en
Feedback
با متمم | هایلایت | محمدرضا شعبانعلی

با متمم | هایلایت | محمدرضا شعبانعلی

Open in Telegram

این‌جا چیزهایی را می‌نویسم که یا آن‌قدر کوتاهند که مناسب متمم و روزنوشته‌ها نیستند یا قرار است بعدا درباره‌شان بیشتر بنویسم. اسمش را می‌شود گذاشت "هایلایت" motamem.org mrshabanali.com محمدرضا شعبانعلی

Show more
Iran13 455The category is not specified

📈 Analytical overview of Telegram channel با متمم | هایلایت | محمدرضا شعبانعلی

Channel با متمم | هایلایت | محمدرضا شعبانعلی (@bamotamem) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 576 subscribers, ranking in the Other category and 13 455 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 576 subscribers.

According to the latest data from 09 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 37 over the last 30 days and by 27 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 59.15%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 30.58% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 7 808 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as مذاکره, کس, ناشر, وقت, اینه.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
این‌جا چیزهایی را می‌نویسم که یا آن‌قدر کوتاهند که مناسب متمم و روزنوشته‌ها نیستند یا قرار است بعدا درباره‌شان بیشتر بنویسم. اسمش را می‌شود گذاشت "هایلایت" motamem.org mrshabanali.com محمدرضا شعبانعلی

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 10 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Other category.

25 576
Subscribers
+2724 hours
+377 days
+3730 days
Posts Archive
دو تا نکتهٔ کوچیک اینجا بگم می‌فهمم که نماینده‌های مجلس برای تحقیر آمریکا اشاره کرده‌ان که "رژیم جنایتکار ایالت متحده" عمر کو
دو تا نکتهٔ کوچیک اینجا بگم می‌فهمم که نماینده‌های مجلس برای تحقیر آمریکا اشاره کرده‌ان که "رژیم جنایتکار ایالت متحده" عمر کوتاهی داره (۲۴۹ سال). اما رژیم سیاسی متبوع نمایندگان ۴۶ سال عمر داره! مگر این‌که در این‌جور وقت‌ها از هخامنشی‌ها تا پهلوی رو زیرمجموعهٔ جمهوری اسلامی حساب کنن. نکتهٔ دوم هم این‌که صفت‌های مستقل و وابسته بیشتر برای دولت‌ها و نماینده‌های مجلس به‌کار میره نه ملت‌ها. "ملت مستقل ونزوئلا" کمی نامأنوسه. حالا که ۱۵۰ نفر با هم زحمت کشیدن نوشتن. کاش یه بار هم بازخوانی می‌کردن. #موقت

از بازی‌های من و بلوط بلوط هر نوع بی‌حوصلگی رو با توپ‌بازی فراموش می‌کنه. فقط به دوستانی که با گربه‌ها این‌جور بازی‌ها رو انجام می‌دن یادآوری کنم که ترجیحاً توپ رو کمی بزرگ بگیرید که گربه هیجانی نشه و اون رو توی دهنش نذاره. و حتماً خودتون همراهش باشید. بازی تموم شد توپ رو بردارید (همون نکاتی که در مورد بازی بچه‌ها رعایت می‌کنیم). اینا هم مثل ما هستن. وقتی هیجانی می‌شن، درست‌و‌حسابی نمی‌فهمن چیکار می‌کنن.

شنیدن خبر فوت کریس کریا ناراحتم کرد. احتمالاً این روزها وقتی از فوتش می‌گن بیشتر به آهنگ Driving Home for Chrismas اشاره کنن. چون هم به حال‌و‌هوای این ایام ربط داره هم داستان قشنگی پشتش هست. اما چیزی که با اسم کریس ریا یاد من میاد، آهنگ Blue Cafe است که زمانی فهرست آهنگ‌های محبوب و دم‌دستی من بود و دوره‌ای که هر روز باید برای کار از این شهر به اپن شهر می‌رفتم، توی ماشینم پخش می‌شد. کریس از دیده شدن و قرار گرفتن در مرکز توجه گریزان بود. ضمن این‌که سال‌ها با انواع بیماری‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کرد. دو ویژگی که برای خواننده نشدن و شنیده نشدن کافیه. اما خواننده شد و بسیار شنیده شد. اگرچه حدس می‌زنم نسل جدید اسمش و کارهاش رو کمتر شنیده باشه.

The Blue Cafe - CHRIS REA.mp310.95 MB

ما نادیده گرفتن خود را می‌آموزیم. چنین پرورش می‌یابیم که دیگران هرکه و هرچه باشند جالب‌تر از خود ما هستند. جون دیدیون #جمله‌ه
ما نادیده گرفتن خود را می‌آموزیم. چنین پرورش می‌یابیم که دیگران هرکه و هرچه باشند جالب‌تر از خود ما هستند. جون دیدیون #جمله‌های_روزانه_متمم

تصور نادرست این‌که هر شکلی از تورم و هر شکلی از کاهش ارزش پول ملی رو به عوامل پولی مثل پشتوانهٔ پول، پایهٔ پولی، چاپ پول، ورشکستگی بانکها و ... ربط بدیم، گاهی گمراه‌کننده می‌شه. در تورم کم با نرخ‌های معقولِ تک‌رقمی و در افت کند و تدریجی ارزش پول ملی ممکنه چنین تفسیری درست باشه. اما افت‌های شدید ارزش و تورم‌های بزرگ، مسئله‌ای صرفاً اقتصادی نیستن. وقتی جامعه باور خودش رو به ظرفیت و توانایی سیاست‌گذار در "تشخیص، تحلیل و حل مشکلات" از دست بده، سراغ دارایی‌هایی میره که کمتر تحت تاثیر سیاست‌های سیاست‌گذار باشن. تقاضا برای طلا، ارز و دارایی‌های دیگه بالا میره و تقاضا برای پول ملی - که سیاست‌گذار اون رو چاپ، تایید، امضا و منتشر می‌کنه - کم میشه. هر چیزی که کسی شوقی به داشتنش نداشته باشه، بی‌ارزش میشه. "پول ملی" الان به یکی از اون چیزها تبدیل شده. تنها راه‌حل اینکه که مسئله‌ی تورم و ارزش پول ملی به‌عنوان مسئله‌ای "کلان و فراتر از اقتصاد" دیده بشه. هر نوع تورمی رو "مشکل اقتصادی" نبینیم.

دربارهٔ آقای کامران فانی پیام تسلیت و یادبود فراوان منتشر شده. گفتم شاید مناسب‌تر باشه چند دقیقه شعرخوانی آقای بهاء‌الدین خرمشاهی رو دربارهٔ کامران فانی گوش بدیم. نسخهٔ کامل برنامهٔ شب‌های بخارا (سال ۱۳۹۴)

این کمیتهٔ نوبل هم فکر می‌کنه ایران یه کشوریه که توش یه "نرگس محمدی" و چندده میلیون آدم بی‌اهمیت زندگی می‌کنن. آدم‌های هم‌سن
این کمیتهٔ نوبل هم فکر می‌کنه ایران یه کشوریه که توش یه "نرگس محمدی" و چندده میلیون آدم بی‌اهمیت زندگی می‌کنن. آدم‌های هم‌سن من کارتون مارکوپولو یادشونه. توی خیلی از صحنه‌ها، همهٔ آدما خاکستری بودن فقط مارکوپولو رنگی بود. تصویر کمیته نوبل (و یه عدهٔ دیگه) از ایران و نرگس محمدی چنین چیزیه #موقت

دربارهٔ انتخاب متن برای مطالعه | «متن‌هایی در مرز فهم ما» زیر بحث «روش‌های نادرست متمم‌خوانی» یه پیشنهادی به یکی از دوستان متممی خودم دادم که حس کردم بد نیست قسمتی از اون رو این‌جا هم بگم: وقتی می‌خوایم یه متنی برای مطالعه انتخاب کنیم (مقاله، کتاب، تحلیل و ...) خیلی خوبه که این متن در «مرز فهم» ما باشه. یعنی نه اون‌قدر ساده که بخونیم و ازش رد بشیم. نه اون‌قدر سخت که حس کنیم بعیده اون متن رو در آيندهٔ نزدیک (يا شاید هیچ‌وقت) بفهمیم. متنی که در مرز فهم ماست،‌ متنی که حس می‌کنیم باید کمی باهاش کلنجار بریم تا درکش کنیم. شاید لازم بشه کمی جستجوهای جنبی انجام بدیم. بعد از مطالعه کمی بهش فکر کنیم و یا شاید برای بار دوم یا سوم بخونیمش. من نمی‌گم هر چیزی که می‌خونیم باید این ویژگی رو داشته باشه. اما خوبه که در سبد مطالعه‌مون حتماً چنین متن‌هایی وجود داشته باشن. این تقریباً شبیه انتخاب وزنهٔ مناسب در باشگاهه. وزنه‌برداری در باشگاه وقتی مفیده که وزنه برای ما زیاد سبک یا سنگین نباشه. بلکه در مرز توانایی‌مون باشه و کمی ما رو از «ناحیهٔ امن» خودمون دور کنه. این نفهمیدن‌ها، این گیر کردن‌ها، این فشارهایی که به مغزمون میاد، خیلی ارزشمنده. یادگیری (و تقویت سیستم شناختی مغزمون) کار راحتی نیست. اگر در یادگیری و مطالعه داره خیلی بهمون خوش‌ می‌گذره، احتمالش زیاده که یه‌جای کار مشکل داشته باشه.

امروز هر زمان جایی مستقر بشم و فرصت بشه، کمی دربارهٔ این مطلب که در عصر ایران منتشر شده می‌نویسم. لازمه مثل همهٔ حرف‌های این‌
امروز هر زمان جایی مستقر بشم و فرصت بشه، کمی دربارهٔ این مطلب که در عصر ایران منتشر شده می‌نویسم. لازمه مثل همهٔ حرف‌های این‌چنینی که در سالهای اخیر نوشته‌ام، من فرض نمی‌کنم که شوق، میل، توان، دانش یا ظرفیت حل کارشناسی مسائل در ساختار مدیریتی کشور وجود داره و کسی منتظر شنیدن دیدگاه‌ها و نظرات تخصصیه. اما به‌عنوان یک معلم مدیریت، این‌جور بحثها رو فرصت خوبی می‌بینم که بعضی از مفاهیم مدیریتی رو با هم مرور و تمرین کنیم.

به نظرم جنگ شناختی اصطلاح درستیه. چون با توجه به چیزهایی که فریاد میزنن، ظاهراً شناخت خوبی از پدر و مادر و خانوادهٔ همدیگه دارن. :)))

همین الان جلوی من دو تا ماشین تصادف کردن. اولش آروم حرف میزدن. اما یهو وارد جنگ شناختی شدن 😂

جنگ شناختی مفهوم جنگ شناختی اون‌قدر پیچیده است که برای درکش لازمه فرد به ترکیبی از ریاضیات، فیزیک، رسانه، علوم شناختی، دینامی
جنگ شناختی مفهوم جنگ شناختی اون‌قدر پیچیده است که برای درکش لازمه فرد به ترکیبی از ریاضیات، فیزیک، رسانه، علوم شناختی، دینامیک سیستم‌ها و چند حوزهٔ دیگه مجهز باشه. بنابراین طبیعیه که کسانی که حتی بتونن این عبارت رو تعریف کنن (بدون اینکه حتی انتظار داشته باشیم براش مثال بزنن) قاعدتاً در کشور ما انگشت‌شمارند. به‌خاطر همین، همیشه برای من وفور استفاده از این تعبیر در بین دولتمردان عجیب بود. امروز فهمیدم منظورشون از جنگ شناختی همون چیزیه که ما بهش می‌گیم بددهنی. #موقت

یکی ازم پرسید: تو که سیمکارت سفید نداری. داره؟ گفتم نه. هیچ‌وقت نداشته‌ام. اما وی‌پی‌ان سیاه دارم. پرسید چیه؟ کسانی که زیاد سفر میرن، برای این‌که بتونن به سایتهای دولتی داخلی وصل بشن، باید وی‌پی‌ان ایران بخرن (که از وی‌پی‌ان عادی که ما رو به جهان آزاد وصل می‌کنه گرون‌تره). اینجوریه که میری سفر. وی‌پی‌ان ایران رو روشن میکنی. از همه‌ی جهان قطع می‌شی. و بعدش میتونی به سایتهای دولتی وصل بشی 😂😂

رضا امیرخانی برای اون دسته از آدم‌های شتاب‌زده امروزی در جامعهٔ دوقطبی‌شدهٔ ما که آدم‌ها رو از روی تک‌جمله‌های نقل‌شده و تک‌عکس‌ها و تک‌سکانس‌ها می‌شناسن، و جز دوگانهٔ تحسین یا تقبیح، راه دیگری برای مواجهه با انسان‌ها بلد نیستن، رضا امیرخانی "سوژهٔ" پیچیده‌ای نیست. گروهی اون رو نویسندهٔ رمان‌ها و گزارش‌هایی می‌بینن که در اونها مسئولین ارشد جمهوری اسلامی تبلیغ و تحسین شده‌ان. گروه دیگه‌ای اون رو با "نفحات نفت" به یاد میارن که دولتهای ایران رو به پدری معتاد و ورشکسته تشبیه می‌کنه که از سر ناتوانی داره طلای مادر رو می‌فروشه تا خرج خودش کنه و در پایان نوشته میگه: «مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت... این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته‌اند! در چنین خانواده‌ای تنها مایهٔ نجات، همت فرزندان است... از پدر کاری بر نمی‌آید.» برای من اما رضا امیرخانی نه نویسندهٔ ارمیاست و نه نفحات نفت. رضا امیرخانی، دوست سال‌بالایی منه که سی‌و‌دو سال قبل، داشت در حیاط مدرسه "دستگاه شبیه‌ساز پرواز" می‌ساخت و من هم گاهی در خرده‌کارهای بی‌اهمیت کمکش می‌کردم. گاهی آخر شب‌ها برامون شعر یا نوشته‌ای از خودش می‌خوند. امیرخانی رو بعد از اون ایام، بیست سال ندیدم، تا یک بار که هر دو مهمان یک سخنرانی بودیم و بعد از اون هم هرگز ندیدم. اون سالها (که هنوز تحصیلات تکمیلی ارج و قرب داشت) متنی نوشته بودم دربارهٔ این‌که چرا ادامهٔ تحصیل نمی‌‌دهم و دکترا نمی‌خوانم. متن از نظر نگارش قوی نبود اما دست‌به‌دست می‌شد و به قول امروزی‌ها وایرال شده بود. با امیرخانی که احوال‌پرسی کردم گفت: "نوشته‌ات رو در مورد دکترا خوندم. هنوز به اسم نویسنده نرسیده بودم. گفتم این متن را  دو نفر می‌توانستند نوشته باشند‌. من که ننوشته‌ام. پس محمدرضا نوشته." گفتم: "خجالت کشیدم که شما خوندینش. متن ضعیفیه." گفت: کاری به متن ندارم. منظورم اینه که چیزی که فکر می‌کنی درسته بگی. حتی اگه جامعه نپسنده. حتی اگر با نظر خودت در گذشته فرق کنه. حتی اگر ندونی در آینده هنوز بر اون نظر هستی یا نه. خود امیرخانی قطعاً چنین کسی بوده. امیرخانی برای قلم احترام قائله. و فارغ از این‌که نوشته‌هاش و مواضعش رو بپسندیم یا نه،  می‌شه با قطعیت شهادت داد که هیچ‌وقت قلمش رو به هیچ‌چیز نفروخته.

علیه فرهنگ هر انسانی باید بالاخره مرزی برای خودش داشته باشد که در آن نقطه علیه فرهنگ بایستد و بگوید: من اینم و بگذار این دنیا
علیه فرهنگ هر انسانی باید بالاخره مرزی برای خودش داشته باشد که در آن نقطه علیه فرهنگ بایستد و بگوید: من اینم و بگذار این دنیای لعنتی هر غلطی دلش می‌خواهد بکند. رولو می

اما... در ۱۹۷۱ سه فضانورد شوروی، به‌ هنگام بازگشت به زمین، کشته شدند، اما گویندهٔ اخبار تلویزیون نگفت: "هم‌وطنان عزیز، فاجعه‌
اما... در ۱۹۷۱ سه فضانورد شوروی، به‌ هنگام بازگشت به زمین، کشته شدند، اما گویندهٔ اخبار تلویزیون نگفت: "هم‌وطنان عزیز، فاجعه‌ای رخ داده است." بلکه با لحن پیروزمندانه‌ای گزارش داد که پرتاب سفینهٔ فضایی با موفقیت انجام شد، فلان و بهمان دستاوردها طی پرواز حاصل شد، موتورهای ترمز به‌موقع روشن شدند، سفینه وارد لایه‌های ضخیم‌تر اتمسفر شد و به‌درستی بر روی هدف مورد نظر فرود آمد و فضانوردان در صندلی‌های خود یافت شدند. در این‌جا گویندهٔ خبر لحن پیروزمندانهٔ خود را به لحنی حماسی-تراژیک تغییر داد و این‌گونه گزارش خود را تمام کرد: "اما نشانه‌ای از حیات دیده نشد." کتاب شوروی ضد شوروری ولادیمیر واینوویچ بیژن اشتری نشر ثالث

کتاب‌ها و گلوله‌ها سرنوشت خود را دارند. ارنست یونگر پیشانی‌نوشت فصل "سرنوشت کتاب‌ها" از کتاب خاطرات کتابی احمد اخوت گمان #نقل
کتاب‌ها و گلوله‌ها سرنوشت خود را دارند. ارنست یونگر پیشانی‌نوشت فصل "سرنوشت کتاب‌ها" از کتاب خاطرات کتابی احمد اخوت گمان #نقل_قول

خدمت از ما حمید (طهماسبی) و حبیب (صادقی‌نژاد) از دوستان خیلی خوب من هستن که بیشتر از یک دهه است می‌شناسمشون و دوستی‌مون، مثل
خدمت از ما حمید (طهماسبی) و حبیب (صادقی‌نژاد) از دوستان خیلی خوب من هستن که بیشتر از یک دهه است می‌شناسمشون و دوستی‌مون، مثل بسیاری از دوستی‌های دیگه در زندگی من، از متمم شروع شد. در حدود یک دهه‌ای که از عمر "خدمت از ما" می‌گذره، همیشه از دیدن تلاش‌های حمید و حبیب و همین‌طور رشد و بالندگی خدمت از ما لذت برده‌ام. خوشبختانه حمید گاهی دربارهٔ خدمت از ما حرف می‌زنه و داستان‌هاش رو می‌گه. اما این بار خوشحال شدم که از زبان حبیب هم داستان موفقیت خدمت از ما رو شنیدم. میزبان پادکست نوپای "بالای خط" هم سجاد پورحسین، یکی دیگه از دوستان منه و امیدوارم به تدریج، پادکستش پا بگیره و جا بیفته و مخاطبان خودش رو پیدا کنه. https://youtu.be/TA3VZMRZ0Ss