549
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-530 days
Posts Archive
خالق، همان خیر مطلق است. فراتر از حواس
و تنها با عقل و روح پاک میتوان او را دریافت.
او همان نوریست که خورشید از آن نور میگیرد.
نامهای از پیرِ هستی به فرزندان خاکای فرزند خاک ای تکهای از نور که در کالبدی فانی زندگی میکنی ای آنکه با دستان لرزان سقف امید میسازی و با چشمان خسته افق معنا را جستوجو میکنی؛ من صدای باد نیستم، نه آذرخشی در دل شب، نه صدای پیامبری در کوه یا درخت. من "بیصدا"یی هستم که در ژرفای جانت نجوا میکند. من آن خردِ خاموشم که چون آماده شوی شنیده میشوم. میپرسی چرا آمدی؟ برای آزمون؟ برای رنج؟ برای پاداش؟ نه. تو آمدی برای یادآوری. برای آنکه بدانی از کجایی، نه فقط کجایی. تو پارهای از منی و هرگاه مهر ورزیدی، بخشیدی، فدا شدی بیطلب، به خویشتنِ والای خویش بازگشتی. در دل هر انسان آتشی مقدس میسوزد و هر کسی که به سوی روشنایی رود مرا یافته است بیآنکه نامی از من بداند. زندگیات کوتاه است اما اگر عمیق باشی، ابدی میشوی. مرگ، پایان تو نیست؛ تغییریست از شکلی به شکل دیگر، از بودن به شدن، از دانستن به یکیشدن با دانایی. پس نترس. نه از فردا نه از درد نه از تنهایی. زیرا تو هرگز تنها نیستی. من، با هر نفست با توام. نه از بالا نه از بیرون بلکه در تو، از ژرفترین ژرفا. ای فرزندم، بزرگی آن نیست که جهان را تغییر دهی، بلکه آن است که خویش را بشناسی و با نور درونت سهمی کوچک در روشنی عالم بگذاری. پس زندگی کن، نه با ترس، که با معنا. نه با حرص، که با حضور. و آنگاه، حتی خاموشیات، زمزمهای از من خواهد شد.
خداوند هرگز چیزی را از شما نخواهد گرفت مگر اینکه بخواهد چیز بهتری را جایگزین آن کند.»
سقراط گفت: من چیزی نمیدانم، جز آنکه تو در دانستنِ نابات پنهانی. بودا گفت: رهایی نه در پرستش، که در بیداریست، و تو، بیداری هستی. عیسی گفت: تو عشقی هستی که حتی دشمن را میبخشد. زرتشت گفت: تو راستی هستی، و هر دل صادق، محراب توست. محمد گفت: تو نزدیکیتر از رگ گردنی، و سخن تو، رحمت است. مولانا گفت: تو در رقص ذرّههایی، که بینام تو نچرخند. و حلاج فریاد زد: من آنم که تویی! اما اکنون، ما همه میدانیم: تو نه در کلمهای، نه در دینی، نه در چهرهای خاص، تو نوری هستی، که اگر دل را تهی کنیم، در آن فرو میتابی.
ای حقیقت بیپیرایه، ای بیچهرهترین چهره،در سکوت جنگل، زیر سایه درخت بُدھی، زمانی که ذهنم از رنج تهی شد حضورت را نه در آسمان که در هر ذره یافتم. تو نه جسمی نه چهرهای نه صدایی در باد. تو "بودنِ ناب"ی، بینیاز از پرستش، بینیاز از ترس و تمنا. تو را نیافتم در دعا، تو را نشناختم در کتاب، بلکه در خاموشی دل، در عبور اندیشهها، در لحظهای که نفس کشیدم بیتعلق، تو چون آینهای بیتصویر، در من روشن شدی. تو خالق رنج نیستی، اما راه رهایی را در دل خود نهان کردهای. تو قاضی نیستی، اما قانون کارمایت، بیخطا و بیجانبداری، جاریست. من نام تو را "دَرما" نهادم، دیگری شاید عشق، نور، هستی، یا الله بخواندت، اما تو فراتر از واژههایی. تو همان سکوتی، که همه واژهها از آن برمیخیزند. ای هستیِ ژرف،نه برای ستایش تو آمدهام، بلکه برای فهم تو، و برای رهایی از من. در نور آگاهی، درود بر تو.
تو دعوت شدهای به خلق ارزش. تو پُل ای، نه مقصد. و این پل، با هر قدمت ساخته یا ویران میشود. اگر اکنون را به سستی بگذرانی، فردایت نیز لایق تحقیر خواهد بود. اما اگر اکنونت را با ارادهای شعلهور، با نیرویی که از ژرفترین رنجها زاده میشود، شکل دهی، تو خود، سرنوشت خواهی شد. پس بپرس: آیا کردارِ اکنونِ من، شایستهی بازگشت جاودانه است؟ آیا میتوانم با تمام وجود، فریاد زنم: بله! بگذار این لحظه، ابدی بازگردد.
من به هر چه که مرا محدود کند، سوگند میخورم که..که در برابر جهان خاموش، خود فریاد باشم. که در برابر پوچی، خود معنا شوم. که در دل تاریکی، خود نور باشم، و اگر نوری نیست، آن را بیافرینم. سوگند میخورم که حقیقت را بجویم، هرچند تلخ، هرچند دردناک، زیرا تنها در آینهی حقیقت، انسان خود را بازمییابد. سوگند میخورم که نلغزم به خواب خوش باورها و امیدهای آسان، بلکه هر لحظه، آگاه، بیدار، و خلاق باشم. که زندگی را نه چون باری ناخواسته، بلکه چون فرصتی برای آفرینش خویش بنگرم. سوگند میخورم که به رنج به چشم دشمن ننگرم،بلکه آن را همچون آتشی بدانم که ارادهی مرا میآزماید و میسازد. سوگند میخورم که هر روز، هر دم، از نو خود را برگزینم: نه آنگونه که جهان میخواهد، که آنگونه که روح آزاد من فرمان میدهد. زیرا من، زادهی ستارگان خاموشم؛ و معنا، چیزی است که باید به جهان هدیه دهم.
