en
Feedback
252
Subscribers
+124 hours
+37 days
+1930 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+4
in 0 channels
August '26
+30
in 0 channels
Get PRO
July '26
+26
in 1 channels
Get PRO
June '26
+18
in 0 channels
Get PRO
May '26
+7
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+10
in 0 channels
Get PRO
January '26
+10
in 2 channels
Get PRO
December '25
+27
in 2 channels
Get PRO
November '25
+31
in 4 channels
Get PRO
October '25
+28
in 1 channels
Get PRO
September '25
+65
in 5 channels
Get PRO
August '250
in 2 channels
Get PRO
July '25
+145
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September+1
01 September+2
Channel Posts
ناراحت که نیستین انقد از گلشیری میذارم؟

2
😭😭 @khialemobham
😭😭 @khialemobham
37
3
همین‌ جا بود که دستش را گرفتم. می‌رفتیم و بوی یاس مثل چتری بود، یا هوا همه بوی یاس بود معلق میان شانه‌های ما. چه جای گریه؟ هستم. هنوز هم هستم. /هوشنگ گلشیری" بره‌ی گمشده‌ی راعی/ @khialemobham
37
4
سلام! آینه‌ی آفتاب‌زاده‌ی من! صبیحِ جبهه‌فروزِ جبین‌گشاده‌ی من! اتاق را همه خورشید می‌کنی هر صبح سلام آینه‌ی روی رف نهاده‌ی من! همه کدورتِ پیچیده در تو نقش من است مگر نه آینه‌ای تو؟ زلالِ ساده‌ی من! به برگ‌های گل از تو غبار روبم اگر، خزان امان دهدم، هست این اراده‌ی من که گفت «عشق نداند فرشته»*؟ اینک تو: فرشته‌ی همه هستی به عشق داده‌ی من ترا چه کار که سرو ایستاده می‌میرد؟ همیشه سبز بمان، سروِ ایستاده‌ی من! به تو رسیدن و ماندن خوش است خانه‌ی امن! نهایت سفر! ای انتهای جاده‌ی من! اگرچه شعر مرا هرکه بشنود مست است، ولی تو مست‌تری از همه، ز باده‌ی من. *فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز /حافظ/ /حسین منزوی/ @khialemobham
39
5
لو رفتم🤣🤣🤣🤣🤣
54
6
ملاحظه شد. منو کتک میزنه که تو کانالو چک نمی‌کنی.
73
7
عزیزترین سوغاتیه، غبارِ پیراهنِ تو عمرِ دوباره‌ی منه، دیدن و بوییدنِ تو.
79
8
گنجشکک اشی مشی لب بوم ما مشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی میفتی تو حوض نقاشی خیس میشی گوله میشی میفتی تو حوض نقاشی کی میگیره؟ فراش باشی کی میکشه؟ قصاب باشی کی میپزه؟ آشپزباشی کی میخوره؟ حکیم باشی گنجشکک اشی مشی💔 @khialemobham
94
9
ببین من دلم نمی‌خواد تورو نصیحتت کنم و این حرفا @khialemobham
ببین من دلم نمی‌خواد تورو نصیحتت کنم و این حرفا @khialemobham
82
10
یک صبحدم به طرف گلستان گذشته‌ای، شبنم هنوز بر رخِ گل آب می‌زند... /صائب تبریزی/ @khialemobham
76
11
از قهوه‌خانه‌ی سر میدان شروع شد! از شکل‌های داخل فنجان شروع شد! می‌آمدی و بافه‌ی گیسو به دست باد و عشق از این فضای پریشان شروع شد گنجشک تو شدم، همه‌ی جفت‌بازی‌ام، از سیم‌های لخت خیابان شروع شد _رحمت رساد شیخ اجل را– که بوسه‌مان از باب «عشق و شور» گلستان شروع شد پرسه شدی به باد، هوا گردباد شد بوسه زدی به ابر، و باران شروع شد حوای مینیاتوری گیس گندمی! از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد  راضی شدیم مثل دو تا گل به خاک هم پیوند ریشه‌ها، ته گلدان شروع شد تو نور و آب خوردی و من غصه‌ی تو را در تو شکوفه‌های فراوان شروع شد گفتی بهار می‌رسد و می‌رسم به تو اما بهار رفت و زمستان شروع شد از قهوه‌خانه‌ی سر میدان شروع شد ازدور بوسه دادنِ پنهان شروع شد نه فال و نه کتاب خدا، سرنوشت ما از شکل‌های داخل فنجان شروع شد. /شهرام میرزایی/ @khialemobham
77
12
خواب دیدم رضا براهنی اومده در اتاقو روم قفل کرده هی شعر «از هوش می» رو میخونه (دیگه نمیتونم این شعره رو بخونم) بعد حالا با بدبختی از دستش در رفتم داشتم میرفتم سمت خونه دیدم سایه افتاده رو دیوار، یکی داره سر یکی دیگه رو میبره رفتم جلو دیدم یه دختربچه نه چندان زیبا داره با شیشه سر یه پیرمردو میبره، یارو رو نجات دادم بعد فهمیدم دختره هرشب میره سراغ پیرمردا میکشتشون. خدایاشکرت
69
13
از آدمایی که میگن از همه انسان ها متنفرم نمی‌دونم انسانا فلانن و اینا متنفرم انسان ها فوق العاده ان عاشقشونم به جز یه عده که انسان حساب نمیشن
90
14
متاسفانه آن‌قدر عزا بر سر ما ریخته‌اند که فرصت زاری کردن نداریم. پیام دقیق به ما رسیده است، خفه می‌کنیم، ما هم حاضریم! مگر قر
متاسفانه آن‌قدر عزا بر سر ما ریخته‌اند که فرصت زاری کردن نداریم. پیام دقیق به ما رسیده است، خفه می‌کنیم، ما هم حاضریم! مگر قرار نیست برای جامعه‌ی‌ مدنی، برای آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم. بخشی از صحبت‌های هوشنگ گلشیری و مصاحبه‌ی او با فرج سرکوهی و کاوه گلستان درباره‌ی فشارهای جمهوری اسلامی بر نویسندگان و اهل قلم ۱۳۷۲-۷۵ @khialemobham
99
15
بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچ‌وقت نرقصیده‌ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیم‌چرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یک‌دفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوش‌ات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچ‌وقت نرقصیده‌ام. ترسیده‌ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم!» می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه‌ی زیری که دیگر در گوشه‌ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید! خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه‌هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده‌ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه‌باغی خواندن، گرفتار طره‌ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالای مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا، پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد ونک، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟» گفت: «که چی؟» گفتم: «چی‌اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده‌ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته‌اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همان‌جا، کنار میدان، روی یک نمیکت می‌نشینیم. فقط هم کافی‌ست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی... شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟ پایان /هوشنگ گلشیری" انفجار بزرگ/
103
16
بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچ‌وقت نرقصیده‌ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیم‌چرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یک‌دفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوش‌ات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچ‌وقت نرقصیده‌ام. ترسیده‌ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم!» می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه‌ی زیری که دیگر در گوشه‌ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید! خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه‌هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده‌ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه‌باغی خواندن، گرفتار طره‌ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالای مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا، پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد ونک، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟» گفت: «که چی؟» گفتم: «چی‌اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده‌ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته‌اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همان‌جا، کنار میدان، روی یک نمیکت می‌نشینیم. فقط هم کافی‌ست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی... شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟ پایان /هوشنگ گلشیری" انفجار بزرگ/ @khialemobham
1
17
ترا نمی بخشند مرا نبخشیدند ترا نمی‌بخشم ترا که تشویشی ترا که تردیدی ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه‌ی ذهن! ترا نمی‌بخشند به تهمت دیدن به جرم زمزمه کردن، و عشق ورزیدن به اتهام شنودن، و بازگو کردن. مرا نبخشیدند ترا نمی‌بخشند که بی گناهی، و بخشش سزای پاکان نیست بر آستان دنائت* بسای پیشانی، به من نگاه مکن، وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی. حریق باد مرا سوخت، سوخت، آبم کرد. حریق هیچی و پوچی! حریق بی هدفی تشنه‌ی سرابم کرد هنوز می‌سوزم، هنوز... چهار تاول چرکین، بدوز بر قلب‌ات چهار جیب بزرگ، بدوز بر کفن‌ات. ز لاشه‌ام بگذر، که من، ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم، چو سنگواره‌ی ماموت. اگرچه می‌دانم، که نیست تجربه هرگز تمامی معیار اگر چه می‌دانی، که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم اگر چه می‌دانند، هنوز بیدارم، هنوز... *دنائت: پستی، فرومایگی /نصرت رحمانی/ @khialemobham
94
18
هفده سالمون بود، رویامون تشکیل خانواده بود یه خونه، با هر چی که لازمه بعد یهو 23 ساله شدیم، حالا فشار زندگی جدی تر شده یه مشت شغل بی سر و ته داریم و قبض هایی که باید پرداخت بشن دوستای قدیمی الان تبدیل به دشمن شدن حالا به اون موقع که جوون بودم فکر میکنم به روزی که عاشق شدم... ما همدیگه رو تو بخش شرقی ملاقات میکردیم جایی که خورشید غروب نمیکنه و هر روز با ماشین آبی تو خیابون پشتی میچرخیدیم و عزیزم میدونی که امشب میخوام برم ما میتونیم هرجا میخوایم بریم تا ساحل میرونیم و بعد میپریم تو دریا فقط دستام رو بگیر و باهام بیا #music #english #pop #R&B
103
19
مردم باهات مهربون برخورد میکنن بعد یهو پرچم جمهوری اسلامی میذارن پروفایلشون
107
20
🎼✨ @khialemobham
125