en
Feedback
Diara Stories | داستان های دیارا

Diara Stories | داستان های دیارا

Open in Telegram
279
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-930 days
Posts Archive
... در حجره‌ای نیم‌تاریک، جایی پشت سایه‌های رواق‌های طاق‌دار، فهامه آرام آرام ردای نازک را تا می‌زددر آن‌سو، قیس قدم‌زنان آمد و بی‌آن‌که کلامی از تشریفات، یا سلامی از ادب بگوید، پرسید:« همه‌چیز آماده‌ست؟» فهامه سر بلند کرد و آهسته گفت:« بله اما...بگذار پیش از آن، از تو بپرسم، قیس... تو به راستی به امید به‌دست آوردن سرزمین، به آیوت خدمت می‌کنی؟»‌ قیس لحظه‌ای درنگ کرد و سپس گفت:« حال وقتِ این حرف‌ها نیست، باید بشتابیم...» فهامه اما عقب‌ننشست. پرده‌ای از ترس در نگاهش برق زد. پرسید:« اگر در پایان، شاه ساسانی هجر را تصاحب کند و ما را گردن بزند چه؟ گمان می‌کنی آیوت پشت ما می‌ماند؟ من از او می‌ترسم، قیس...» قیس نگاهش را از او نگرفت. آهسته گفت:« ممکن است... و دروغ است اگر بگویم که به چنین چیزی نیندیشیده‌ام. اما من... من می‌خواهم حتی اگر شده تنها برای چند لحظه، رؤیاهایم را زندگی کنم... از این زندگیِ پر از ترس خسته شدم فهامه...» و سپس با چشمانی که دیگر تردید در آن نبود افزود:« تو هم باید فکرهایت را بکنی. ثامر تا چند لحظه‌ی دیگر کشته می‌شود. می‌خواهی زندگی‌اش را نجات دهی و تا ابد کنیز او بمانی؟ یا برای آزادی‌ات، حاضری بهایی بدهی؟» فهامه، که گویی میان سطرهای ترس و آرزو گیر افتاده بود، با صدایی لرزان پرسید:« و این آزادی که می‌گویی... بهایش چیست؟»‌ قیس، در آستانه‌ی در، ایستاد. چهره‌اش در تاریکی نیمی روشن شد، نیمی پنهان ماند. و با صدایی خش دار پاسخ داد:« ایثار.» سپس قدم‌زنان به سوی محوطه‌ی زندان رفت، جایی که دیوارهایش آرام‌آرام زیر شعله‌های پنهان فرو می‌ریخت. از دور، صدای خنده‌ی ثامر، ریاض و آیوت را می‌شنید که چون زنگی بی‌خبر از طوفان، در ایوانی بلند طنین انداخته بود. می‌گفتند، می‌خندیدند، و شراب مینوشیدند... قیس اما، در سکوت، نگاهش را به زندان دوخت. همان‌جا ایستاد و تماشا کرد. شعله‌ها زبانه کشیدند، نگهبانان با فریاد و هراس به بیرون گریختند. فریادها، شعله‌ها، دود و خشم، همچون بوم نقاشی‌ای در برابر چشمان بی‌حالت قیس نقش بسته بود... و در میانه‌ی آن شعله‌های جنون، ناگهان دو پیکر از دود برآمدند ...آروکو و اشوان. هر یک زندانی‌ای بر دوش. و باز برگشتند و زندانی ها را نجات دادند . چونان سایه‌هایی میان دوزخ... قیس، میان شعله و سکوت، نگاهش را به آروکو دوخت. در لحظه‌ای کوتاه، چشم‌هایشان در هم گره خورد اما زمان مجال ایستادن نمی‌داد... آروکو که با نیروی گردنبند و یاری اهورا، شعله‌ها را رام کرده بود، آخرین بار با اشوان، از شعله‌زار بیرون جست. پشت سرشان ، زندانی خالی بود و پیش رو، راهی بی‌انتها... قیس همچنان می‌نگریست.... سپس، آرام قدم برداشت، نزد یکی از زندان‌بان‌ها که از نفس افتاده بود رفت و با صدایی نرم، پرسید:« چه خبر شده است؟» نگهبان، با صورت خاک‌آلود و دستانی لرزان، تمام ماجرا را تعریف کرد. و قیس، با همان لبخند آرامی که هیچ‌گاه از چهره‌اش محو نمی‌شد، آهسته گفت:« بیا... بازماندگان را به درمانگاه ببریم.» تابان، با چهره‌ای تیره از دوده و چشمانی شعله‌ور از عزم، از لابلای درهای شکسته‌ی زندان گذشت و در سایه‌سار سنگی سترگ، به زانو نشست. نفسش سنگین بود، اما ذهنش به‌وضوح آرام، چونان پرنده‌ای که پیش از اوج، لحظه‌ای در آسمان بی‌حرکت می‌ماند... دستش را در شکاف سنگ فرو برد و تیری برداشت؛ همان‌که قیس، در آن‌جا به امانت نهاده بود. تیری ساده، اما با بهایی خون‌بار. کمان را به‌آرامی کشید. چوبش قدیمی بود اما خوش‌دست، انگار قرن‌ها در انتظار انگشتان تابان بوده... از پس سنگ‌ها، در دوردست، اَیوان مرمرین را دید. نور خورشید بر سطح صیقلی آن می‌درخشید و سه مرد، بی‌هیچ دغدغه‌ای، بر فرش‌های فاخر نشسته بودند. ثامر، با تن‌آسایی، جام شراب را بالا آورده بود. می‌خندید. دهانش پر از میوه بود و دستش بر زانوی فهامه. آیوت، با همان لبخند پررمز و ریاض، که با دختران خوش چهره ، خوش و بش میکرد... تابان، آهسته کمان را بالا آورد. فاصله زیاد بود، اما او یک چشم را بست و دیگری را باز نگه داشت... و تیر را رها کرد.... تیر در هوا چونان ماری پیچید. درخشش آفتاب بر تیغه‌اش برق زد و در سکوتی سهمناک، همچون مجازاتی از آسمان، فرو آمد. صدای پرشکوه باد، همزمان با پرواز تیر، سکوت را درید.. و ناگهان، خون همچون نخی سرخ رنگ ، از گردن ثامر جهید... ثامر، که در حال نوشیدن بود، لحظه‌ای جام را بالا نگه داشت، گویی می‌خواست جامش را به خدایان نشان دهد، و سپس، بی هیچ کلامی، همچون مجسمه‌ای که جان از آن رفته باشد، فروریخت. تیر، درست بر گردنش نشسته بود.... شراب از جامش بر قالی روان شد، و رنگ سرخش با خون آمیخت... ریاض از جا پرید. آیوت، برای اولین‌بار، رنگ ترس را در چشمان ریاض دید. سکوتی مرگبار بر ایوان سایه افکند... ....

... در آن سوی صحرا، در میان برهوتی که خورشید بر سنگ‌ریزه‌هایش آتش می‌بارید و سایه‌ها آرام‌آرام در دلِ زندان نفوذ می‌کردند. زنجیرها هنوز بر دیوارهای فراموش‌شده آویزان بودند، و هوای نم‌زده‌ی سلول‌ها، بوی امیدهای مرده می‌داد... تابان، بی‌آنکه ردّی از خویش به‌جا گذارد، چون سایه‌ای در شب، از میان راهروهای تودرتوی زندان گذشت؛ لباس راهبان بر تن داشت... چون به جلوی سلولی رسید که درونش دو قامتِ شکسته اما استوار در تاریکی نشسته بودند، بی‌درنگ در را گشود. در صدا نکرد... چشم تابان نخست بر اشوان افتاد؛ مردی که روزی سوارِ روشنایی بود و اینک در قعرِ خاموشی فرو رفته بود. پیش از آنکه حتی نفسی بکشد، صدایش ـ آرام، اما تیز و آشنا ـ در دل سلول پیچید:« خیالت راحت شد، تابان؟» تابان، لحظه‌ای به چشمانِ تلخ‌کامِ اشوان خیره شد. سپس، بی‌آنکه لحنی خشمگین داشته باشد، گفت:« اگر خیال آسودن داشتم، هرگز بازنمی‌گشتم.»‌ اشوان، سر بلند نکرد. صدایش، از ته مغاکی دور و خاموش می‌آمد:« دهانت را ببند. آیوت، عقل از سرت ربوده... جز او را نمی‌بینی، نمی‌خواهی که ببینی. این سرسپردگی، روزی تو را خواهد بلعید...» تابان نزدیک‌تر آمد، دستانش را بر میله‌های سرد نهاد و با خشمی فروخورده پاسخ داد:« تو مگر خود را بنده ی انتقام نکردی؟ مگر نه آن‌که از مردانگی تهی شدی، آنگاه که ما را به عرب ها فروختی؟ اگر از شرافت چیزی در تو مانده بود، این‌گونه ما را به دست بیابانگردان نمی‌سپردی...» اشوان آهی کشید. از جای برخاست، به دیوار تکیه زد و با نگاهی که سراسر فرسودگی بود، زمزمه کرد:« حق با توست... من مردی نیمه‌جان‌ام. کسی که به گور گذشته‌اش پناه برده و به مرگ، بیشتر از زندگی ایمان دارد. اما تابان، تو نباید این را به من بگویی... تو خودت به تمام خانواده ات خیانت کردی... تو به خواهرت خیانت کردی... » تابان، لحظه‌ای صدایش شکست. نگاهش تار شد. با تردید گفت:« برخیز، خود را دریاب. هنوز دیر نشده است...» اشوان، سر به دیوار کوفت. صدایش خش‌دار و بی‌تاب شد:« دیر نشده! تمام شده! از من چیزی نمانده... اگر خودت را ببازی، همه‌چیز را باخته‌ای. از من دیگر چیزی باقی نمانده تابان... آن مرد که اینگونه سنگش را به سینه میزنی خواهرت را کشته و مرا به این روز انداخته! میفهمی؟» تابان گام برداشت، نفسش را فرو برد و با صدایی که از اندوه کمی میلرزید، گفت:«زندگی، با انسان های ضعیف مهربان نیست. عقب‌نشینی، بهانه‌ای برای هجوم دوباره‌ی رنج است. من هم خسته‌ام، اما می‌دانم آدمی برای ادامه دادن، باید دلیلی بیابد. به یاد بیاور چرا به مهروماه پیوستی؛ شاید آن لحظه بتوانی خودت را بازبشناسی...» اشوان نگاه دردمندش را بالا آورد؛ . صدایش آرام شد، چونان کسی که در شبانگاهِ وجدان خود، خویشتن را می‌نگرد:« این سخنان را نگه دار، تابان... روزی خواهی فهمید که آن‌ها را نه به من، که به خودت گفته‌ای...این تو هستی که ضعیفی... خودت هم این را خوب میدانی...» تابان لبخندی تلخ زد و به سوی آروکو چرخید. مرد جوان، حیرت‌زده و خشم‌آلود، در گوشه‌ی سلول ایستاده بود... تابان آرام گفت:« آیوت از من خواسته تا زندان را به آتش بکشم، آروکو. تو و اشوان باید از اینجا بگریزید و خود را به شاهنشاه برسانید...» آروکو با حیرت فریاد زد:«‌دیوانه شده‌ای؟ من بدون تو جایی نمی‌روم.» تابان نگاهش را به زمین دوخت:« من باید بمانم. باید در کنار فرمانده آیوت بایستم..» آروکو، شنیدن نام آن مرد را تاب نیاورد. چهره‌اش در هم رفت، با خشم گفت:« تابان... هنوز نمیخواهی بپذیری که او اهریمن است! چگونه به او اعتماد میکنی؟ برایت مهم نیست چه بلایی بر سر مهر و ماه می آید؟»‌ تابان چرخید، در چشمان آروکو نگریست و فریاد زد:« اگر به راستی نگران مهروماه هستی، برو و پیغامی را به شاهنشاه برسان...» آروکو سکوت کرد. درد در چهره‌اش موج می‌زد. آهی کشید و زمزمه کرد:« چرا با خودت چنین کاری می‌کنی، تابان؟ چرا به قعر سقوط می‌روی؟»‌ تابان، بی‌آن‌که پشت سر را بنگرد، تنها یک جمله گفت:« زیرا ایمان دارم که همگان درباره‌ی او اشتباه کرده‌اند...» و آروکو، ناباورانه به او نگریست؛ گویی کسی را می‌دید که آرام‌آرام، در دل تاریکی فرو می‌رود... ...

... آن شب، مهتابی سرد و رنگ‌پریده بر ایوان‌های سنگی می‌تابید، و نسیمی از جنوب می‌وزید که در خود بوی نمک داشت. در اتاقی ساده، ، بردیا تنها نبود؛ نوژن، نوایان، مانا و خرداد بر گردِ او گرد آمده بودند ... مردانی از جنسِ خاک، ولی با نگاه‌هایی از جنس آتش... بردیا، تکیه‌داده بر دیوار، دستی بر قبضه‌ی شمشیر داشت و چشمانش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخته بود. پس از لحظه‌ای خاموشی، لب گشود و شرحِ آن‌چه در هجر گذشته بود، بی‌کم و کاست بازگفت. واژه‌ها بی‌هیجان از دهانش می‌لغزیدند، اما در دلشان، شعله‌ای نهفته بود که در سکوتِ دیگران انعکاس می‌یافت.... پس از پایانِ سخن، اتاق در هاله‌ای از سکوت فرو رفت؛ سکوتی سنگین، همانند لحظه‌ی پیش از فرودِ شمشیر... مانا، که تاکنون با نگاهِ پرسشگرش به بردیا چشم دوخته بود، آهسته گفت:«‌اینک، شاهنشاه تنهاست. نه آروکویی باقی‌مانده و نه تابانی... چه کسی میتواند با شاهنشاه سخن بگوید؟»‌ بردیا نگاهش را از سایه‌ی دیوار برداشت، و با صدایی که بیش از همیشه محزون بود، پاسخ داد:«بله، این یک‌سوی ماجراست. اما سوی دیگر، تازیانی‌اند که شمشیر بر دوش افق می‌کشند. اعراب به زودی به بحرین لشکر خواهند کشید، و ما هنوز در بند قهر و آشتی مانده‌ایم...» نویان، که تا آن لحظه خاموش نشسته بود، آرام گفت:« دارویی که آیوت از من خواسته، در دسترس است... می‌توانم آن را بسازم ؛ اما نیاز به اندکی زمان دارم...» بردیا سرش را تکان داد، انگار در ذهنش دانه‌های نقشه‌ای جوانه می‌زد. گفت:« نویان، ذهن خود را به چیز دیگری مشغول نکن. تمام نیروی خود را صرف آن دارو کن؛ ما به آن نیازمند خواهیم شد. باقی را به من بسپار هرچند تا هنگامی که شاه این‌گونه آشفته است، ترکِ سپاه برایم ممکن نیست...» در این هنگام، نوژن میوه ای برداشت و بی‌آنکه به کسی بنگرد، در حالی که آرام می‌جوید، گفت:« بردیا، شاه را به من واگذار. گرچه شاید سخن من به اندازه ی آروکو یا تابان تاثیر گزار نباشد؛ اما بگذار من دلِ او را نرم کنم...گمان میکنم بدانم باید چه کنم...» بردیا لبخند ملیحی زد، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، خرداد بی‌مقدمه پرسید:« بردیا... چرا از فیل ها استفاده نکنیم؟»‌ بردیا لحظه‌ای ناباورانه به او نگریست و پرسید:« فیل؟... در صحرایی که جز اسب و شتر نمی‌شناسد، از کجا فیل بیاورم؟ » خرداد لبخندی زد و پاسخ داد:« ای سردار باهوش مهروماه، فیل‌ها را با کشتی می‌آورند، از بنادر شرق. من، ناخدای بزرگ‌ترین کشتی این منطقه‌ام. میان پانزده تا بیست فیل می‌توانم به سواحل ایرانشهر آورم...» بردیا با هیجانی که دیگر نمی‌توانست پنهانش کند، از جا برخاست و گفت:« بیست فیل؟... این عالی‌ست! این می‌تواند سرنوشتِ نبرد را دگرگون کند.» خرداد با غرور سر بلند کرد:« فیل‌ها را به من بسپار. اما تو... تو باید فرماندهی سپاه را بر عهده گیری.»‌ بردیا درنگی کرد، گویی ذهنش هنوز درگیر بود. آهسته گفت:« خرداد ... میتوانی تنهایی از پس فیل ها بر آیی؟» پیش از آن‌که خرداد پاسخی دهد، مانا، که تاکنون خاموش نشسته بود، قدمی پیش نهاد و گفت:« من نیز همراه دریا‌سالار خواهم رفت. اینگونه اگر طوفانی برخیزد، بازویی برای کمک خواهد داشت...» بردیا دستی بر سینه‌اش نهاد و گفت:« سپاسگزارم. اکنون وقت آن است که سپاه مهروماه از رخوت بیرون آید. زمان آن رسیده که درفش کاویان برافرازیم و آماده‌ی رویارویی شویم... چرا که دشمن، بی‌درنگ، از افقِ خون‌گرفته سر خواهد زد...» ...

... آفتاب، بر فرازِ جزیره‌ی گرم و خاموش بحرین میدرخشید، گویی بر روی آب زر پاشیده بودند. موج‌ها آهسته بر ساحل می‌کوبیدند و نخل‌های بلند، چون نگهبانانی خاموش، قامت کشیده بر پهنه‌ی افق ایستاده بودند. برآمدن بردیا و حنان، چنان بود که گویی نسیمی از حادثه، در دلِ صخره‌ها وزیدن گرفته است... سپاهیان، که از پیش خبر آمدن آن دو را شنیده بودند، گرد درگاه شاهنشاه جمع شدند. زمین، از قدم‌های آنان گویی لرزید و نگاه‌ها همه به‌سوی دروازه دوخته شد؛ همان‌جا که بردیا، سرافراز و آراسته، در کنار حنان، آرام و سنگین‌قدم، به سوی بارگاه شاهانه گام می‌نهادند... در میان آن جمع، صدای زمزمه‌ها پیچید؛ برخی چشم به راه تابان بودند، برخی به‌دنبال نشانی از آروکو. اما آنان نیامده بودند، و نبودشان چون خلئی سهمگین بر دل‌ها سنگینی می‌کرد... شاهپور، که بر تخت بلندِ خویش نشسته بود، با دیدن آن دو برخاست. تاج‌اش سنگین بود اما نگاهش سنگین‌تر؛ چهره‌اش گواه روزهای سخت، و قامتش، استوار چون سروهای سر به فلک کشیده‌ی دشت نیشابور... بی‌درنگ، پیش آمد. پله‌های تخت را با گام‌هایی شمرده فرود آمد و بی‌آن‌که به چهره‌ی بردیا لبخندی زند یا کلامی گرم بگوید، با صدایی که پژواکش در تالار پیچید، پرسید:« تابان و آروکو... کجا هستند؟»‌ سکوت بر فضا افتاد. صدای نفس‌ها بریده شد. نگاه‌ها یک به یک بر بردیا نشست؛ مردی که حال، در میانِ صدها چشم ایستاده بود و می‌بایست پاسخ دهد. نگاه شاهپور، چون منبع نوری، در چشمان او دوخته شد. کسی چیزی نمی‌گفت. گویی خودِ زمان نیز برای شنیدن پاسخ، درنگ کرده بود... بردیا پیش آمد. قامتش افراشته، اما در نگاهش گردی از اندوه و فروتنی دیده می‌شد، لب گشود و گفت:« سرورم... من، با ژوبین، دیداری داشتم.»‌ پیش از آنکه سخنش به انجام رسد، فریاد شاه ، چون تندری خشمگین، سقفِ تالار به لرزه آورد. گام برداشت و در یک دم، یقه‌ی بردیا را گرفت. نگاهش چون شراره‌ای از آتش، و صدایش، گویی از ژرفای زخم‌های کهنه‌اش می‌جوشید:« از تو پرسیدم تابان و آروکو کجا هستند؟»‌ حنان، که تا آن لحظه چون سایه‌ای خاموش در کنار بردیا ایستاده بود، از ترس یک گام به عقب نهاد. اما بردیا، بی‌آنکه پلکی بزند، با آرامشی تلخ و مردانه پاسخ داد:« در هجر، سرورم...» شاهپور یقه‌اش را رها کرد. دستانش فرو افتاد، و گویی واژه‌ی هجر، همچون زهر در رگ‌هایش دوید. لحظه‌ای ناباورانه، با نگاهی که در آن خشم و درد درآمیخته بود، به سردارش نگریست و گفت:«‌در هجر؟... آنها را در هجر رها کردی؟ چگونه توانستی؟ تو که نام خود را نهاده‌ای بر سوارانِ من، تو که سردار خوانده می‌شوی...» و فریاد برآورد، چنان‌که سنگ‌فرشِ تالار نیز تاب نیاورد:« چگونه عرضه نداشتی آنها را همراه خودت به سپاه باز گردانی؟!»‌ بردیا با همان صلابت اما بی‌هیاهو، یک گام به جلو برداشت. در برابر خروشِ شاه، سر به زیر نیاورد. تنها گفت:«سرورم، خواهش می‌کنم بر خود مسلط باشید.» اما این کلمات نه‌تنها آتش شاهپور را فرو ننشاند، بلکه شعله‌ورترش کرد:« چگونه؟! چگونه خودم را نگاه دارم وقتی به تو اعتماد کردم؟! به تو، که گمان می‌کردم پناهِ من خواهی بود...» حنان لب گشود تا چیزی بگوید، اما زبانش از ترس در دهانش یخ زده بود. نفس در سینه‌ی همه حاضران حبس شده بود... و آنگاه، در سکوتی که ناگهان همه‌چیز را در بر گرفت، بردیا زانو زد. قامت شکست، اما غرورش نشکست. سر خم کرد، اما نه از ذلت، که از سر بزرگ منشی و با صدایی که زنگِ وفاداری در آن پیچیده بود، گفت:« پس...خشم خود را بر سر من خالی کنید...» شاهپور، که از خشم می‌لرزید، بی‌درنگ شمشیر از نیام برکشید. برقِ تیغه، درخشان‌تر از نگاهش، بر سقف تالار افتاد. گامی به‌سوی بردیا برداشت. قلب‌ها فرو ریخت. برخی نگاه برگرداندند، و برخی چشم فرو بستند.... اما در همان لحظه، دستی به سوی شاه بلند شد. دستی محکم و بی‌تردید. نوژن بود ، نوژنی که روزی در دشت‌های بی‌صدا، راهزن نام داشت، و اینک، چونان وفادارترینِ همراهان، در برابر شاه ایستاده بود... با همان صدای گرم اما قاطع گفت:« ای شاهنشاه... روزی که من هیچ نداشتم، شما به من جان دادید. اگر دیگری بود، سر از تنم جدا می‌کرد، اما شما به من امید بخشیدید. اینک، خواهش می‌کنم... نگذارید آتش خشم، شما را از سایه‌ی عدالت دور کند...» شاهپور، ایستاد. شمشیرش در دست می‌لرزید، اما نگاهش نرم شد. گویی آن‌چه نوژن گفت، زخم‌هایی را در دل شاه بیدار کرد که دیگران نمی‌دیدند... آهسته، شمشیر را فرو آورد. بر زمین کوفت. صدایی میان تالار پیچید. و شاه، بی‌آن‌که کلامی دیگر گوید، از سالن بیرون رفت. ردای سرخ‌گونش، چون شعله ی خاموش در باد، در پی‌اش کشیده شد... پس از لحظه‌ای سنگین، نویان جلو آمد. دست بردیا را گرفت و او را از زمین بلند کرد. بردیا ایستاد. در چهره ی مغرورش، اندوهی شریف دیده میشد، و سکوتی که حکایت از رازی بزرگ داشت... ...

... ظهر چنان سوزان بود که گویی خورشید با بی ملاحظگی می‌تابید، سنگفرشِ کوچه‌ها داغ و خاموش، و سکوتی سهمگین بر سینه‌ی شهر خزیده بود... راد، با گام‌هایی سنگین و مغرور، آذرپاد و یارانش را به سوی کاخ می‌برد. حلقه‌ی نگهبانان گرداگردشان بسته بود، و شراره‌ی آفتاب از آسمان بر آن مسیر می‌ریخت، گویی آسمان نیز شاهد این کوچِ مردانِ محکوم بود. ناگاه، نوری گذرا از پشت‌بامِ خانه‌ای فروریخت؛ انعکاسی از آینه‌ای کوچک که بر چشمِ تیزبین آذرپاد پنهان نماند. هنوز ذهنش درگیر این نشانه‌ی مشکوک بود که گدایی ژنده‌پوش، با صورتی پوشیده و قامتی خمیده، به پیش آمد و خود را بر پای راد انداخت، در طلب سکه‌ای بی‌ارزش... راد، که از این سماجت برآشفته بود، با لگدی گدا را به سویی انداخت. اما آن پیرمرد همچنان سماجت به خرج میداد؛ آزاردهنده، لجوج، و به‌طرزی نامعمول، مشغول به‌ برهم‌زدن تمرکز نگهبانان بود. آذرپاد نیم‌نگاهی به مینوتا و ارواد افکند که در پشت سر، در حلقه‌ی محافظان گرفتار بودند؛ آن گدا، به طرز مرموزی، در دل صفوف دشمن شکاف افکند... و آنگاه، بی‌هشدار، تیری به هدف نشست... فریادی برخاست و نگهبانی که گروگان‌گیرِ مینوتا بود، با سینه‌ای دریده از تیزابِ تیر، بر زمین افتاد. در همان لحظه، آرسین، که لحظه‌ای درنگ را به صبر بدل ساخته بود، نگهبانِ کنار خود را با ضربتی از تعادل انداخت؛ پیش از آن‌که شمشیر از نیام برآید، تیری دیگر به دلِ دشمن نشست و خاک را سرخ کرد. آذرپاد، میان آن هیاهو، همچون صخره‌ای در برابر تندباد، ایستاده بود. شگفت‌زده، اما بی‌حرکت، نگاه می‌کرد که چگونه تیرهایی از ناکجای افق، یکی پس از دیگری، نگهبانان را بر خاک می‌افکند... راد، که حس کرده بود بازی از کفش رفته، عربده کشید:« منبع تیرها را بیابید!!!» آرسین شتابان به آذرپاد نزدیک شد:«‌ تو که این همه حساب‌گر بودی، حالا چرا کاری نمی‌کنی ؟» آذرپاد، با همان لحن طناز و بی‌شتاب، پاسخ داد:« اندکی شکیبایی، ماجرا تازه دارد رنگ می‌گیرد...» در این دم، نسیمی برخاست؛ نسیمی که دیری نپایید تا به تندبادی ویرانگر بدل شود. خاک و شن از زمین برمی‌خاست، در هوا می‌چرخید، و جهانی را در مه و غبار می‌پوشاند. سربازان، گیج و ناتوان، دیدگان خود را می‌مالیدند و صدایی جز فریاد و باد شنیده نمی‌شد. همان‌جا بود که پیکرها، یکی پس از دیگری، بی‌هیاهو بر زمین می‌افتادند؛ تیرهایی خاموش، دقیق، و بی‌رحم به سویشان روانه میشد.... و آنگاه، با فروکش کردن باد، آنان که ایستاده بودند تنها چند تن بودند، آذرپاد، آرسین، مینوتا، ارواد... و راد... در دل غبار، چهار شبح پدیدار شدند. چهره‌ها پوشیده، دهان‌ها بسته با دستمال‌هایی تیره، گام‌هاشان سبک، و اراده‌شان چون فولاد. یکی به پیش آمد و بند از دست‌های زندانیان گشود. دیگری، با قامتی بلند و نگاهی شفاف، رو به راد ایستاد و گفت:« بازی تمام شد راد...» راد که در حیرت خشک مانده بود، نعره زد:« تو دیگر کیستی؟ خیال می‌کنی با چند تیر و ترفند، از پنجه‌ی من می‌گریزی؟ نگهبانان هر لحظه خواهند رسید!» اما آن مرد، پارچه را از چهره برگرفت. گیسوانی تیره بر دوش، چشمانی پر فروغ، و سیمایی نجیب... راد با چشمانی گشاد شده، گامی به عقب نهاد و با لکنت پرسید:« ش... شاهزاده؟ شما...؟» آذرافروزگرد، با لحنی سنگین چون چکش بر سندان، گفت:« تو به پادشاهِ اشتباهی خدمت کردی، راد...» راد هنوز در شوک بود که آذرافروزگرد ادامه داد:« اگر شاه متعلق به مردم نباشد ، روزی همين مردمی كه خيال می كنی ناچيز و حقيرند ، تخت پادشاهی اش را سرنگون می كنند . آن تاجی كه سكانشاه بر سر نهاده برايش زيادی سنگين است .اگر زود اين را متوجه نشوی ، تو و تمام آدمهای امثال تو نيز زير سنگينی آن تاج له می شويد.» و آنگاه، بی‌درنگ، در میان خاک و غبار، آنان رفتند... راد، در دل خود لرزید. سخنان شاهزاده چون تیشه‌ای به باورش نشسته بود. اندک امیدی، چون جرقه‌ای، در دلش روشن شد؛ مبادا که آنچه دیده، حقیقت باشد؟ پس به نزدِ بزرگمهر رفت و در خلوتِ شب، به او گفت:« نمیتوان این حقیقت را انکار کرد... اگر شاهزاده آذرافروزگرد در آن سوی ماجراست... ممکن است به راستی سکانشاه، نتواند این تاج را حفظ کند... باید چه کنیم جناب بزرگمهر؟»‌ بزرگمهر، لحظه‌ای اندیشید و سپس آهسته گفت:« راد... گمان می‌کنم هنگام آن رسیده که موضعِ خود را دگرگون سازیم...»

... در آن روز مشوش، که سکوتِ کوچه‌های خفته بر سنگفرشِ مه‌آلود، چیزی از پیش‌درآمدِ طوفانی قریب‌الوقوع نمی‌دانست، چهار تن از وفادارانِ پادشاهی در مهمان‌خانه‌ای در جنوبِ شهر گرد آمده بودند. آذرپاد با چهره‌ای آرام، همچون کوهی پوشیده از برف، بر صندلی نشسته بود و با دقت جوشاند ی تلخی را جرعه‌جرعه در جامی سفالی می‌نوشید. مینوتا، خسته اما بیدار، به کنارِ پنجره تکیه داده بود و نگاهش در میان مه گم می‌شد. آرسین، اما، چون شیری زخمی، در میان اتاق قدم می‌زد و تابِ قرار نداشت. ارواد، در کنجی آرام، چشم بر در دوخته بود... آرسین سرانجام تاب نیاورد. بر زبان آورد آنچه مدتی بود در دلش زبانه می‌کشید:« نمی‌توانم باور کنم که این‌چنین آرام نشسته‌ای، آذرپاد! مگر نگرانِ سرنوشتِ شاهدخت نیستی؟» آذرپاد، بی‌آنکه خشمی در صدا یا تزلزلی در نگاه پدید آید، جرعه‌ای دیگر نوشید و گفت:« نه.»‌ آرسین، آزرده از این سکوتِ سنگین، گامی جلو نهاد و فریاد زد:«‌ پس بگذار این را بپرسم، آن‌چه مدتی‌ست در گلویم گیر کرده... چرا نپذیرفتی که در رهانیدنِ آسای از دل کاخ یاری‌مان کنی؟» آذرپاد، با همان لحن آرام، چون داوری که حکمش قاطع است، پاسخ داد:«‌ زیرا هر چیز، بهایی دارد. اگر در راهِ این هدف، همه به یک اندازه ایستادگی نکنیم، چگونه می‌توانیم در لحظ ی نبرد بر هم تکیه کنیم؟ اگر من هم ی کارها را بر عهده بگیرم، عطشِ پیروزی در برخی فرو می‌نشیند. پس بگذار آنان که آتش در دل دارند، حرارت را حس کنند...» مینوتا با تبسمی کنایه‌آمیز گفت:« اگر جنگجوی میدانی بودی، بی‌شک فرمانده‌ای بلندپایه می‌شدی، آذرپاد...» آذرپاد، با فروتنی، پاسخ داد:« نه. فرماندهی، بیش از شمشیر، دل می‌خواهد. من نه فداکارم و نه قهرمان و البته بنیه ی ضعیفی دارم.... من فقط انسانی هستم که شرایط را می‌سنجد و بر حسب آن، تلاش میکند تا بهترین تصمیم را بگیرد...» سپس لحظه‌ای سکوت کرد و افزود:« من به شاهزاده آذرافروزگرد اعتماد دارم.... اما آن دیگری... آنکه چون سایه‌ از راه رسید... نمی‌دانم اگر افسار از کفش رها شود، چه خواهد کرد. او بوی خطر می‌دهد...» آرسین، چشم در چشم او دوخت و پرسید:« به چه دلیل؟»‌ آذرپاد، جام را روی میز نهاد و زمزمه کرد:« ایزد دوچهره... از نامش پیداست...» و همان لحظه بود که در، بی‌هشدار، گشوده شد... آوای گام‌هایی سنگین در تالار پیچید. چند تن از نگهبانان سلطنتی، با قدم‌هایی کوبنده، وارد شدند و در پیشاپیشِ ایشان، مردی برخاسته از خشم و خون، پدیدار شد... راد... آرسین چون تیر به جلو جَست و میان او و ارواد و مینوتا ایستاد. آذرپاد اما، با همان آرامش، از جای برخاست و بی‌هیچ واهمه‌ای به پیش رفت، روبه‌روی راد ایستاد و نگریست، همچون شمشیری که در نیام است، اما هر آن می‌تواند بجنبد... راد لبخندی سرد زد و گفت:« نفرت، مرا به تو رساند، آذرپاد. مضحک است که در چنین لانه‌ی موشی پنهان شده‌ای. حتما گمان می‌کردی در سایه می‌توانی بگریزی. اما اشتباه کردی. مردم، همگی نقطه‌ضعف دارند؛ کافی‌ست آن نقطه را بیابی، تا در ازایش هر کاری برایت بکنند...» و ناگاه با قساوت، رئیس مهمانخانه را، که دست‌بسته بود، بر زمین افکند. لب‌هایش به تمسخر باز بود، اما نگاهش چون زهر مار، کشنده. آذرپاد با لحنی که بی‌اعتنایی در آن بود، گفت:« باید اعتراف کنم، تحت تأثیر قرار گرفتم. و حال، بگو ببینم، با ما چه خواهی کرد؟»‌ راد با فریادی سرد، به نگهبانان دستور داد تا همه‌شان را اسیر کنند. آرسین کوشید که بجنگد، اما از پسِ شمشیرها و بندها برنیامد. آذرپاد اما، بی‌آنکه دست بجنبداند، خود را تسلیم کرد.... چهار تن را از اتاق بیرون کشاندند. راد، که از غرور لبریز بود، نزدیک آذرپاد آمد و گفت:« تو را به نزدِ سکانشاه خواهم برد. و می‌دانی که او رحم ندارد. به‌زودی تکه‌تکه خواهی شد. و می‌دانی من چه خواهم کرد؟... تماشا...» آذرپاد، حتی پلک برهم نگذاشت. با طعنه‌ای تلخ گفت:« مگر تکار دیگری هم اصلا بلدی؟» راد، دیوانه از خشم، مشتِ سنگینی بر صورت آذرپاد فرود آورد. و فریاد زد:« من، هر آنچه دارم، با دستان خودم به‌دست آورده‌ام. تو از آنانی هستی که پشتِ پرده، مهره‌ها را می‌جنبانند...» و آنگاه، مینوتا و ارواد را به سوی خویش کشاند. با لحن تهدیدآمیز گفت:« یک اشاره ی من کافیست تا این دو بی‌جان بر زمین بیوفتند. پس مراقب باش، آذرپاد. این بار، ساکت بمان...» ...

در همان زمان، آذرافروزگرد به شتاب نزد ماهزاد آمد و در گوشش آهسته گفت:« جامه‌ات را با آسای عوض کن؛ من چشم بر راه خواهم داشت که مبادا نگهبانی به درون آید...» ماهزاد، بی‌هیچ پرسشی، فرمان برد؛ و چون در جامه‌ی ندیمگان نشست، آذرافروزگرد، در را به آرامی قفل کرد و با لحنی که حاوی مهر و اطمینان بود، گفت:« خاطر جمع باش، هرچه پیش آید، تو را از این تاریکی خواهم رهاند...سوگند میخورم.» آنگاه آسای، در لباس ندیمه ها همراه با آذرافروزگرد به آهستگی از سیاهچال بیرون آمدند. گام‌ها شمرده، نگاه‌ها فروکشیده، و اضطرابی پنهان، در هر نفسشان جاری بود... چون به دهلیزِ نگهبانان رسیدند، آذرافروزگرد، دسته‌کلید را با چیره‌دستی، بی‌آنکه دیده شود، زیر پای نگهبان افکند و با لبخندی گرم گفت:« از همه‌چیز سپاسگزارم، هم‌میهنانِ وفادار...» اما در آن هنگام، یکی از نگهبانان، با چشمانی تنگ‌شده ، گفت:« صبر کن! این ندیمه... چهره‌اش مرا آشنا می‌نماید...» آذرافروزگرد با آرامشی مصنوعی، پاسخش را به زبان آورد:« او از ندیمگانِ خاصِ شهبانوست. شاید در صحن‌سرای ایشان او را دیده ای...» نگهبان با تردیدِ بیشتر، سر جنباند:« نه... گمان نمی‌برم آن‌جا بوده باشد. این چهره را جای دیگری دیده‌ام...» سکوت در حال تبدیل به هیاهو بود، که ناگاه زاماسپ و مارامو، با چهره‌ای سخت، در قامتِ ارتشتارانِ نگهبان، پیش آمدند. زاماسپ با صدایی که در فضای کاخ پیچید، فریاد زد:« شما دو تن! در اینجا چه می‌کنید؟»‌ نگهبانان، آشفته از ورودِ ناشناسان، زبان به اعتراض گشودند:« مگر ارتشتاران سیاهچال را نیز زیر نظر دارند؟»‌ زاماسپ، بی‌اعتنا به تزلزلِ آنان، گویی در چشمانشان تیغ می‌کشد، پاسخ داد:«‌ نکند باید اکنون گزارشِ لحظه‌به‌لحظه‌ی رفتار خود را برای دون مایگانی مانند شما بازگو کنم؟! شهبانو در پی ندیمگان خود هستند... نکند با آنها بدرفتاری کرده باشید؟» آذرافروزگرد و آسای، بیدرنگ، نزد آنان دویدند؛ گرچه همان هنگام، جرقه‌ای در ذهن یکی از نگهبانان پدید آمد. فریاد زد:« شاهدخت در زندان است! نکند این نقشه برای ربایش اوست؟»‌ و بی‌درنگ به سوی سیاهچال دوید؛ گویی دیوِ تردید به جانش افتاده باشد. به سلولِ پایانی رسید، جایی که ماهزاد، به جای آسای، در گوشه نشسته بود. نگهبان پرسید:« شاهدخت.. چیزی احتیاج ندارید؟» ماهزاد، صدایش را نازک کرد، بی‌آنکه روی برگرداند، و گفت:« مرا با صدایت نیازار. به سکوت نیاز دارم...» نگهبان، آسوده‌خاطر، بازگشت و به دیگران گفت:« نگران نباشید... شاهدخت هنوز آنجاست...» زاماسپ و مارامو، آذرافروزگرد و آسای را به همان مکان بردند که طاقه و صندوقچه‌ها را نهان کرده بودند. از درون یکی از صندوقچه‌ها، جامه‌ای ساده‌ی مردانه برای شاهزاده بیرون آوردند تا در میان تاجران عادی جلوه کند. آسای را نیز، با ظرافتِ تمام، درون طاقه‌ای از پارچه پیچیدند. آنگاه با شتابی موزون، به سوی گراهون رفتند که نزدیکیِ دروازه، در جوار گاری پر از طاقه‌های ابریشمین، چشم‌به‌راه بود... همه‌چیز چون نغمه‌ای کوک شده بود... تا آنکه تقدیر، بار دیگر سازِ خویش را نواخت.... شهبانو ایفرا، که خبرِ ورودِ کاروانِ پارچه‌فروشان را شنیده بود، خود را به درگاه رساند. میان طاقه‌ها می‌گشت و دست بر اجناس می‌سایید. نفَس‌ها در سینه حبس، چشمان نگران، و تپش‌های دلْ چون کوبه‌ی طبل بود... او دست بر همان طاقه‌ای نهاد که آسای در آن پنهان بود و با لحن تحکّم‌آمیز گفت:« همینرا می‌خواهم. برازنده‌ی من است...» آذرافروزگرد گویی از نفس افتاد، رنگ به چهره‌اش نماند. می‌ترسید لب از لب بگشاید و شناخته شود. در آن هُرمِ اضطراب، گراهون پیش آمد، با لحنی نرم و چهره‌ای که فریب را به لبخند آراسته بود:« چه هم‌سلیقه‌اند بانوان ما! همین پارچه را شهبانو پریچهر نیز چندی پیش پسندیدند...» در چشمان ایفرا، آتشی پنهان جست. با تحقیر، جامه را واپس زد و گفت:« این تکه ی بی‌ارج را نمی‌خواهم. برای بانوی بانوان، چیزی شکوهمندتر بیاور...» گراهون بی‌درنگ، طاقه‌ای دیگر پیش آورد:« با این پارچه، روشنیِ ستارگان بر شانه‌هاتان خواهد نشست...» ایفرا لبخندی سرد زد و از آنان گذشت... و چنین شد که.... به وسیله ی زیرکیِ گراهون، نقشه به کمال انجامید. تاجر های دروغین، با زر و پارچه و گاری، از دروازه گذشتند. گاری را، که پیش‌تر از بازرگانانِ حقیقی خریده بودند، بازپس دادند و چون شب از نیمه گذشت، بی‌هیاهو به مهمان‌خانه‌ای در گوشه‌ی شهر پناه بردند؛ آن‌جا که گام‌های آزادی، بی‌صداتر از مرگ، در سایه‌ها به آینده‌ای مبهم روان بود... ...

چون ماه به نیمه رسید و نوبتِ رهاییِ شاهدخت در تقویمِ سرنوشت رقم خورد، سپیده‌دمِ آن روز همچون حریری مه‌آلود بر بامِ گیتی گسترده بود. در همان ساعت که مینوتا خبر داده بود، شهبانوی پریچهر از ایوان‌های مرمرینِ کاخ قدم بیرون نهاد تا از درمانگاهِ نوپای شهر دیدن کند؛ و این، شکافی نادر بود تا آذرافروزگردِ دلاور با ماهزادِ باهوش، در رختِ ندیمگانِ زرنگار، خود را به سیلِ خادمان درآمیزند. گیسوانِ مصنوعی و جامه ی نازک، بر جانِ شاهزاده خلیده بود، گرچه چه تدبیر که جز این راهی به پیروزی نمی‌گشود؟ چون کارِ بازدید به فرجام آمد و شهبانو بارِ دیگر در حیاطِ اندرونی فرود آمد، آذرافروزگرد و یارِ وفادارش به سلامت از حصارِ نگهبانان گذشتند و تا دیرگاهی از چشمِ بدگمانان به دور ماندند. شهبانو به تالارِ خلوت خود رفت؛ همین که قدم بر آستان گذاشت، نگاهش بر سیمای فرزند و همدمِ او افتاد. بی‌درنگ فرمود تا دیگر ندیمگان پای از حجره بیرون نهند. در که بسته شد، پریچهر با آهی پردرد، فرزندِ دلبند را در بر گرفت و اشک‌ها بی‌هیچ شرمی، بر دامانش فروچکید. شاهزاده به مادر اطمینان داد که در سلامت است و نیروی او را در این بزمِ خطر می‌جوید؛ شهبانو سرِ تایید جنباند و از آشوبِ نهفته در دلِ کاخ سخن گفت و پیمان نهاد که یاری خواهد رساند، هرچند به قیمتِ جان باشد... بامدادِ دیگر، نسیمِ سحر هنوز از عطرِ شبانگاهی تهی نگشته بود که آذرافروزگرد و ماهزاد، در جمعیتی همانند ندیمگان، سینی خوراک زندانیان بر گرفتند و راهِ دهلیزهای نمورِ سیاهچال را پیش گرفتند. چون به درِ نخستین نگهبان رسیدند، شاهزاده با زبانِ نرم و پَری‌وشیِ رخسار، اجازه طلبید تا پدر دربند خویش را دیدار کند. نگهبانان نخست سخت‌دل بودند، اما پافشاریِ شاهزاده و فتورِ جان از چشمِ زیباروی، سرانجام تارِ عزمِ ایشان را گسست. یکی کلید بر کمربست و پیش افتاد... چون به سلولی تهی رسیدند، آذرافروزگرد به ظاهر دل دردمند ، خواهش کرد تا دمی تنها باشد. آن گاه گوش به لبِ نگهبان رسانید و وعده‌ای شیرین در گوشش دمید، و در همان نفس، دسته‌کلید را چون نسیمی ربود. نگهبان، مسحورِ خیال، سبک‌چالاک بیرون رفت. شاهزاده و ماهزاد در گذرگاه‌های تنگ، آسای را جستند تا به واپسین دهلیز رسیده، او را نشسته بر خاک دیدند... چشم در چشمْ دوختند؛ آسای برادر را بازشناخت و آهی کشید:« به چه دلیل میخواهید مرا نجات دهید؟»‌ شاهزاده، حلقه ی کلیده در دست، گفت:« زیرا هنوز کارهای زیادی هست که از دست تو بر می آید.» قفل، سر ناسازگاری داشت؛ کلیدی گرایید و نگشت. آسای خنده‌ای تلخ زد:« زنده‌گیِ من سراسر ویران است؛ امیدی بر جا نمانده است...» شاهزاده کلیدِ دیگر آزمود و پاسخ داد:« من هم تا چند روز پيش اين را نمی دانستم اما اتفاق هايی در زندگی پيش می آيد كه زندگی ات را دوباره می سازد...» باز قفل گشوده نشد. آسای به زمزمه گفت:« اتفاق ؟ در زندگی آدم معمولی چون من ، هيچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد...» شاهزاده، کلیدی گرد در قفل نشاند:« من باور دارم هیچ آدمی معمولی نیست؛ آنگاه که خود را بشناسد، معنای بودن خویش را درمی‌یابد...» چون فشارِ دستِ شاهزاده افزون شد، قفل با ناله‌ای پیرْبنیاد، گشوده گشت. در که وا شد، آذرافروزگرد گفت:« تا تو از درونْ در را نبندی، راهِ رهایی بسته نمی‌ماند. گر خود را به بهانه ی قربانی بودن تسکین دهی، روزی حسرتْ دامن‌گیرت خواهد شد؛ و آدمیانِ به ظاهر معمولی، همان انسان های با شکوهی هستند که تسلیم شده اند...» اشک چون مرواید از دیدگانِ آسای لغزید و پرسید:« اگر مجالی هست برای جبران... آذرپاد کجاست؟ بیم دارم سختْ بر من آزرده باشد...» ماهزاد گفت:« منکه هرگز ندیده ام خشمگین باشد...» آذرافروزگرد افزود:« هر گاه او را دیدی پوزش بخواه؛ آه و ناله نزد من چه سودی برایت دارد؟» در آن میانه که شعاعِ مهر هنوز بر کاخ پهن نشده بود و نسیمِ سحر، سرِ نجوا با برگ‌های سرو داشت، زاماسپ، چهره در پارچه‌ای سیاه پوشاند و هم‌گام با مارامو، چون دو روحِ سرگردان، به حیاطِ اندرونی گام نهادند. ماهان، با جامه‌ی بازرگانان، پیش آمد و به رسمِ خریدارانی بی‌ادعا، چند طاقه از پارچه‌های خوش‌رنگ برداشت. در ازای آن، صندوق‌هایی پر زر به آنان داد؛ و در میانِ آن طاقه‌های پرزرق، یکی را که هیچ‌کس نخریده بود، به کناری کشیدند... در گوشه‌ای دور از دید، آن طاقه‌ی رمزآلود را برگشودند و صندوقچه‌ها را گشودند. لباسِ نگهبانی، همچنان که بخشا وعده کرده بود، در دلِ آن پنهان شده بود. زرهی سبک، کلاه‌خودی نه چندان سنگین، و شالی چرمی برای بستن بر کمر. مارامو و زاماسپ بی‌درنگ جامه بر تن کردند، پارچه را در محل امنی نهفتند، و سوی زندان، آرام و بی‌هوا، روانه شدند...

چون آيوت با گامی استوار به بارگاه ثامر و رياض درآمد، نخست با ادب تمام تعظيمی کرد و بر مسند ويژه ی خود آرام گرفت. سايه ی مشعل‌ها بر چهره‌اش می‌رقصيد و گويی شعله‌ها نيز در انتظار سخنان او در تردّد بودند... ثامر، با چهره‌ای در انديشه فرورفته، آهسته پرسيد:« قيس كجاست؟» آيوت سر به زير افکند و پاسخ داد:«ديشب باده ی فراوان نوشيد و در مستی فروغلتيد. من خود شرح گفت ‌و گوی شما را به سمع او خواهم رساند.» رياض، ابرو درهم كشيده، گفت:« چندی پيش مردکی بي‌دست و پا نزد من آمد و به زعم خويش در صدد بی‌آبرو كردن تو بود؛ گمانم از سپاه ايرانی باشد.» ثامر بلندتر گفت:« آيوت! ياری‌مان كن تا سپاه شاهپورِ دومِ ساسانی را درهم ‌شكنيم.» آيوت لحظه‌ای در خاموشی فرو رفت؛ نای مايوسانه ی باد، پرده ی خيمه را به رقص درآورده بود. سپس با نگاهي استوار گفت:« آيا آماده‌ايد هر بهايی كه طلب كند، بپردازيد؟» رياض کنجكاوانه پرسيد:« مقصودت چيست؟» آيوت، كلام را آرام و سنجيده پيچيد:« اگرچه از حيث شمار بر سواران ساسانی برتری داريم، اما نبايد سپهبدان او را خُرد انگاريم. شاه ایرانشهر دست تهی به ميدان نيامده است. نخست بايد سپاه خويش را به تـعليم سخت بيازمائيم؛ اگر حالا بتازيم، خون بسيار بر خاك خواهد ريخت. دو هفته مهلت دهيد تا سربازان عرب را چنان بيارايم كه از هر نيرنگ دشمن آگاه شوند؛ بدين شيوه اقبال ظفر افزون می‌گردد. دوم، بايد پيادگان را بر سواره ‌نظام برتری دهيم؛ گرچه اسبْ سُمِ قدرت بر زمين كوبد، اما در نبرد شاه ایرانشهر با قُروه بن مخلب، اين پياده‌نظام بود كه كفه ی ترازوی ساسانی را سنگين كرد. پس شكاف سپاه ايشان در پياده است و ما بايد از همين رخنه درآييم. و سوم، نبايد بگذاريم شاه ساسانی به هَجَر برسد؛ بايد در بحرين كار را يكسره كنيم تا عزت و هيبت خويش را بر جهانيان بنمايانيم.» رياض و ثامر، مبهوتِ تيزی انديشه و دوربينی او، به خيرات زبان گشودند و بر توانايی‌اش آفرين خواندند. سپس رياض پرسيد:« برای آمادگی سپاه چه مدتی لازم است؟» آيوت بی‌درنگ پاسخ داد:« دو هفته، نه بيشتر...» ثامر بر خود لرزيد و پرسيد:« اگر در اين بين شاهپور به ما يورش آوَرَد چه؟» لبخندی گوشه ی لب آيوت نشست و بی‌پروا پاسخ داد:« چنين نخواهد كرد؛ گروگان‌هايش در دست مايند. بی‌گمان آنان نيز در سكوت نقشه‌شان را می‌تنند، تا بر حسب اوضاع، بر ما بتازند.» رياض با خنده‌ای بلند افزود:« اما كور خوانده‌اند؛ ما آيوت را در كنار خويش داريم!» سپس هر دو با شوری کودکانه چشم‌انداز پيروزی خويش را پيش چشم آوردند و از ظفر موهوم بر سپاه مهر و ماه شادمانی كردند. بدين سان، ثامر و قيس زمام كامل قشون را به آيوت سپردند و هر آنچه برای تحقق نقشه ی او لازم بود، در اختيارش نهادند؛ و نسيمی كه از فراز روياهایشان می‌گذشت، بوی پيروزی را در خيمه می‌پراكند... ...

درود دوستان امروز حتما داستان رو قرار میدم در چنل❤️ کمی منتظر باشید فقط🙏

تابان با اشکی آرام که از چهره‌اش می‌لغزید، گفت:« دلم می‌خواهد این کلمات را باور کنم... از اعماق قلبم آرزو می‌کنم حقیقت داشته باشند...اما نمیتوانم...» آيوت دست بر موهایش کشید. تابان سر خم کرد، به چشمان روشن او نگریست و آهسته پرسید:« پس گمان میکنم بردیا راست میگفت...» آيوت با کنجکاوی پرسید:« بردیا؟» تابان با لبخندی خیس از اشک، زمزمه کرد:« گفت تو غیرقابل پیش‌بینی‌ترین انسانی هستی که تا به حال شناخته...» آيوت نیز خندید و او را سخت‌تر در آغوش کشید و گفت:« گمان میکنم اینبار میتوانم به او حق بدهم...» تابان گفت:« من نمیتوانم به شما اعتماد کنم فرمانده...» آیوت لبخندی زد و گفت:« حتی اگر به من اعتماد نداری، بگذار زخم هایت درمان شوند...آن وقت تصمیمت را بگیر...» آن شب، آيوت زخم‌های تابان را شست، مرهم نهاد، برایش لباسی تمیز از فهامه گرفت، به او کمی خوراک داد و تا طلوع خورشید، کنار او بیدار ماند. به چهره معصومش چشم دوخت، گردنبند پروانه‌ای را دور گردنش یافت و گل‌سری را که پیش از رفتن هدیه داده بود، در جیب لباسش. تنها آيوت بود که راز دلش را می‌دانست... نیمه‌شب، پنجره را گشود. نسیم سرد صحرا در اتاق پیچید و تارهای موهایش را به رقص درآورد. لحافی کلفت بر روی تابان انداخت تا سرما نخورد. در همان حال، قيس در سکوت، پشت در اتاق روی زمین نشست. اگر خطری می‌رسید، آماده بود. اما تمام شب، به چهره آرام آيوت می‌اندیشید؛ منظره‌ای که تا به آن روز، ندیده بود... با طلوع خورشید، فهامه شتاب‌زده به سوی اتاق آمد. قيس برخاست:« اینجا چه می‌کنی؟»‌ فهامه با نگرانی پرسید:« شنیدم یک دختر درون آن اتاق است! هنوز آنجاست؟» قيس با طعنه گفت:« مگر انتظار داشتی با طلوع خورشید ناپدید شود؟» فهامه با عصبانیت او را کنار زد و گفت:« مزاحم من نشو... کار مهمی دارم...» قيس مانع شد و گفت:«‌آيوت گفت نگذارم کسی داخل شود.» فهامه بی‌توجه، در را گشود. آيوت کنار پنجره نشسته بود و نسیم صحرا صورتش را نوازش می‌کرد. تابان هنوز خواب بود. فهامه از خشم فریاد زد:« آیوت عجله کن! ثامر تو را به جلسه فرا خوانده است. باید بروی... همین حالا...» قيس آرام گفت:« ساکت باش، نمی‌بینی آن دختر خواب است؟»‌ فهامه بلندتر فریاد زد:« کاملا میبینم.» با صدای او، تابان چشم گشود. آيوت بی‌آن‌که از جا برخیزد، پرسید:« فهامه...این جلسه برای چیست؟» فهامه جلو آمد و با نگاهی تیز، از تابان پرسید:« پس تو همان معشوقه ی مرموز آیوت هستی ؟ ها؟» تابان از شرم، ملحفه را روی سر کشید. قيس نزدیک شد و با گلایه گفت:« راحت شدی؟ او را ترساندی.»‌ فهامه با دلخوری رو به آیوت کرد و گفت :«‌ نمیدانم دلیل اجلاس چیست...اما باید همین حالا دنبالم بیایی...» و بدون آن‌که منتظر واکنشی باشد، از اتاق بیرون رفت. آيوت رو به تابان کرد و لبخند زد و گفت:« به سیاهچال برگرد و آنجا منتظر من باش...به زودی همه چیز درست میشود...» سپس به قیس نزدیک شد و در حالیکه لب هایش را نزدیک گوش قیس کرد، جوریکه تنها او بشنود، با حالت تهدید آمیزی گفت:« وای به حالت قیس... اگر یک تار مو از سر تابان کم شود...» سپس در حالیکه لبخند ساختگی به قیس زد، از اتاق خارج شد. قيس چند قدم جلو آمد، کنار سفره نشست و بی مقدمه از تابان پرسید:« بگو ببینم دختر جان... در فرهنگ شما ایرانی ها چیزی به نام تشکر وجود ندارد؟» تابان که در حال خوردن بود، با دهان پر و نگاهی پرتعجب به او انداخت و گفت:« ها... یادم رفته بود... بابت خوراک سپاس گزارم...» قيس خندید و گفت:« منظورم تو نبودی... در مورد آیوت حرف میزنم. بعد از این‌همه کاری که براش کردم، حتی یک‌بار هم از من تشکر نکرده...»‌ تابان با نگاهی اندیشناک گفت:« تا حالا نشنیده‌ام از کسی هم تشکر کرده باشد...» قيس تکیه داد و گفت:« باید "نمک‌نشناسی" را هم به صفات پلیدش اضافه کنم...» ...

در همان لحظه، قیس وارد شد؛ عبایش را به کناری زد و نگاه تیز و تیره‌اش بر پیکر نیمه‌جان دختر دوخته شد. گام‌های محکم او در سکوت سنگ‌های زندان طنین انداختند... فریاد زد:« بس است! تمامش کنید! با دختری که من نشانش کرده‌ام، چنین رفتار می‌کنید؟»‌ نگهبانان با تعجب ایستادند؛ قیس. فرمانده‌ای که حتی نامش کافی بود تا رعب در دل سپاهیان بیفتد. یکی از نگهبانان زیر لب گفت:« ما… ما نمی‌دانستیم، قربان...» قیس بدون پاسخ، تابان را از زمین بلند کرد. تنش لرزید، اما در چشم‌هایش هنوز آن شراره‌ی رام‌نشدنی می‌درخشید. تابان از میان دندان‌هایش با نفس‌نفس‌های دردآلود گفت:« به من دست نزن! خودم بلدم چگونه باید گام بردارم...» راه می‌رفت، اما گام‌هایش چون پرنده‌ی زخمی بود؛ آرام، لرزان، بی‌قرار. دو نگهبان پشت‌سرشان راه می‌رفتند. تابان مدام می‌کوشید بگریزد. قیس آهی کشید و زیر لب به پارسی گفت:« چند لحظه فقط آرام باش... قول می‌دهم نتیجه‌اش برای هر دومان بهتر باشد...» تابان ایستاد، سرش را بلند کرد و با خشم نگاهی به او انداخت:«‌ ای مرد پست...چه اندازه رقت انگیز و حقیر هستید...» به اتاقی رسیدند، قیس به نگهبانان اشاره کرد:« از اینجا به بعد، خودم مراقب همه‌چیز هستم. بروید...» در را بست. تابان خواست فرار کند. دستش را بالا برد، مجسمه‌ای از روی قفسه قاپید و به‌سوی قیس پرتاب کرد. قیس جاخالی داد و دست او را گرفت... با خشمی فروخورده فریاد زد:«‌دختر جان...به جای این کارها… نگاهی به پشت سرت بینداز...» تابان با چشم‌های شراره‌بارش گفت:« مگر کودک‌ام؟ خیال داری با این حیله‌های ساده، مرا بفریبی؟» قیس اخم کرد و گفت:« حیله؟! نه...باور کن این‌بار حقیقت را نشان می‌دهم.» در همان لحظه، صدایی نرم و عمیق از پشت‌سرش آمد؛ صدایی که تابان سال‌هاست در خواب و بیداری‌اش دنبالش می‌گردد:« تابان...» تابان یخ زد. آن صدا را می‌شناخت. هزاربار در ذهنش مرور کرده بودش، در اوج درد، در سیاهی شب‌هایی که خوابش نمی‌برد، آن صدا تنها روزنه‌ی امیدش بود... برگشت... مردی میان نور ایستاده بود؛ چهره‌اش آرام، نگاهش روشن، آیوت بود. کشتی خاطرات، ناگهان به گل نشست... تابان لب‌هایش را فشرد، اشک در چشم‌هایش دوید. گویی در آن لحظه، دردِ زخم‌هایش را فراموش کرد. قدم برداشت؛ پایش می‌لنگید، اما به پیش رفت. به سوی او، همان مردی که روزی تمام رویاهایش در نگاه او خلاصه شده بود... آیوت هم قدم برداشت. به سوی او آمد... تابان ایستاد و ناباورانه ای با صدایی خفه پرسید:« فرمانده... خودتان هستید؟» سکوت شکست. دستش را مشت کرد و با تمام توان، مشتی به شانه‌ی آیوت کوبید. آیوت تکان خورد، اما عقب نرفت. لبخندی پنهان، زیر درد نگاهش پنهان بود. تابان لرزید و با صدای شکسته گفت:« چگونه دلتان آمد که با من چنین کنید؟»‌ اشکش سرازیر شد، دستش را بار دیگر بالا برد و این‌بار مشتی زد، بی‌جان، لرزان، و با فریادی که بغض سال‌ها را در خود داشت، گفت:« حتی یک لحظه هم فکر نکردید چه بر سر من می آید؟» آیوت، بی‌ آنکه حرفی بزند ، دست تابان را گرفت... قیس با حیرت به آن دو نگاه می‌کرد؛ مردی که سردی‌اش زمستان را شکست میداد ، حالا با نگاه آرامشاین دختر زخمی را درمان میکرد.... آيوت دست تابان را گرفت و او را آرام به آغوش کشید. قيس لبخندی زد و بی‌صدا از اتاق بیرون رفت. تابان که اشک از چشمانش جاری بود، با صدایی لرزان گفت:« چرا بی آنکه به من توضیحی بدهید رفتید؟ می‌دانید در این مدت چه بر من گذشت؟ فکر می‌کردم دیگر هرگز نمی‌توانم شما را ببینم... مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشتید...»‌ آيوت به نرمی پاسخ داد:« من برای پایداری سرزمینم، از هر آن‌چه دارم می‌گذرم... اما در میان تمام هرچه بخشیده‌ام بی‌آنکه پاداشی به دست آورم، خودخواهانه... فقط تو را برای خود نگه داشته‌ام...»

با خونسردی گفت:« پس چه حیف که دستت نمیرسد...» آروکو با حیرت نظاره‌گر این تقابل بود. هرگز نمی‌دانست چه میان این دو مرد گذشته است. اشوان از شدت خشم، به نفس‌نفس افتاده بود، گویی آتش درونش را شعله‌ور کرده‌اند... آیوت با صدای سرد ادامه داد:« تصمیم دارند اعدامت کنند، اشوان. ظاهراً دلِ نازک حاکم بنی‌بکر را شکسته‌ای...» اشوان، این بار با خشمی بغض‌آلود و دردمند گفت:« از نگاهت بیزارم! از طرز سخن راندنت بیزارم! از همه‌چیزت...! روزی فکر می‌کردم دوست من هستی. اما دشمنانم هم این‌قدر برایم نفرت‌انگیز نبودند. تو هیچ احساسی نداری. هیچ‌وقت نداشتی... تو از روز نخست از احساسات تهی بودی. حالا هم چیزی از دردِ من نمی‌فهمی. اهریمن بد سرشت ... من... همه‌چیزم را باخته‌ام. تو... تو حتی یک لحظه نمی‌توانی خودت را جای من بگذاری. برای تو، هیچ‌چیز ارزش ندارد. تو حتی به گذشته‌ات پشت کردی... تو به سرزمینت... پادشاهت...به شرف و آبرویت هم پشت کردی... تو هرگز درد این مرد را که پشت میله های سیاهچال دشمن اسیر شده نخواهی فهمید!‌» آیوت با بی‌رحمی پرسید :« و نام این مرد بزرگ‌منش پشت میله ها چیست؟ کسی که برای غرورش، زن و فرزندش را فدا کرد؟ شاید سپهبدی وفادار و فداکار؟ ذهن خطاکارت ، خوب تو را از گناهانت تبرئه کرده....راحت شده ای...به یاد نداری به تو اخطار دادم که از خانواده ات محافظت کنی؟ اما تو چه کردی؟ ها؟» در این لحظه اشوان صحنه ی دلخراش مرگ همسرش و سخن آیوت را در ذهن مرور میکند... ...‌ سربازی بازگشت، نفس‌زنان، هراسان گفت:« سپهبد اشوان... این مردان بیگانه نام فرمانده آیوت را بر زبان جاری میکنند گمانم...» سرباز سخن را نیمه‌کاره رها کرد. چرا که شمشیر آیوت، گلوی او را برید. خون، به تلخی از دهان سرباز جهید و جان، از چشمش گریخت. اشوان، ناباورانه فریاد زد:« ژوبین دیوانه شده ای؟» آیوت، همچون یک تندیس سنگی سرد، زمزمه کرد:« به عنوان یک فرمانده جنگی باید بدانی که چه وقتی باید عقب نشینی کنی... اگر اکنون نگریزی، هم خود را خواهی باخت، هم همسرت را.» داماسپیا با صدایی لرزان از کجاوه پرسید:« چه خبر است، اشوان؟» اشوان، با چشمانی شراره‌کشیده، تیغه‌ی شمشیرش را بر گردن آیوت نهاد و نعره زد:« فرار کنم؟ کدام سردار، میدان را رها می‌کند؟ بگو اینجا چه خبر است؟ همین حالا!» ... پس از مرور این خاطره اشوان دیگر طاقت نداشت. چشمانش پر از اشک بود و صدایش در بغضی زخمی شکست:« دهانت را ببند ای شیاد!»‌ آیوت بی‌اعتنا شانه بالا انداخت و گفت:«انقدر این‌گونه به حال خودت دل‌سوزی کرده ای، که حالا زندگی ات فرقی با جهنم ندارد...» سکوتی سنگین در فضا نشست. اشوان دیگر پاسخی نداشت. فقط لرزید. لرزشی از خشم، از اندوه، از شکستی که نمی‌توانست به زبان آورد... آیوت نگاهش را از او برگرفت. رو به آروکو کرد، چیزی را از زیر عبای خود بیرون کشید.... گردنبند آهورا. آن را به سمت او پرتاب کرد. زنجیر در هوا برق زد و بر زمین افتاد. آیوت پوزخندی زد و گفت:« بابت هدیه‌ات ممنون. دیگر به آن نیازی ندارم... مال خودت.»‌ آروکو با دهانی باز از حیرت، گردنبند را برداشت:« پس این... دست شما بود... اما گفتید که گردنبند از بین رفته.»‌ آیوت در حالی که از در خارج می‌شد، گفت:« من گفتم؟... ها... یادم آمد... دروغ گفتم...» در را پشت سرش بست و صدای بسته شدن آن، چون مهر مرگ کوبیده شد. آروکو با بهت به اشوان نگریست. اشوان تنها سرش را به آرامی تکان داد؛ نشانه‌ای از تأسف... ... نسیم سردی از دهلیز تاریک سیاهچال گذشت و مشعل‌ها را برای لحظه‌ای لرزاند. تابان، خون‌آلود و زخم‌خورده، چون شکوفه‌ای زیر پای طوفان، در کنج سلول افتاده بود. نفس‌هایش سنگین بود و پلک‌هایش گاه‌گاهی می‌لرزید. از تنِ زخمی‌اش بوی درد بلند می‌شد...

نگهبانان آروکو را کشیدند و بردند. تابان، خون از گوشه‌ی لبش می‌چکید، اما هنوز، با خشم به آنها نگاه میکرد. چند لحظه بعد، قیس با گام‌هایی آرام و مطمئن نزدیک شد. نگاهش را بین ثامر و ریاض گرداند. صدایش طنین داشت، اما ته‌مایه‌ی تمسخر نیز در آن بود:« این دختر ایرانی....مورد علاقه ی من است...من از زنان سرکش خوشم می آید... یک شکار لذت بخش...» ریاض پوزخندی زد و پرسید:« از چهره‌اش خوشت آمده؟ از نگاهش؟ درونش وحشی‌ست... با آن کاری نمی‌توان کرد...» قیس نگاهی آرام به او انداخت و گفت:« شکار من از میان گرگ‌هاست، نه بره‌ها. او را به من بده...این دختر به درد تو نمیخورد برادر...» ریاض گفت:« میخواهم با چشمان خود بیچارگی اش را ببینم.» قیس خندید و گفت:« نشانت خواهم داد... نگران نباش... بگذار امشب را با من بگذراند...» ثامر خمیازه‌ای کشید. حوصله‌اش سر رفته بود و گفت:« ببر...فقط ساکتش کن.» ریاض پوزخند زد:« تو هنوز از افسون زن‌ها بیرون نیامده‌ای، قیس. مراقب باش این یکی تو را نسوزاند.»‌ قیس خندید و گفت:« زن‌ها آتش‌اند، برادر... اما اگر بلد باشی با آتش برقصی، گرم می‌شوی اگر نه... میسوزی و خاکستر خواهی شد.» ثامر که دیگر به گفت‌وگو علاقه‌ای نداشت، رو به قیس کرد:« به آيوت بگو فردا بیاید. باید تصمیم بگیریم چگونه این سپاه ساسانی را به زانو درآوریم.»‌ قیس سر تعظیم فرود آورد و بیرون رفت. ... در اعماق سنگ‌فرش‌های نمور زندان، جایی که سایه‌ی شب و سکوت در هم تنیده بودند، آروکو آرام و با ذهنی درگیر، به دیوار تکیه داده بود. نام تابان چون زخمی تازه در جانش می‌سوخت. هنوز صدای فریادهای او را به یاد داشت، زمانی که سربازان عرب، او را از کنار ربودند و در دل تاریکی بلعیدند... ناگهان صدای بسته شدن در آهنی، سکوت را شکست. نوری ضعیف بر قامت مردی افتاد که با گام‌هایی سنگین وارد شد. آروکو لحظه‌ای خشکش زد. در آن تاریکی، چهره‌ی آشنا را با ناباوری شناخت... ناباورانه زمزمه کرد:« سپهبد... شما اینجا چه میکنید؟» اشوان، مردی که روزگاری در میدان نبرد قامتش چون کوه ایستاده بود، اکنون در سایه‌ی دیوارها پناه گرفته بود. نگاهی کوتاه و بی‌رمق به آروکو انداخت، بی‌آنکه سخنی بگوید، سرش را به آن‌سوی برگرداند. آروکو ناباورانه پرسید:« شما هم... مانند ما گرفتار شده‌اید؟ تابان را برده‌اند... نگرانم بلایی سرش بیاورند. اما شما چرا اینجایید؟»‌ اشوان بی‌حوصله و خشک گفت:«‌ ساکت باش. حوصله ی گفت‌وگو ندارم.»‌ آروکو با سماجت و امیدی اندک گفت:« نگران نباشید، سواران سردار رفته‌اند برای کمک. به‌زودی سرورمان لشکر خواهد کشید... نجاتمان خواهد داد...» ناگهان صدای کلید فلزی در قفل زنگ‌زده‌ای پیچید. چفتِ سنگین با صدایی خشک و سنگی چرخید و در آهسته به‌داخل باز شد. صدای لولای زنگ‌زده همچون فریادی خفه در سینه‌ی شب شکست و آروکو با تنی خسته، سرش را بالا گرفت. درگاه زندان تاریک بود؛ اما اندک نوری که از شعله‌ی لرزان مشعلی پشت‌سر تابیده می‌شد، قامت مردی را ترسیم کرد... موهای بلند، اندام کشیده و ورزیده....چهره‌اش هنوز در سایه بود، اما نحوه‌ی ایستادنش، آن بی‌تفاوتی مرگ‌بار، فقط می‌توانست متعلق به یک نفر باشد... آیوت... به آرامی گام برداشت. با هر قدمش صدای برخورد پاشنه‌های چکمه‌اش با سنگ‌فرش سرد، سکوت را در هم شکست. ردای تیره‌اش همچون سایه‌ای بی‌صدا پشت‌سرش می‌خزید... اشوان سرش را به‌یک‌باره بالا گرفت. چشمانش تنگ شد، همچون تیغه‌ی شمشیری که در نور درخشان شود. تنش لرزید، به‌سوی میله‌ها خیز برداشت، چنگ انداخت و همچون حیوانی به بند کشیده‌شده، فریاد زد:« اگر دستم بهت برسد، تکه‌تکه‌ات می‌کنم! کاری می‌کنم هزار بار آرزوی مرگ کنی… ای خائن بی‌شرم!!!»‌ آیوت ایستاد، نور لرزان آتش، صورتش را چون تندیسی تراش‌خورده، بی‌روح و سرد به‌نمایش گذاشت...

بردیا با نیشخندی پرسید:« انتظار داری در این مدت کوتاه، نقشه‌ی چنین نبرد بزرگی را بریزیم؟» آیوت پاسخ داد:«‌اگر نمی‌خواهی پیروزی به نام من ثبت شود، بهتر است مغزت را به کار بیندازی مردک کینه توز. اصل ماجرا این‌جاست، پس از پیروزی، کاروانی که پانزدهم همین ماه برای تجارت به هجر می‌آید، حامل دارو خواهد بود. در جشن پیروزی دروغین دشمن، آن‌ها را مسموم خواهیم کرد.» بردیا با تردید گفت:« و تابان؟ آروکو؟ سرنوشت آنان چه خواهد شد؟»‌ آیوت گفت:« نگران تابان نباش.»‌ بردیا گفت:« من نگران آروکو ام.» آویت درنگی کرد و گفت:« شرمنده ام که بابت نگرانیِ به جایت، کاری از دستم بر نمی آید دوست من...» بردیا پوزخند زد و پرسید:« اما تو اجازه نخواهی داد تجسم اهورا بمیرد... درست است ژوبین؟»‌ آیوت، بی‌احساس، گفت:« تلاشی برای مرگش نخواهم کرد... » سکوتی کوتاه میان‌شان آویخت. سپس بردیا پرسید:« و اشوان چطور؟ با او چه خواهی کرد؟»‌ آیوت گفت:« من کسی نیستم که درباره‌ی سرنوشت اشوان حکم دهد. آن را شاهنشاه‌مان مشخص خواهد کرد.» آنگاه به انتهای کوچه نگریست و گفت:«‌بروید. هنگام سپیده‌دم، دامداران علوفه‌های گندیده را از شهر خارج می‌کنند؛ خود را در میان آنان پنهان کنید. بی‌دردسر می‌گریزید.» بردیا نگاهش را چند لحظه‌ای در چشم‌های ژوبین دوخت. گفت:« اگر همه چیز مطابق نقشه پیش برود، دوباره به زودی تو را میبینم.» سپس، بی‌آنکه به عقب بنگرد، به همراه حنان به شتاب از آن کوچه‌ی پنهان گذشت... و پشت سرشان، سکوت کوچه سردتر از همیشه شد... ... آروکو و تابان را با دستان بسته به درون تالار کشاندند. سقف بلند تالار از چوب تیره‌ رنگی بود که بوی تلخ دود و خون به خود گرفته بود. شعله‌های مشعل، سایه‌هایی متحرک بر دیوار می‌انداختند؛ گویی خاطره‌ی صدها درد و بازجویی هنوز بر این سنگ‌ها زنده بود. دو نگهبان تنومند، بی‌آنکه چیزی بگویند، آنان را وادار به زانو زدن کردند. تابان سرش را بالا نگه داشته بود. گونه‌اش زخم داشت، اما نگاهش هنوز مغرور بود؛ آتش درونش خاموش نشده بود. ریاض، مردی با ریشی سیاه و چشمانی براق و بی‌رحم، پیش آمد. برق نگاهش زمانی که چشمش به چهره‌ی تابان افتاد، لحظه‌ای لرزید. گویی چیزی در این چهره‌ی ایرانی، در این شمایل شکست‌ناپذیر زنانه، او را به فکر وا داشت... با صدایی آهسته و کشدار گفت:« این دختر زیبا دیگر کیست؟ از کدام سرزمین آمده که چنین نگاهی دارد؟»‌ ثامر، مردی سرد و بی‌احساس، خنده‌ای تمسخرآمیز سر داد:« چرا از خودش نمی‌پرسی؟ اگر زبان باز کند، شاید بهت بگوید که در دلش چه می‌گذرد.»‌ ریاض یک قدم نزدیک‌تر رفت. نگاهش بر گونه‌ی زخمی تابان ایستاد. صدایش نرم شد و با تمسخر پرسید:«‌ چرا خودت را زخمی می‌کنی، دختر؟ حیف این زیبایی نیست؟ این چهره باید در بستر گل‌ها باشد، نه در خون و خاک.» قیس، با نگاهی مرموز، در گوشه‌ی تالار ایستاده بود و ترجمه‌ی حرف‌ها را برای تابان انجام داد. سکوتی افتاد، اما نپایید.... تابان، در حالی که هنوز آثار خستگی در چهره‌اش بود، سرش را بالا آورد. نگاهی به ریاض انداخت. و بی‌درنگ، با تحقیر تمام، بر صورت او تف انداخت. صدای ترشح بزاق در فضای تالار پیچید... با صدایی که خشم در آن می‌لرزید به زبان عربی گفت:« حیف نامِ انسان که بر توست. »‌ زمان انگار ایستاد. ریاض که از خشم در آستانه انفجار بود، با پشت دست به صورت تابان کوبید. صدای برخورد دست بر گونه اش، در سکوت سنگین پیچید. تابان به کناری پرت شد، اما فریاد نزد. نه اشکی، نه ناله‌ای. فقط نگاهی که هنوز پر از شجاعت بود... آروکو با فریادی خفه خواست برخیزد، اما نگهبانان بر دوشش کوبیدند. ریاض نفس‌نفس می‌زد، خشمگین و تحقیر شده... با صدایی سنگین فریاد زد:« این دختر را حاضر کنید... » ‌ نگاهش را به آروکو دوخت:« و این یکی را به زندان بیندازید. تا شاید از غرورش بکاهد.»‌

بردیا با لحنی سنگین و تلخ گفت:« از من می‌خواهی اهورا را به دست مردان عرب بسپارم؟»‌ آروکو به آرامی گفت:«‌من اهورا هستم. به آسانی آسیبی نخواهم دید. اما قول دهید... برای نجات تابان بازگردید...» بردیا، بی‌هیچ سخن دیگری، از جا برخاست. چشمانش را بر آن دو دوخت، سپس گفت:« زنده بمانید... این یک فرمان است.»‌ تابان و آروکو سر فرو آوردند. سپس، در سکوتی ناگهانی، دو گروه در دو جهت دویدند؛ در دل تاریکی، در دل شب و در دل تقدیر... تابان، زخم بر تن و آتش در دل، گام برمی‌داشت و آروکو، همان‌جا کنارش، با چشمانی مراقب، چون سایه‌ای وفادار، آماده بود تا جان در راه رفاقت بدهد... در هیاهوی سنگین کاخ، هنگامی که زخم بر پیکر تابان جا خوش کرده و آتش در دل آروکو شعله می‌کشید، آن‌دو با جان‌فشانی خویش فرصتی برای فرار آفریدند؛ فرصتی که بردیا و حنان با چنگ و دندان به آن چنگ زدند و خویشتن را در میان خیل مهمانانِ مخلوطِ اشراف و سوداگران گم کردند، تا سرانجام از در پشتی عمارت گریختند. اما هنوز سرفرازیِ نجات در گلوگاهشان طلوع نکرده بود که در آن کوچه ی تاریک و باریک، آیوت، همچون شبحی ، در برابرشان قد برافراشت؛ مردی که یک‌زمان همراهشان بود، و اینک در لباس ابهام و خیانت ایستاده بود... حنان بی‌درنگ شمشیر کشید، سر به پیش نهاد تا بتازد، که بردیا دست بالا آورد و مانع شد. با لحنی سرد اما خندان، رو به آیوت کرد و گفت:«‌ پارسال یار، امسال آشنا... ژوبین عزیز، هنوز زنده‌ای؟ همین چند لحظه پیش، کم مانده بود شمشیرت سرم را از تنم جدا کند، حالا آمده‌ای دلجویی کنی؟» آیوت ، با همان آرامش مرموز همیشگی‌اش، لبخندی کمرنگ زد و گفت:« همین که زبانت هنوز بی‌امان می‌تازد، یعنی نفس در سینه‌ات جاری‌ست...» بردیا لبخندی زد و با طعنه گفت:« پیداست که هوای دشت‌های سوزان به مذاق تو خوش آمده. نمکین‌تر شده‌ای، ژوبین...» حنان، مضطرب و خشمگین، زمزمه کرد:«‌ چرا تعلل می‌کنید، سردار؟ این فرصت را نباید سوزاند. باید این خائن را بکشیم.» بردیا آهی کشید و آرام پاسخ داد:« نه از آن رو که دلم نمی‌خواهد... بارها کوشیده‌ام، اما نمی‌شود. این مرد، با همه‌ی نرمی ظاهرش، حقیقتاً جنگجویی‌ست بی‌همتا...و خب یک مورد دیگر هم هست که البته اهمیت کمتری نسبت به مورد اول دارد.... آن هم اینکه ...» سپس چهره اش که تا حال لبخند داشت، جدی شد و ادامه داد:«‌ژوبین خائن نیست.» جنان مبهوت به بردیا نگریست. آیوت میانشان گام نهاد و به کوتاهی گفت:« زمان زیادی نداریم. خوب گوش کنید... اشوان اینجاست.» بردیا پرسید:« چی؟ یعنی در همان میهمانیست؟ برای چه آمده؟»‌ آیوت ابرو درهم کشید و پاسخ داد:« او مرا به حاکمان عرب فروخت. به همین دلیل ناچار شدم نقشه‌ام را تغییر دهم. اما... اگر درست بنگریم، این خیانت، دروازه‌ای‌ست به فرصتی زرین...» بردیا، که نگاهش دوردست را می‌کاوید، آهی کشید و گفت:« من تابان و آروکو را به امید تو در کاخ گذاشتم، اما باید برای نجاتشان کاری کنم. گرچه تو، ژوبین، آنقدر وقیحی که گمان میکنی من قرار نیست آن کارت را در مهمانی جبران کنم؟»‌ آیوت نیشخندی زد و گفت:« مردک کینه توز...» حنان، گنگ و سرگشته، با شگفتی گفت:« سردار... یعنی شما به راستی تابان و آروکو را به امید این مرد رها کردید؟»‌ بردیا نگاهش را به حنان دوخت و گفت:« داری بیش از اندازه در کارهای من دخالت میکنی.» سپس رو به آیوت کرد و پرسید:« خب... نقشه ات چیست ژوبین؟» آیوت لب به سخن گشود:« به نویان بگو دارویی خواب‌آور می‌خواهم؛ قوی‌تر از هرچه تا کنون دیده‌ای. آن‌قدر که یک قطره‌اش خواب را بر ارتشی غالب کند.» بردیا پرسید:« و این دارو، به چه کارت می‌آید؟»‌ آیوت قدمی به جلو برداشت، صدايش در تاریکی کوچه طنین افکند:« به‌زودی سپاهی از متحدان بنی‌بکر و بنی‌تمیم به بحرین هجوم خواهند آورد. باید شکستشان دهیم، و بی‌درنگ پس از آن، زره‌ها و پرچم‌ها را از تن و دست سربازان‌مان برداریم و با پوششی عرب‌گونه، به سوی هجر بتازیم.»

... در میانه‌ی تعقیب و گریز و حمله ی نگهبانان کاخ، فریادی خاموش از درون گلو برخاست؛ تابان ، بر زمین افتاد. از بازوی او، خون چون شیارهای کوچک بر سنگ‌های خشک نقش بسته بود. درد، چون ماری درون تنش می‌خزید. صدای نفس‌های شتاب‌زده‌اش در میان خش‌خش شب گم شد. سپس صدای محکمش برخاست، جدی، سنگین و بی‌تردید:« بردیا...» بردیا چشمانی تیزبین برگشت، چهره‌اش در نور مبهم شب جدی بنظر می آمد... تابان، با دستی که هنوز توان در آن باقی مانده بود، زخم بازویش را نشان داد و گفت:« اگر هر چهار نفر بخواهیم فرار کنیم، محال است که نجات یابیم... من زخمی‌ام... می‌مانم و حواس نگهبانان را پرت می‌کنم. شما باید بروید و همه چیز را به شاهنشاه بگویید. ایشان باید بدانند که موضع آیوت دروغ بوده... خیانت در کمین است...» بردیا با جدیت گفت:«‌ظاهراً خون زیادی از دست دادی که این‌گونه هذیان می‌گویی! مگر ممکن است تو را رها کنم؟ من به شاهنشاه سوگند خورده‌ام مراقب تو باشم.»‌ آروکو، با نگاهی پر از نگرانی زمزمه کرد:«‌تابان... دیوانه شده‌ای؟»‌ تابان، ساکت و آرام، نفسی عمیق کشید. در آن لحظه، سکوت او از هر فریادی رساتر بود. سپس با صدایی محکم و آرام گفت:« من باعث کندی شما می‌شوم. اگر بمانم، شاید نجات یابم و شاید بتوانید روزی با سپاه مهروماه بازگردید و مرا از چنگ دشمن برهانید. اما اگر هم‌اکنون با من بمانید، همه‌مان اسیر خواهیم شد...» بردیا فریاد زد:« آنها تو را زنده نخواهند گذاشت.»‌ حنان، به تندی گفت:« مگر ندیدی؟ آیوت یک خائن است. همین دقایق پیش، می‌خواست سواران سردار را نابود کند. کشتن تو برایش هیچ نیست.» تابان، با نگاهی آتشین و لحنی خشم‌آلود، پاسخ داد:« مرا دست کم میگیری حنان...» چشم‌های حنان برای لحظه‌ای از نگاه تابان گریخت؛ گویی صلابت آن نگاه، چون تیغی بر قلبش نشسته بود. بردیا، این‌بار آرام‌تر، اما قاطع، گفت:«‌نمی‌خواستم چنین بگویم، تابان... اما وادارم می‌کنی که به عنوان سواران سردار، به تو دستور دهم که همراه ما بیایی.» تابان لبخند تلخی زد و گفت:«‌تو که جنگ دیده‌ای، خوب می‌دانی که اگر با شما بیایم، کمی بعد هوشیاری‌ام را از دست خواهم داد و تنها باری خواهم شد بر دوش شما.»‌ بردیا سکوت کرد. نفس‌هایش سنگین شده بود. آروکو گفت:« من کنار تابان میمانم....» حنان با شگفتی پرسید:« تو هم عقلت را از دست داده ای آروکو؟»‌ آروکو با اطمینان گفت:« حرف تابان منطقی‌ست. اگر حنان به تنهایی نزد شاهنشاه برود، ممکن است سخنش را باور نکنند... او بیگانه است. و من؟ من شمشیرزن قابلی نیستم، ممکن است در میانه‌ی فرار از پا بیفتم. پس بگذارید من بمانم و از تابان حفاظت کنم. شما باید بروید و گزارش این خیانت را به شاهنشاه برسانید...این مهم ترین مسئولیت ماست.»

آماده ی قسمت جدید هستید؟؟؟

ثامر با نگاهی سرشار از تامل، قيس و آيوت را نیز دعوت کرد تا همراهشان شوند. آيوت، با چهره‌ای مصمم و آرام، گویی تمام تردیدها را پشت سر گذاشته بود؛ اما قيس، در پشت نقاب آرامش، هنوز در درونش طوفانی از اضطراب و نگرانی می‌جوشید. گروه با گام‌هایی حساب‌شده و جدی به سمت ورودی پیش رفتند. چشم‌های بردیا، سرد و دقیق، لحظه‌ای با نگاه آيوت برخورد کرد؛ شعله‌ای خاموش در اعماق نگاهشان شعله‌ور شد، ولی آن را پنهان کردند. سپس بردیا با صدایی آهسته و نفوذی به سمت حنان، آروکو و تابان برگشت و زمزمه کرد:«‌ هر اتفاقی هم که بیفتد، شما افراد آن کميل بی‌پدرید... فهمیدید؟ نباید کسی غیر از این را بفهمد... این را هرگز فراموش نکنید و بر احساسات خود مسلط باشید.»‌ ریاض، با لبخندی به‌ظاهر آرام اما در باطن پر از کنجکاوی، جلو آمد و به زبان عربی پرسید:« شما باید از طرف دوست قدیمی و عزیز من، کميل، آمده باشید.»‌ بردیا، با لحنی مطمئن و تسلط کامل بر زبان عربی پاسخ داد:« بله، حضرت بدحال و مریض بودند و طبیب صلاح دید استراحت کنند.»‌ در همین لحظه، تابان، که صورتش را با روبنده‌ای نازک پوشانده بود و تنها چشمان پر رمز و راز و پر از احساسش نمایان بود، ناگهان نگاهش به آيوت دوخته شد. در سکوتی که تمام فضا را پر کرده بود، آن دو چشمان یکدیگر را جستجو کردند؛ نگاه تابان، پر از حسرت و تردید بود، اما به ناگاه با سرخوردگی و ترس، چشم‌هایش را پایین انداخت و نگاهش را از روی آيوت برداشت... آيوت اما همچنان برای لحظاتی به تابان خیره ماند... نورهای خیره‌کننده‌ی چلچراغ‌های باشکوه کاخ، در انعکاس طلایی‌شان بر دیوارهای مرمرین می‌رقصیدند و هر گوشه‌ی سالن را با درخشش مبهمی پوشانده بودند. صدای موسیقی پرطنین، همچون یک موج آرام اما پرقدرت، به گوش می‌رسید و در کنار زمزمه‌ی خنده‌ها و نجواهای مهمانان، فضایی پرهیجان و مملو از انتظار ساخته بود... ریاض، با چشمانی آکنده از حسرت و البته لبخندی کنترل‌شده، نگاهی به جمع انداخت و گفت:« بسیار حیف شد که نتوانستم کميل را ببینم... اما بهتر است از مهمانی لذت ببریم.»‌ بردیا با صدای آرام و آهنگین پاسخ داد:« دقیقا... من هم همین‌طور فکر می‌کنم...» فضا لحظه‌ای در آرامشی مصنوعی فرو رفت، گویی زمان برای ثانیه‌هایی کوتاه ایستاده بود. ناگهان، با ضربه‌ای برق‌آسا، آيوت شمشیرش را از نیام بیرون کشید. تیغه‌ی درخشان و سردش در هوا برق زد و بدون هیچ هشداری، همچون برقی ، بر گردن بردیا نهاده شد... چشمان بردیا، که پیش از این پر از اعتماد و وقار بود، حالا از تعجب کاملاً گرد و گشاد شده بود؛ نفس همه در سینه حبس شد. فضای کاخ لحظه‌ای در سکوتی کشنده فرو رفت، گویی در این آن، همه‌ی وجود مهمانان به انتظار واکنشی مبهوت ایستاده بودند... آيوت با صدایی سرد و نافذ، به سمت ریاض و ثامر فریاد زد:« دروغ می‌گویند! این‌ها همه از سپاه ايرانشهر هستند!»‌ ثامر، که از این جسارت و دقت آيوت دلگرم و سربلند شده بود، لحظه‌ای درنگ نکرد و فریاد زد:« نگهبانان!» صدای پاهای محکم نگهبانان که به سرعت به سمت ماجرا نزدیک می‌شدند، با همهمه‌ای بلند در هم آمیخت. اما این تنها آغاز درگیری بود. حنان، با چهره‌ای پر از خشم و تحقیر، جواب داد:« دروغ می‌گویید! ما این همه راه را از بحرين نیامده‌ایم که چنین تهمت‌هایی بشنویم!»‌ قيس، که همچنان نمی‌توانست باور کند صحنه به این سرعت به جنجال و آشوب کشیده شده، با چشمانی گرد شده و نفس بریده، ناباورانه در حال تماشای ماجرا بود. ناگهان تابان ، به سرعت شمشیرش را از نیام بیرون کشید و با ضربه‌ای برق‌آسا و غافلگیرانه، شمشیر آيوت را منحرف کرد. صدای برخورد فلز به فلز همچون صدای رعدی ناگهانی در تالار پیچید... شمشیر آيوت با پرتابی سریع، از دستش رها شد و به گوشه‌ای از تالار پرتاب گشت. بردیا، در یک حرکت برق‌آسا، دست تابان را گرفت و او را به سمت راهروهای پیچ‌در‌پیچ کاخ کشاند. حنان و آروکو هم به دنبال آنها فرار کردند، سایه‌های پرسرعتی در میان نورهای کاخ، در تاریکی حرکت می‌کردند... ثامر با صدایی فرمانده‌وار به نگهبانان دستور داد:« نگذارید فرار کنند!»‌ صدای پاهای خسته اما مصمم نگهبانان، با صدای نفس‌های عمیق فراریان در هم آمیخت. هرچند آنها به هر زحمتی که بود فرار می‌کردند و در میان راهروهای پیچیده مخفی می‌شدند، اما قلعه کاخ همچون تله‌ای نامرئی، هر بار مسیرشان را می‌بست... دیگر هیچ راه فراری نبود و این تعقیب و گریز سرنوشت‌شان را رقم می‌زد... ...

اما آنگاه که آیوت قدم به تالار نهاد، صداها آرام گرفتند، نگاه‌ها خیره ماندند، و لحظه‌ای تالار در سکوتی بی‌کلام نفس کشید. او، درخشنده، پرجلال، با قامتی استوار و چهره‌ای که بی مانند بود ، بی‌هیچ تردیدی مرکز عالم شده بود. موی نقره‌گون و موج‌دارش را چون بارانی از نور، به‌نرمی پشت سر بسته بود. ردای سُرمه‌ای با حاشیه‌های طلایی، و چکمه‌هایی از طلای مطلق، او را چون شاهزادگان افسانه‌ای می‌نمود؛ شاهزاده‌ای از جنس رویا. وقتی با گام‌هایی بی‌شتاب و مغرور، نزد ثامر و ریاض رسید، هر دو بی اختیار به احترامش تعظیم کردند. اشوان، که نگاهش به او افتاد، دندان بر هم فشرد؛ خشم چون آتشی سوزان در درونش می‌لولید، اما صورتش همچنان آرام بود. ریاض، که چشمانش از درخشش آیوت خیره مانده بود، با لبخند گفت:« بیا... بیا در جایگاه بزرگان بنشین، کنار من...» آیوت، بی‌آن‌که نگاهش را از او بردارد، به‌آرامی سر تکان داد و در سکوت، بر صندلی تعیین‌شده نشست؛ گویی جایگاه حقیقی‌اش را پس گرفته بود. در سوی دیگر تالار، قیس، با نگرانی نگاهی میان زنان نقاب‌دار انداخت؛ دنبال چهره‌ی خواهرش می‌گشت، هنوز چشم می‌گرداند که صدای ریاض به گوشش رسید:« برادر! چه مدت است که ندیدمت؟ پیر شده‌ای، مرد.» قیس، لبخندی ساختگی زد و گفت:« من نیز، مشتاق دیدارتان بودم.» ریاض، پوزخندی زد و گفت:« اما از آنجایی که خواهرت درست مانند خودت است، زیاد دلتنگ نمی‌شدم...» و بعد، با خنده‌ای تلخ و بلند، جامش را بالا برد. قیس، لبخندی بی‌جان بر لب آورد، اما خشم در دلش موج زد ... در همان لحظه‌ای که مجلس در اوج شکوه و هیجان خود بود، سه تن، بی‌صدا و بی‌سر و صدا، به سوی تالار بزرگ حرکت کردند... بردیا، حنان و آروکوو تابان. هر سه با جامه‌هایی فاخر و رنگین به سبک اشراف عرب، از سر تا پا در کمال وقار و اعتماد به نفس، خود را به عنوان اعضای خاندان کميل جا زده بودند... بردیا، شاهزاده‌ای پارسی و مردی آشنا به زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگون، گام‌هایش را محکم برمی‌داشت. زبان عربی را با لهجه‌ای که تا حدودی از پس آن برمی‌آمد، به کار می‌برد و این راز کوچک به آن‌ها کمک می‌کرد تا بی‌سروصدا و بدون شک و تردید وارد جمع شوند. آن‌ها به آرامی در میان مهمانان شناور شدند؛ چشم‌هایی که بی‌وقفه به اطراف می‌نگریستند، چهره‌هایی که در هیاهوی ضیافت به خود مشغول بودند، و صدای خنده و گفت‌وگو که فضای تالار را پر کرده بود، همه بهانه‌ای بود برای پنهان ماندن این چهار نفوذی. اشوان که از فاصله‌ای دور صحنه را زیر نظر داشت، ناگهان جرقه‌ای در نگاهش درخشید و بی‌درنگ به سوی ریاض رفت. با اشاره‌ای مبهم اما پرمعنا، توجه او را جلب کرد. ریاض، که متوجه اهمیت این علامت شده بود، از جای خود برخاست و با صدایی پر از قدرت به ثامر گفت:«افراد کميل آمده‌اند. بيا برويم و حال و احوال‌شان را بپرسيم، ثامر.»