en
Feedback
Diara Stories | داستان های دیارا

Diara Stories | داستان های دیارا

Open in Telegram
279
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-930 days
Posts Archive
خبر خوبی دارم که به زودی قراره یک سینمایی از فصل 1 مهر و ماه بسازیم... عزیزانی که اینجا حق آب و گل دارن اگر هر نظری برای ساخت این سینمایی دارن میتونن زیر همین پست برام بنویسید و اینکه بنظرتون آیوت چطور شده؟

دوستای عزیزم وضعیت اینترنت توی شهر ما واقعا بده😔 من به سختی میتونم همینجا پیام بذارم به محض اینکه اینترنت اوکی بشه ادامه ی داستان رو میذارم به بزرگواری خودتون ببخشید💔

... سرانجام، پس از گفت‌وگوی کوتاهی که در پشت درهای بسته صورت گرفت، راه به سوی تالار اصلی گشوده شد. آزاتان‌ها، بزرگان ایالات و اشراف‌زادگان ایرانشهر، یکایک با جامه‌های فاخر و چهره‌هایی جدی گام به تالار نهادند و هر یک جایگاه خود را برگزیدند. درخشندگی چلچراغ‌ها و انعکاس نور بر دیوارهای مرمری، شکوهی کم‌نظیر به آن سرا بخشیده بود. سكانشاه، به یاری وامی کلان که از برادرش هرمِس در روم ستانده بود، مجلسی آراسته بود که حتی کهنسال‌ترین بزرگان، با تمام خاطرات شکوه و جلال دربار، از دیدنش انگشت به دهان ماندند. خوراکی‌های رنگارنگ؛ میوه‌های تازه و شیرینی‌های گوناگون، در ظروف بلورین و جام‌های نقره‌ای، چونان نگین‌هایی درخشان بر سفره‌های بلند گسترده شده بودند. تا کنون هیچ ضیافتی در کاخ خسرو بدین شکوه برگزار نگشته بود. آخرین کسی که به تالار درآمد، خودِ سكانشاه بود. به محض ورودش، همگان به احترام از جا برخاستند. شهبانو که بر کنار تخت سلطنت ایستاده بود، نگاهی به او انداخت و با لحنی که آرام بود و در عین حال، تیزی خشم پنهان را با خود داشت، گفت:« چرا چنین زیاده‌روی کردی؟» سكانشاه بی‌شتاب و لبخند به لب پاسخ داد:« باید کاری کنم تا بزرگان تحت تأثیر قرار گیرند؛ شما بهتر از هر کس می‌دانید که مردم، عقلشان در چشمشان است.» سپس روی به حضار کرد و با آوایی که سراسر تالار را پر کرد، گفت:« سپاس که دعوت مرا پذیرفتید و برای ضیافت امروز به کاخ خسرو آمدید.»‌ راد پیش آمد، تعظیم کرد و پس از خوشامدگویی، موضوع نشست را برای بزرگان بازگفت:«‌ امروز شما را فراخواندیم تا در باب حکومت و جانشینی شاهنشاه با شما مشورت کنیم.» سكانشاه آهی ساختگی کشید و گفت:« همان‌طور که همه می‌دانید، برادرم مدتی‌ست خود را درگیر نبردی بیهوده با اعراب کرده است؛ کاری که هرگز برای پادشاهان ساسانی ثمری درخور نداشته است. کسی نمی‌داند چه زمانی به پایتخت بازخواهد گشت. امید دارم سرنوشتی بهتر از آنچه بر پدرم گذشت، در انتظار او باشد...» همهمه‌ای در میان حضار پیچید. آزاتان میشان برخاست و گفت:«‌ اوضاع داخلی کشور چندان سامان ندارد؛ برخی نواحی گرفتار سیلابند و مردم چشم به راه رسیدگی شاهنشاه هستند.» بانوی آذرمیدخت، آزاتان سوزیانا، نیز گفت:« راهزنان، چاپارخانه‌های سراسر کشور را تهدید می‌کنند. اگر بی‌درنگ تدبیری اندیشیده نشود، نارضایتی مردم بیش از پیش خواهد شد.» سكانشاه سری به علامت تصدیق تکان داد و با صدایی اندوهگین، اما حسابگرانه گفت:« حق با شماست. ایرانشهر باید به دوران شکوه اردشیر بابکان بازگردد. مردم ما شایسته بهترین‌ها هستند و حق دارند اعتراض کنند. اما افسوس… برادرم در هنگامه‌ای که مملکت این‌گونه پریشان است، تنها به جاه‌طلبی‌های خویش می‌اندیشد و از کشورگشایی دست نمی‌کشد. از شما بزرگان می‌خواهم مرا به جای او مجازات کنید، چراکه من سزاوارتر از او به سرزنشم...» سخنش هنوز در فضا می‌پیچید که آنوشا، رئیس خاندان سورن و خواهر اشوان، برخاست و با تندی پرسید:« شاهزاده، عنايت فرمایید… ما بارها از سوی اعراب مورد تاخت‌وتاز قرار گرفتیم. مردم نواحی جنوبی روزگار دشواری گذراندند. مقصودتان از «امیات شخصی» چیست؟» بانو خودباتشو، رئیس خاندان اسپدیاذ، نیز برخاست و گفت:« آیا تنها مردم جنوب آسیب دیدند؟ به اوضاع دیگر نواحی بنگرید تا ببینید این سخنان چقدر بیهوده است.» گشتاسپ که طاقت نیافت، برخاست و گفت:«‌مگر پارسال نبود که ابن مخلب سپاه کشید و همه شما خواستید شاهنشاه در برابر او بایستد؟ اکنون فراموش کرده‌اید؟»‌ سربدار، آزاتان ابرشهر، با خشم پاسخ داد:« فراموش نکردیم، جناب گشتاسپ! اما این لشکرکشی‌های بی‌پایان جز افزایش مالیات و فقر مردم چه حاصلی دارد؟ حال که اعراب ما را به حال خود رها کرده‌اند، آیا بهتر نیست به فکر سازش باشیم؟» ناگهان جوانی رشید، بلندبالا و خوش‌سیما با گیسوان تیره و نگاهی نافذ از جا برخاست و گفت:« یعنی ایرانشهر به آن حد از خواری رسیده که در کنج بنشیند و دست به دعا بردارد تا دشمنان آهنگ سازش کنند؟» همه نگاه‌ها به سوی این تازه‌وارد چرخید. آزاتان ابرشهر، که مورد خطاب او بود، با لحنی تند پرسید:« شما که هستید؟ پیشتر هرگز شما را ندیده بودم...» جوان لبخندی مرموز زد و پاسخ داد:« نام من " بنیان داریاوش" است... آزاتان پارس هستم.» راد، هراسان، از جا جست و پرسید:«‌نسبتی با سردار بردیا داریوش دارید؟»‌ بنیان آرام پاسخ داد:« بله... سردار بردیا داریاوش، برادر بزرگ من هستند...»

.... یک روز مانده به برگزاری انجمن پادشاه، شب همچون پرده‌ای مخملین بر شهر فرود آمده بود، اما برای آسای، آن آرامش ظاهری هیچ معنایی نداشت. اضطراب و هیجان در وجودش می‌جوشید و هر دم گلو را می‌فشرد، چنان‌که خواب از چشمانش گریخته بود. او به ایوان رفته بود، جایی که باد خنک شبانه پرده‌های نازک را به آرامی به رقص درمی‌آورد و آسمان، بی‌پایان و ستاره‌باران، بر فراز کاخ گسترده بود. آسای نگاهش را به سپهر دوخته بود، گویی می‌خواست در انبوه آن اختران پاسخی برای دل‌آشوب خود بیابد. آذرپاد که از حال پریشان شاهدخت آگاه بود، پس از اندک جستجو او را در ایوان یافت. آرام گام برداشت و کنار او ایستاد، به آسمان نگاهی انداخت و با لحنی نرم پرسید:« تماشای شبانگاه و ستارگان را دوست می‌دارید، بانو؟»‌ آسای، که ترس در نگاهش موج می‌زد، نفسی ژرف کشید، انگار می‌خواست اندکی آرامش از هوای خنک شب بگیرد، و آهسته پاسخ داد:«‌ از دیدن این آسمان آرام می‌شوم… گویی همه هراس‌ها در این بی‌کرانه محو می‌گردند.» آذرپاد لبخندی کم‌رنگ زد، و درحالی‌که سعی داشت خنده‌اش را پنهان کند، گفت:« به‌راستی بنظر میرسد برای فردا هیجان زده باشید...» آسای نگاهش را از ستاره‌ها نگرفت و گفت:« آری… دل در سینه‌ام آرام نمی‌گیرد. اما به خود می‌گویم که با پایان این روزها، شاید همه‌چیز به حالت عادی بازگردد… و شاید چیزی دگرگون شود.» آذرپاد پرسید:« به دنبال چه دگرگونی‌ای هستید، بانوی من؟»‌ آسای سر برگرداند، نگاهش بر چهره آذرپاد نرم شد و گفت:«‌تصمیم گرفته‌ام شجاع باشم… آن‌گونه که تو گفتی. می‌خواهم زندگی‌ام را شجاعانه بسازم و به دنبال خوشحالی بروم...» آذرپاد سری تکان داد، چهره‌اش اندکی جدی شد:« اما نمی‌توان همیشه منتظر بود تا همه چیز درست شود تا آن‌گاه شادی را طلبید. هر آجر که بگذاری، آجر دیگر فرو می‌افتد؛ هر رشته که ببافی، از سوی دیگر گسسته می‌شود. زندگی، همین اکنون است… همین لحظه‌ها را باید زیست، حتی اگر دشوار باشد. شجاعت، هدفی است که باید امروز آغاز شود...» آسای آهی لرزان کشید و پرسید:« همین حالا؟ اما… می‌ترسم...» آذرپاد لبخندی مهربان زد:« از چه؟ من هم در کنارتان خواهم بود، یاری‌تان می‌کنم.» آسای، که اضطراب و امید در نگاهش می‌درخشید، پرسید:« به من قول میدهی؟»‌ آذرپاد به آرامی پاسخ داد:« بله.» سکوتی کوتاه بر ایوان نشست، تنها صدای باد میان ستون‌ها می‌پیچید. آنگاه آسای با اندکی شرم، اما صدایی روشن گفت:« تو… همان خوشحالی هستی که من می‌خواهم. شاید خودخواهی باشد، اما از همان روزهای نخست که بی‌اعتنا بودم، تا امروز… دیگر چیزی نمی‌خواهم جز این‌که در کنار تو باشم...» این کلمات، چون تیری برق‌آسا بر دل آذرپاد نشست. گویی زمان برای لحظه‌ای ایستاد. او ناباورانه به آسای نگاه کرد؛ هرگز گمان نمی‌کرد شاهدخت چنین احساساتی در دل بپرورد. قلبش میان عقل و حیرت در کشاکش افتاد. نگاهش را از او دزدید، گامی به سوی در برداشت و گفت:« فردا صبح شما را خواهم دید. شب خوش، بانو.» و شتابان از ایوان بیرون رفت، گویی هوای آزاد کاخ برایش تنگ شده بود. در دل هنوز نمی‌توانست باور کند این سخنان را شنیده است. برای او، این بازی ساده‌ای نبود؛ این اعتراف، وزنی سنگین‌تر از هر نقشه و تدبیر داشت. با برآمدن خورشید، آسمان تیسپون زرین شد و پرچم‌های خاندان‌ها در باد به اهتزاز درآمدند. آزاتان‌های بزرگ از سراسر ایرانشهر، یکی پس از دیگری به کاخ رسیدند و در تالارهای باشکوه جای گرفتند. گشتاسب و آلپار، آزاتان آتروپاتکان و رئیس خاندان زیخ، در پای پلکان با شاهارا، آزاتان آسورستان، و آنوشا، بانوی خاندان سورن پهلو و خواهر اشوان، روبه‌رو شدند. پس از آداب سلام و احوال‌پرسی، گشتاسب با چهره‌ای پر اندیشه گفت:«‌امیدوارم این انجمن بی‌حادثه بگذرد… دل‌شوره‌ای دارم که نمی‌توانم نادیده بگیرم.»‌ آنوشا آهی کشید، صدایش اندکی تلخ بود:« در این چند سال، سه بار انجمن پادشاهی تشکیل داده‌ایم… هر بار چون تندری بر سر ایرانشهر فرود آمده است. چه سرنوشتی در کمین این سرزمین است؟»‌ آلپار دست بر قبضه شمشیرش گذاشت و گفت:« نگران نباشید. با بازگشت شاهزادگان از میدان نبرد، همه‌چیز به جای خویش بازمی‌گردد. ما تنها باید تا آن هنگام اوضاع کاخ را نگاه داریم.»‌ شاهارا، با نگاهی سخت و لحنی محکم، گفت:«‌اما اگر حکومت به دست سکانشاه یا شهبانو بیفتد، همه رشته‌ها پنبه خواهد شد. باید همه توانمان را به کار گیریم تا تعادل کاخ و ایرانشهر محفوظ بماند.»

آيوت ادامه داد:«‌او جنگجوست. گرفتن یک محموله برایش چون نوشیدن آب آسان است...» قیس سری تکان داد، صدایش آرام و اندوهناک شد:«‌ آيوت… انسان‌ها می‌میرند و چیزی جز حسرت برایت باقی نمی‌گذارند. عشق… تنها یک بار پیش می‌آید. اگر از آن مراقبت نکنی، پشیمانی می‌ماند. مگر چند بار ممکن است کسی پیدا شود تا انسان هایی مثل من و تو را دوست بدارد؟» برای نخستین بار، آيوت لبخندی راستین به قیس زد:« تو مرد خوبی هستی قیس...» قیس با طعنه گفت:« تحسین اهریمن به چه درد من میخورد؟ من گناهان زیادی دارم. اما این دختر… پاک و معصوم است...امیدوارم او را بازیچه ی اهدافت نکنی.» آيوت نگاهی آرام به او انداخت و گفت:« من در تاریکی غرق شده‌ام، پس کورسوی نور را بهتر از هر کس می‌بینم...» قیس نگاهی به شمع لرزان انداخت. آيوت ادامه داد:« پروانه را نمی‌شود در مشت گرفت، له می‌شود. پروانه خودش انتخاب می‌کند که در شعله ی کدام شمغ بسوزد....اگر نه، عشقی که به اجبار باشد، چیزی نیست جز ویرانی با چهره‌ای فریبنده.» قیس زمزمه کرد:« ازت ممنونم ... بابت دیدگاه های عجیب و غریبت...حداقل میتوانم صداقت را در آنها احساس کنم...» آيوت لبخندی نرم بر لب آورد، دست بر یال اسب خسته‌ای کشید. قیس، در سکوت، خیره به او ماند، و فهمید که شاید برای نخستین بار در زندگی، اهریمن را در هیئت نجات‌دهنده‌ای دیده است... ....

.... پس از کشته شدن ثامر، همه‌چیز بی‌هیچ نزاعی به دست ریاض افتاد و او بر تخت فرمانروایی هجر نشست. اما سلطنتی که به او رسیده بود، بیش از آن‌که بر پایه تدبیر و قدرت باشد، بر شانه‌های باده‌گساری و عیش شبانه استوار بود. روزها، در حالی‌که آيوت با صبر و دقت سپاهیان را چون قطعات شطرنج می‌چید، تمرینشان می‌داد و ضرب‌آهنگ شمشیرها و سم اسبان را هماهنگ می‌کرد تا برای رویارویی با دشمن آماده شوند، ریاض در شراب‌خانه‌های قصر غرق لذت و مستی بود. فهامه، طبق نقشه‌ای که آيوت طراحی کرده بود، جام‌های شراب او را پیاپی پُر می‌کرد، گویی هر جرعه او را گامی دورتر از هشیاری و خطرآفرینی می‌برد. شبی، زمانی که سکوت هجر تنها با وزش باد بر گنبدهای کاخ شکسته می‌شد، فهامه تابان را در سایه‌روشن راهروهای سنگی یافت و به همراه قیس، آرام و بی‌صدا، راهی اتاق آيوت شدند. درون اتاق، همه شمع‌ها خاموش بود و تنها نور نقره‌ای ماه از روزنه‌ی باریکی می‌تابید، هاله‌ای آبی‌گون بر چهره‌هاشان می‌پاشید. آيوت، که پشت به پنجره ایستاده بود، با صدایی آرام اما نافذ گفت:« هر روزی که بگذرد، فرصتمان تنگ‌تر می‌شود. به‌زودی پیکی از بحرین خواهد رسید. زهری با خود می‌آورد که پزشک مهروماه ساخته. تابان… این کار را به تو می‌سپارم؛ محموله را برایم بیاور.» تابان، که این روزها در کسوت خدمتکار کاخ، بی‌آنکه کسی به او شک کند، رفت‌وآمد می‌کرد، بی‌درنگ پاسخ داد:« اطاعت میشود فرمانده.» قیس اخم درهم کشید و گفت:« آيوت، این کار خطرناک است. شاید بهتر باشد خودمان تا دروازه برویم و محموله را تحویل بگیریم.» تابان که از لحن قیس برآشفته بود، پرسید:« می‌پنداری نمی‌توانم از عهده‌اش برآیم؟» قیس آهی کشید و گفت:« مسئله توانستن نیست… اگر نقشه شکست بخورد، همه‌چیز بر باد می‌رود.»‌ آيوت آرام اما قاطع گفت:« دقیقاً به همین دلیل، تابان باید برود.»‌ قیس به تندی ادامه داد:«‌می‌خواهی دختری جوان را به کام این خطر بفرستی و انتظار داری بی‌خیال باشم؟ آخر سر، از دستت دق می‌کنم، مرد!» فهامه، که تا آن لحظه خاموش مانده بود، گفت:«‌حق با قیس است. کشتن ثامر یک چیز بود، اما این؟ اگر تابان به دست سربازان ریاض بیفتد، هیچ‌کس نمی‌تواند نجاتش دهد… او را زنده زنده خواهند سوزاند...» تابان دندان روی هم فشرد و نگاهش شعله‌ور شد، اما آيوت آرام پرسید:« حرفتان تمام شد؟» سکوتی کوتاه نشست، آنگاه آيوت افزود:« حتی اگر تمام اعضای مهروماه اینجا بودند، باز به غنوان فرمانده ی سپاه تابان را برمی‌گزیدم.» دل تابان با این کلمات گرم شد. با لبخندی محو گفت:«‌ نگران نباشید… محموله را می‌آورم...» فهامه بلند شد، نگاه تندی به تابان انداخت و گفت:« اگر این کار خراب شود، قسم می‌خورم خودم خفه‌ات کنم.» و با شتاب از اتاق خارج شد. قیس نیز در آستان در ایستاد، نیم‌نگاهی به تابان کرد و به آیوت گفت:« قوی سپید… قولمان را که یادت هست؟ تنها وقتی راز رئیس توکان را به تو می‌گویم که به سرزمین رویاهایم رسیده باشم...» و بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، بیرون رفت. اتاق در سکوت فرو رفت. آيوت شمعی روشن کرد و نور لرزانش بر خطوط چهره‌ی او نشست. تابان آرام گوشه‌ی لباسش را گرفت و با صدایی نرم گفت:« می‌شود چند لحظه به من گوش بدهی؟» آيوت سر برگرداند. تابان به چشمان او نگاه کرد، سپس نگاهش را دزدید و پرسید:« چرا عمویم را کشتی؟ بردیا چیزهایی گفته که… نمی‌توانم از ذهنم بیرون کنم. گویی دنیا دست به دست هم داده تا مرا از کنارت براند...» لبخند اندکی بر لب آيوت نشست و پرسید:« بودن در کنار من دشوار است؟» تابان با صدایی لرزان پاسخ داد:« برای من، هرگز… زیباترین لحظات زندگی من در کنار تو بوده...» آیوت بی درنگ گفت:«‌پس به هیچ چیز دیگر اهمیت نده.» تابان نفس عمیقی کشید و گفت:« فقط نمی‌دانم این احساسی که در قلب من می‌تپد، در قلب تو هم هست یا… خیال می‌بافم...» آيوت دست نوازشی بر موهای تابان کشید و گفت:« اختیار قلب من، در دستان توست… و تو بهتر از هرکس می‌دانی...» لبخند شادی بر لب تابان نشست و به آرامی گفت:« آری، می‌دانم...» آن شب، پس از آن دیدار، آيوت به اصطبل رفت تا شمار اسبان و شتران را بررسی کند. باد تندی می‌وزید و شعله‌های اندک شمع‌ها را در گوشه اصطبل به رقص می‌آورد. قیس وارد شد، به تیرک چوبی تکیه داد و برای لحظاتی آيوت را در سکوت نگریست. آیوت به آرامی پرسید:«‌برای چه به دنبالم آمده‌ای، قیس؟» قیس نفسی عمیق کشید و پاسخ داد:«‌تو مرا گیج می‌کنی… هر بار فکر می‌کنم حقیقتی درباره‌ات فهمیده‌ام، بعد می‌بینم سراب بوده...» آیوت لبخندی بر لب راند و پرسید:« چه میخواهی که بدانی؟» قیس درنگی کرد و سپس گفت:« آن دختر… تابان. نمی‌دانم چه گذشته‌ای دارد. اما واقعاً برایت اهمیت دارد ؟ یا او هم سرنوشتی شبیه فهامه خواهد داشت؟»‌ آيوت نگاه کوتاهی به او انداخت و پرسید:« چرا این اندازه ذهن تو را مشغول کرده؟» قیس سکوت کرد.

حنان از این گفت‌وگوی خنده‌اش گرفت، و در همین حال بردیا وانمود می‌کرد چیزی نشنیده، نگاهش را بر صفوف سپاه دوخته بود و ذهنش را بر نبردی که پیش رو داشت... سرانجام، پس از شور و گفت‌وگو، بردیا تصمیم گرفت که اردشیر و نو‌یان حامل سم باشند و راهی هجر شوند. اردشیر، که از این انتخاب ناخشنود بود زیرا دلش می‌خواست در نبرد پیش‌رو در کنار مهروماه شمشیر زند، پرسید:« دلیل این انتخاب چیست، سردار داریاوش؟» بردیا با جدیت پاسخ داد:«‌نو‌یان جنگاوری ماهر است، اما باید پهلوانی نیرومند همراه او باشد؛ زیرا مرگ او به‌معنای شکست همه‌ی ماست.» اردشیر با لحنی پرگله پرسید:« پس بهتر نیست فرد دیگری به جای او برود؟ من شاهزاده‌ام، شاید حضورم در این نبرد برای حفاظت از سرورمان مهم‌تر باشد...» بردیا آرام و بی‌پروا گفت:« از نقشه‌ی ژوبین جز این نمی‌دانیم. خود نو‌یان باید برود تا اگر یاری‌اش خواستند، دسترسی باشد. اگر اعتراضی دارید، نزد شاه بروید و کس دیگری را برای فرماندهی بر من بگمارید.»‌ اردشیر سکوت کرد و پاسخی نداد. بردیا رو به نو‌یان کرد:«‌ آن‌چه از تو خواسته بودم، انجام دادی؟» نو‌یان سر تکان داد:«‌بله، جز آن زهر ویژه که آیوت سفارش داده بود، سمی کشنده نیز ساختم، همان‌طور که گفتی...» بردیا با رضایت گفت:« نیکوست. هنگام رفتن، آن را در چاهی که سر راه می‌بینی بریز.» نو‌یان که به نیت واقعی بردیا آگاه بود، سر فرود آورد و پذیرفت. بدین‌سان، اردشیر و نو‌یان راهی هجر شدند، در حالی‌که شعله‌های نبرد بزرگ‌تر در افق بحرین آرام آرام سر برمی‌آوردند.

... پس از اندک زمانی، صدای گام‌های استوار در تالار پیچید و بردیا و حنان در آستان در ظاهر شدند. هر دو قامت راست و تعظیم کردند. بردیا، همچنان که نگاهش آرام و لحنش استوار بود، پرسید:« سرورم، ما را فراخواندید؟»‌ شاهپور که هنوز قامتش برافراشته و نگاهش جدی بود، پرسید:«‌برای نبرد با اعراب چه تدبیری اندیشیده‌ای؟» بردیا، بی‌آنکه ذره‌ای از اعتماد به نفسش کاسته شود، گام به جلو برداشت و پاسخ داد:« بر اساس هر آنچه ژوبین به من سپرده، طرحی ریخته‌ام تا سپاه بنی‌بکر و بنی‌تمیم را همین‌جا در بحرین در هم بشکنیم و پس از آن، حرکت به‌سوی هجر را آغاز کنیم. اما برای این کار، پیکی نیاز است تا زهری که نو‌یان ساخته به دست ژوبین برسد.»‌ شاهپور با لحنی اندک سنگین پرسید:«‌زهر را باید به دست آیوت برسانیم؟» بردیا سر به تأیید تکان داد:« بله، این خواسته‌ی ژوبین است...» شاهپور اندکی سکوت کرد، سپس گفت:« هرچه صلاح می‌دانی انجام بده.»‌ بردیا، با لبخندی که اندکی طعنه در آن نهفته بود، پرسید:« سرورم... اطمینان دارید که می‌توانید به من اعتماد کنید؟» شاهپور نگاه نافذی بر او دوخت و به آرامی پرسید:« اگر نه مهری بتابد و نه ماهی بپاید، ما چرا مهروماهیم؟»‌ اردشیر، که از دیروز در انتظار این لحظه بود، با شوق نگاهش را به بردیا دوخت؛ حنان که معنای این پرسش را نمی‌فهمید، در سکوتی پر از حیرت فرو رفت. نوژن لبخند زد و با شیطنت نگاه به بردیا انداخت، گویی آماده‌ی شنیدن پاسخ او بود. بردیا برای لحظاتی شاهپور را خیره نگریست، سپس ناگهان خنده‌ای بلند و بی‌پروا سر داد؛ خنده‌ای که چون آذرخشی در تالار پیچید... شاهپور با اندک شگفتی پرسید:« چه چیز تو را چنین به خنده انداخته؟»‌ بردیا که خنده‌اش فرو نشست، به تخت سلطنت اشاره کرد و با لحنی آرام اما گزنده گفت:« آیا اجازه دارم بر این تخت بنشینم، سرورم؟» اردشیر که این را بی‌حرمتی آشکار به شاه دانست، با خشم فریاد زد:« این چه پرسشی‌ست؟ این تخت، تخت شاهنشاه ایرانشهر است.»‌ شاهپور، با صدایی آرام‌تر اما جدی، پرسید:« مقصودت چیست، بردیا؟ چرا چنین درخواستی می‌کنی؟»‌ بردیا با لبخندی که در آن شرارت و خستگی در هم آمیخته بود، پاسخ داد:«‌اگر قرار باشد این پرسش را چنان بجویم که پاسخ دقیقش را بیابم، شاید شایسته باشم لحظه‌ای بر این تخت بنشینم....» و بی‌آنکه درنگی کند، گام به سوی تخت برداشت و با صدایی که اندوه و خشم در آن موج می‌زد، ادامه داد:«‌تمام این مدت که شما در اتاق خویش پناه گرفته و از دیده‌ها پنهان شده بودید، من در میدان بودم؛ نقشه می‌کشیدم، سربازان را تعلیم می‌دادم، بی‌خواب ماندم، دستانم از شدت شمشیر گرفتن تاول زد. و حال، شما از من می‌پرسید چرا مهروماهیم؟ سرورم، هر کس جز شما چنین اهانتی به من می‌کرد، هرگز او را نمی‌بخشیدم...» اردشیر خواست از خشم لب بگشاید، اما شاهپور با حرکت دست مانع شد و گفت:« می‌خواهی بگویی مرا شاهی بی‌لیاقت می‌پنداری؟» بردیا، با غروری تلخ و آرام، پاسخ داد:« به گمانتان.. انسانی با نگرش من ، بیهوده وقتش را برای شاهی بی‌لیاقت هدر می‌دهد؟»‌ لحظه‌ای سکوت میانشان نشست، سپس لبخند نامحسوسی بر لب شاهپور نقش بست:« شاید روزی افسوس بخورم که چرا تیغی بر تو نکشیدم.»‌ بردیا که دوباره جایگاه پیشین خود را گرفت، بی‌آنکه لبخند از چهره‌اش رفته باشد، پاسخ داد:«شاید...» ‌ سپس لبخندی به شاهپور زد و همین کافی بود تا گوشه‌ای از لبخند بر لب شاهنشاه هم بنشیند. حنان که این گفت‌وگوی آمیخته به احترام و جسارت را می‌دید، حیرت‌زده خاموش ماند. اردشیر پس از لحظه‌ای پرسید:« هنوز خبری از دریاسالار نیست؟» بردیا با خونسردی پاسخ داد:« نگران نباشید شاهزاده، وقتش که برسد، خواهد رسید...» هنگامی که آن سه از تالار شاه بیرون آمدند، حنان با شگفتی به بردیا گفت:« سردار، شما جسارتی کم‌نظیر دارید که چنین با شاه سخن می‌گویید.» بردیا با لحن مغرورانه و بی‌پروا پاسخ داد:« جسارت مرا در میدان نبرد خواهی شناخت؛ آن‌جا معنای حقیقی دل و جرأت را درمی‌یابی...هنوز زود است....» نوژن با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت:« بردیا... نگو که پاسخ معما را نمی‌دانی، که باورم نمی‌شود...» بردیا نیم‌نگاهی انداخت، گوشه‌ی لبش بالا رفت و پاسخ داد:«‌ البته که می‌دانم...» نوژن با کنجکاوی به بردیا نگریست و گفت:« پس بگو، جوابش چیست؟» بردیا لبخندی مرموز زد و به آسمان نیم‌خاکستری نگاه کرد و پرسید:« یعنی فیل‌ها چه زمانی می‌رسند؟»‌ نوژن که دانست بردیا می‌خواهد بحث را عوض کند، با ناامیدی گفت:« بردیا... پاسخ مرا بده...»‌ اما بردیا این‌بار زیر لب، گفت:«‌ یعنی این زهر نفرینی که نو‌یان ساخته، چند تن را از پا درخواهد آورد؟» نوژن قهقهه‌ای زد و سری تکان داد:« بی‌خود تلاش می‌کنم... خودت یک معمایی، معمایی که حل‌شدنی نیست...»

سکوتی ژرف و سنگین، بار دیگر بر اتاق نشست، اما این‌بار در پس آن جرقه‌ای از اندیشه و امید کم‌فروغ می‌درخشید...

... صبح فردا، هنوز مه کم‌رنگی بر برج‌های کاخ نشسته بود که صدای کوبیدن محکم بر در، نوژن را از خواب سنگینش بیرون کشید. در حالی‌که چشمانش نیمه‌بسته و ذهنش آشفته بود، برخاست و در را گشود. شاهزاده اردشیر، با چهره‌ای برافروخته از هیجان، پیش روی او ایستاده بود. بی‌آنکه فرصتی برای تعظیم بیابد، کلام شاهزاده بر زبان جاری شد:« عجله کن نوژن! پادشاه خواستار دیدارت است؛ بی‌درنگ نزد ایشان برو... گمان می‌کنم پاسخ معما را یافته‌اند.» نوژن، که هنوز خواب از پلک‌هایش نرفته بود، با شتاب جامه‌اش را عوض کرد و گام‌زنان خود را به تالار شاهی رساند. اتاق شاهپور، همچنان ساده و خاموش، تنها سه نفر را در خود داشت، شاهنشاه، که پشت به آن دو رو به پنجره ایستاده بود، اردشیر، و نوژن که با احترام پیش رفت. صدای شاهپور، آرام اما نافذ، فضا را پر کرد:« نوژن... بگو، چرا این معما را مطرح کردی؟» نوژن، با لبخند شیطنت‌آمیز و لحن مخصوص خود، پاسخ داد:« سرورم... راستش را بخواهید تنها برای آن‌که فرصتی یابم شما را ببینم و کلامی با شما بگویم.» شاهپور چشم به افق دوخت و گفت:« تمام شب گذشته به این پرسش اندیشیدم. نه برای یافتن پاسخ، که برای فهمیدن دلیل تو. حس می‌کنم مقصودت چیزی بیش از این بازی ساده بوده است...» نوژن خنده‌ای کوتاه سر داد و گفت:« اگر معما ساده بوده، پس چرا اندیشه‌ی شاهنشاه را شب تا صبح به خود مشغول داشت؟» شاهپور پاسخ داد:«‌به پاسخ نمی‌اندیشیدم، به معنای آن می‌اندیشیدم.» اردشیر، که خود با تمام توانش نتوانسته بود راز پرسش را دریابد، شگفت‌زده سر بلند کرد و پرسید:« سرورم... آیا می‌شود بدانم پاسخ شما چه بود؟»‌ شاهپور روی برگرداند، نگاهش بر اردشیر نشست و گفت:« پرسش این بود: اگر نه مهری بتابد و نه ماهی بپاید، ما چرا مهروماهیم؟» آنگاه آهسته در تالار به راه افتاد و کلامش در سکوت سنگین اتاق طنین انداخت:«‌مگر در این سرزمین، مهری بر ما تابیده است یا ماهی در شب‌هایمان پایداری داشته؟ همیشه در تاریکی زیسته‌ایم، در بی‌فروغی و غبار. اما ما خواستیم مهروماه باشیم، خواستیم بر هم بتابیم، یکدیگر را از تاریکی ها برهانیم. ما همه هم مهر بوده‌ایم و هم ماه... آسمان ما همیشه ابری بوده، اما با نور یکدیگر، راهی یافته‌ایم. و حال، بگذار من از تو بپرسم، نوژن.... اگر همه‌ی شما مهروماهید، چه کسی بر شما خواهد تابید؟ پادشاه حقیقی چه کسی است؟ کیست که تواند روشنایتان شود؟» نوژن در برابر این پرسش درنگی کرد، اندیشه‌اش گویی در گردابی فرو رفت. شاهپور با گامی محکم نزدیک آمد، نگاه نافذش بر چهره‌ی نوژن دوخته شد:« من همه‌ی کوشش خود را می‌کنم تا پادشاهی راستین باشم، اما چگونه؟ چگونه می‌توانم بر شما بتابم وقتی هر یک از شما تاجی بر سر دارید و روشنایی خود را دارید؟» لبخندی بر لب نوژن نشست، اما آرام گفت:« سرورم... پاسخ من به این معما چیزی دیگر است...» شاهپور از حرکت ایستاد، نگاهش پرسش‌گر بود. نوژن ادامه داد:« ما، مردان مهروماه، هر یک نقشی جدا داریم، هیچ‌کدام شبیه دیگری نیستیم و تلاش هم نمی‌کنیم که باشیم. گاه مهر می‌شویم، با همه‌ی توان می‌تابیم، می‌جنگیم، می‌تازیم، روشنی می‌بخشیم. گاه ماه می‌شویم، نوری اندک داریم اما در سایه می‌مانیم تا شاهد فروغ دیگران باشیم. هنر ما در دانستن این است که چه هنگام مهر باشیم و چه هنگام ماه، و همین ما را خانواده‌ای واقعی می‌کند. اگر همیشه خورشید باشیم، می‌سوزانیم. اگر همیشه ماه باشیم، به شب عادت می‌کنیم... شما هم چنین‌اید، سرورم؛ انسانی هستید با روز و شب خویش. گاه ما بر شانه‌ی شما تکیه می‌کنیم، و گاه شما نیاز خواهید داشت بر شانه‌ای تکیه کنید. ما شما را شاهنشاه می‌خوانیم نه از سر اجبار، بلکه چون به شما باور داریم سرورم...شما نیازی ندارید پرنورترین ما باشید؛ شما آن کسی هستید که نورهای پراکنده را گرد هم آوردید، آن‌ها را معنا بخشیدید و نام مهروماه را بر ما نهادید. پادشاه آن نیست که از همه برتر باشد، پادشاه آن است که بداند هر نور را کجا و کی باید به میدان آورد تا سپاه درخشان‌تر شود. این شما بودید که چنین توان و مسئولیتی را به دوش ما نهادید، و همین است که ما را مهروماه ساخته است...» شاهپور به چشمان نوژن نگریست، نگاهش برای لحظه‌ای نرم‌تر شد. نفسی عمیق کشید و دوباره رو به پنجره کرد، گویی اندیشه‌هایش با افق دوردست درآمیخته بود. سپس پرسید:« بردیا کجاست؟» اردشیر پاسخ داد:« سرورم، آروکو و اشوان توانستند از هجر بگریزند و به بحرین بازگردند.» نام اشوان کنجکاوی شاهپور را برانگیخت و هنگامی که اردشیر شرح واقعه را گفت، پرسید:« چه فرمانی درباره‌ی سپهبد اشوان می‌دهید؟» شاهپور آهی کشید پاسخ داد:« بردیا و حنان را نزد من بیاورید.»‌ آنگاه از نوژن خواست در تالار بماند، و اردشیر شتابان به راه افتاد تا دو فرمانده‌ی یادشده را به پیشگاه شاهی فراخواند.

... هفته‌ای بیش تا هنگامه‌ی نبرد با اعراب در پیش نبود، و کاخ همچون پرنده‌ای خاموش و زخمی در سایه‌های غروب نفس می‌کشید. تالارهایش از همهمه‌ی سپاهیان تهی بود و تنها باد، با صدایی حزین، در دهلیزها می‌پیچید و ردِ گام‌های روزگار را می‌زدود. شاهنشاه، شاپورِ دومِ ساسانی، از واپسین دیدار با فرماندهانش به حجره‌ی خویش پناه برده بود و روزها بود که هیچ دیده‌ای او را جز در سایه‌های پرده‌های ضخیم ندیده بود. نوژن در آستان درگاه ایستاد، نگاهش لغزید تا بر چهره‌ی اردشیر بیفتد که مدتی بود در همانجا، چون مجسمه‌ای از اندوه، بی‌حرکت ایستاده بود. شاهزاده آهی از ژرفای دل برکشید و با صدایی فرسوده گفت:« بی‌فایده است... این در حتی به روی من گشوده نمی‌شود.» نوژن، پیش از آن‌که برای ورود اجازه بگیرد، به آرامی گفت:« روزی را در خواب هم نمی‌دیدم که بتوانم بی‌پرده، روی در روی شاهزاده‌ی ایرانشهر سخن بگویم.»‌ اردشیر تنها نگاهی خاموش بر او انداخت، گویی هزاران حرف در گلویش خفه شده بود. نوژن، که دلش پر بود، ادامه داد:«‌برای شما، شاید مهروماه تنها نامی بر سپاه باشد... اما برای من، هر لحظه‌ای که در این پرچم می‌گذرانم، نعمتی است که تا واپسین دم قدر می‌دانم...» آنگاه به در نزدیک شد و با احترام انگشتانش را بر چوب ستبر کوبید. صدایش آهسته اما استوار طنین انداخت:«‌سرورم... نوژن هستم. می‌دانم که میلی به گفت‌وگو ندارید، تنها خواستم برسانم که سپاه مهروماه آماده‌ی نبرد است. کمتر از هفت روز دیگر، پیکار ما با سپاه اعراب آغاز خواهد شد.» سکوتی سنگین، همچون دیواری سرد، میان او و شاهنشاه برپا بود. اردشیر سر فرو انداخت و گفت:« گفتم که بی‌فایده است. روزهاست که می‌کوشم، اما این در صدای هیچ‌کس را نمی‌شنود.» نوژن نفسی عمیق کشید و گفت:«‌ سرورم، معمایی نوشته‌ام. آن را اینجا بر زمین می‌گذارم. اگر روزی حوصله یافتید، نگاهی بدان بیندازید.» کاغذ را بر سنگ‌های سرد، نزدیک در نهاد و آرام گام پس کشید. اردشیر، از سر کنجکاوی، برگه را برگرفت. تنها این جمله بر آن نقش بسته بود:« اگر نه مهری بتابد، و نه ماهی بپاید، ما چرا مهروماهیم؟» اردشیر کاغذ را بر جای گذاشت و رفت. لحظاتی بعد، هنگامی که گام‌های آنان دور شد و سکوتی غریب بر تالار نشست، سایه‌ای پشت در به جنبش درآمد. دستی از زیر در برگه را به آرامی ربود. اردشیر در راه بازگشت، به بردیا برخورد که به سوی اتاق خویش می‌رفت. شاهزاده، در حالی‌که اندیشه‌اش درگیر معمای نوژن بود، گفت:« سپهبد داریاوش... به درایت تو ایمان دارم. پس به من بگو، اگر نه مهری بتابد، و نه ماهی بپاید، چرا ما مهروماهیم؟» بردیا نگاهی ژرف بر او افکند، لبخندی اندک بر لب آورد و گفت:« از من می‌خواهید پاسخ این معما را بدهم؟ شما خود دانا و باهوشید... مگر پاسخ آن در ذهن خود ندارید؟» اردشیر با لحنی اندکی مکدر گفت:«‌ پیداست که خودم می‌دانم، اما خواستم نظر تو را نیز بدانم...» بردیا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:« شاید بهتر باشد صبر کنیم تا نظر شاهنشاه را بشنویم.» اردشیر با اندک شگفتی پرسید:« نوژن حرفی به تو زده؟» بردیا با کنجکاوی پرسید:« نوژن؟» اردشیر که دریافت بردیا از راز طراح معما بی‌خبر است، لب فرو بست و گفت:« امیدوارم سرورمان به زودی از حجره بیرون آیند و پاسخ این معما را خود بفرمایند.» بردیا دستی بر شانه‌ی اردشیر نهاد و در حالی‌که عبور می‌کرد، لبخندی آرام زد و گفت:« شب خوش شاهزاده...» و تنها صدای گام‌هایش در راهروی سنگی طنین انداخت، بی‌آن‌که سکوتی که بر کاخ سایه افکنده بود اندکی رنگ ببازد. ...

بعد یه هفته برگردیم…

دوستان یک سوال ازتون دارم⁉️ اگه دیاراکهن بخواد فیلم سینمایی فصل ۱ مهر و ماه رو بسازه، چه پیشنهادی دارید که بتونه بهمون کمک کنه‼️⁉️🥰

... از آن سوی بیابان‌های سوخته، آروکو و اشوان، چون دو بازِ رمیده از بندِ شب، به بحرین رسیدند. نخستین کسی که چشمش به آنان افتاد، حنان بود؛ و آن‌گاه که آروکو از غبار فرازآمد و سیمایش در روشنای مه‌آلود سحر پدیدار گشت، حنان را در برابر خود ‌دید. اندکی بعد، شهیار و نویان نیز گرد آمدند؛ هر سه حیرت‌زده، نگران، و پر از پرسش هایی که در خاموشی میان لبها و نگاه‌شان آویزان مانده بود... آروکو، با خونسردی پیش آمد و پرسید:« شاهنشاه کجاست؟ می‌خواهم با سپهبد، نزد ایشان شرفیاب شوم.» و چون اشوان، از میان سایه‌های کاخ، آرام به سوی ایشان گام نهاد، نویان، با حیرتی آمیخته به شک، لب گشود:« اشوان... تو اینجا چه میکنی؟» اشوان، با چهره‌ای اندوهگین و صدایی که هم‌چون بادی سرد از گلو برمی‌خاست، پاسخ داد:« بايد سرورمان را ببينم ؛ همه چيز را در حضور ايشان توضيح خواهم داد.» حنان گفت :« اما پس از اتفاقی كه افتاد شاهنشاه درب را به روی همه بسته اند.» آروكو با تعجب پرسيد :« كدام اتفاق ؟»‌ نويان گفت :« پس از آنكه برديا ، بدون تو و تابان برگشت ؛ سرورمان به رويش شمشير كشيد و از آن روز هيچكس موفق نشده است با ايشان صحبت كند...» آروکو با چشمانی تنگ‌شده پرسید:« استاد کجاست؟» پس همگی رهسپار حیاط پشتی شدند؛ آنجا که بردیا، شمشیر به دست گرفته و با تلخی بر تیغه‌ی فولاد، مرهمی از رنجِ خویش می‌نواخت. چون نگاهش به آروکو افتاد، چشمانش از تعجب روشن شد و بی‌درنگ به سویش شتافت:« تو زنده‌ای؟ ایزدان را سپاس! چه بر سرت آمد؟» آروکو لبخندی زد و گفت:« از شعله‌های زندان به سلامت گذشتم... و نقشه‌ی فرمانده را می‌دانم.»‌ چشم بردیا بر اشوان افتاد و اخمی بر پیشانی‌اش نشست:« تو اینجا چه میکنی؟»‌ اشوان گامی پیش گذاشت؛ قامتی خمیده از توبه، و نگاهی سرشار از تمنای بازگشت:« آمده‌ام تا هرچه بود و نبود را بازگو کنم. پیش از آن‌که دیر شود.» اما بردیا با صدایی سرد، گفت:« دیر شده... در نبود شاهنشاه، این سپاه در کف من است و تو باید به من پاسخگو باشی.»‌ اشوان، با فریادی بغض‌آلود، گفت:« در آتش انتقام کور شدم... خواستم از آیوت انتقام بگیرم و در آن راه، پشت به مهروماه کردم. اما باز گشتم تا تاوان دهم... بگذار در این واپسین نبرد، هم‌سنگر شما باشم. تنها این یک بار...» بردیا خاموش ماند. در سکوتی که تیزتر از فریاد بود، به نگهبانان اشاره کرد و گفت:« سپهبد را به سیاهچال ببرید...» اشوان حیرت‌زده، گویی خنجری در قلبش فرو رفته باشد، فریاد زد:« تو مرا می‌شناسی! تو بهتر از هر کس می‌دانی که کیستم بردیا!»‌ بردیا آرام نزدیک آمد، چونان داوری که حکم را پیش از دفاع می‌داند:« آن زمان كه مهروماه به تو نياز داشت كجا بودی ؟ حاا كه آنقدر ضعيف و بيچاره شدی به سراغش آمدی ؟»‌‌ اشوان سکوت کرد و نگهبانان او را به سوی سیاهچال بردند. آروکو، ناباورانه گفت:« استاد... اشوان را به حکم یک اشتباه داوری نکنید... او انسان پلیدی نیست...» نویان گفت:« اما حقیقت این است که او مهروماه را ترک گفت و به دشمن پناه برد.»‌ بردیا، شمشیر بر خاک کوبید و به آروکو نگریست:« ما كسی نيستيم كه برای سرنوشت اشوان تصميم بگيريم . سرورمان خودشان تصميم خواهند گرفت.» آروكو گفت :« پس من بايد با شاهنشاه صحبت كنم.»‌ برديا گفت :« اين كار تو نيست . كمی استراحت كن و به تمريناتت ادامه بده ، تابان كجاست ؟ چطور فرار كردی ؟»‌ آروكو پاسخ داد:« تابان به دستور فرمانده در هجر ماند . ما به كمك فرمانده و همدستش فرار كرديم... فرمانده گفت تا اشوان را تحويل شاهنشاه بدهم ؛ اما من ميخواستم او را نجات بدهم . هنوزم گمان می كنم می توان به او فرصت دوباره داد . سپهبد اشوان يكی از ستون های اصلی مهروماه است...» برديا نفس عميقی كشيد و شمشيری از روی زمين برداشت و در حالی كه به سربازهايی كه تمرين می كردند می نگريست گفت :« ميدانستم تابان را نگه ميدارد....» آروكو بی توجه به حرف برديا در ادامه ی سخنان خودش، گفت :« او جزو قدرتمند ترين سپهبد های ايرانشهر است...» برديا گفت :« آروكو... اشوان حتی اگر سپهبد قدرتمندی باشد، يك ويژگی مهم را ندارد ؛ كه موجب ضعف او ميشود، ميدانی آن ويژگی چيست؟» آروکو پرسید:«‌چیست استاد؟» بردیا پاسخ داد:« خِرَد.» ...

گراهون بی مقدمه گفت:« اميدوارم بتوانيد برادر كوچكتان را ببخشيد.» آسای با تعجب به گراهون نگاه كرد و كمی بعد گفت :« آذرپاد می گويد ، دنيا بيشتر از انسان های باهوش به انسان های شجاع نياز دارد. من هم دلم را به همين خوش كرده ام... سعی میکنم انسان شجاعی باشم...» گراهون لبخندی زد و گفت:« من از تقاضای دنيا بی خبرم . اما اگر قرار باشد كه من انتخاب كنم ، به گمانم انسان های شجاع با ارزش ترند. هيچ چيزی در اين دنيا بدون شجاعت معنايی ندارد . انسان های خوش قلبی كه هميشه تماشاگر بوده اند ؛ شمشير زنان ماهری كه در يك نبرد هم شركت نكردند و انسان های باهوشی كه هيچگاه موفق به عملی كردن نقشه های خود نبودند . می بينيد ؟ هيچكدام به راستی به درد نمی خورند . در حقیقت بگذاريد اينطور به شما بگويم كه مهم نيست چه كسی هستی تا زمانی كه تصميم بگيری شجاع باشی...» آسای به چهره گراهون نگاه كرد و پرسيد :« تو به راستی ايزد وايو هستی ؟» گراهون پاسخ داد :« خب... شاید تا چند هفته پیش اگر از من این سوال را میپرسیدید، پاسخ دیگری میدادم، اما گمان میکنم حالا آنقدر شجاعت داشته باشم كه خودم را اينگونه معرفی كنم...» آسای كمی فكر كرد و گفت :« من نمی خواهم آذرپاد را نا اميد كنم.» گراهون در حالی كه بر روی نرده می نشست گفت :« در واقع او تنها كسی است كه هميشه به شما اميدوار بوده.» و صبح فردا، زاماسپ، زره به تن کرد و راهی عربستان شد، تا حقیقت را به شاهنشاه برساند. انجمن پادشاه نزدیک بود و طوفان در راه. اما در قلب تاریکی، شعله‌ای از امید، آرام آرام زبانه می‌کشید... ...

شب، با شکوهی خاموش و آسمانی مملو از اختران خاموش، بر پناهگاه موقتیِ پیکرهای خسته و ذهن‌های مضطرب سایه افکند. در این تاریکی، آذرافروزگرد بی‌هیچ درنگ، یاران خود را گرد آورد؛ چهره‌اش سرد بود و با قاطعیت سخن میگفت:« در این نامه، آنچه آمده حقیقتی تلخ اما هویداست. ما نمی‌توانیم بی‌چشم‌پوشی بر آن‌چه بوده و آن‌چه ممکن است رخ دهد، به بزرگمهر و راد اعتماد کنیم. من قصد دارم پیشنهادشان را رد کنم.» سکوتی لحظه‌ای سایه افکند، تا آن‌که آذرپاد، آرام اما استوار، کلام گشود:«‌سرورم، تمنای من این است که بار دیگر در این تصمیم اندیشه فرمایید.» آذرافروزگرد، با نگاهی آمیخته به ناباوری، پرسید: «یعنی می‌خواهی به بزرگمهر اعتماد کنیم؟» آذرپاد آهسته سر تکان داد:« خیر، همانطور كه پيش تر فرموديد اعتماد به آنها ممكن نيست ، اما بدون كمك آنها نيز نمی توانيم سكانشاه را شكست بدهيم. ما به آنها نياز داريم . اين را خود بزرگمهر هم خوب می داند. هرچه كه باشد پای تجربه كه ميان آيد ، بزرگمهر از همه قدرتمند تر است.» زاماسپ، که نگاهش در تاریکی به دوردست خیره مانده بود، پرسید:« اما اگر آزاتان‌ها گمان برند شاهنشاه از میان رفته، خیمه‌ی امید فرو خواهد ریخت. این همان بازی‌ای‌ست که دشمن می‌ خواهد...» آرسین گفت: «و ما را به بارگاه شاه دسترسی نیست تا گواهی از او بجوییم.» آذرپاد بی‌درنگ پاسخ داد: «آری، اما شاه باید از رخدادها آگاه گردد. ما نمی‌توانیم در غیاب او، خویش را وارث فرمان بدانیم. یکی از ما باید به سوی جبهه روانه شود...» آذرافروزگرد، نگران و اندکی آزرده، گفت: «اما ما اکنون نیز از نیروی کافی بی‌بهره‌ایم...» مارامو، که چهره‌اش چون کوه، آرام اما صبور بود، گفت: «بگذارید من بروم. کار چندانی از من در اینجا ساخته نیست.» آذرپاد با مهربانی اما قاطع گفت: «نه، پدر جان. راه سخت است و طاقت‌فرسا. جسم خسته‌ی شما تاب چنین سفری را ندارد.»‌ مینوتا به پیش آمد: «پس بگذار من بروم، آذرپاد.» اما آذرپاد اندیشمندانه گفت: «شما را شاهنشاه نمی‌شناسد. گفتارتان در دیده‌ی او تردید خواهد آفرید.» زاماسپ، که تصمیم را پیش از آن در دل گرفته بود، برخاست و گفت:« پس من خواهم رفت...» آذرافروزگرد، با دلواپسی‌ای ، گفت: « و اگر تو بروی، این جماعتِ بی‌پناه را چه کسی پاس خواهد داشت؟» زاماسپ، لبخندی زد و نگاهش را به گراهون دوخت: «گراهون.» همگان نگریستند. گراهون شانه بالا انداخت و گفت: «جان من در خدمت شماست، شاهزاده.» آذرافروزگرد، با طنزی تلخ، گفت: « اگر پای دیگری در میان باشد، همچون دفعه‌ی پیش، باید با شیرینی راضی‌ات کنیم...» آذرپاد خندید و گفت: «پس آن همه ادعای قهرمانانه‌ات، تنها برای کیسه‌ای شیرینی بود؟» گراهون پاسخ داد: «شیرینی تازه، تضمینی‌ست بر زنده ماندن شما دوستان.» خنده‌ای بر لب‌ها نشست، اما اندوه در ژرفای چشم‌ها باقی ماند. زاماسپ خنديد و گفت :« من به گراهون اعتماد دارم. او ايزد وايو است. مطمئنم كه اوبهترين محافظ برای شماست . به عاوه اين سفر بسيار خطرناك است هيچكسی جز من از پس چنين كاری بر نمی آيد.» آذرافروزگرد رو به آذرپاد كرد وپرسيد: « انجمن پادشاه را چه می كنيم ؟ در هر صورت چند روز ديگر برگزار می شود و ما نمی توانيم اثبات كنيم كه شاهنشاه زندست.» آذرپاد گفت :« می توانيم . سكانشاه يك شاهد زنده دارد كه اگر نداشته باشد ديگر نمی تواند كاری از پيش ببرد.» آذرافروزگرد پرسيد :« می خواهی سپهبد گرشا را بكشی ؟ اما چگونه؟» گراهون به تير و كمانش اشاره كرد و گفت :« تير من هيچگاه خطا نميرود.» آذرپاد گفت :« روی تو حساب ميكنم گراهون . اگر ما بتوانيم آن شاهد را روز انجمن بكشيم. همه چيز را تغيير خواهيم داد...» گراهون پرسيد :« اما می خواهی مرگ شاهد را گردن چه كسی بياندازی؟» آذرپاد نيشخندی زد و نامه را از دست آذرافروزگرد گرفت و گفت :« من از اين نامه محافظت ميكنم...» آذرافروزگرد گفت: « اما مشکل اصلی، آسای است. من به او ایمان ندارم.»‌ آرسین پرسید: «او اکنون کجاست؟»‌ ارواد پاسخ داد: «بر ایوان...» آذرپاد گفت: «نگران نباشید. او در انجمن پادشاه خواهد بود. بانو آسای، برخلاف تصور همگان، توانایی آن را دارد که معادله‌ی قدرت را بر هم زند...» آذرافروزگرد گفت: «اما دشمن نیز ضعیف نیست...» آذرپاد گفت: «و ما هم ضعیف نیستیم. سه شاهزاده، یک ایزد، و جادوگر خاکستری، و از همه مهم‌تر... اعتمادی که میان ماست....» همان شب، گراهون، خاموش و بی‌کلام، به سوی ایوان رفت. در آن‌جا، آسای، در سکوتی پرمعنا، به منظره‌ی شب خیره مانده بود.

اما در کاخی دیگر، در قلب توطئه، افکاری تاریک در ذهنِ سکانشاه می‌لولید. خبر رسید که سپهبد گرشا، از میدان جنگ بازگشته. چهره‌ی سکانشاه روشن شد؛ نیرنگی در ذهنش جوانه زد. بی‌درنگ، گرشا را فراخواند و در پرده‌ای از تعارف و افتخار، از او خواست تا در انجمن پادشاهی شهادت دهد که شاهنشاه بزرگ، شاهپور دوم، در جنگ با اعراب کشته شده، و ایرانشهر بی‌پادشاه مانده است... گرشا، که زخمی از تحقیرهای گذشته داشت و دلی لبریز از کینه، پذیرفت. و این خبر، چون بادی سهمگین، به گوش بزرگمهر رسید. دلش به تلاطم افتاد. نزد راد رفت و گفت: «باید شاهزاده را باخبر کنیم. اکنون زمان آن است که درخواست بخشش کنیم.» راد، چند روز در شهر پرسه زد و به جست‌وجو پرداخت. ناکام و بی‌ثمر. تا آن‌که ناگاه مارامو را در بازار دید. یقه‌ی او را گرفت: «تو همان نیستی که مرا فریب دادی؟» مارامو با وحشت خواست بگریزد، اما راد، با صدایی خسته گفت: «نه... این بار دشمنی ندارم. فقط این نامه را بگیر... و به شاهزاده آذرافروزگرد برسان. از جانب من و بزرگمهر...»

... در تاریکیِ آرامِ ساحل، قایق‌ها چون سایه‌هایی بر سطح خواب‌آلود رود لغزیدند و تن‌های خسته‌ی فراریان را در آغوش گرفتند. آذرپاد، گراهون، زاماسپ، آسای و بازماندگانِ بی‌خانه و بی‌سرزمین، بی‌آن‌که کلامی از لب برآورند، پا در دل سکوت نهادند. سکوتی که نه از آرامش، که از اضطراب، یأس و انزجار سرشار بود. شب، ردای سیاه خود را بر اندوه آنان افکنده بود و ستارگان، بی‌اعتنا، سو سو می‌زدند... گراهون آرام جلو رفت و چون کودکی شرمگین، شیرینی کوچکی از جیب بیرون کشید، آن را به دو نیم کرد و نیمی به آذرپاد داد. آذرپاد، که گرسنگی چون خاری در گلویش فرو رفته بود، شیرینی را بی‌هیچ تعارفِ بیهوده‌ای گرفت و در دهان گذاشت. هنوز مزه‌ی آن را نچشیده بودند که به لب رود رسیدند و سوار بر قایق‌ها شدن.... در قایقی دیگر، آسای آرام و مردد پا پیش نهاد، اما موجی سبک از سر بی‌تابی قایق، او را در کام آب افکند. صدای افتادنش برخواست ...زاماسپ بی‌درنگ دل به موج سپرد و خواهرش را با چشمانی هراسان و موهایی خیس بیرون کشید. آذرافروزگرد، خشم در چهره، تازیانه‌ای از کلام بر آسای کوفت و گفت:« آیا سزاوار است کسی که حتی توان حفظ تعادل ندارد، روزی تاج پادشاهی بر سر نهد؟» آسای با موهایی که له گونه هایش چسبیده بود، بغض را فرو داد، اما نتوانست خشمش را پنهان کند، با صدایی لرزان، بی‌آن‌که نگاهش را از آب برگيرد، گفت:« چرا چنین از من بیزاری، برادر؟» آذرافروزگرد، چهره‌اش چون سنگ سخت شد:« تو هیچ نداری جز نامی که به زحمت از خاندان‌مان باقی‌ست. شرمم می‌آید که خواهرم باشی...» زاماسپ با خشم برخاست: « افروز... اینگونه نگو...این نه زبان شاهزادگان است، نه راه آزادگان...» آسای از جايش برخاست و با چشمانی اشك آلود به آذرافروزگرد نگريست و گفت :« من هم از تو بيزارم ، تو حق نداری مرا شماتت كنی، زيرا در هيچ يك از آن لحظاتی كه دنبال آشنايی می گشتم تا از او كمك بگيرم ، تو آنجا نبودی . اگر می خواهی من همين حال می روم و گوشه ای خودم را گم می كنم تا هرگز چشمت به من نيوفتد. شك نكن كه من هم دلم نمی خواهد کسی مانند تو مرا خواهر بنامد.» زاماسپ با بی حوصلگی گفت :« تمامش كنيد ؛ با هردو تای شما هستم . برای امشب كافيست ؛ همه خسته هستيم...» آذرافروزگرد رويش را با حالت دلخوری برگرداند و به گراهون نگاه كرد . گراهون از واكنش او خنده اش گرفت و گوشه ی قايق نشست و با طعنه پرسید:« شما را ياد قديم های خودتان می اندازد ؛ مگر نه شاهزاده؟» افروز تنها نگاهش را از او برگرداند و گفت:« نه.» گراهون نیشخندی زد و گفت:« گمان میکنم جوابتان بله باشد، که اگر چنین باشد، حق دارید از شاهدخت بیزار باشید... هیچکس از یک شاهزاده ی دست و پا چلفتی و بی عرضه خوشش نمی آید...» سپیده‌دم، بی‌سر و صدا، آمد و گروه از قایق‌ها بیرون زد. افراد از قايق بيرون آمدند و قرار بر آن شد تا هرچند نفر از يك مسير به دنبال جايی برای ماندن بگردند... پس آذرپاد داوطلبانه خواست تا با شاهدخت تنها به دنبال هدف بگردند . آسای از انتخاب آذرپاد متعجب شد ، اما قبول كرد. پس هر دو نفر به راه افتادند . اما مدت زيادی از مسير آنها در سكوت سپری شد. سرانجام، آسای نتوانست تاب آورد. گفت: «می‌دانم از من دلگیر هستید... بی‌فکری‌ من همه را به خطر انداخت....» آذرپاد که نگاهش را به افق دوخته بود، پاسخ داد: «از شما دلگیر نیستم، بانوی من. مردم می‌پندارند تنها یک مسیر برای رسیدن وجود دارد، اما حقیقت چیز دیگری‌ست...» آسای پرسيد :« منظورت چيست ؟» آذرپاد پاسخ داد :« خب ما انسان ها متفاوت از يكديگريم.» آسای زمزمه کرد: «حق با آذرافروزگرد است. من باهوش نیستم.» آذرپاد لبخند تلخی زد و گفت :« خوب اين واقعا ايرادی ندارد . دنيا كه تنها به آدم های باهوش نياز ندارد...» سخن هنوز تمام نشده بود که گروهی از سربازانِ گشت سلطنتی، همچون تندبادی سوار بر اسب، از برابرشان گذشتند. آذرپاد بی‌درنگ شنلش را برگرفت، آن را بر سر آسای افکند و او را در میان بازوان خویش پنهان ساخت. آسای، برای چند نفس، بی‌حرکت ماند. قلبش چون طبلی در سینه کوبید. آذرپاد نجوا کرد: «جهان بیش از همه‌چیز، به انسان های شجاع نیاز دارد، بانوی من...» آسای، همچنان پنهان در پناه او، به آن واژه‌ی تازه گوش سپرد... آسای به چشمان آذرپاد خيره شده بود و هيچ نمی گفت ، آذرپاد نيز برای چند لحظه به آسای نگريست و سپس گفت :« بايد راه بيفتيم ؛ اينجا خطرناك است ، شايد نگهبانان دوباره بازگردند...» لحظه‌ای بعد، مردی پدیدار شد. بخشا بود، با لباسی مبدل، که سایه‌وار در شهر پرسه می‌زد . او پناهی برایشان یافت. و بدین‌سان، شعله‌ی مهروماه، در دل پایتختی تاریک، دوباره فروزان شد...

دو سایه‌سوار، در ظلمتِ شب و خاموشیِ صحرا، چون دو خاطره‌ی دور افتاده از گذشته‌ای فراموش‌شده، از دل هجر بیرون تاختند. اشوان و آروکو، بی‌آن‌که واژه‌ای میانشان رد و بدل شود، می‌تاختند تا از سیطره‌ی زندان و آتش ، فاصله بگیرند. شنزار، زیر سمِ اسبانشان می‌لرزید و سکوت شب، از خروش نفس‌هایشان می‌شکست... آروکو، که اندکی آرام‌تر تاخت، نگاهی بر پشت سر افکند. جز گرد و خاکِ فراموشی، چیزی دنبال‌شان نبود. نفس آسوده‌ای کشید و به اشوان :« گویی تعقیبی در کار نیست. اگر همین‌گونه بتازیم، پیش از سپیده به بحرین خواهیم رسید.» اما اشوان، بی‌کلام، لگام اسب را کشید. ایستاد. آروکو نیز متوقف شد و با نگرانی پرسید:« سپهبد... چه کار میکنید؟» اشوان، دستی در آستین بُرد و شیشه‌ای کوچک و مهروموم‌شده بیرون کشید. نور مهتاب بر بلور زهر می‌درخشید. سپس آرام گفت:« حالا که مطمئنم تو صحیح از زندان بیرون آمدی... دیگر وقت آن است تا تاوان خطای خود را بپردازم...» خواست تا زهر را سربکشد، اما آروکو بی‌درنگ از اسب به زیر پرید، همانند تیری از کمان جسته، خود را به اشوان رساند، شیشه را از کف او ربود و مایع تلخ را بر خاک ریخت. زهر، بی‌صدا در شنزار ناپدید شد.... اشوان، که بر زمین افتاده بود، سر بر زانوان نهاد و آرام، بی‌هیاهو، گریست:« از جان من چه می‌خواهی؟ بگذار بمیرم... » آروکو، نگران و خشمگین، در کنارش نشست:«می‌خواستید خود را مسموم کنید؟!... باورم نمی‌شود...» اشوان دست بر چهره کشید، بغض در گلویش گره خورده بود:«‌خسته‌ام، آروکو... دیگر نمی‌توانم. دیگر نمی‌خواهم...» آروکو با لحنی شمرده پرسید:« پس مهر و ماه چه می‌شود؟»‌ اشوان، گویی در خواب زمستانی بیدار شده باشد، آهی کشید و گفت:« ؟» می‌دانی چرا به مهروماه پیوستم آروکو، که چهره‌اش از حیرت موج می‌زد، پاسخ داد:« خیر سپهبد... نمیدانم...»‌ اشوان نگاهش را به افق دور دوخت و به آرامی پاسخ داد:« بخاطر آیوت... برای او که سال‌ها بهترین دوستم بود. گمان می‌کردم با وفاداری‌ام، با قربانی‌کردنِ همه چیز زندگی ام، شاید روزی مرا ببیند... شاید روزی بتوانم بهترین دوست او باشم..... اما هیچ‌گاه برایش ارزشی نداشتم ... اینگونه نیست که او دوستی را درک نکند... او بردیا را به خوبی میفهمد...شاید من توقع بیش از اندازه ای داشتم ...اما آیوت، بهترین دوست من بود...من اما...هرگز حتی برایش ارزشی نداشتم... دیگر نه خانواده ای برای من باقی مانده...و نه دلیلی که بخواهم به مهر و ماه بازگردم...» سکوتی سنگین میان آن دو نشست؛ سکوتی که در آن، تنها زوزه‌ی نسیم، صدای آرام سوگواری خاک بود. آروکو سر به زیر افکند و بی‌آنکه اشوان ببیند، لبخندی تلخ بر لب آورد. خاطره‌ای زنده در ذهنش جان گرفت: تابان، در میان شعله‌های شعله‌ورِ زندان، با نگاهی از جنس شجاعت، به او پاسخ داد:« نه، همراه‌تان نمی‌آیم. باید بمانم...» و تصویر تابان، در میان شعله‌های سرخ، چون فرشته‌ای در آتش، در ذهنش حک شد... سپس، به اشوان نگریست و با لحنی نرم گفت:« خوب می‌دانم چه می‌گویی... می‌دانم دوست داشته نشدن، چه زخمِ عمیقی است...» اشوان با انگشتانی لرزان، اشک از چشم‌ برداشت و به آسمان نگریست. آسمانی که بی‌رحمانه زیبا بود:«‌دیگر دلیلی برای ادامه دادن ندارم...» آروکو، که طاقتش سر آمده بود، ناگهان برخاست. فریاد کشید:« پس آن سپهبدی که الگوی هزاران مرد بود، چه شد؟ آن صدایی که در میدان‌ها طنین می‌انداخت، کجاست؟ می‌خواهید با یک جرعه زهر، از مسئولیتی که به دوش داری، بگریزید؟» اشوان فریاد زد:« چه چیزی برایم مانده؟ همسرم را از دست دادم، فرزندم را، دوستم را، وطنم را... بگو باید برای زنده ماند به چه چنگ بزنم آروکو؟»‌ آروکو با صدایی بغض آلود پاسخ داد:« اينطور نيست...مهر و ماه خانواده ی ماست... همه ی ما پر از نقص و اشتباهيم...همه ی ما گاهی به كمك احتياج داريم و خانواده تنها جاييست كه هميشه ميتوان بدان پناه برد.»‌ اشوان به چشمان او نگریست و در حالیکه اشک به آرامی از چشمانش سرازیر میشد، گفت:« خانه....» آروکو دستش را به سوی اشوان دراز کرد و لبخند روشنی بر لب آورد و گفت:« بیایید با هم به خانه بازگردیم سپهبد...» و در آن بیابانِ خاموش، دو مردِ خسته، سوار بر دو اسب، راهی شدند؛ به سوی فرصتی دوباره، تا شاید از دل خاکستر، مهروماه را از نو برآورند... ...

.... هراس همچون تندبادی در ایوان پیچید؛ همگان شتابان گردِ پیکر بی‌جانِ ثامر حلقه زدند. آیوت، لبریز از خشمی تصنعی، تن خون‌چکانِ او را در آغوش می‌فشرد و بانگ برآورد:« همه‌جا را بگردید! تیرانداز را تا مغزِ زمین بجویید.» در همان دم، تابان که در سایه ی دیوارها گریخته بود، بی‌درنگ از دالان‌های تو‌درتو گذشت تا به فهامه رسید. فهامه دری گمنام گشود و او را به تونلی تاریک برد؛ راهرو به اتاق کوچکی ختم می‌شد که جز صندلی‌ای خالی و رختِ خدمتکارانِ بنی‌تمیم در آن نبود. فهامه نجوا کرد:« این جام ی نو را بپوش… بگوییم از خدمتکارانِ کاخ بوده‌ای.»‌ تابان، نفس زنان، جامه بر تن کرد. در همان حال، فهامه با صدایی لرزان پرسید:« ثامر… مرده است؟» تابان زیر لب گفت:« تیر به حنجره‌اش نشست؛ گمانم دم برنیاورد.» بی‌صدا اشک بر گونه‌های فهامه لغزید. تابان، شگفت‌زده، پرسید:« دوستش می‌داشتی؟» فهامه با صدایی بغض آلود پاسخ داد:«‌نه… این اشک‌ها را برای خودم می‌ریزم. من کنیزی بیش نبودم؛ زیبایی، تنها سرمایه‌ام بود. ثامر به من نگاهی انداخت و دانستم اگر بخواهم زنده بمانم، باید سرنوشت خویش را به او گره زنم. به او کمک کردم ؛ برادران بزرگ‌ترش را یک به یک از میدان به در بردم تا تاج را بر سرش بنشانم...به امید اندکی زندگی. اکنون می‌گریم بر سال‌هایی که بر مردی ریختم که هرگز دوستش نداشتم… می‌گریم بر زنانی که در خاموشی می‌میرند؛ آنان بیشتر از مردانی که در میدان جنگ جان میمیرند، مُرده اند...» تابان، روبه‌رویش ایستاد. فهامه میان اشک، لبخندی محو زد:« نمی‌پنداشتم برای ثامر قطره‌ای اشک بریزم؛ امّا حال که مرده است، خالی‌تر از همیشه‌ام...گمان میکنم به راستی تنها شده ام...» تابان با لحنی پر مهر پاسخ داد:« نامِ این احساس، تنهایی نیست...رهایی‌ست...» فهامه آهی کشید و پرسید:« پس چرا چنین جان‌کاه است؟» تابان پاسخ داد:« زیرا بهای هر رهایی، سنگین است.» فهامه با تأمل پرسید:« گمان می‌کنی آیوت حقیقتاً دل به تو بسته است؟» تابان پاسخی نداد. فهامه دستی بر شانه‌اش نهاد و پرسید:« من امروز خویشتن را رهاندم؛ تو کی از بندِ خویش خواهی رست؟» پاسخی نیامد. تابان به خاموشی رهسپار شد. لحظه‌ای بعد، فهامه میان فوجِ خدمتکاران، و تابان در جامه‌ی خدمتکاران، به ایوان بازگشتند. قیس نیز رسیده بود؛ جمع، غرقِ اندوه و هول، گرد پیکر ثامر سوگواری می‌کردند. آیوت سرا برداشته و فریاد زد:« هنوز کماندار را نیافته‌اید؟» نگهبان لرزان پاسخ داد:« خیر سرورم...گویی آب شد و در زمین فرو رفت.» قیس خشمگین غُرّید:« بی‌شک دسیسه ی ساسانیان است؛ زندان را سوزاندند، گروگان‌ها را ربودند، اکنون نیز ثامر را کشتند. اگر به‌چنگم افتند، آن ها را به سزای کارشان می‌رسانم!» ریاض، با رخساری رنگ پریده و ترسیده گفت:« آیوت، بخت یاورمان بود که ما را نشان نکردند.»‌ فهامه در کنار جنازه زانو زد و ضجّه زد. ریاض که سودای قدرت در سر داشت، پیش آمد و گفت:« ثامر، برادر و یاورم بود؛ از امروز سرپرستی خاندانِ بنی‌تمیم با من است. جان در گروِ پاسداری از خاندان و نامِ او می‌نهم.» فهامه سر برافراشت و در حالیکه خود را غمگین نشان میداد، گفت:« ثامر را فرزندی نبود تا راهش را پی گیرد؛ درد من این است که وارثی به او نبخشیدم.» ریاض، با لبخندی مرموز گفت:« تو زیبا و ارجمندی، فهامه؛ زیر سای ی من آسوده باش.» فهامه اشک‌ریزان سر فرود آورد؛ اما پشتِ پرد ی اندوه، شعله‌ای تازه در دلش زبانه می‌کشید، شعله‌ای که تابان در نگاهش نامِ آن را خواند.... آزادی...