249
Subscribers
-324 hours
-67 days
-2030 days
Posts Archive
249
Repost from N/a
همان نیمکتِ چوبیِ زیرِ درخت... نمیدانم چند سال است آنجاست، اما انگار بیشتر از خیلی آدمها مرا میشناسد. مرا در روزهایی دیده که از تهِ دل خندیدهام و روزهایی که حتی حوصلهی حرف زدن با خودم را هم نداشتم؛ دیده که با شوق رویش نشستهام و به آسمان خیره شدهام و دیده که با دلِ گرفته، ساعتها فقط سکوت کردهام. هیچوقت از من نپرسید چرا ساکتم، چرا چشمهایم خستهاند، چرا بعضی روزها فقط میخواهم همانجا بنشینم و کسی سراغم را نگیرد. فقط بود. و شاید همین «بودن» برای من کافی بود. روی آن نیمکت، خندههایم، اشکهایم، فکرهایم و حرفهایی که هیچوقت به کسی نگفتهام جا ماندهاند. اگر زبان داشت، میتوانست تمام داستانم را تعریف کند؛ اما هیچوقت چیزی نگفت. شاید برای همین دوستش داشتم. گاهی فکر میکنم شاید یک روز چوبهایش فرسوده شوند، درخت بزرگتر شود و آن گوشه دیگر شبیه گذشته نباشد. اما باز هم دلم میخواهد برگردم؛ همانجا بنشینم، به آسمان نگاه کنم و چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله بگیرم. شاید من عوض شوم، روزها بگذرند و خیلی چیزها دیگر مثل قبل نباشند... اما آن نیمکت، همیشه بخشی از خاطرات من میماند. و من میدانم؛ هرچقدر هم زمان بگذرد، باز هم یک روز دلم برایش تنگ میشود، برمیگردم زیر همان درخت، روی همان نیمکت مینشینم و برای چند دقیقه، همان آدمِ قدیمیِ خودم میشوم.
249
Repost from N/a
همان نیمکتِ چوبیِ زیرِ درخت... نمیدانم چند سال است آنجاست، اما انگار بیشتر از خیلی آدمها مرا میشناسد. مرا در روزهایی دیده که از تهِ دل خندیدهام و روزهایی که حتی حوصلهی حرف زدن با خودم را هم نداشتم؛ دیده که با شوق رویش نشستهام و به آسمان خیره شدهام و دیده که با دلِ گرفته، ساعتها فقط سکوت کردهام. هیچوقت از من نپرسید چرا ساکتم، چرا چشمهایم خستهاند، چرا بعضی روزها فقط میخواهم همانجا بنشینم و کسی سراغم را نگیرد. فقط بود. و شاید همین «بودن» برای من کافی بود. روی آن نیمکت، خندههایم، اشکهایم، فکرهایم و حرفهایی که هیچوقت به کسی نگفتهام جا ماندهاند. اگر زبان داشت، میتوانست تمام داستانم را تعریف کند؛ اما هیچوقت چیزی نگفت. شاید برای همین دوستش داشتم. گاهی فکر میکنم شاید یک روز چوبهایش فرسوده شوند، درخت بزرگتر شود و آن گوشه دیگر شبیه گذشته نباشد. اما باز هم دلم میخواهد برگردم؛ همانجا بنشینم، به آسمان نگاه کنم و چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله بگیرم. شاید من عوض شوم، روزها بگذرند و خیلی چیزها دیگر مثل قبل نباشند... اما آن نیمکت، همیشه بخشی از خاطرات من میماند. و من میدانم؛ هرچقدر هم زمان بگذرد، باز هم یک روز دلم برایش تنگ میشود، برمیگردم زیر همان درخت، روی همان نیمکت مینشینم و برای چند دقیقه، همان آدمِ قدیمیِ خودم میشوم.
