𝖬𝖾𝗍𝖺𝗇𝗈𝗂𝖺̀
Open in Telegram
647
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+22430 days
Posts Archive
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+4
در گذشته ها... یک رنگ امپراطوری آنقدر ارزش داشت که تنها افراد سلطنتی میتوانستند آن را داشته باشند، حتی داشتن این رنگ برای مردم منع شده بود، طوری که داشتنش مجازات مرگ را داشت... تو برای من همان شاهزاده ی بنفش زاده بودی، همانقدر بی نظیر، همانقدر کمیاب، همانقدر پرقدرت، همانقدر زیبا بودی... تو مانند گلی بنفش در سرزمین تاریکی های من بودی... اما نه هر گلی، تو برای من آرامشی همچون اسطوخودوس بودی... اما... تو برای من عشق ممنوعه ای هستی که جز مرگ سرانجامی ندارد... من تورا از خود بیزار کردم که مبادا سیاهیه من رنگ تو را تیره و تاریک کند... روزهایی که نیستی را میشمارم... روزها میگذرد و من هردفعه حرف های زیادی برای گفتن با تو دارم اما سکوت میکنم، من فقط وقت گرانبهایت را هدر میدهم... گاهی میخواهم تلاش کنم چون قلبم پیش تو است... اما قلب من را بردار که بدانی برای تو میتپد... میدانی که قسم خورده ام حتی الان که رفته ام قلبم را نزد تو بگذارم... کاش مرا در چالِ گونه ات هنگام خندیدنت دفن میکردند... من لایق همچنین آدم بی نظیری نیستم... پس من خودم را برایت کشتم... حتی اگر دیگر نفس نکشم این را بدان تنها گلِ بنفشِ من تویی...
