکت و موشن‌گرافیک دیدم؛ نه. طراحی گرافیک، تدوین، طراحی سایت و کارهای فنی رو هم امتحان کردم؛ نه. نوشتن رو جدی‌تر دنبال کردم؛ باز هم نه. امر مشکل ناتوانی در یادگیری نبود. می‌شد خیلی از این مهارت‌ها رو یاد گرفت و حتی درشون به سطح قابل‌قبولی رسید. مسئله این بود که بین "توانستن"، "استعداد" و "ظرفیت عمیق‌شدن" فاصله هست. هر کاری الزاماً با ساختار شناختی، حیث التفاتی و شیوه‌ی مواجهه‌ی یک سوژه با جهان جور درنمیاد. هر بار فکر می‌کردم شاید این همون جاییه که باید خودم رو در اون صورت‌بندی کنم؛ و هر بار بعد از مدتی می‌رسیدم به یک "نه". و هربار برمی‌گشتم به ۱۸سالگی. اقتصاد. بالاخره پذیرفتم که خودآگاهی فقط کشف استعداد نیست؛ نوعی معرفت‌شناسیِ خوده: فهمیدن حدود، تعینات و امکان‌های خود. اینکه کجا می‌شه عمیق شد و کجا بهتره صرفاً علاقه‌مند موند. برای من، اون نقطه اقتصاد بود؛ به‌خصوص تحلیل داده‌های مالی و اقتصادی. اینجا با چیزی مواجه بودم که با ساختار ذهنی‌م جور درمی‌اومد: مسئله، داده، الگو، فرضیه، کد، استنتاج، خطا و بازبینی. می‌شد ساعت‌ها با یک مسئله درگیر شد، بدون اینکه خودِ فرایند فرسوده‌کننده باشه. پس یک تفکیک شکل گرفت: اقتصاد، حوزه‌ی تخصص؛ بقیه، حوزه‌ی کنجکاوی. فلسفه، جامعه‌شناسی، تاریخ، سیاست، منطق، روان‌شناسی، مذهب، موسیقی، سینما، عکاسی، نقاشی، داستان. قرار نبود در این‌ها "کسی" بشم. قرار بود آماتور بمونم؛ نه به معنای سطحی‌بودن، به معنای رها بودن از الزامِ تبدیل علاقه به هویت حرفه‌ای. می‌شه فلسفه خوند بدون فیلسوف بودن؛ منطق یاد گرفت بدون منطقدان شدن؛ روان‌شناسی خوند بدون روان‌شناس بودن؛ سیاست رو فهمید بدون ادعای متخصص علوم سیاسی بودن؛ درباره‌ی مذهب مطالعه کرد بدون الهی‌دان شدن؛ تاریخ خوند بدون تاریخ‌دان شدن؛ سینما دید بدون منتقد شدن. تجربه می‌تونه جدی باشه، بدون اینکه الزاماً به "صلاحیت" منتهی بشه. می‌شه چیزی رو فهمید، درباره‌ش فکر کرد و حتی درباره‌ش حرف زد، بدون اینکه این تجربه رو به یک ادعای معرفتیِ فراتر از ظرفیت خودت تبدیل کنی. و بعد یک پارادوکس خودش رو نشون داد. چیزهایی که قرار بود بیرون از تخصص باقی بمونن، کم‌کم در خودِ تخصص مداخله کردن. فلسفه، پرسش از مفاهیم، پیش‌فرض‌ها، امکان شناخت و حدود عقلانیت رو وارد تحلیل کرد. منطق، فرم استدلال و مغالطه رو روشن‌تر کرد. روان‌شناسی، سوگیری، انگیزه و تصمیم‌گیری رو از سطح انتزاعی پایین آورد. جامعه‌شناسی، فرد اقتصادی رو از انزوای تحلیلی بیرون کشید و در ساختار اجتماعی و نهادی قرار داد. سیاست، مسئله‌ی قدرت، منافع و مناسبات سلطه رو وارد قاب کرد. مذهب، معنا، ارزش، هنجار و امر قدسی رو به بخشی از صورت‌بندی رفتار انسانی تبدیل کرد. تاریخ، اقتصاد رو از یک دستگاه ایستا جدا کرد و زمان، علیت تاریخی و مسیر وابسته رو وارد تصویر کرد. ادبیات، داستان و سینما هم سوژه‌ی اقتصادی رو از انسان انتزاعیِ حامل ترجیحات ثابت، به موجودی تاریخی، روانی، اجتماعی و روایی برگردوندن. عکاسی، نقاشی و موسیقی هم شکل دیگری از مشاهده و ادراک رو به این دستگاه اضافه کردن؛ نوعی تمرین برای دیدن چیزی که در نگاه اول ابژه‌ی تحلیل به نظر نمی‌رسه. هیچ‌کدوم از این‌ها تخصص اصلی نشدن؛ اما هرکدوم بخشی از افق مفهومیِ اون تخصص رو ساختن. کم‌کم بین حوزه‌هایی که ظاهراً بی‌ربط بودن، پیوندهای میان‌رشته‌ای شکل گرفت. اقتصاد مرکز باقی موند، اما دیگه به‌تنهایی جهانِ مفهومیِ تحلیل نبود. اینجا یک دیالکتیک جالب شکل گرفت: برای عمیق‌تر شدن در یک حوزه، لازم نبود در همه‌ی حوزه‌های اطرافش متخصص شد. گاهی کافی بود از بیرونِ اون حوزه، امکان‌های تازه‌ای برای دیدن ابژه‌ی اصلی آورد. به‌نظرم می‌رسه که شاید تخصص فقط انباشت معرفت درباره‌ی یک موضوع نباشه؛ شاید بخشی از اون، توانایی تغییر افقِ ادراکِ همون موضوع باشه. برای همین امروز از آماتور بودن در خیلی چیزها احساس کمبود نمی‌کنم. این آماتوربودن انتخابه؛ نوعی خودآیینی در برابر وسواسِ متخصص‌شدن در همه‌چیز. یک جاهایی باید دقیق بود، پاسخ‌گو بود و ادعای معرفتی رو با شواهد سنجید. یک جاهایی هم می‌شه فقط کنجکاو بود. قرار نیست از هر چیزی که دوست داریم "کسی" بشیم. بعضی چیزها رو می‌شه فقط تجربه کرد، فهمید، درباره‌شون فکر کرد و دوست داشت. و شاید همین رهایی از الزامِ "کسی شدن" و "مدعی شدن" و "فتوای صد من یک‌غاز دادن"، یکی از شکل‌های اصیل آزادی باشه. #EverydayDialectics #Micrology

با توجه به #کتاب "انسان کژگونه" اثر ژوزف هنریچ [خرید نسخه‌ی ترجمه شده - اصلی]: • پرسش ۶ از ۳۳۰: چرا هنریچ با این تصور مخالفت می‌کند که روان انسان در همه فرهنگ‌ها تقریباً یکسان است؟ هنریچ با این تصور مخالفت می‌کند که روان انسان در همه‌ی فرهنگ‌ها تقریباً یکسان است، چون شواهد میان‌فرهنگی نشان می‌دهند که جمعیت‌های انسانی از نظر روان‌شناختی تفاوت‌های قابل‌توجهی دارند. او و همکارانش با مرور پژوهش‌های موجود دریافتند که این تفاوت‌ها در حوزه‌هایی مانند حساسیت به خطاهای دیداری، استدلال فضایی، حافظه، توجه، شکیبایی، ریسک‌پذیری، انصاف، استقرا، کارکرد اجرایی و تشخیص الگو دیده می‌شوند. مسئله‌ی مهم‌تر این بود که بیشتر پژوهش‌های روان‌شناختی بر نمونه‌های غربی انجام شده بودند. در زمان بررسی هنریچ، ۹۶ درصد شرکت‌کنندگان آزمایش‌های روان‌شناختی از اروپای شمالی، آمریکای شمالی یا استرالیا می‌آمدند و حدود ۷۰ درصد کل نمونه‌ها دانشجویان آمریکایی بودند. بنابراین ممکن بود ویژگی‌های یک جمعیت بسیار خاص، به اشتباه به عنوان ویژگی‌های عمومی و جهان‌شمول انسان در نظر گرفته شوند. هنریچ سپس نشان می‌دهد که وقتی داده‌های چند جمعیت با هم مقایسه می‌شوند، نمونه‌های غربی اغلب در انتهای طیف توزیع قرار می‌گیرند. یعنی آن‌ها فقط نمونه‌ای معمولی از انسان نیستند، بلکه در بسیاری از ابعاد روان‌شناختی به شکلی نظام‌مند متفاوت‌اند. به همین دلیل هنریچ و همکارانش اصطلاح WEIRD یا کژگونه را برای این جمعیت‌ها به کار بردند. برای هنریچ، این تفاوت‌ها صرفاً تفاوت در عقاید یا سنت‌ها نیستند. او معتقد است انسان‌ها از نظر روان‌شناختی خود را با نهادها، فناوری‌ها، محیط و زبان جامعه‌ای که در آن رشد می‌کنند تطبیق می‌دهند. به همین دلیل انتظار دارد جمعیت‌های مختلف، بسته‌های روان‌شناختی متفاوتی داشته باشند که با جهان اجتماعی‌شان "تناسب" پیدا کرده باشد. در نتیجه، از نظر هنریچ، مشکل فرضِ یکسان بودن روان انسان این است که تنوع فرهنگی را نادیده می‌گیرد و یک نمونه‌ی محدود تاریخی و فرهنگی را به جای "انسان" می‌نشاند. برای فهم روان انسان باید بررسی کرد که او در چه محیط فرهنگی و نهادی رشد کرده است؛ زیرا روان‌شناسی انسان با فرهنگ، نهادها و شیوه‌ی زندگی اجتماعی او در تعامل است. #Henrichology

– سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج - کورت ونه‌گات جونیر #کتاب
سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج - کورت ونه‌گات جونیر #کتاب

بچه‌های عزیز! تخفیفان، تخفیف ۲۵ درصد و برگشت پول ۶.۵ درصد داره. اسنپ‌پی هم تخفیف ۲۰۰ تا ۶۰۰ تومنی گذاشته رو سبد خرید با کف قیمت‌‌های متفاوت. ایران‌کتاب هم ارسال رایگان بالای ۳ تومن داره. لذا فرصت فراهمه که تا گردن کتاب بخرید.

کنجکاوم بدونم اون آدم چقدر خودش بود و چقدر محصول چیزایی که هنوز نمی‌فهمید روی شکل‌گیریش اثر گذاشته.

پابلو نسبت به دوران نوجوانی چه دیدی داری

شاید کمتر سعی می‌کردم زندگیم رو قابل‌دفاع کنم. بعضی انتخاب‌ها رو فقط چون می‌خواستم بتونم براشون توضیح منطقی داشته باشم، انجام ندادم.

منم بپرسم ☝🏻 اگر هیچکس قرار نبود قضاوتت کنه چه چیزی رو چه بخشی رو متفاوت زندگی میکردی فکر میکنی

نمی‌دونم.

فکر میکنی شکاکیت آدم رو آزاد میکنه یا فلج؟

هر چیزی که برای نگه‌داشتنش مجبور شی مدام خودت رو انکار کنی؛ آدم، رابطه، عقیده یا تصویری که از خودت ساختی.

خب حالا چی ارزش رها کردن داره؟

از بی‌معنا شدن. شکست ممکنه فقط یه اتفاق بد باشه؛ بی‌معنا شدن یعنی دیگه ندونی برای چی داری زندگی می‌کنی. این هم شرح آقای ملکیان: https://t.me/mostafamalekian/7862

خب بیشتر از شکست میترسی یا از بی معنا شدن؟

بیشتر از خودِ بدی، از ناتوانی آدم‌ها در دیدن و پذیرفتنِ بدیِ خودشون ناامید باید شد؛ اینکه چطور می‌تونیم برای خودمون تقریباً هر چیزی رو توجیه کنیم. خودت رو پاره می‌کنی که هیچ‌جوره اشتباهت رو نپذیری، مسئولیتش رو قبول نکنی، و دست‌کم بابت اون عذرخواهی نکنی. در آنِ واحد فکر می‌کنی این‌جوری نیستی‌.

آهای پابلو خان!! من اومدم که سوالای سخت سخت میپرسه ازت بگو چه چیزی توی آدم ها بیشتر از همه ناامیدت میکنه؟

photo content