در مسیر مردیت گری شدن🩺
Open in Telegram
• توجهکننده به جزئیات به ظاهر معمولی زندگی • ۱۱/۱۴🩺🤍 • منتظرم که یه روز از ته دلم بیام بنویسم: “و تو خواهی خندید، در همانجایی که قبلا -بارها- گریسته بودی”.
Show moreIran120 669The category is not specified
581
Subscribers
-224 hours
-27 days
+11230 days
Posts Archive
هرروز صبح به خودم دلداری میدم اشکال نداره برگشتی خونه تا هروقت خواستی میخوابی.
(هیچوقت هم نمیخوابم ولی تنها توجیهیه که میتونه از تخت بکشتم بیرون.)
نمیدونم چجوری بگم. خوشحالم که داریم از مینیمالیسم خیلی افراطی فاصله میگیریم ولی حتی این به قول معروف خلاقیتهایی که ترند شده مثل ترند bedazzling هم باز هویت نداره. همه باهم دوباره دارن یه کار یه شکلو میکنن. از این npc بودن و کورکورانه پیروی کردن از هرچیزی که ترنده مثل بادبزن قرمز و تنیس و پدل و خلاصه اینکه همه پشت هم یه کاریو تکرار میکنن و توی استایل خیلی از آدمایی که توانایی دارن واقعا شیک بپوشن، هیچ هویت و شخصیسازیای نمیبینی که خودشون رو نشون بده، برام ناراحت کنندست:(
“If you don’t spend enough time getting to know yourself ,you’ll end up absorbing everyone else's definition of you.”
امروز رو خودم تابلو نصب میکنم که ظرفیت هیچ بنی بشری رو ندارم لطفا نزدیک نشید
پیامم شدیدا مخاطب داره که کاش وقتی به هردلیلی تو زندگیتون با یکی به مشکل برخوردین و از قضا اون آدم کثافت و اذیتبکن داستان شما بودین، برای همون مقدار اندک آیکیو و شعورتون -اگه وجود داره- یه سهمیهای برای خرج کردنش بذارید و اون یذره مغزی که صرفا زنده نگه داشتتتون رو صرف مسائل زندگی خودتون کنید -اگر وجود داره-.
نه اینکه صرف آزار رسوندن مجدد به دیگران بکنید.
حضور شما در این دنیا به اندازه کافی ازار دهنده و تاسف آور هست.
بیشتر تاسف اورش نکنید حداقل.
Repost from مرهمانه|فصل چهارم
من کشیکم این سر شهر، اون اون سر شهر. کشیک دو تا مونده به آخر سال دویی. دم غروب زنگ میزنه و حرف میزنیم و محتوای صحبتها بعد از حال و احوالپرسی، خلاصه میشه در مشکلات و چالشهامون و گرههای وانشدهی زندگی و دو دو تا چهارتا کردن. یعنی تا چشم کار میکنه فعلا باید بدوییم و معلوم نیست برسیم یا نه، ولی یا اون یه چیزی میگه من میخندم یا من با گرههامون یه شوخی میسازم و اون رو میخندونم. و بین قهقههی خندهها به این فکر میکنم همینکه میتونم در عین اینکه گولهی اشکی از روی گونهم داره سر میخوره پایین، یه چیزی بگم که بخندونمت؛ یعنی کافیه. یعنی ما توی این دنیایی که مریضمون دیروز راست راست راه میرفته و امروز یک آن بیهوش شده و حالا فهمیدیم که تودهای در قلبش داره که به مغزش آمبولی میفرسته، یعنی در این دنیای "آمبولیِ غم فرستندهی بسیار به مغزها"، ما راه درست رو یاد گرفتیم. بیا بازم کنار هم بخندیم. به اون خانمه که زنگ زده ماشینمون رو بخره و میپرسه "ماشین لرزش که نداره؟" و تو اداشو واسم درمیاری بخندیم. بیا تا هستیم بخندیم. من از فردایی که توش دیگه نتونیم بخندیم، میترسم.
یک نکته طلایی هم که در بیمارستان لازمه بدونیم اینه که مسئول و منشی بخش هیچوقت دوست شما نیست☝🏻 ولو هرچقد باهم خوش اخلاق باشید و بگید بخندید تهش هیچوقت تو یه جبهه نیستید باهم.
پایان بخشا همه باید چهارشنبه باشن که دو روز ادم ریفرش شه نه شنبه که فرداش تسمه تایم پاره کنی🦧
خیلی آدما رو تو شرایط مختلف میبخشم ولی آدمایی که شبای امتحانایی که خیلی روم فشار بود باهام بد تا کردنو هیچوقت کارشونو یادم نمیره:)
