249
Subscribers
-324 hours
-67 days
-2030 days
Posts Archive
249
Repost from N/a
تلاش نکن، نمیتونی بدتر از خودم منو عذاب بدی. من سالهاست بلدم چطور با سکوت، با یادآوریها، با «اگه»ها و «کاش»ها خودمو تا مرز خالی شدن ببرم. بلدم لبخند بزنم وقتی توی سینهم چیزی فرو میریزه، بلدم وانمود کنم حالم خوبه، حتی وقتی دارم آرومآروم از درون کمرنگ میشم. اما با همهی اینا، یه جای کوچیک توی من هنوز نفس میکشه؛ نه برای اینکه قوی باشه، نه برای اینکه چیزی رو ثابت کنه، فقط برای اینکه هنوز دلش نمیاد تموم بشه. شاید همین کافیه… شاید همین که هنوز هستم، با اینهمه ترک، با اینهمه خستگی، با اینهمه حرفی که توی دلم مونده، خودش یه جور مقاومته. شاید قرار نیست همیشه خوب باشم، شاید بعضی روزا فقط باید دووم بیارم و از خودم انتظار بیشتری نداشته باشم. همین که هنوز اینجام، همین که هنوز یه تکه از من تسلیم نشده، شاید برای امشب کافی باشه...
249
Repost from N/a
ما راه می رفتيم؛
و زندگی نشستن بود.
ما می دويديم ؛
و زندگی راه رفتن بود.
ما می خوابيديم؛
و زندگی دويدن بود
انسان هيچگاه برای خود
مأمن خوبی نبوده است…
