اروئیکا؛
Open in Telegram
اروئیکا به معنی امیدِ از دست رفته قشنگه؛ اینطور نیست؟🤏🏻☘️ @Saheleto_bot
Show moreIran130 724The category is not specified
467
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
467
Another rainy day
Another sleepless night
Another half-written page
Another song on repeat
Another almost-one
Another me..?
467
هرکجا میرفت، ردی از نور از خودش به جا میذاشت. گوشهی دیوارهای اتاق پر بودن از نقاشیهایی که کشیده بود، برچسبهای رنگی که روی وسیلههاش میزد درست مثل اون عطر سرد و شیرین، سالها یادآور وجودش شده بود. تو جمعهای خونوادگی همهی بچهها دورش جمع میشدن و بعد از رفتنش، میشد اون دختر رو تو شعرهایی که بچه ها زیر لب زمزمه میکردن پیدا کرد. اوریگامی رو دوست داشت. هرجا مینشست یه برگه کاغذ از کیفش درمیآورد و شروع میکرد به ساختن پروانه و پرنده. بعضی وقتها هم بدون اینکه چیزی بگه، یه قلب کوچیک یا یه ستاره تاخورده میذاشت لای کتاب کسی که کنارش نشسته بود. روی میز کافهها همیشه رد خودکارش میموند. یه طرح ریز کنار دستمال کاغذی یا یه جمله کوتاه که حالوهوای اون لحظه رو ثبت کرده بود. حتی وقتی میخندید، انگار صداش تو فضا میموند و دیرتر از خودش میرفت. بین مردم از زیباییشون تعریف میکرد و لبخند روی لبشون، همون چیزی بود که میخواست. بعضی وقتها یه شاخه گل کوچیک میخرید و بیدلیل به کسی میداد، یا برای دوستاش کادوهای دستساز بیمناسبت درست میکرد تا هربار با دیدنشون یادش بیوفتن. اگه بخوام اون دختر رو توصیفش کنم، باید بگم از اون دسته آدمها بود که حضورش فقط محدود به لحظه نبود. بعد از رفتنش هم میشد اثرش رو حس کرد. تو لیوانی که هنوز بخار نفسش رو نگه داشته بود، تو پیامی که نصفهشب برای بهتر شدن حال یکی فرستاده بود، تو دفترچهاش که پر از فکرهای عجیب و پراکنده بود، تو عکسی که از یه غروب معمولی گرفته بود و همون غروب رو خاص کرده بود. حتی تو سکوت یه اتاق هم انگار چیزی ازش جا میموند... یه حس گرم و آروم که معلوم نبود از کجا اومده.
467
اینکه اینهمه از آرزوهام دورم اذیتم میکنه.
همیشه فکر میکردم آرزو یعنی یه مقصد مشخص. یه نقطهی روشن که فقط کافیه براش بدوی، نفسنفس بزنی، زمین بخوری، دوباره بلند شی… و بالاخره بهش برسی. بعدش همهچیز کمکم همونطوری که تو دلت خواسته، شکل بگیره. پس چرا اینطوری نمیشه؟ چرا هر چی بیشتر تلاش میکنم، فاصله انگار کش میاد؟ چرا هر چی تندتر میدوم، اون هم یه قدم جلوتر میره؟ احساس میکنم دارم دنبال سایه میرم. هرچقدر نزدیکتر میشم، محوتر میشه. آرزو قرار نبود انقدر دور باشه. قرار نبود انقدر سخت لمس بشه. قرار نبود اینهمه هنوز نه توی مسیرش باشه.
467
اون ویدیو از سریال شرلوک رو که دیدم، ناخودآگاه یاد خودمون افتادم. به خاطر صحنههای کارآگاهی یا نبوغ عجیبش نه؛ به خاطر اون چیزی که بین شرلوک هولمز و جان واتسون جریان داشت. یه پیوند نامرئی که برای فهمیده شدن نیازی به توضیح نداره. تو شبیه شرلوکی، انگار وقتی که وقتی وارد یه فضا میشی، همهچیز ناخودآگاه جا به جا میشه. قد بلندت، قدمهای محکم و مستقیم، و اون عادتت به تند تند حرف زدن؛ مثل اینکه ذهنت چند قدم جلوتر از زمان حرکت میکنه و من فقط سعی میکنم خودمو بهش برسونم. بعضی وقتها چیزی رو نشونم میدی که همیشه جلوی چشمم بوده اما هیچوقت ندیده بودمش، یه چیز مخصوص که در اوج سادگی، منحصر به فرد بود. من هم با تعجب نگاهت میکنم و همزمان تحسینت میکنم، انگار دنیا کنار تو عمق بیشتری پیدا میکنه. ما هر دو از خطر کردن نمیترسیم. درست مثل شرلوک و جان. کشش عجیبی به ریسک داریم. به رفتن سمت چیزهایی که شاید امن نباشن. تو با جسارت جلو میپری و من بدون اینکه کاملاً بدونم قراره چی پیش بیاد، دنبالت میام. بهت اعتماد دارم و همینطور هیجانِ قدم گذاشتن توی ناشناختهها، امتحان کردن مرزها، و خندیدن وسط موقعیتهایی که بقیه عقب میکشن، یه جور زبان مشترک بین ماست. تو مغرورانه راه میری، سریع و بیتوقف، طوری که انگار فقط مسیر خودت مهمه. اما من اون مکثهای کوتاهت رو دیدم، اون لحظههایی که حواست هست کسی عقب نمونه. وانمود میکنی آدمها برات اهمیت زیادی ندارن، اما هر دومون میدونیم این واقعیت نداره. تو بیشتر از چیزی که نشون میدی مراقبی، فقط نمیخوای اعترافش کنی. بعضی وقتها ناگهان ساکت میشی، چند روز حرف نمیزنی و به موسیقی پناه میبری، انگار تو اون زمان صداها برات امنتر از آدمهان. اون وقت این منم که کنارت میمونم. میدونی که نمیخوام تغییرش بدم. میخوام نجاتت بدم، میخوام یادت بندازم زندگی فقط تحلیل کردن و جلو رفتن نیست، نفس کشیدنه، تجربه کردنه، و همینطور بودن کنار کسی که پشت اون ذهن شلوغ و بیوقفه، خود واقعیت رو میبینه.
467
اون ویدیو از سریال شرلوک رو که دیدم، ناخودآگاه یاد خودمون افتادم. به خاطر صحنههای کارآگاهی یا نبوغ عجیبش نه؛ به خاطر اون چیزی که بین شرلوک هولمز و جان واتسون جریان داشت. یه پیوند نامرئی که برای فهمیده شدن نیازی به توضیح نداره. تو شبیه شرلوکی، انگار وقتی که وقتی وارد یه فضا میشی، همهچیز ناخودآگاه جا به جا میشه. قد بلندت، قدمهای محکم و مستقیم، و اون عادتت به تند تند حرف زدن؛ مثل اینکه ذهنت چند قدم جلوتر از زمان حرکت میکنه و من فقط سعی میکنم خودمو بهش برسونم. بعضی وقتها چیزی رو نشونم میدی که همیشه جلوی چشمم بوده اما هیچوقت ندیده بودمش، یه چیز مخصوص که در اوج سادگی، منحصر به فرد بود. من هم با تعجب نگاهت میکنم و همزمان تحسینت میکنم، انگار دنیا کنار تو عمق بیشتری پیدا میکنه. ما هر دو از خطر کردن نمیترسیم. درست مثل شرلوک و جان. کشش عجیبی به ریسک داریم. به رفتن سمت چیزهایی که شاید امن نباشن. تو با جسارت جلو میپری و من بدون اینکه کاملاً بدونم قراره چی پیش بیاد، دنبالت میام. بهت اعتماد دارم و همینطور هیجانِ قدم گذاشتن توی ناشناختهها، امتحان کردن مرزها، و خندیدن وسط موقعیتهایی که بقیه عقب میکشن، یه جور زبان مشترک بین ماست. تو مغرورانه راه میری، سریع و بیتوقف، طوری که انگار فقط مسیر خودت مهمه. اما من اون مکثهای کوتاهت رو دیدم، اون لحظههایی که حواست هست کسی عقب نمونه. وانمود میکنی آدمها برات اهمیت زیادی ندارن، اما هر دومون میدونیم این واقعیت نداره. تو بیشتر از چیزی که نشون میدی مراقبی، فقط نمیخوای اعترافش کنی. بعضی وقتها ناگهان ساکت میشی، چند روز حرف نمیزنی و به موسیقی پناه میبری، انگار تو اون زمان صداها برات امنتر از آدمهان. اون وقت این منم که کنارت میمونم. میدونی که نمیخوام تغییرش بدم. میخوام نجاتت بدم، میخوام یادت بندازم زندگی فقط تحلیل کردن و جلو رفتن نیست، نفس کشیدنه، تجربه کردنه، و همینطور بودن کنار کسی که تورو از حفظ میخونه.
