معشـوقہ کلیسـاے وِستمینسـتر؛
Open in Telegram
цель, данная мне.
Show moreIran219 175The category is not specified
239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
؛ // نخهای آلوده به خون، لابهلای انگشتانش ماندند. انگار که درحال مُردن باشد و خونِ تمام احساساتی که به قتل رسانده، به سَم آغشته شده و به رگهایش که هر لحظه کمرنگتر میشدند تزریق شود و از ناخنهای پا تا تار موهایش بگردد. خاموش شده بود. سوخته و خاموش، با چشمهای خالی. او به پوچی رسیده بود. بعد از سوزاندن کاغذهای عمرِ زیبارویانِ ذهنش؛ در این لحظه از نیمهشب، درحالی که روی صندلی چوبیاش به سقف تَرَکخورده نگاه میکند و به صدای آزاردهندهی پایههای کهنهی صندلی گوش میدهد، به آرامی میسوزد و خاکستر میشود. این قطعاً یک پایان کلیشهای برای هیولایی مانند او بود. با نشان دادن دندانهایش به همگان درحالی که هنوز نوری حتی خاکستری درونش سو سو میزد، اشتباه محضی بود که آن را همچون خون غلیظی به صورتش پاشیده بود و پاکیِ روحاش را با کثیفی مایعای قرمز و بوی تندِ آهن میشُست و از بین میبرد. معجزهی ترسناکی رُخ نداده بود، او فقط چشمانش را باز کرد و کلاغهای مطلقاً سیاهی را دید که با منقارهای کشندهشان او را میبلعیدند و بعد از بیرون کشیدن آخرین قطرات خون از بدنش، از هم میپاشیدند و خون آبیشان را به سر و صورتاش میریختند. او مُرده بود، زیر سایهی نوری که تاریکیِ بی عیب و نقصش را به قتل رسانده بود، و مقایسهی چشمهای قهوهای و درخشان پسرک، با چشمهای بیروح و به خون نشستهاش. نخهای خونین لابهلای انگشتانش ماندند و او با وجود اشتهای کور شدهاش تمام احساسات تیرهاش را به خُرد خود داد و در سکوت مُرد.. او مِهآلود، و مُرده بود.
ㅤㅤㅤㅤㅤ。 ۪ ֹ ◝ ּ 𝅄
"زمـان فـقـط یڪ سـیسـتم شـمـارشئه، عـددهایے ڪه مـعانے خاصے به اونهـا نسبـت داده شـده. یڪ اسـتراحـت، تنـها چیزے هست ڪه اون تجـویز مےڪنه، اون بهش مےگه
ترڪ هیجـان."
نـوشتـه شـده تـوسـط ( ؟ )
"We are programmed to receive
You can check out any time you like
But you can never leave"
مـن خـودمو رو دوشم مےڪشم و توے ڪوچـهام، مـن از دنـیا فـارغم.
مـن هم پُـرم و هم پـوچام، مـوسیقے مےشم تو گـوشم، مـن مخلـوق و خـالقـم.
مـن هم تـنهام و هم تو جمـع، هم بـیرونشـم هم توشـم
ڪلاً متـناقضـم. ولے صـاف و صادقـم، مےخواے بازم از ایـن قـصـهها بگـم؟
دنبـال سـایههاے تـوتم، بهشـون فضـا بده تا بهشـون صـدا بدم
بهـار پـایـان حـیاتـه، واسـه ما تڪههاے یـخ
غـوطـهور رو دریاے قـصـههاے مـرگ.
Chapter three of the fake - dead shadow god of the mansion and the forest, the lover of the poison apple
+4
: The lover is the hunter, Someone who knows chemistry
