en
Feedback
نبراس | سطور اندیشه

نبراس | سطور اندیشه

Open in Telegram

پارسا دارابی؛ دانش‌آموخته‌ی مهندسی برق و علاقمند به تاریخ اندیشه‌ها و فلسفه‌ی علم

Show more
1 117
Subscribers
+124 hours
-17 days
-1030 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+10
in 1 channels
Get PRO
July '26
+16
in 4 channels
Get PRO
June '26
+22
in 4 channels
Get PRO
May '26
+22
in 2 channels
Get PRO
April '26
+13
in 0 channels
Get PRO
March '26
+61
in 7 channels
Get PRO
February '26
+49
in 8 channels
Get PRO
January '26
+21
in 5 channels
Get PRO
December '25
+16
in 0 channels
Get PRO
November '25
+57
in 3 channels
Get PRO
October '25
+27
in 3 channels
Get PRO
September '25
+27
in 6 channels
Get PRO
August '25
+56
in 11 channels
Get PRO
July '25
+199
in 21 channels
Get PRO
June '25
+60
in 7 channels
Get PRO
May '25
+225
in 14 channels
Get PRO
April '25
+169
in 12 channels
Get PRO
March '25
+239
in 22 channels
Get PRO
February '25
+78
in 7 channels
Get PRO
January '25
+182
in 19 channels
Get PRO
December '24
+471
in 10 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September+1
05 September0
04 September+1
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
قرآن تنها برای این نازل نشده است که صرفاً تلاوت شود و نماز با آن برپا گردد، بلکه نازل شده است تا در آن تدبّر شود، فهمیده و تعقّل گردد، و انسان به وسیله‌ی آن در علم و عمل هدایت شود! تا چشم انسان را از نابینایی دل بگشاید، او را از گمراهی برهاند، نادانی را از میان بردارد، دردهای درونش را شفا دهد و به راهی راست و استوار هدایت کند. #ابن_القیم - ابنُ القَيّم رَحِمَه اللَه @nebraase

2
بازخوانی یا تحریف قرآن؟ نقد صریح بر تأویل معاصر از آیه جزیه و جهاد تعداد صفحات: 23
62
3
مقاصد شریعت (حقیقت یک علم و آفت یک انحراف) پیش از هر بحثی، لازم است محل نزاع را دقیق تحریر کنیم، چرا که بسیاری از خلط‌هایی که امروز در باب «مقاصد» رخ می‌دهد، ریشه در نامعلوم‌ماندن همین نقطه‌ی آغازین دارد. «مقاصد» جمع «مقصد» است، از ماده‌ی «ق‌ص‌د»، و در لغت عرب بر معنای آهنگ‌کردن چیزی و توجه به سوی آن دلالت می‌کند، دلالتی که همواره با نیت و جهت‌داری همراه است، نه با حرکت بی‌غایت. اما وقتی این واژه در کنار «شریعت» می‌نشیند و به اصطلاحی اصولی بدل می‌شود، معنایی محدودتر و دقیق‌تر می‌یابد: مقاصد شریعت، آن غایات و حِکَمی است که شارع مقدس در تشریع احکام، آن‌ها را قصد کرده است. و این تعریف، هرچند ساده می‌نماید، خود حامل نکته‌ای اساسی است که غفلت از آن، سرمنشأ بسیاری از انحرافات معاصر شده: مقاصد، چیزی است که شارع مقدس آن را قصد کرده، نه چیزی که ما گمان می‌کنیم باید قصد شده باشد. به بیان دیگر، طریق شناخت مقاصد، بازگشت به نصوص و استقراء آن‌هاست، نه اسقاط پیش‌فرض‌های عقلی ما بر شریعت. این تفاوتی است که باید از همین ابتدا آن را محکم نگاه داشت؛ زیرا در ادامه‌ی مبحث مقاصد شریعت بارها به آن بازخواهیم گشت. اندیشه‌ی مقاصد، از دل خلأ پدید نیامد، ریشه‌های آن را می‌توان در آثار متقدمان اصول بازجست، اما آنچه باید بر آن تأکید کرد این است که این حضور، حضوری ضمنی و پراکنده بود، نه صورت‌بندی یک علم مستقل با اصول و ضوابط خاص خود. امام‌الحرمین جوینی (متوفای ۴۷۸ ه‍.ق) از نخستین کسانی بود که احکام را بر پایه‌ی مراتب حاجت به ضروری، حاجی و تحسینی تقسیم کرد. غزالی (متوفای ۵۰۵ ه‍.ق)، شاگرد او، این تقسیم را در «المستصفی» بسط داد و فهرست ضروریات خمسه را صورت‌بندی کرد: حفظ دین، جان، عقل، نسل و مال. پس از آن، فقیهانی چون عزّالدین بن عبدالسلام و قرافی، هرکدام به‌قدر سهم خود، این خط را ادامه دادند. آنچه باید در اینجا بدان تنبه داشت این است که این تلاش‌ها، هرچند گران‌سنگ، هنوز فاقد آن انسجام روشی لازم برای تبدیل‌شدن به علمی مستقل بود! مصلحت و مقصد، هنوز ابزاری در خدمت استدلال‌های فقهی موردی بود، نه چارچوبی نظری با قواعد ضابطه‌مند. اینجاست که باید نام ابواسحاق شاطبی (متوفای ۷۹۰ ه‍.ق) را با دقت جای دهیم، نه به‌عنوان کسی که مقاصد را «اختراع» کرد، بلکه کسی که آن را از پراکندگی به تدوین و از نکته‌ای فرعی به علمی مستقل با روش خاص خود رساند. شاهکار او، «الموافقات فی اصول الشریعه»، در این باب اثری بی‌بدیل است. و باید تأکید کرد که ارزش کار شاطبی، صرفاً در جمع‌آوری مطالب پراکنده نبود، ارزش او در روشی بود که برای اثبات مقاصد به‌کار گرفت: استقراء تام. شاطبی مقاصد را از نصوص و از تراکم بی‌شمار احکام جزئی استخراج می‌کرد، البته نه از ذوق و استحسان شخصی، و این نکته دقیقاً همان چیزی است که کار او را از بسیاری از آنچه امروز به نام «مقاصد» عرضه می‌شود، متمایز می‌سازد. و اینجا باید به نکته‌ای بس مهم برسیم که تحریر آن، غرض اصلی این نوشته و نوشته‌های دیگر است: جایگاه مقاصد نزد شاطبی، جایگاهی خادم بود، نه حاکم. شاطبی هرگز مقاصد را معیاری مستقل و بالادست نص قرار نداد که بتوان با آن، نصوص را کنار زد یا احکام ثابت را بازتفسیر کرد! بلکه مقاصد نزد او ابزاری بود برای فهم بهتر همان نصوص، در چارچوبی که خود نصوص ترسیم کرده بودند. به همین جهت بود که دامنه‌ی مقاصد نزد او عمدتاً به همان ضروریات خمسه محدود ماند! و این از باب تنگ‌نظری شاطبی نبود، بلکه از باب انضباطی بود که استقراء اقتضا می‌کرد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، در بسیاری از موارد، امتداد راه شاطبی نیست، بلکه انحرافی است که تحت عنوان او صورت می‌گیرد. عده‌ای مقاصد را از جایگاه خادم نص، به جایگاه حاکم بر نص ارتقا دادند، به‌گونه‌ای که هر حکم ثابتی را می‌توان به بهانه‌ی «تحقیق مقصد» کنار زد یا بازتفسیر کرد. این، همان نقطه‌ای است که باید در آن با دقت ایستاد: مقاصد شاطبی، ابزار فهم نص بود، اما مقاصد بسیاری از متأخران، ابزار فرار از نص شده است. و میان این دو، فاصله‌ای است که خلط‌کردن آن، خدمت به میراث شاطبی نیست، بلکه تحریف آن است. بنابراین، آنچه لازم است، بازگشت به همان انضباط روشی شاطبی است: مقاصد، از دل نصوص استخراج می‌شوند، در خدمت نصوص باقی می‌مانند، و هرگز به ابزاری برای تعطیل آنچه شرعاً ثابت است، بدل نمی‌گردند. و این، به‌گمان نگارنده، همان درسی است که میراث شاطبی، امروز بیش از هر زمان دیگری، بدان نیازمند است. آنچه شاطبی بنا نهاد، قرن‌ها بعد در دست متفکرانی چون طاهر بن عاشور (متوفای ۱۳۹۳ ه‍.ق) در کتاب «مقاصد الشریعه الاسلامیه» بار دیگر موضوع تألیف قرار گرفت. ابن‌عاشور دامنه‌ی مقاصد را فراتر از ضروریات خمسه گسترش داد و مفاهیمی چون عدالت، آزادی و کرامت انسانی را نیز در آن گنجاند، گسترشی که به گفته‌ی خود او، از طریق استقراء و منهج عقلی صورت گرفت، هرچند برخی از پژوهشگران معاصر این توسیع دامنه و همچنین روش عقلی به‌کاررفته را از جهات مختلف مورد نقد قرار داده‌اند. بدین‌ترتیب، ادعای پیوستگی این کار با روش شاطبی، خود موضوع بحث و اختلاف نظر میان محققان این حوزه باقی مانده است. ✍️ تألیف و پژوهش؛ پارسا دارابی #مقاصد_شریعت @nebraase
644
4
مردها و زبان محبت مرد می‌تواند برای زنش کم نگذارد. بیشتر از توانش کار کند تا سقفی بالای سرشان باشد. هر وقت از کنار ویترینی رد
مردها و زبان محبت مرد می‌تواند برای زنش کم نگذارد. بیشتر از توانش کار کند تا سقفی بالای سرشان باشد. هر وقت از کنار ویترینی رد شود که چیزی چشمش را بگیرد، برایش بخرد. هر چند وقت یک‌بار چمدانی ببندد و بگوید: «چند روز از این حال‌وهوا دور شویم» و خیال کند همین‌ها کافی است، خیال کند آدم اگر دوست داشتن را زندگی کند، دیگر لازم نیست درباره‌ی آن حرف بزند. فقط یک چیز را می‌تواند بلد نباشد. اینکه گاهی روبه‌روی همان زنی که همه‌ی این سال‌ها برایش دویده، بایستد و بی‌هیچ مناسبتی بگوید: «خوشحالم که هستی». و زن می‌تواند، میان همه‌ی آن فراوانی‌ها، احساس کمبود کند! کمبود شنیدن. می‌تواند همه‌چیز داشته باشد، جز اطمینانی که فقط چند کلمه می‌توانست به دلش بدهد. عجیب است... آدم ممکن است در خانه‌ای زندگی کند که چیزی در آن کم نیست، اما همواره با این سؤال مواجه باشد که: «آیا هنوز برای او عزیزم؟». نه به این دلیل که محبتی در کار نبوده! نه...! چون محبت، زبان خودش را پیدا نکرده است. بعضی احساس‌ها تا وقتی گفته نشوند، انگار هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند. به همین دلیل است که گاهی مرد، تمام عمرش مشغول دوست داشتن است و زن، تمام عمرش مشغول حدس زدن. فاصله‌ی این دو، فاصله‌ی عشق و بی‌عشقی نیست. فاصله‌ی دو زبانی است که هیچ‌وقت به هم ترجمه نشده‌اند. دل، همیشه از روی نشانه‌ها زندگی نمی‌کند. گاهی می‌خواهد بشنود، فقط برای اینکه مطمئن شود آنچه دیده و آنچه حدس زده، حقیقت دارد. برخی از ما مردها از همان اول، زبان دیگری یاد گرفته‌ایم! زبان کار کردن! زبان فراهم کردن! زبان طاقت آوردن!!! فکر کرده‌ایم هرچه بیشتر بدویم، عشقمان واضح‌تر می‌شود. در حالی که عشق، اگر ترجمه نشود، ممکن است درست کنار کسی بماند که سال‌ها منتظر شنیدنش بوده است. بدفهمی گاهی از این شروع می‌شود که دو نفر، یک احساس را با دو زبان زندگی می‌کنند. یکی، دوست داشتن را در فداکاری می‌بیند. دیگری، در کلماتی که بی‌دلیل و بی‌مقدمه، دلش را آرام کنند. اگر این دو زبان هیچ‌وقت به هم نرسند، فاصله‌ای به دنیا می‌آید که هیچ‌کس قصد ساختنش را نداشته است. گاهی سال‌ها بعد از یک جدایی، آدم هرچه گذشته را زیر و رو می‌کند، هیچ روز مشخصی را پیدا نمی‌کند که بگوید همه‌چیز از همان‌جا از دست رفت. مگر همیشه ویرانی یک زندگی از یک حادثه‌ی بزرگ آغاز می‌شود؟ بیشتر وقت‌ها، همه‌چیز از همان جاهایی ترک برمی‌دارد که به چشم نمی‌آیند! از حرفی که می‌توانست گفته شود و نشد، از دلی که آن‌قدر چشم‌به‌راه ماند تا دیگر چیزی نپرسید، از سکوتی که آرام‌آرام جای گفتگو را گرفت، بی‌آنکه کسی حضورش را جدی بگیرد. وقتی فاصله سرانجام خودش را نشان می‌دهد، آن‌قدر ریشه دوانده که دیگر باورش سخت است آغازش، تنها نگفتن چند کلمه بوده باشد. دوست داشتن را با اندازه‌ی فداکاری‌ها نمی‌شود سنجید. گاهی همه‌ی عمرت را صرف کسی می‌کنی، اما آنچه در دلت بوده، هیچ‌وقت به دل او نمی‌رسد. مردی ممکن است همه‌ی عمرش عاشق باشد، آن‌قدر عاشق که از خودش بگذرد، بار زندگی را یک‌تنه به دوش بکشد و سهم زنش را از بسیاری رنج‌ها کم کند. اما اگر عشقش هیچ‌وقت به زبان نیاید، چه‌بسا زنی که سال‌ها کنار او زندگی کرده، هر شب با یک پرسش بی‌پاسخ بخوابد: «واقعاً دوستم دارد؟» و چه اندوهی از این سنگین‌تر... که عشق، همه‌ی آن سال‌ها حضور داشته باشد، اما هیچ‌وقت به شکل اطمینان، در دل کسی که انتظارش را کشیده، ننشیند. #محبت_کلامی ، #زندگی_مشترک ، #ازدواج ، #روانشناسی_رابطه ، #پارسا_دارابی ✍️ پارسا دارابی @parsadaa88
56
5
میان شمشیر و سجده از شگفت‌انگیزترین جلوه‌های قرآن در پیوند دادن دل‌ها با خدا و آباد کردن جان انسان به یاد او، «نماز خوف» در م
میان شمشیر و سجده از شگفت‌انگیزترین جلوه‌های قرآن در پیوند دادن دل‌ها با خدا و آباد کردن جان انسان به یاد او، «نماز خوف» در میدان جنگ است؛ شعیره‌ای که هر اهل تدبری را به تأمل وامی‌دارد. خود قرآن کیفیت این نماز را بیان کرده و سنت نبوی نیز آن را با چند شیوه‌ی مختلف توضیح داده است که جزئیاتش در کتاب‌های فقه آمده است. این لحظه‌ را تصور کن: رزمنده‌ای زره بر تن کرده، در خط مقدم ایستاده، دشمن در کمین است، دل‌ها آکنده از اضطراب، صدای برخورد شمشیرها و تیرها فضا را پر کرده و خون بر زمین جاری است. با این همه، خداوند نفرمود: «نماز را تا پایان نبرد به تأخیر بیندازید» حتی نفرمود: «نماز جماعت را ترک کنید» بلکه با دقت تمام به آنان آموخت که در همان شرایط دشوار چگونه نماز را به جماعت برپا دارند: ﴿وَإِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلَاةَ فَلْتَقُمْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ ۖ فَإِذَا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرَائِكُمْ ۖ وَلْتَأْتِ طَائِفَةٌ أُخْرَى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ﴾ «زمانی که (تو، ای پیغمبر) در میانشان بودی و نماز (خوف) را برایشان بپا داشتی، دسته‌ای از آنان با تو به نماز ایستند، و باید که اسلحه‌ی خود را با خود داشته باشند، و وقتی که (نصف) نماز را با تو خواندند (سلام بدهند و به کشیک و نگهبانی بپردازند و) شما را (از دشمنان) بپایند و دسته‌ی دیگری که هنوز نماز را نخوانده‌اند، بیایند و با تو به نماز ایستند و احتیاط خود را مراعات و اسلحه‌ی خود را داشته باشند». آیا در سراسر دنیا نمونه‌ای روشن‌تر از این می‌توان یافت که نشان دهد خداوند تا چه اندازه بر استمرار ارتباط بندگان با خود و دوام مناجات با او تأکید دارد؟ آیا کسی که اندکی تقوا و بیم خدا در دل دارد، می‌تواند در امنیت، آسایش و میان همه امکانات زندگی، نماز جماعت را سبک بشمارد، در حالی که می‌بیند پروردگار، رزمندگان در معرض تیر و شمشیر و هجوم دشمن را به نماز جماعت فرمان می‌دهد و حتی شیوه‌ی برگزاری آن را با دقت بیان می‌کند؟ آیا آنان که در خانه‌ها و دفترهای آرام خود، نماز را به تنهایی می‌خوانند، هیچ اندیشیده‌اند که خداوند نماز جماعت را در میان شمشیرها، تیرها، سپرها و سنگرها مطالبه کرده است؟ چگونه ممکن است خداوند برای مجاهد هراسناک و در دل خطر، نماز جماعت را واجب بداند و کیفیتش را در کتاب خود شرح دهد، اما کسانی را که در آسایش بر صندلی‌های ادارات یا در خانه‌های خود نشسته‌اند، از آن معذور بشمارد؟ آیا شریعت الهی که هماهنگ با عقل و حکمت است، چنین چیزی را می‌پذیرد؟ لطافت ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. آیه‌ی بعد از حال رزمندگان پس از پایان نماز سخن می‌گوید. اکنون کیفیت نماز در اوج درگیری را دانستیم! اما قرآن پس از پایان نماز چه دستوری می‌دهد؟ خداوند می‌فرماید: ﴿فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلَاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِكُمْ﴾ «هرگاه نماز را به پایان بردید، خدای را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایتان افتاده (و در همه‌ی حال و احوال) یاد کنید (و حتّی در کشاکش روزگار و گرماگرم کشت و کشتار، خدا گوئید و خدا جوئید)». سبحان‌الله! هنوز رزمنده از نماز جماعت فارغ نشده است که قرآن او را به استمرار یاد خدا فرا می‌خواند. آیا ماجرا همین‌جا پایان می‌یابد؟ نه! آیه ادامه پیدا می‌کند و از پایان یافتن حالت خوف و بازگشت آرامش سخن می‌گوید و بار دیگر دل‌ها را به خدا گره می‌زند: ﴿فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ ۚ إِنَّ الصَّلَاةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا﴾ «و هنگامی که (ترس و هراسی نماند و) آرامش خود را باز یافتید، نماز را (به تمام و کمال و در وقت مشخّص) برپای دارید. بیگمان نماز بر مؤمنان فرض و دارای اوقات معلوم و معیّن است». گویی همه‌ی این صحنه، از آغاز تا پایان، یک حقیقت را فریاد می‌زند: همه چیز برای خداست. آغاز نبرد با نماز، میانه‌ی میدان با یاد خدا، و پایان خطر نیز با اقامه‌ی کامل نماز گره خورده است. این دو آیه را یک‌نفس بخوان؛ از فرمان به برپایی نماز در دل میدان، تا سفارش به ذکر خدا پس از نماز، و سپس فرمان به اقامه‌ی کامل نماز هنگام بازگشت امنیت. در سراسر این آیات، یک پیام واحد موج می‌زند: هیچ شرایطی، حتی سخت‌ترین لحظات جنگ، نباید رشته‌ی پیوند بنده با پروردگارش را بگسلد. اگر خداوند برای رزمنده‌ای که جانش در معرض تیر و شمشیر است، نماز جماعت را حفظ می‌کند، چگونه می‌توان در روزگار امنیت و آسایش، آن را سبک شمرد یا به آسانی از کنار آن بگذرد؟ #ابراهیم_السکران ، #نماز_خوف ، #نماز @nebraase
582
6
ذهن، راوی قابل اعتماد؟ ذهن ما دو جور راه می‌رود. گاهی قبل از آنکه فرصت فکر کردن پیدا کنیم، تصمیمش را گرفته است. بعد تازه عقل
ذهن، راوی قابل اعتماد؟ ذهن ما دو جور راه می‌رود. گاهی قبل از آنکه فرصت فکر کردن پیدا کنیم، تصمیمش را گرفته است. بعد تازه عقل از راه می‌رسد که توضیح بدهد چرا آن تصمیم درست بوده. انگار بیشتر وقت‌ها اول انتخاب می‌کنیم و بعد، برای انتخابمان دلیل پیدا می‌کنیم. از همین‌جاست که آدم به‌ندرت خودش را وسط یک اشتباه می‌بیند. ذهن، به‌سادگی قبول نمی‌کند تصویری که سال‌ها از خودش ساخته، ترک بردارد. اگر رفتارش با آن تصویر جور نباشد، معمولاً ساده‌ترین کار عوض کردن داستان است، نه خودش. برای همین است که تقریباً هر کسی، در روایت زندگی خودش، حق را به خودش می‌دهد، حتی وقتی از بیرون، ماجرا شکل دیگری دارد. باور، از یک جایی به بعد، شبیه خانه می‌شود. آدم، سخت خانه‌اش را عوض می‌کند. سال‌ها با آن زندگی کرده، از پنجره‌هایش دنیا را دیده و به دیوارهایش تکیه داده است. برای همین، هر حرف تازه‌ای شبیه دعوت به یک فکر تازه نیست، گاهی شبیه این است که کسی زنگ خانه‌ات را بزند و بگوید: «همه‌ی این سال‌ها، آدرس را اشتباه آمده‌ای!»، کمتر کسی همان لحظه، چمدانش را می‌بندد. ذهن، از دیدن نظم لذت می‌برد، حتی جایی که نظمی وجود ندارد. از چند اتفاق پراکنده، الگویی می‌سازد و بعد آن الگو را واقعی‌تر از خود واقعیت می‌بیند. وقتی موفق می‌شویم، سهم خودمان را بیشتر به یاد می‌آوریم! وقتی شکست می‌خوریم، ناگهان شانس، زمان و شرایط و نقش دیگران، پررنگ می‌شوند. بعد هم گذشته را طوری تعریف می‌کنیم که انگار از همان اول، پایانش معلوم بوده است. هرچه آدم بیشتر می‌بیند و تجربه می‌کند، معمولاً کمتر با قاطعیت حرف می‌زند. می‌داند هر نتیجه‌ای، فقط یکی از صورت‌های ممکن حقیقت است. برای همین، نظرش را مثل پنجره‌ای باز نگه می‌دارد، چیزی که با هر منظره‌ی تازه، می‌تواند اندکی جابه‌جا شود. هیچ مسئله‌ای را نمی‌شود فقط از یک سمت فهمید. هر تجربه، بخشی از واقعیت را روشن می‌کند. هر بار که چیزی می‌آموزیم، فقط زاویه‌ی دیگری روشن می‌شود. با یک چراغ، همه‌ی تاریکی دیده نمی‌شود. سخت‌ترین بخش شناختن ذهن، این است که وقتی پای خودش در میان باشد، بی‌وقفه از خودش دفاع می‌کند. آن‌قدر ماهرانه که کم‌کم، مرز میان آنچه واقعاً رخ داده و روایتی که بعدتر برایش ساخته، از چشم خود آدم هم پنهان می‌شود. #خودشناسی، #رشد_فردی ، #ذهن ، #تجربه ، #پارسا_دارابی ✍️ پارسا دارابی @parsadaa88
1
7
از ریشه‌های بلوط تا ریشه‌های ما بلوط زاگرس را اگر فقط یک درخت ببینیم، چیزی از او نفهمیده‌ایم. او شبیه پیرمردی است که هزاران س
از ریشه‌های بلوط تا ریشه‌های ما بلوط زاگرس را اگر فقط یک درخت ببینیم، چیزی از او نفهمیده‌ایم. او شبیه پیرمردی است که هزاران سال است که بر بلندای کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی دیار ما نشسته، بی‌آنکه سخنی بگوید، اما تمام تاریخ این سرزمین را از بر است. هویت نیز چیزی جز همین نیست، آنچه در سکوت، قرن‌ها دوام می‌آورد و بی‌آنکه خود را به رخ بکشد، ما را همان آدم‌های دیروز نگه می‌دارد. ما کوردها، خیلی قبل‌تر از آنکه نام‌مان در کتاب‌ها نوشته شود، زیر سایه‌ی بلوط زندگی کرده‌ایم. از میوه‌اش نان ساخته‌ایم، از سایه‌اش آرامش گرفته‌ایم و از ایستادگی‌اش، درس ماندن آموخته‌ایم. به همین دلیل است که وقتی از زاگرس سخن می‌گوییم، ناخواسته از خودمان هم حرف می‌زنیم. بلوط، شبیه مردمان این کوهستان است، آرام، کم‌ادعا و ریشه‌دار و اصیل. نه با هر بادی می‌شکند و نه با هر زمستانی امیدش را از دست می‌دهد. هزاران سال می‌ایستد، بی‌آنکه از ایستادنش چیزی بگوید. می‌گویند درخت را با شاخه‌هایش می‌بینند، اما با ریشه‌هایش می‌ماند. انسان هم چنین است، آنچه ما را سر پا نگه می‌دارد، همیشه در ژرفای وجودمان پنهان است، نه در آنچه به چشم می‌آید. امروز اما این پیر نجیب، زخمی خشکسالی، آتش و بی‌مهری انسان شده است. هر شاخه‌ای که از او می‌خشکد، انگار صفحه‌ای از حافظه‌ی زاگرس ورق می‌خورد و خاموش می‌شود. حفظ بلوط، فقط نجات یک درخت نیست، حفظ روایت مردمانی است که ریشه داشتن را از او آموختند. اگر روزی بلوط از زاگرس برود، چیزی فراتر از یک جنگل را از دست داده‌ایم، بخشی از هویت‌مان را. زیرا هویت، قبل‌تر از آنکه کتابت شود، در حافظه‌ی یک سرزمین زندگی می‌کند، در کوه‌ها، در رودها و گاهی در سکوت یک بلوط کهنسال. #بلوط ، #بلوط_زاگرس ، #کوردستان ، #پارسا_دارابی ✍️ پارسا دارابی @parsadaa88
71
8
از ریشه‌های بلوط تا ریشه‌های ما بلوط زاگرس را اگر فقط یک درخت ببینیم، چیزی از او نفهمیده‌ایم. او شبیه پیرمردی است که هزاران س
از ریشه‌های بلوط تا ریشه‌های ما بلوط زاگرس را اگر فقط یک درخت ببینیم، چیزی از او نفهمیده‌ایم. او شبیه پیرمردی است که هزاران سال است که بر بلندای کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی دیار ما نشسته، بی‌آنکه سخنی بگوید، اما تمام تاریخ این سرزمین را از بر است. هویت نیز چیزی جز همین نیست، آنچه در سکوت، قرن‌ها دوام می‌آورد و بی‌آنکه خود را به رخ بکشد، ما را همان آدم‌های دیروز نگه می‌دارد. ما کوردها، خیلی قبل‌تر از آنکه نام‌مان در کتاب‌ها نوشته شود، زیر سایه‌ی بلوط زندگی کرده‌ایم. از میوه‌اش نان ساخته‌ایم، از سایه‌اش آرامش گرفته‌ایم و از ایستادگی‌اش، درس ماندن آموخته‌ایم. به همین دلیل است که وقتی از زاگرس سخن می‌گوییم، ناخواسته از خودمان هم حرف می‌زنیم. بلوط، شبیه مردمان این کوهستان است، آرام، کم‌ادعا و ریشه‌دار و اصیل. نه با هر بادی می‌شکند و نه با هر زمستانی امیدش را از دست می‌دهد. هزاران سال می‌ایستد، بی‌آنکه از ایستادنش چیزی بگوید. می‌گویند درخت را با شاخه‌هایش می‌بینند، اما با ریشه‌هایش می‌ماند. انسان هم چنین است، آنچه ما را سر پا نگه می‌دارد، همیشه در ژرفای وجودمان پنهان است، نه در آنچه به چشم می‌آید. امروز اما این پیر نجیب، زخمی خشکسالی، آتش و بی‌مهری انسان شده است. هر شاخه‌ای که از او می‌خشکد، انگار صفحه‌ای از حافظه‌ی زاگرس ورق می‌خورد و خاموش می‌شود. حفظ بلوط، فقط نجات یک درخت نیست، حفظ روایت مردمانی است که ریشه داشتن را از او آموختند. اگر روزی بلوط از زاگرس برود، چیزی فراتر از یک جنگل را از دست داده‌ایم، بخشی از هویت‌مان را. زیرا هویت، قبل‌تر از آنکه کتابت شود، در حافظه‌ی یک سرزمین زندگی می‌کند، در کوه‌ها، در رودها و گاهی در سکوت یک بلوط کهنسال. #بلوط ، #بلوط_زاگرس ، #کوردستان ، #پارسا_دارابی ✍️ پارسا دارابی @parsadaa88
34
9
عجیب است! از زندگی آدم‌هایی باخبریم که اگر یک روز از دنیا بروند، هیچ نسبتی با سرنوشت ما ندارند، اما از زخمی که هر روز بر تن ا
عجیب است! از زندگی آدم‌هایی باخبریم که اگر یک روز از دنیا بروند، هیچ نسبتی با سرنوشت ما ندارند، اما از زخمی که هر روز بر تن امت‌مان می‌نشیند، گاهی همان‌قدر خبر داریم که از آب‌وهوای یک کشور دور. این بی‌خبری، امری یک‌ دفعه‌ای نیست. دل، هر روز سر همان سفره‌ای می‌نشیند که برایش پهن کرده‌ایم. اگر صبح تا شب سهمش حاشیه باشد، کم‌کم حاشیه، اصل می‌شود. بعد هم دیگر تعجبی ندارد که یک خبر، ساعت‌ها ذهنمان را مشغول کند و خبری دیگر، فقط از کنارمان رد شود. فراموش نکنیم که آدم، شبیه چیزهایی می‌شود که زیاد پایشان می‌ایستد. پیش از آنکه دنیا را متهم کنیم، بد نیست چند دقیقه روبه‌روی دل خودمان بنشینیم! ببینیم این همه سال، چه چیزهایی را پررنگ کرده و چه چیزهایی را آرام‌آرام از یاد برده است. حالا فرض کنیم فردا اسپانیا آرژانتین را ببرد؛ چند ساعت بعد، همه‌چیز به یک نتیجه در آرشیو مسابقات تبدیل می‌شود. اما برای امت ما شب، همان شب است؛ با همان غزه، همان سودان، همان لبنان. واقعیت‌‌های امت ما، کاری به سوت آغاز و پایان یک مسابقه ندارند. شادی، اگر در جای خودش بنشیند، نعمت است. مصیبت جایی است که حاشیه، جای متن را بگیرد، آن‌قدر که سرنوشت یک بازی، از سرنوشت یک امت برایمان واقعی‌تر شود. دل، بی‌اجازه به هر سو نمی‌رود، سال‌هاست که خودمان جهتش را تعیین کرده‌ایم. اگر امروز برای هر چیزی نگران می‌شویم، جز رنج امت‌مان، پاسخ را باید در همان سال‌ها جست‌وجو کرد. #اولویت‌ها ، #بیداری ، #مسئولیت ، #نبراس ✍ نویسنده: پارسا دارابی @nebraase
575
10
بذرهایی که روییدنشان را ندیدی خداوند بعصی اوقات حساب خیر را جایی باز می‌کند که صاحب خیر، دیگر حتی از آن مسیر عبور نمی‌کند. مر
بذرهایی که روییدنشان را ندیدی خداوند بعصی اوقات حساب خیر را جایی باز می‌کند که صاحب خیر، دیگر حتی از آن مسیر عبور نمی‌کند. مردی، سال‌ها پیش، چیزی به کودکی یاد داده است. نه اتفاق بزرگی افتاده، نه مجلسی برپا شده، نه کسی برایش کف زده است. چند دقیقه‌ای گذشته و تمام. خودش هم به زندگی‌اش رسیده، شاید شهر عوض کرده، شاید پیر شده، شاید حتی دیگر در این دنیا نباشد. اما آن چند دقیقه، همان‌جا نمانده است. کلمات، اگر به دل بنشینند، عمرشان از گوینده بیشتر می‌شود... از عجایب تربیت همین است، دست مربی از شاگرد کوتاه می‌شود، اما اثرش نه. گاهی سال‌ها بعد، در شهری دیگر، کودکی ذکر کوتاهی را زیر لب تکرار می‌کند، جوانی نمازش را اول وقت می‌خواند، مادری دعایی را به فرزندش یاد می‌دهد، و هیچ‌کدام نمی‌دانند این رشته، سر دیگری دارد، دستی که سال‌ها پیش، بی‌سروصدا، گره اول را زده بود. خدا بعضی کارها را به گونه‌ای رشد می‌دهد که صاحبش هرگز بزرگی‌شان را نبیند. ممکن بود اگر می‌دید، اخلاصش تاب نمی‌آورد. به همین دلیل، اهل کاشتن، حساب‌شان با اهل برداشت فرق می‌کند. کشاورز، همه‌ی خوشه‌هایی را که از بذرش می‌روید، نمی‌بیند. مهم هم نیست. او به فصل روییدن ایمان دارد، فصلی که همیشه با فصل کاشت یکی نیست. ممکن است راز سفارش پیامبر به آموختن خیر نیز همین باشد، اینکه خیر، برخلاف مال، با بخشیدن کم نمی‌شود. راه می‌افتد. از دستی به دستی دیگر می‌رسد، از دلی به دلی دیگر. هر بار هم که جان تازه‌ای می‌گیرد، صاحب نخستینش را از یاد نمی‌برد، حتی اگر همه‌ی مردم فراموشش کرده باشند. چه آرامشی بالاتر از این که روزی، میان شلوغی محشر، حسناتی را پیش رویت بگذارند که هیچ خاطره‌ای از انجامشان نداری، حسناتی که سال‌ها بعد از تو متولد شده‌اند. #صدقه‌ی_جاریه ، #نسل_فردا ، #اخلاص ، #نبراس ✍ نویسنده؛ پارسا دارابی @nebraase
518
11
. ویرانی شهرها زیر آوار جنگ، در برابر فروپاشی اندیشه‌های جوانان این امت در باتلاق تردید، چندان هولناک به نظر نمی‌رسد. نبرد حقیقی امروز، نبرد بر سر ربودن «یقین» از نسل جوان است؛ همان سلاحی که وحی آن را برترین قله‌ی دینداری قرار داده است. در برابر، هجومی خزنده و پلید می‌کوشد پراکندگی فکری را فضیلت جلوه دهد و سرگردانی را نشانه‌ی ژرف‌اندیشی بنمایاند، تا آرامش برخاسته از ایمان راسخ را از سینه‌ها برباید و دل‌ها را به کام تردید بکشاند. #ابراهیم_السکران @nebraase
491
12
آن سوی تیغ عدالت قرآن کریم در مقام بیان حکم سرقت، هم مرد را ذکر می‌کند و هم زن را: ﴿وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ﴾. این تصریح ب
آن سوی تیغ عدالت قرآن کریم در مقام بیان حکم سرقت، هم مرد را ذکر می‌کند و هم زن را: ﴿وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ﴾. این تصریح به هر دو جنس برای آن است که اشتراک در حکم آشکار گردد، چرا که عاطفه فطری انسان غالباً نسبت به زن قوی‌تر و برانگیخته‌تر از مرد است و ممکن است همین شفقت طبیعی سبب تردید در شمول حکم نسبت به زن گردد. پس خداوند با ذکر هر دو (مذکر و مؤنث)، این شبهه را برطرف و اشتراک آنان را در حکم تثبیت کرد. قطع ید سارق (زدن دست دزد) از یک‌سو برای خود مرتکب شونده، عامل بازدارنده است (زیرا با از دست دادن ابزار اصلی سرقت، امکان و جرئت تکرار جرم در او کاهش می‌یابد)، و از سوی دیگر نشانه‌ای دائمی و هشدارآمیز برای دیگران است که آن را مشاهده می‌کنند. هرچند این مجازات در ظاهر برای شخص سارق بسیار سنگین و رنج‌آور است، اما در سطح کلان، خداوند به وسیله‌ی آن از امنیت جامعه‌ی اسلامی صیانت می‌کند و اموال، جان‌ها و حیثیت اجتماعی آنان را پاس می‌دارد. خداوند به تمامی آثار دفع‌شده (مفاسد و جرائمی که با اجرای حد پیشگیری می‌شوند) آگاه است، در حالی‌که مردم از این آثار بی‌خبرند. آنان تنها به آنچه در ظاهر و حسّ قابل مشاهده است حکم می‌کنند و نسبت به مفاسدی که به‌واسطه‌ی اجرای حکم دفع شده‌اند، درکی ندارند. اگر پرده‌ی غیب برایشان گشوده می‌شد و می‌دیدند چه حجم عظیمی از فساد و تباهی با اجرای احکام الهی دفع می‌شود، چنان به این احکام تمسک می‌جستند که حتی در موارد وجود شبهه (یعنی جایی که شرایط اجرای حد به‌طور کامل فراهم نشده باشد؛ مانند کسی که از سر گرسنگی و ناچاری دست به سرقت زده است)، باز هم بیش از هر چیز بر اقامه‌ی آن اهتمام می‌ورزیدند. امّا چون این مصالح غایب از ادراک آنان است، تنها به نتایج ظاهری بسنده می‌کنند و از آثار نهفته و ژرف آن آگاه نمی‌شوند. از همین روست که خداوند متعال در موارد بسیاری پس از تشریع چنین احکامی، نام «حکیم» خود را می‌آورد، تا یادآوری کند که این مقررات بر پایه‌ی حکمت الهی استوار است، حکمت و مصلحتی که درک کامل آن از توان بشر خارج است. #عبدالعزیزالطریفی @nebraase
598
13
‍ 📌روایتی از تولد کتاب «لقمه‌های معنوی» ✨الحمدلله پس از چندین سال تلاش، پیگیری و پشت سر گذاشتن فراز و فرودهای فراوان، سرانجام کتاب «لقمه‌های معنوی» که حاصل بیش از یک دهه مطالعه، پژوهش، تدریس، تأمل و تجربه‌های میدانی است، در تاریخ ۲۰ تیر ۱۴۰۵ به زیور طبع آراسته شد و در اختیار شهروندان گرامی قرار گرفت. ✔️خدای را شاکریم که در چنین شرایطی ما را توفیق عنایت فرمود در حد توان و وسع ذهنی و قلبی، لقمه هایی معنوی را تقدیم نگاه جویندگان و شیفتگان معنویت نماییم. کتابی نگاشته شده با سبکی نوین، و با شکستن الگوهای کلیشه ای همیشگی در حوزه معارف اهل سنت، که مخاطب بتواند با گشودن هر برگ از آن، لقمه ای معنوی فراخور نیاز خویش برگیرد، و روح و جان خویش را مهمان لقمه ای معنوی نماید، و سخنوران، ائمه جمعه و جماعت، و سایر دعوتگران بتوانند از محتوای آن برای سخنرانی ها و مجالس وعظ و اندرز خویش بهره جویند، که هر برگ از این دفتر می کوشد درد و رنجی روحی، اخلاقی یا اجتماعی را با لقمه ای معنوی مرهم نهد. بخش هایی از کتاب به بازخوانی مسیر زندگی شخصیت هایی می پردازد که حیات و زندگانی خویش را وقف ترویج و اعتلای علوم دینی و توسعه معنویت در جامعه کرده اند؛ تا از این رهگذر ضمن معرفی الگوهایی عملی و زنده به آحاد جامعه، و ارج نهادن به مقام و منزلت این رادمردان، نمود و جلوه زیست معنوی ارزش ها و سجایای اخلاقی را نیز به تماشا بنشینیم، که هرچه ارزش ها را آشکار و قدر نهیم؛ به همان اندازه، ضد ارزش ها نیز جایگاه خود را در جامعه از دست داده و تنزل می یابد، از ترس ها و غصه های آدمی کاسته، و بر آسایش و آرامش روح و جانش افزوده می گردد، و این همان معنا و مفهوم خوشبختی از نگاه قرآن است، که در معنویت متجلی می گردد، و کتاب "لقمه های معنوی" کوششی است در این مسیر، که نیازمند تکمیل و توسعه توسط سایر اندیشه ورزان معارف اسلامی و شیفتگان معنویت است. ✨از خداوند متعال مسئلت دارم این تلاش اندک را به فضل و کرم خود مقبول درگاهش قرار دهد و مطالعه این کتاب را برای همه خوانندگان منشأ خیر، برکت و توفیق در دنیا و آخرت گرداند. ✍️فرزاد وليدى 🆔@farzad_validi
120
14
ستاره‌ها هرچقدر هم زیاد باشند باز در برابر حجم تاریکی نادرند. آسمان شب را ببین. همه ستاره می‌شمارند چون ستاره نوری برای شمرده
ستاره‌ها هرچقدر هم زیاد باشند باز در برابر حجم تاریکی نادرند. آسمان شب را ببین. همه ستاره می‌شمارند چون ستاره نوری برای شمرده شدن دارد، اما کسی سعی کرده حجم خلأ و تاریکی را بشمارد؟ نسبت نور و تاریکی چقدر است؟ پرشمار در برابر بی‌شمار، و این دقیقا نسبت افراد نورانی روی زمین است و آنان که نوری ندارند. آنان که نوری ندارند خیلی بیشترند اما شمرده نمی‌شوند، ستاره نمی‌شوند. اگر شب‌ها، آسمان و زمین جایشان را عوض کنند. زمین، آسمانِ بالایی‌ها می‌شود و ستاره‌هایش آن تعداد اندکی از مردمند که با خود نوری دارند. امروز به کم بودن اهل صلاح فکر می‌کردم. اینکه چقدر این درست‌پنداران درستکار کم هستند اما چون ستاره با ستاره صورت فلکی می‌سازد، آنان بالاخره همدیگر را پیدا می‌کنند. محبت میان ستارگان، عرصهٔ وسیع تاریکی را می‌شکافد. کم بودن هیچ‌گاه نقطهٔ ضعف نور نبوده، چون نور از کثرت نیرو نمی‌گیرد. نقطهٔ قوت نور، پیوستگی است. دو نقطهٔ نورانی در آسمان شب، راهنما می‌شوند. اگر قرار بود ستاره را نصیحتی کنم، همین «رِفق» بود و پیوستگی، یا چنانکه حسن بصری فرمودند: «يا أهل السنة! ترفقوا رحمكم الله فإنكم من أقل الناس». #انسانشهر
87
15
تبریکات فراوان استاد عادل گرامی، الله متعال به علم و عمر‌تون برکت بده...
181
16
از ریاضت جسم تا ریاضت ذهن توانایی‌های ذهنی، در جوهر خود، از توانایی‌های بدنی جدا نیستند؛ همان قانونی که بر «عضله» حاکم است، ب
از ریاضت جسم تا ریاضت ذهن توانایی‌های ذهنی، در جوهر خود، از توانایی‌های بدنی جدا نیستند؛ همان قانونی که بر «عضله» حاکم است، بر «اندیشه» نیز جاری است. عضله‌ای که در معرض تمرین قرار نگیرد، پژمرده می‌شود و نیروی خود را از دست می‌دهد! و ذهنی که از ریاضتِ تفکر و کاوش بازماند، فرسوده و ناتوان می‌گردد. از همین رو در میراث اسلامی، واژه‌ی «ریاضت» تنها به تکاپوی جسم منحصر نبود؛ بلکه سه ساحت را در بر می‌گرفت: ۱- ریاضت بدن با حرکت و کوشش، ۲- ریاضت نفس با آراستگی به اخلاق نیکو، ۳- و ریاضت ذهن با غور در دانش‌های ژرف و مسائل پیچیده. شیخ‌الاسلام ابن‌تیمیه در «الرد على المنطقیين» می‌گوید: «لفظ ریاضت در سه معنا به‌کار می‌رود: ریاضت بدن با حرکت و راه رفتن، ریاضت نفس با اخلاق پسندیده، و ریاضت ذهن با شناخت علوم دقیق و بررسی امور دشوار». پیشینیان، این حقیقت را دریافته بودند؛ از همین رو بسیاری از عالمان، ورود به دانش‌های دشوار (همچون جبر و مقابله، مباحث بغرنج ارث و وصایا، و معادلات پیچیده) را نه صرفاً برای دانستن، که برای صیقل دادن ذهن و برانگیختن قوای عقلانی برمی‌گزیدند. اما اگر ذهن از کتاب‌های ژرف، پژوهش‌های دقیق، زایش مفاهیم و محک زدن استدلال‌ها جدا بماند، و خوراکش به یادداشت‌های سطحی و گذرا محدود شود، دیر یا زود خمودگی بر آن سایه می‌اندازد. حتی خطر بزرگتر آن است که کم‌کم از مسائل علمی دقیق گریزان گردد، تاب و توان تمرکز را از دست بدهد و در نهایت به ذهنی بدل شود که تنها با لقمه‌های فکری آماده و شتاب‌زده دوام می‌آورد؛ ذهنی که به نظام «غذای فوری» عادت کرده است. برادرم، این سخن از سر خیرخواهی است: پیش از آنکه ذهن در سراشیبی ضعف فروافتد، درنگی کن، وقفه‌ای بگذار و شیوه‌ی زندگی‌ات را دگرگون ساز. امید که به زودی از تو آثاری ببینیم که هم در عرصه علم بدرخشد و هم در میدان عمل. خداوند یار و راهنمای تو باد... #ابراهیم_السکران @nebraase
752
17
از سنگ یا از انسان؟ گاهی از تمدن اسلامی چنان حرف می‌زنیم که انگار نام چند سلسله، چند شهر و چند بنای باشکوه است، انگار چیزی بی
از سنگ یا از انسان؟ گاهی از تمدن اسلامی چنان حرف می‌زنیم که انگار نام چند سلسله، چند شهر و چند بنای باشکوه است، انگار چیزی بیرون از آدم‌هاست. در حالی که هیچ تمدنی بیرون از انسان شکل نمی‌گیرد. روزی که مسلمانی، راست‌گویی را حتی وقتی به زیانش بود رها نکرد، خشتی از این تمدن گذاشته شد. روزی که کسی امانت را به صاحبش برگرداند، بی‌آنکه کسی بالای سرش ایستاده باشد، دیواری بالا رفت. روزی که انسانی توانست از حق نفسش بگذرد تا حق دیگری ضایع نشود، سقفی بر آن بنا شد. بعدها شهرها آمدند، کتابخانه‌ها آمدند، بازارها آمدند، دانشگاه‌ها آمدند، اما همه‌ی آن‌ها، میوه‌ی درختی بودند که ریشه‌اش در جان آدم‌ها بود. هیچ تمدنی با کم شدن سنگ و آجر نابود نمی‌شود. از روزی ترک برمی‌دارد که دروغ، دیگر آدم را بی‌خواب نکند. خیانت، زرنگی حساب شود. قدرت، احساس مالکیت بیاورد نه مسئولیت. و منفعت، آن‌قدر عزیز شود که حقیقت، آرام‌آرام از چشم بیفتد. افول و نابودی تمدن‌ها، همیشه با صدای بلند از راه نمی‌رسد، بیشتر وقت‌ها بی‌صدا وارد عادت‌های روزمره می‌شود، همان‌جایی که انسان دیگر برای کوچک‌ترین لغزش‌ها، دلیلی پیدا می‌کند و نامش را مصلحت می‌گذارد. تمدن‌ها را پیش از آنکه دشمنان‌شان فتح کنند، صاحبانشان رها می‌کنند. برای همین، هر گفتگویی درباره‌ی بازسازی تمدن اسلامی، اگر از ساختن انسان آغاز نشود، دیر یا زود به حرفی درباره‌ی ساختمان‌ها، آمارها و خاطره‌ها تبدیل خواهد شد! و هیچ تمدنی با خاطره‌ی شکوهش، دوباره قد نمی‌کشد. #تمدن ، #انسان ✍ پارسا دارابی @nebraase
710
18
از سنگ یا از انسان؟ گاهی از تمدن اسلامی چنان حرف می‌زنیم که انگار نام چند سلسله، چند شهر و چند بنای باشکوه است، انگار چیزی بی
از سنگ یا از انسان؟ گاهی از تمدن اسلامی چنان حرف می‌زنیم که انگار نام چند سلسله، چند شهر و چند بنای باشکوه است، انگار چیزی بیرون از آدم‌هاست. در حالی که هیچ تمدنی بیرون از انسان شکل نمی‌گیرد. روزی که مسلمانی، راست‌گویی را حتی وقتی به زیانش بود رها نکرد، خشتی از این تمدن گذاشته شد. روزی که کسی امانت را به صاحبش برگرداند، بی‌آنکه کسی بالای سرش ایستاده باشد، دیواری بالا رفت. روزی که انسانی توانست از حق نفسش بگذرد تا حق دیگری ضایع نشود، سقفی بر آن بنا شد. بعدها شهرها آمدند، کتابخانه‌ها آمدند، بازارها آمدند، دانشگاه‌ها آمدند، اما همه‌ی آن‌ها، میوه‌ی درختی بودند که ریشه‌اش در جان آدم‌ها بود. هیچ تمدنی با کم شدن سنگ و آجر نابود نمی‌شود. از روزی ترک برمی‌دارد که دروغ، دیگر آدم را بی‌خواب نکند. خیانت، زرنگی حساب شود. قدرت، احساس مالکیت بیاورد نه مسئولیت. و منفعت، آن‌قدر عزیز شود که حقیقت، آرام‌آرام از چشم بیفتد. افول و نابودی تمدن‌ها، همیشه با صدای بلند از راه نمی‌رسد، بیشتر وقت‌ها بی‌صدا وارد عادت‌های روزمره می‌شود، همان‌جایی که انسان دیگر برای کوچک‌ترین لغزش‌ها، دلیلی پیدا می‌کند و نامش را مصلحت می‌گذارد. تمدن‌ها را پیش از آنکه دشمنان‌شان فتح کنند، صاحبانشان رها می‌کنند. برای همین، هر گفتگویی درباره‌ی بازسازی تمدن اسلامی، اگر از ساختن انسان آغاز نشود، دیر یا زود به حرفی درباره‌ی ساختمان‌ها، آمارها و خاطره‌ها تبدیل خواهد شد! و هیچ تمدنی با خاطره‌ی شکوهش، دوباره قد نمی‌کشد. #تمدن ، #انسان ✍ پارسا دارابی @nebraase
1
19
خانم‌ها، این را بدانند گاهی تصور می‌شود که آدم‌ها وقتی می‌روند که دیگر دوست ندارند. اما همیشه قصه این نیست. بعضی رفتن‌ها از ج
خانم‌ها، این را بدانند گاهی تصور می‌شود که آدم‌ها وقتی می‌روند که دیگر دوست ندارند. اما همیشه قصه این نیست. بعضی رفتن‌ها از جایی شروع می‌شود که آدم هنوز دوست دارد، اما دیگر نمی‌تواند با خودش کنار بیاید. برای اغلب مردها، احترام یک تعارف قشنگ یا یک رفتار مؤدبانه نیست. احترام، سقف رابطه است، چیزی که زیرش آدم جرئت می‌کند خودش باشد؛ ضعفش را نشان بدهد، تکیه کند، حرف دلش را بزند و دوست بدارد. وقتی این سقف ترک برمی‌دارد، عشق هنوز هست، اما دیگر احساس امنیت نمی‌کند. کم‌کم گوشه‌ی رابطه می‌ایستد، انگار دیگر جایی برای نفس کشیدن ندارد. برای همین، بعضی مردها ناگهانی نمی‌روند. وقتی می‌بینی رفته‌اند، یعنی مدت‌هاست دارند با رفتن کنار می‌آیند. از همان روزی که فهمیده‌اند برای نگه داشتن رابطه، باید هر بار کمی از حرمت خودشان را خرج کنند. هیچ‌کس با نادیده گرفتن خودش، عاشق‌تر نمی‌شود. فقط یک روز به خودش می‌آید و می‌بیند دیگر آن آدم سابق نیست. ممکن است هنوز دوست داشته باشد، هنوز دلتنگ باشد، هنوز دلش هزار بار برگردد سمت همان آدم، اما باز هم نتواند بماند. چون بعضی ماندن‌ها، آرام‌آرام آدم را از خودش می‌گیرند. و اگر قرار باشد هر روز برای حفظ یک رابطه، کمی از عزت نفست را نادیده بگیری، یک روز می‌فهمی چیزی که از دست داده‌ای، فقط آرامشت نبوده، خودت بوده‌ای. پختگی یعنی اینکه بفهمی عشق و احترام، دو چیز جدا از هم نیستند. عشقی که احترام را از آدم بگیرد، دیر یا زود خود عشق را هم از نفس می‌اندازد. #خانم‌ها_بدانند ، #مردها ، #احترام ✍️ پارسا دارابی @parsadaa88
67
20
﴿يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي﴾ قرآن از زبان کسی سخن می‌گوید که همه‌ی پرده‌ها از برابر چشمانش کنار رفته است، کسی که تازه فهمیده زندگی‌ای که برای آن شب و روز می‌دوید، زندگی واقعی نبود. از همین رو نمی‌گوید: «ای کاش برای دنیایم بیشتر تلاش کرده بودم»، بلکه حسرتش این است که: «ای کاش برای زندگی‌ام از پیش توشه‌ای فرستاده بودم». این آیه، تعریف قرآن از «زندگی» را دگرگون می‌کند. زندگیِ حقیقی، آن نیست که میان تولد و مرگ می‌گذرد، بلکه آن است که پس از مرگ آغاز می‌شود، زندگی‌ای که پایان ندارد و سرنوشتش را همین چند روز کوتاه دنیا رقم می‌زند. دنیا، مزرعه است و آخرت، فصل برداشت. اینجا جای فرستادن است و آنجا جای رسیدن. آنجا دیگر چیزی نمی‌توان افزود، تنها آنچه پیش‌تر فرستاده‌ای، به استقبالت خواهد آمد. پس تا فرصت باقی است، باید از خود پرسید: اگر امروز آخرین روز من باشد، چه چیزی برای «حیاتم» فرستاده‌ام؟ نماز، صدقه، نیکی، علمی که سود برساند، دلی که شاد کرده‌ام، اشکی که از چشمی پاک کرده‌ام، یا توبه‌ای که هنوز به تأخیر انداخته‌ام؟ روزی خواهد آمد که تنها یک آرزو بر زبان انسان جاری می‌شود: ﴿يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي﴾، اما آن روز، روز آرزوست، نه روز عمل. امروز، روز عمل است، پیش از آنکه حسرت، جای فرصت را بگیرد. ✍️ پارسا دارابی #قرآن_را_زندگی_کنیم @QuranAsLife
101