نشریه خصوصی سمپاد
Open in Telegram
کانال رسمی نشریه سمپاد محفلی برای افکار نوین ارتباط با ما : @Ride_the_lightning0 https://t.me/BluChtBot?start=63aeaf03bbdcae8b8b43
Show more759
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2730 days
Posts Archive
Repost from هفته نامه سمپاد
هفته ای میان شور و حضور
⚫️ اعتراضات دانش آموزان پایه های یازدهم و دوازدهم به امتحانات نهایی
⚫️ برگزاری آزمون تیزهوشان پایه های ششم و نهم
⚫️ مصاحبه با شیخ ، مالک کانال خبرگزاری سمپاد
⚫️ احتمال صعود ایران برای اولین بار در تاریخ این کشور از دور گروهی به مرحله حذفی
🔴 مسابقه تیم هفتهنامه آغاز شد و علاقه مندان تا ۱۰ تیر فرصت دارند.
هفتهنامه سمپاد شماره 3 ، جمعه 5 تیرماه 1405
@Sampad_Weekly
📰مجله سمپادنگار : جلد دوم
⭐️با تشکر ویژه از:
محمد بهنام بهروان
نوید رضا رحمانی
گرافیست های مجله سمپادنگار
۴/۴/۱۴۰۵
🔥دعوت به همکاری با تیم نشریه سمپاد!
📌از علاقمندان به حوزه نویسندگی در موضوعات :
تاریخی
هنری
زبان شناسی
اسطوره شناسی
داستان نویسی
سیاسی
فلسفی
نقد و تحلیل
روانشناسی
زبان انگلیسی ،
دعوت به همکاری میکنیم.
جهت کسب اطلاعات بیشتر با ما در ارتباط باشید.
Repost from هفته نامه سمپاد
هفته ای میان سوت و سکوت
⚫️ برگزاری آزمون های نهایی پایه های یازدهم و دوازدهم در تاریخ ۲۰ و ۲۱ تیر
⚫️ برگزاری مسابقه بین تیم های ۱۰۶۲ هاشمی نژاد و ۱۰۳ هنرستان امیرکبیر به میزبانی سمپاد اسپورت با پیروزی هنرستان امیرکبیر
⚫️ مصاحبه با محمدرضا مالک وارون سمپاد (inverse sampad) ، ایده کانال از کجا آمد؟
⚫️ آغاز سال قمری جدید و شروع ماه محرم و عزاداری
⚫️ نتایج عجیب و غریب بازی های جام جهانی ۲۰۲۶ به میزبانی آمریکا ، کانادا و مکزیک
هفتهنامه سمپاد شماره 2 ، جمعه 29 خرداد 1405
@Sampad_Weekly
محتوای داخل مجله به صورت خلاصه شده (مثل جلد اول) باشه یا به صورت کامل و بدون خلاصه؟
📌بخش اول تغییرات؛ ارائه مطالب نوشتاری نشریه در قالب مجله سمپادنگار است که به صورت هفتگی و در روزهای پنجشنبه منتشر خواهد شد.
منتظر تغییرات بعدی باشید. 👀✨
📰مجله سمپادنگار : جلد اول
📌در این مجله خواهید خواند :
تاثیرات هوش مصنوعی بر درگیری ها و جنگ های دنیا
آبراهام لینکلن ، از بزرگترین رئیس جمهورهای آمریکا
جنگ کره
تابلوی هوراتی ها اثر ژاک-لوئی داوید
داستانی کوتاه از باران حسن زاده
و معمایی جنایی در انتهای مجله
🗓۲۸/۳/۱۴۰۵
🟢اطلاعیه
رسانه دانش آموزی «نشریه خصوصی سمپاد» قریب به یک سال است که در عرصه رسانه جمعی و فرهنگی فعالیتی پویا و زنده داشته است.
در این دوران ، تغییرات کوچک و بزرگی در نحوه کار و تنوع مطالب اتفاق افتاده که در نهایت منجر به رسیدن کار ما ، به موقعیت فعلی شده است. از شروع با مقالات و پادکست های ساده تا ادامه دادن با ویژه برنامه ها و مطالب و تاپیک های مختلف.
اما رسانه همیشه به یک شکل باقی نمیماند ، رسانه جامعه ای پویاست که دائما درحال پیشرفت و تغییر است و ما نیز از این تغییرات عقب نخواهیم ماند.
در روز ها و هفته های آتی ، همه ما شاهد تغییراتی اساسی و بزرگ در نحوه کار و رویکرد نشریه خواهیم بود که تا حد زیادی با چیزی که تا به الان بوده فرق خواهد داشت.
امید است که این تغییرات ، باعث رضایت حداکثری شما از فعالیت این رسانه و تیم آن باشد.
-هیأت مدیره نشریه خصوصی سمپاد
خرداد ماه ۱۴۰۴
این روزها را چگونه میگذرانیم؟
هیچکاری انجام نمیدهیم.
به بیرون پنجره نگاه میکنم؛ گویا طوفانی شب گذشته شهر را تخریب کرده است. به خانهام نگاه میکنم؛ ظاهراً هیچ آرامشی باقی نمانده. من فقط پانزده سال داشتم و ناچار باری دیگر در خیالام غرق شدم، بلکه کسی دستم را بگیرد...
برای نسل بعد تعریف کنید:
«مادران آنها فقط میخواستند فرزندشان سالم بماند و خوب زندگی کند.»
«خواهران و برادران کوچکترم که تا دیروز رویای سفر لوکس با هواپیما را داشتند، الان از آن به قدری میترسند که با هربار شنیدن صدای پروازش گریه میکنند.»
«آنها از برگشت اینترنت فیلترشدهشان چنان خوشحال بودند که گویا در مصاحبهٔ ناسا قبول شدهاند.»
این جملات برای توصیف روزهایی که گذشت کافی نیست؛ روزهایی که در آن، آدمها کوچکترین دلخوشیشان تداعی کننده ترسشان میشود.
برای چه میخواهی زنده بمانی؟
آنها هر روز از من میپرسیدند؛ هر بار که لبخندم را میدیدند.
«چرا شبها قبل از خواب دعا میکنی فردا صبح بیدار شوی؟»
«چرا اینقدر مصممی تا برای خودت ثانیه بخری؟»
بله، اغلب آدمها از سر عادت زندگی میکنند. اما در طاقتفرساترین روزهای من، فردا برایم یک فرصت دوباره بود که نمیتوانستم هدر رفتنش را بپذیرم.
[صحنه سیاه]
[قربانی با دستان و چشمان بسته و صورت زخمی زانو زده است]
[آلت قتاله به سمت او نشانه گرفته میشود]
سکوت.
انتظار چه جملهای میرود جز التماس ناشیانه برای یک لحظه بیشتر؟
برای همین میخواستم بدوم. آنقدر بدوم که دنیایم نامفهوم شود؛ آنقدر که معلوم نباشد کجا هستم، و فقط یک چیز را بدانم:
«من زندهام!»
مگر کسی میداند بعد از مرگ چه میشود؟
شاید در سیاهی محضی بیدار شوی که هیچ آسمانی در آن نباشد. شاید فردا دیگر حتی زخمهای کوچک زندگی هم نصیبت نشوند. شاید بادی دیگر نوازشت نکند. شاید هیچوقت نتوانی از همان در تکراری وارد اتاقت شوی و دوباره روی تختت لم بدهی.
یعنی واقعاً دیگر فوت کردن قاصدکها را دوست نداری؟ صداهای خاطراتت را نمیشنوی؟ برای تو اینها بیارزشاند؟ پس امید خودت چیست؟
من برای همان روزمرهام تلاش میکنم؛ برای بوی چای، برای همان خوشبختی ای که در لمس چوب وجود دارد، برای صدای مردمام در مرکز شهر، برای نوری که هر صبح روی دیوار مینشیند، برای آنکه باز هم باران ببارد...
در آخر، زندگی همهٔ ما چیزی بیشتر از یک درام اشکآور نیست؛ درامی که وقتی از دور دیده شود، آنقدر پوچ است که انگار وجودی نداشته.
پر از دورهمیهای خالی، گریههای خالی، قدم زدنهای خالی.
و تقریباً هیچوقت هم متوجه مرز باریک بین این احساسات در ظاهر بیمعنی و تمام شدن این لحظات خالی نخواهیم شد؛ که اگر میشدیم، قطعاً هرچه زودتر این فیلم تراژدیک را به یک کمدی-درام تبدیل میکردیم.
برای همین باید بدوی، برای اینکه میدانی راهی وجود دارد. فقط برای آنکه از ایستادن زودتر خسته نشوی. تو هنوز خورشید را میبینی ، نه؟ من هم میبینم. ما هنوز هم نمیدانیم چه میشود، برای همین باید رفت تا دید. این دنیا فانی که میبینی الان تنها دارایی توست، پیش از آنکه تمام شود، زندگیاش کن.
محتوای ارسالی نهم
من هر وقت ناامید میشم این نقل قول از جاوید نام رها بهلولی رو میخونم :
تا وقتی که آهنگهای زیبا برای شنیدن وجود داره، تا وقتی که سینما میتونه باعث شه حس شی و کلماتی وجود دارن که بهت شجاعت میدن، باید ادامه بدی؛ هر چقدر زندگی پر از درد و رنج باشه، هر چقدر که بار هستی و وجود از آزادیت کم کنه؛ اما باید زیبا رنج بکشی؛ الهامبخشترین هنری رو که با رنجهات میتونی خلق کنی. باید رنج زیبا رو با تمام وجودت حس کنی. باید رنج رو زندگی کنی و ادامه بدی.
محتوای ارسالی هشتم
بغض زمستان
غم از کوچه گذر کرد و به جانِ ما رسید
باری بغضِ پنهان، تا زبانِ ما رسید
زمستان آمد و از رفتن، آغازِ خودش یافت
سیاهیِ نفسگیرش به جان ما رسید
جوانانی امید درد تاریخی شدند
تا که زخمِ روزگارش، بر توانِ ما رسید
چقدر از داغِ رفتن، چشمِ ما باران گرفت
چقدر اندوهِ آن لحظه، به کام ما رسید
نهالِ آرزو در خاکِ این ویرانه خشکید
ولی نامِ رهایی، بر زبانِ ما رسید
رسد آن روز موعودی،که آزادی بخندد
که از پشتِ سکوتِ شب، زمانِ ما رسید
شعار زندگانی در دل و جان جوان بود
تمامِ عشق و فریاد ،بر جوان ما رسید
کنارِ مرد، آزادی، چو جانِ خویش خواهیم
که از بندِ ستم، رَستن، به جانِ ما رسید
محتوای ارسالی هفتم
