en
Feedback
🗽Liberty Moral

🗽Liberty Moral

Open in Telegram

🗽زندگی | مالکیت | آزادی🗽 زندگی، آزادی و مالکیت نتیجه وضع قانون نیست بلکه دلیل وضع آن است. 🇨🇵✍️ فردریک باستیا

Show more
747
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+3830 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
July '26
July '26
+30
in 7 channels
June '26
+79
in 6 channels
Get PRO
May '26
+47
in 3 channels
Get PRO
April '26
+24
in 1 channels
Get PRO
March '26
+5
in 1 channels
Get PRO
February '26
+135
in 12 channels
Get PRO
January '26
+151
in 8 channels
Get PRO
December '25
+322
in 6 channels
Get PRO
November '250
in 17 channels
Get PRO
October '25
+121
in 10 channels
Get PRO
September '25
+3
in 4 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
14 July0
13 July+1
12 July0
11 July0
10 July+1
09 July+1
08 July+3
07 July+15
06 July+6
05 July0
04 July0
03 July+2
02 July0
01 July+1
Channel Posts
کشف یک تناقض در قلب فلسفه رواقی: دوگانگیِ سرچشمهٔ ارزش فلسفهٔ رواقی، به‌ویژه در آموزه‌های اپیکتتوس و سنکا، بر اصلی بنا شده است که در نگاهِ نخست، رهایی‌بخش و نیرومند می‌نماید: «خیر و شر، کیفیاتِ ذاتیِ اشیا و رویدادها نیستند، بلکه تماماً برآمده از داوری و نگرش انسانی‌اند.» بر اساس این آموزهٔ محوری، جهانِ بیرونی عرصهٔ رویدادهایی خنثی است که فی نفسه هیچ بارِ ارزشی بر دوش نمی‌کشند. ثروت، فقر، سلامت، بیماری، بلایای طبیعی و حتی مرگ هیچ‌یک در ذات خود «خوب» یا «بد» نیستند. این انسان است که با ابزار داوریِ خود، پردهٔ بی‌رنگ هستی را به رنگ ارزش‌ها درمی‌آورد و آنگاه خویشتن را در میان این رنگ‌های برساخته، خوشبخت یا تیره‌بخت می‌پندارد. به بیان اپیکتتوس، این اشیا نیستند که انسان را می‌آزارند، بلکه قضاوت‌های او دربارهٔ اشیاست. پس خوشبختی و بدبختی، نه در چنگ‌اندازیِ رویدادهای گریزناپذیر، که در قلمرو آزادِ داوریِ انسان جای دارد؛ قلمرویی که سرنوشت بر آن حکم نمی‌راند و انسان می‌تواند با تغییر نگرش خود، آن را دگرگون سازد. در این تصویر، ارزش‌ها کاملاً ذهنی، و وابسته به فاعل شناسا هستند و هیچ حقیقت عینی و مستقل از ذهن در جهانِ بیرون وجود ندارد که نام «خیر» یا «شر» بر آن نهاده شود. اما تناقض زمانی سر برمی‌آورد که به وجه دیگری از همان فلسفه نظر می‌افکنیم. رواقیون هم‌زمان از «حقوق طبیعی» و «قانون طبیعی» دفاع می‌کنند و سخن از «لوگوس» (عقل کلی حاکم بر کیهان) به میان می‌آورند. در این لایه از تفکر رواقی، جهان نه توده‌ای از رویدادهای خنثی و بی‌معنا، بلکه نظامی غایت‌مند، عقلانی و سرشار از ارزش معرفی می‌شود. لوگوس، همچون اصلی الهی و عقلانی، در تار و پود هستی جاری است و منبع عینی نظم، غایت و ارزش به شمار می‌رود. در این دیدگاه، انسان ارزش‌ها را خلق نمی‌کند، بلکه آنها را از ساختار عقلانی طبیعت اقتباس می‌کند و با عقلِ جزئیِ خویش، که پرتوی از همان لوگوس است، آن حقیقت عینی را کشف می‌کند. «زیستن مطابق طبیعت» دقیقاً به همین معناست: هماهنگ‌سازیِ داوریِ درونی با نظم ارزشیِ عینی و از پیش موجود در کیهان. این‌جاست که تناقض خود را آشکار می‌سازد: از یک سو به ما گفته می‌شود که طبیعت خنثی است و ارزش‌ها را ذهن انسان می‌آفریند، و از سوی دیگر ادعا می‌شود که طبیعت (در مقام لوگوس) خود منبع عینی ارزش‌هاست و ذهن انسان صرفاً آنها را کشف می‌کند. چگونه می‌توان همزمان هم ارزش‌ها را ساختهٔ ذهن و وابسته به داوریِ انسان دانست و هم آنها را واقعیاتی عینی در بطن ساختار کیهان؟ آیا این دو موضع، یکدیگر را نقض نمی‌کنند؟ اگر خیر و شر برساختهٔ داوریِ انسان‌اند، دیگر نمی‌توان از «خیرِ عینی» در طبیعت سخن گفت؛ و اگر طبیعت واجد خیر عینی و ذاتی است، دیگر نمی‌توان رویدادهای آن را کاملاً خنثی و تهی از ارزش خواند. این تناقض، گویی شکافی عمیق در شالودهٔ اخلاق رواقی پدید می‌آورد و هم‌زیستیِ دو آموزهٔ «ذهنیتِ ارزش» و «عینیتِ ارزش در طبیعت» را به پرسش می‌گیرد. @liberty_moral

2
بدین ترتیب، فرانک ون دان با برقراری پیوندی میان متافیزیک اسپینوزا و نظریهٔ حقوقی لیبرال، نشان می‌دهد که نزاع تاریخی میان آزادی‌خواهی و تمرکزگرایی، ریشه در دو برداشت کاملاً متفاوت از ماهیت نظم دارد: برداشتی که نظم را «فرمان از بالا» می‌پندارد و آن را مصنوع ارادهٔ قدرت می‌داند، و برداشتی که نظم را «رویش از درون» می‌فهمد و آن را ثمرهٔ خودجوش تعامل آزادانهٔ انسان‌ها قلمداد می‌کند. این تمایز بنیادین، به باور ون دان، نه تنها کلید فهم فلسفهٔ حقوق لیبرتارین، بلکه شرط لازم برای هرگونه دفاع عقلانی از آزادی فردی در برابر مداخلات خودسرانهٔ قدرت سیاسی است. @liberty_moral
150
3
تقابل دو نوع تصور از نظم متافیزیکی فرانک ون دان، فیلسوف بلژیکی برجستهٔ حقوق در سنت لیبرتارین در اثر مهم خود تحلیل منطقی قانون طبیعی، استدلالی پی می‌ریزد که بنیان‌های متافیزیکی مفهوم نظم خودجوش را روشن می‌سازد. ون دان که اندیشه‌اش آمیزه‌ای است از فلسفهٔ حقوق کلاسیک، نظریهٔ انتخاب عمومی، و تحلیل منطقی مفاهیم حقوقی، در این کتاب می‌کوشد نشان دهد که تلقی لیبرالی از قانون، ریشه در برداشتی خاص از هستی و نظم دارد؛ برداشتی که نقطهٔ عزیمت آن، متافیزیک درون‌ماندگار اسپینوزا و تمایز قاطعی است که این فیلسوف هلندی قرن هفدهم میان خدای متعالیِ ادیان و خدای درون ماندگار در طبیعت قائل می‌شود. ون دان بحث خود را با اشاره به عبارت کانونی اسپینوزا، یعنی «خدا یا طبیعت»، می‌گشاید و تصریح می‌کند که درک صحیح از نظم اجتماعی خودجوش، مستلزم عبور از انگارهٔ سنتی و دینیِ خداوند به مثابه آفریدگاری متعالی و بیرون از جهان است. در الهیات سنتی، به‌ویژه در روایت ادیان ابراهیمی، خداوند وجودی است کاملاً مفارق از طبیعت، که بر عرش استعلا تکیه زده و با ارادهٔ مطلق خود، از موضعی بیرونی و فراتر، نظم را بر مادهٔ منفعل و بی‌قاعده تحمیل می‌کند. در این تصویر، نظمْ فرمانی است که از خارج صادر می‌شود؛ فعل «کن فیکون» الهی، نماد اعلای چنین نظمِ مبتنی بر امر و اطاعت است. هستی در این نگاه، به خودی خود فاقد انتظام است و تنها در سایهٔ ارادهٔ مستمر آفریدگار است که قوام می‌یابد و از فروغلتیدن در آشوب می‌رهد. در برابر این تصویر، اسپینوزا انقلابی فلسفی را رقم می‌زند. او با تأکید بر یگانگی جوهر و ردّ هرگونه دوگانگی میان خالق و مخلوق، خدا را نه همچون وجودی متعالی و جدای از طبیعت، بلکه همچون خودِ طبیعت، با تمام ضرورت‌ها و قوانین درونی‌اش، بازتعریف می‌کند. عبارت «خدا یا طبیعت» دقیقاً بیانگر همین این‌همانی است: خدا همان نظام ضروری و عقلانی حاکم بر طبیعت است و طبیعت همان تجلّی عینی خداوند. در این متافیزیکِ درون‌ماندگار، دیگر هیچ نیروی بیرونی‌ای وجود ندارد که نظم را بر جهان «تحمیل» کند؛ بلکه نظم، ضرورتی است که از درونِ ذاتِ خودِ طبیعت برمی‌آید. طبیعتْ قانونمند است، نه به دلیل آنکه قانونی از خارج بر آن بار شده، بلکه به دلیل آنکه قانونمندیْ جزئی از سرشت آن است. ون دان با تکیه بر همین تمایز بنیادین، گام بعدی استدلال خود را به حوزهٔ حقوق و سیاست برمی‌دارد. او استدلال می‌کند که همان‌گونه که در سطح متافیزیکی دو تلقی از رابطهٔ خدا با نظم وجود دارد، در سطح اجتماعی نیز با دو گونه نظم مواجهیم. نظمِ نوع نخست که می‌توان آن را «نظم ساخته‌شده» یا «تاکسی» نامید، متناظر با الهیات سنتی است: نظمی که محصول ارادهٔ عامدانهٔ یک طراح مرکزی، یک قانون‌گذار، یا یک قدرت سیاسی است که از بالا و از بیرون، قواعد را بر جامعه تحمیل می‌کند. این نظم، غایت‌مدار، برنامه‌ریزی‌شده و معطوف به اهداف مشخص است و اجزای آن در نسبت با کل و هدف نهایی تعریف می‌شوند. ارتش‌ها، سازمان‌های دیوانسالار، و نظام‌های برنامه‌ریزی متمرکز اقتصادی، نمونه‌های عینی این سنخ از نظم هستند. در مقابل، نظم نوع دوم که ون دان با پیروی از فردریش فون هایک آن را «نظم روییده» یا «کاسموس» می‌خواند، متناظر با متافیزیک اسپینوزایی است: نظمی که نه زادهٔ فرمان یک قدرت مرکزی، بلکه حاصل فرایندی تدریجی، تکاملی و خودجوش است که از درون تعاملات بی‌شمار و پراکندهٔ انسان‌های آزاد در بستر تاریخ پدید می‌آید. این نظم، برخلاف همتای ساخته‌شدهٔ خود، طراح و نقشه‌کشی ندارد، هدفی از پیش تعیین‌شده را دنبال نمی‌کند، و اجزایش در پیوندی ارگانیک با یکدیگر، کلی را می‌سازند که از پیش در ذهن هیچ فرد یا گروهی وجود نداشته است. زبان، بازار، عرف و سنت، قواعد اخلاقی، و نظام کامن‌لا، مصادیق بارز نظم‌های روییده و خودجوش به شمار می‌روند. ون دان سپس نتیجه می‌گیرد که درک صحیح از «حاکمیت قانون» در سنت لیبرال، مستلزم پذیرش همین تلقی دوم از نظم است. قانون در معنای اصیل خود، فرمان حاکم یا مصوّبهٔ پارلمان نیست، بلکه چارچوبی انتزاعی از قواعد عادلانه است که در طول سده‌ها از دل منازعات، مصالحه‌ها و رویه‌های قضایی تراویده و صیقل خورده است. این قواعد، مشروعیت خود را نه از ارادهٔ قدرت سیاسی، بلکه از انطباق با مقتضیات عقل عملی و ضرورت‌های عینی همزیستی مسالمت‌آمیز کسب می‌کنند. درست همان‌گونه که در متافیزیک اسپینوزا، نظم طبیعت نیازی به مهندسی بیرونی ندارد، در فلسفهٔ حقوق لیبرال نیز نظم حقوقی نیازی به قانون‌گذاری متمرکز و تحمیلی ندارد؛ کافی است قدرت سیاسی به جای «ساختن» قانون، خود را به «کشف» و «اجرای» قواعدی که پیش‌تر در متن جامعه روییده‌اند محدود سازد. @liberty_moral
137
4
عده ای پذیرش رویکرد آزادیخواهانه و نظام آزادی را گره زدن به پذیرش اراده آزاد متافیزیکی، در پاسخ به این دوستان عرض کنم که آزادی که لیبرالیسم ازش دم میزنه اصولا کوچکترین ربطی به بحث فلسفی و متافیزیکی جبر و اختیار نداره جالبه بدونید جان لاک به عنوان پدر لیبرالیسم کلاسیک در حوزه فلسفی و متافیزیکی جبرگرا بود ولی همچنان از آزادی و حقوق فرد دفاع میکرد، اراده آزاد دو معنا بیشتر نداره اگر مراد و مقصود از اراده آزاد، اراده آزاد از اصل علیت و نظام اسباب و مسببات هست قطعا چنین آزادی مراد لیبرالیسم نیست و لیبرالیسم به عنوان فلسفه سیاسی آزادی خواهانه هرگز از چنین آزادی دفاع نکرده و بهش هم ربطی نداشته بلکه اراده آزاد یعنی اراده آزاد از مداخله و تحکم اراده دیگران یعنی آزادی منفی یعنی اینکه شخص خودش برای خودش تصمیم بگیره نه دیگران و این کوچکترین ربطی به اراده آزاد متافیزیکی نداره من از یک حیث ( متافیزیکی ) مجبورم از یک حیث هم ( سیاسی و مدنی ) مجبور نیستم و آزادم این هیچ تنافی با لیبرالیسم کلاسیک و لیبرتارینیسم نداره دوستان این دو معنای اراده آزاد را خلط نکنید. @liberty_moral
148
5
از معایب وظیفه گرایی و مطلق گرایی اخلاقی .... @liberty_moral
144
6
اعلامیۀ استقلال ایالات متحده محصول شاخص سِیکولوم راسیونالیستیکوم (قرن عقل‌گرا) است. این سند نمایندۀ سیاست نیاز احساس‌شده است
اعلامیۀ استقلال ایالات متحده محصول شاخص سِیکولوم راسیونالیستیکوم (قرن عقل‌گرا) است. این سند نمایندۀ سیاست نیاز احساس‌شده است که با کمک یک ایدئولوژی تفسیر شده. و شگفت‌آور نیست که به یکی از اسناد مقدس سیاست عقل‌گرایی بدل شده، و همراه با اسناد مشابه انقلاب فرانسه، الهام و الگوی ماجراجویی‌های بعدی در بازسازی عقل‌گرایانۀ جامعه گشته است. زیرا الهام جفرسون و دیگر بنیان‌گذاران استقلال آمریکا ایدئولوژی‌ای بود که لاک از سنّت سیاسی انگلیسی تقطیر کرده بود. آن‌ها گرایش داشتند باور کنند، و کامل‌تر از آنچه برای ساکن دنیای کهن ممکن بود باور کردند، که سازمان‌دهی مناسب یک جامعه و ادارۀ امورش مبتنی بر اصولی انتزاعی است، و نه بر سنّتی که، چنان‌که همیلتون گفت، می‌بایست «در میان طومارهای کهنه و اسناد نم‌زده کاویدش». «مایکل اوکشات، عقل گرایی در سیاست» @liberty_moral
171
7
چپ‌ها اساساً به ما پیشنهاد بازگشت به سوسیالیسم را می‌دهند. آن‌ها می‌خواهند اقتصاد آزاد موفق ما را بگیرند و با بروکراسی و مالی
چپ‌ها اساساً به ما پیشنهاد بازگشت به سوسیالیسم را می‌دهند. آن‌ها می‌خواهند اقتصاد آزاد موفق ما را بگیرند و با بروکراسی و مالیات‌های سنگین خفه‌اش کنند. به سراسر جهان نگاه کنید: هر جا سوسیالیسم امتحان شده، به فاجعه ختم شده است. رقبای من می‌خواهند ما را تبدیل به ونزوئلا کنند. اقتصاد ضعیف به دفاع ضعیف می‌انجامد. اگر آن‌ها دولت تشکیل دهند، امنیت ما را به خطر می‌اندازند و معجزه اقتصادی‌ای که اینجا بنا کرده‌ایم را نابود می‌کنند. سوسیالیسم همیشه با وعده‌های بزرگ شروع می‌شود و به کمبودهای بزرگ ختم می‌شود. ما اجازه نمی‌دهیم آینده ما را ورشکست کنند. «بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر کشور اسراییل، سخنرانی انتخاباتی ۲۰۱۹» @liberty_moral
1 668
8
یک جامعه سرمایه‌داری بر مبنای مبادله داوطلبانه استوار است، حال آنکه جامعه سوسیالیستی بر پایه زور دولت بنا شده است. در سوسیالی
یک جامعه سرمایه‌داری بر مبنای مبادله داوطلبانه استوار است، حال آنکه جامعه سوسیالیستی بر پایه زور دولت بنا شده است. در سوسیالیسم، دولت پولتان را می‌گیرد و برایتان تصمیم‌گیری می‌کند، به این بهانه که بهتر از شما می‌داند چگونه درآمدتان را خرج کنید. تاریخ نشان داده که وقتی یک دولت قدرت برای بازتوزیع ثروت پیدا کند، نه تنها انگیزه و نوآوری را نابود می‌کند، بلکه اساس اخلاقی جامعه را نیز از بین می‌برد، چرا که گرفتن دارایی از یک نفر و دادن آن به دیگری را نه به عنوان خیریه داوطلبانه، بلکه به عنوان یک «حق» قانونی جلوه می‌دهد. «بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر کشور اسراییل، کتاب جایگاهی در میان ملل، اسراییل و جهان، حمله به سوسیالیسم و دفاع از سرمایه داری، ۱۹۹۳» @liberty_moral
821
9
اما این ثنویت ریشه‌دار، که در آن ماده و غیرماده خواه مُثُل افلاطونی باشد خواه محرک نامتحرک ارسطویی همچون دو جوهر قائم‌به‌ذات و مستقل از یکدیگر تصویر می‌شوند، از همان آغاز با مشکلی مهلک و بنیادین روبروست که می‌توان آن را «معمای تعامل» نامید. اگر این دو جوهر کاملاً از یکدیگر مستقل باشند، اگر هیچ پیوند، الحاق، یا نسبت ذاتی میان آنها برقرار نباشد، آنگاه هرگونه تعامل میان آنها ناممکن می‌شود. این نه یک دشواری حاشیه‌ای، که زلزله‌ای در شالوده‌های خود این نظام‌های متافیزیکی است. پرسش این است: اگر خدا یا مُثُل خیر هیچ ربط و پیوندی به ماده ندارد، چگونه می‌تواند بر آن تأثیر بگذارد؟ اگر این دو ساحت واقعیت کاملاً منفصل و جدا از یکدیگر هستند، آنگاه حتی اعضای یکی از این دو جوهر نمی‌توانستند از وجود جوهر دیگر مطلع باشند، چه رسد به اینکه بر آن اثر بگذارند یا از آن اثر بپذیرند. این درست همان مشکلی است که بعدها در فلسفه دکارت به شکلی حادّ سر برآورد: اگر نفس و بدن دو جوهر متمایز و مستقل هستند، چگونه تعامل آنها ممکن است؟ اما ریشه این معما به افلاطون و ارسطو بازمی‌گردد، و در بطن ثنویت آنها نهفته است. افلاطون در تیمائوس از «صانع» (دemiurge) سخن می‌گوید که با نگریستن به مُثُل، ماده بی‌نظم را به نظم درمی‌آورد و جهان را می‌سازد. اما این صانع خود موجودی است که در میانه مُثُل و ماده قرار دارد؛ او نه خودِ مُثُل خیر است، نه ماده. همین واسطه‌گری نشانه‌ای از دشواری حل‌نشده در نظام افلاطونی است: اگر مُثُل کاملاً از ماده مستقل و منفصل هستند، حتی یک صانع الهی نیز برای تأثیرگذاری بر ماده نیازمند نوعی پیوند یا نسبت با آن است. «بهره‌مندی» (methexis) که افلاطون برای توضیح رابطه مُثُل و اشیاء محسوس به کار می‌برد، خود مفهومی است که هرگز به‌روشنی تبیین نشد. چگونه چیزی که در «مکان معقول» و «در آن سوی وجود» جای دارد، می‌تواند در چیزی که در مکان و زمان و صیرورت است «حاضر» شود؟ اگر مُثُل به‌راستی مستقل از جهان مادی هستند، حضور آنها در ماده یا تأثیر آنها بر آن، چیزی جز یک استعاره تهی نیست. پارمنیدس، در دیالوگی که نام او را بر خود دارد، همین نقد را بر سقراط جوان وارد می‌کند: اگر مُثُل جدا از اشیاء هستند، چگونه اشیاء می‌توانند در آنها سهیم باشند؟ و اگر سهیم نیستند، چگونه می‌توانند از آنها بهره‌مند شوند؟ اما ارسطو نیز از این دشواری مصون نیست. محرک نامتحرک او که «اندیشه‌ای است که به خود می‌اندیشد» چنان در خلوص انتزاعی خود غرق است که حتی از وجود جهان مادی آگاه نیست. این موجود الهی هیچ عنایتی به جهان ندارد، هیچ فعلی در آن انجام نمی‌دهد، و هیچ نسبتی با آن برقرار نمی‌کند. اما اگر چنین است، چگونه جهان مادی می‌تواند «شوق» به سوی او داشته باشد؟ شوق، هرچند ناآگاهانه، باز هم نوعی نسبت است؛ نوعی کشش و گرایش از سوی مادّه به سوی امر الهی. اما اگر آن امر الهی کاملاً منفصل و جدا از ماده است، این کشش به سوی چیست؟ یک چیز نمی‌تواند به سوی چیزی که مطلقاً هیچ ارتباطی با آن ندارد شوق داشته باشد، مگر آنکه نوعی نسبت وجودی پیشینی میان آنها برقرار باشد. شوق، حتی در پایین‌ترین مراتب وجود، نیازمند نوعی آگاهی یا دست‌کم نوعی پیوند وجودی با متعلَّق خویش است. اگر ماده در ذات خود از خدا بیگانه است، چگونه می‌تواند به سوی او در حرکت باشد؟ ثنویت افلاطونی-ارسطویی در اینجا با یک پارادوکس حل‌ناشدنی روبروست: از یک سو، برای حفظ تعالی و الوهیت امر الهی، باید آن را کاملاً مستقل از ماده و جهان مادی دانست؛ از سوی دیگر، برای توضیح نظم و صورت‌مندی جهان، باید آن را به‌نحوی با ماده مرتبط ساخت. این دو الزام با یکدیگر سازگار نیستند. اگر استقلال امر الهی را جدی بگیریم، تعامل ناممکن می‌شود و جهان مادی در بی‌نظمی محض فرو می‌غلتد. اگر تعامل را بپذیریم، استقلال امر الهی مخدوش می‌شود و شکاف میان دو جوهر فرو می‌ریزد. افلاطون و ارسطو هر دو در نهایت مجبور شدند به استعاره‌ها و زبان اسطوره‌ای پناه ببرند تا این شکاف را بپوشانند: «بهره‌مندی»، «تقلید»، «شوق»، «حرکت از راه معشوق بودن». اما اینها همه نام‌هایی هستند برای چیزی که در چارچوب ثنویت آنها قابل توضیح نیست. معمای تعامل، میراث حل‌ناشده ثنویت یونانی است؛ معمایی که نشان می‌دهد هر نظامی که واقعیت را به دو جوهر مستقل و منفصل تقسیم کند، در توضیح وحدت و پیوندی که در جهان مشاهده می‌کنیم ناتوان خواهد ماند. اگر خدا هیچ پیوندی با ماده ندارد، نه می‌تواند بر آن تأثیر بگذارد، نه ماده می‌تواند شوقی به او داشته باشد، و نه حتی جهان مادی می‌توانست شکل بگیرد. این شکست ثنویت در تبیین تعامل، شاید بزرگ‌ترین میراث افلاطون و ارسطو برای تاریخ فلسفه باشد: میراثی که فیلسوفان بعدی را واداشت تا یا از ثنویت دست بکشند، یا راه‌هایی نو برای پیوند میان دو ساحت واقعیت بیابند. @liberty_moral
181
10
ریشه یابی دوالیسم جوهری ( در هستی شناسی ) در تاریخ فلسفه، روایتی نانوشته اما رایج وجود دارد که ریشه‌های ثنویت جوهری را عمدتاً در نظریه مُثُل افلاطون جستجو می‌کند و آن را به تقابل میان عالم معقول و عالم محسوس محدود می‌سازد. اما این تصویر، هرچند پرنفوذ، سطحی و ناقص است. حقیقت آن است که ثنویت در فلسفه یونان ریشه‌ای به مراتب ژرف‌تر دارد و در اندیشه هر دو فیلسوف بزرگ این سنت، افلاطون و ارسطو، به شکل‌هایی متفاوت اما عمیقاً هم‌خانواده حضور دارد. این ثنویت نه صرفاً یک آموزه متافیزیکی در کنار دیگر آموزه‌ها، که ساختاری بنیادین در نگاه آنها به واقعیت، نظم، و رابطه امر الهی با جهان مادی است. در اندیشه افلاطون، ماده (یا به‌تعبیر دقیق‌تر آنچه در تیمائوس «پذیرنده» یا «فضا» نامیده می‌شود) نه صرفاً یک اصل منفعل، که اصلِ بی‌نظمی، بی‌سامانی است. این عنصر مادّی هیچ نسبت ذاتی با مثال خیر که خود «در آن سوی وجود» جای دارد و منبع هر نظم و معقولیتی است ندارد. مُثُل خیر، همچون خورشیدی در عالم معقول، همه چیز را روشن و شناختنی می‌سازد، اما خود از جنس این جهان نیست. رابطه مُثُل با جهان مادی نه از سنخ علیّت مکانیکی یا صدور ضروری، بلکه از سنخ «بهره‌مندی» است؛ و همین ابهام در مفهوم بهره‌مندی خود نشانه‌ای از شکاف عمیقی است که افلاطون میان دو ساحت واقعیت احساس می‌کرد. ماده، در بهترین حالت، «پذیرنده» صور است، اما این پذیرندگی هرگز کامل نیست: ماده در برابر عقلانیت مُثُل مقاومت می‌کند، و این مقاومت همان منشأ شر، زشتی، و بی‌نظمی در جهان محسوس است. بدین‌ترتیب، در فلسفه افلاطون، یک دوگانگی عمیق و حل‌ناشده میان عقلانیت الهی و ماده بی‌نظم وجود دارد که هیچ پلی نمی‌تواند آنها را کاملاً به هم پیوند دهد. در نگاه نخست، ارسطو با آوردن صور در درون خود اشیاء و با تأکید بر ترکیب مادّه و صورت در جوهرهای انضمامی، به نظر می‌رسد این دوگانگی را از میان برداشته باشد. اما این توهمی بیش نیست. ارسطو نیز، درست به همان اندازه افلاطون، ماده را در ذات خود بی‌نظم، بی‌تعیّن، و فاقد هرگونه صورتی می‌داند. ماده اولی در فلسفه ارسطو همان «نیستی» نسبی است که تنها از طریق صورت است که به چیزی تبدیل می‌شود. صورت است که به ماده نظم و سامان می‌بخشد، و این صورت‌ها در نهایت از محرک نامتحرک که خود «اندیشه‌ای است که به خود می‌اندیشد» و هیچ نسبتی با ماده ندارد ناشی می‌شوند. محرک نامتحرک ارسطو، همچون مُثُل خیر افلاطون، از جهان مادی به کلی جداست: این موجود الهی نه ماده دارد، نه با ماده سروکار دارد، و نه حتی از وجود جهان مادی آگاه است. رابطه آن با جهان، نه از طریق آفرینش یا علیت فاعلی مستقیم، که از طریق «حرکت از راه معشوق بودن» است؛ یعنی ماده و جهان مادی در شوق رسیدن به کمالی که محرک نامتحرک نمایندگی می‌کند به حرکت درمی‌آیند. اما این شوق، خود شکاف را آشکارتر می‌کند: آنچه کامل و الهی است هیچ میلی به جهان مادی ندارد، و آنچه مادی است همواره در فاصله‌ای بی‌نهایت از آن کمال الهی باقی می‌ماند. تنها کاری که ارسطو کرد این بود که ذوات انتزاعی استادش را انضمامی و مادی ساخت؛ اما این انضمامی‌سازی هرگز نتوانست شکاف بنیادین میان امر الهی و امر مادی را پر کند. در افلاطون، مُثُل در جهانی دیگر، در «مکان معقول»، ساکن هستند و از جهان محسوس کاملاً جدا هستند. در ارسطو، صور در درون خود اشیاء مادی حضور دارند، اما این حضور چیزی جز تحقق یک امکان از پیش موجود در ماده نیست. ماده، حتی هنگامی که به صورت درآمده، هرگز کاملاً عقلانی نمی‌شود: همواره باقی‌مانده‌ای از بی‌نظمی، امکان، و قوه در آن هست که هرگز به فعلیت کامل نمی‌رسد. جهان مادی در نظر هر دو فیلسوف، به کلی از خدا و عالم انتزاعی جداست: برای افلاطون، جهان محسوس تصویری ناقص و مبهم از عالم مُثُل است؛ برای ارسطو، جهان مادی عرصه تحقق ناقص صورت‌هاست، و محرک نامتحرک در خلوص انتزاعی خود، هیچ تماسی با این عرصه ندارد. بدین‌ترتیب، آن دوگانگی‌ای که در افلاطون به صورت تقابل میان عالم معقول و عالم محسوس ظاهر می‌شود، در ارسطو به صورت تقابل میان ماده و صورت، قوه و فعل، و در نهایت میان محرک نامتحرک و جهان مادی تداوم می‌یابد. این ثنویت ریشه‌دار، که جهان مادی را در ذات خود بی‌نظم و بی‌سامان می‌داند و تنها با دخالت امری الهی و انتزاعی به آن نظم می‌بخشد، میراث مشترک افلاطون و ارسطو برای تاریخ فلسفه است. این دوگانگی نه محدود به نظریه مُثُل، که در تار و پود اندیشه هر دو فیلسوف تنیده شده است: از مفهوم آفرینش در تیمائوس تا مفهوم حرکت در مابعدالطبیعه، از رابطه نفس و بدن تا رابطه خدا و جهان. ارسطو شاید صور را از آسمان به زمین آورد، اما هرگز نتوانست و شاید هرگز نخواست شکاف میان زمین و آسمان را از میان بردارد. ماده همچنان بی‌نظم ماند، و خدا همچنان دور از دسترس و خارج از جهان. @liberty_moral
166
11
@liberty_moral
1
12
ریشه یابی دوالیسم جوهری ( در هستی شناسی ) در تاریخ فلسفه، روایتی نانوشته اما رایج وجود دارد که ریشه‌های ثنویت جوهری را عمدتاً در نظریه مُثُل افلاطون جستجو می‌کند و آن را به تقابل میان عالم معقول و عالم محسوس محدود می‌سازد. اما این تصویر، هرچند پرنفوذ، سطحی و ناقص است. حقیقت آن است که ثنویت در فلسفه یونان ریشه‌ای به مراتب ژرف‌تر دارد و در اندیشه هر دو فیلسوف بزرگ این سنت، افلاطون و ارسطو، به شکل‌هایی متفاوت اما عمیقاً هم‌خانواده حضور دارد. این ثنویت نه صرفاً یک آموزه متافیزیکی در کنار دیگر آموزه‌ها، که ساختاری بنیادین در نگاه آنها به واقعیت، نظم، و رابطه امر الهی با جهان مادی است. در اندیشه افلاطون، ماده (یا به‌تعبیر دقیق‌تر آنچه در تیمائوس «پذیرنده» یا «فضا» نامیده می‌شود) نه صرفاً یک اصل منفعل، که اصلِ بی‌نظمی، بی‌سامانی، و ضرورت کور است. این عنصر مادّی هیچ نسبت ذاتی با مثال خیر که خود «در آن سوی وجود» جای دارد و منبع هر نظم و معقولیتی است ندارد. مُثُل خیر، همچون خورشیدی در عالم معقول، همه چیز را روشن و شناختنی می‌سازد، اما خود از جنس این جهان نیست. رابطه مُثُل با جهان مادی نه از سنخ علیّت مکانیکی یا صدور ضروری، بلکه از سنخ «بهره‌مندی» است؛ و همین ابهام در مفهوم بهره‌مندی خود نشانه‌ای از شکاف عمیقی است که افلاطون میان دو ساحت واقعیت احساس می‌کرد. ماده، در بهترین حالت، «پذیرنده» صور است، اما این پذیرندگی هرگز کامل نیست: ماده در برابر عقلانیت مُثُل مقاومت می‌کند، و این مقاومت همان منشأ شر، زشتی، و بی‌نظمی در جهان محسوس است. بدین‌ترتیب، در فلسفه افلاطون، یک دوگانگی عمیق و حل‌ناشده میان عقلانیت الهی و ماده بی‌نظم وجود دارد که هیچ پلی نمی‌تواند آنها را کاملاً به هم پیوند دهد. در نگاه نخست، ارسطو با آوردن صور در درون خود اشیاء و با تأکید بر ترکیب مادّه و صورت در جوهرهای انضمامی، به نظر می‌رسد این دوگانگی را از میان برداشته باشد. اما این توهمی بیش نیست. ارسطو نیز، درست به همان اندازه افلاطون، ماده را در ذات خود بی‌نظم، بی‌تعیّن، و فاقد هرگونه صورتی می‌داند. ماده اولی در فلسفه ارسطو همان «نیستی» نسبی است که تنها از طریق صورت است که به چیزی تبدیل می‌شود. صورت است که به ماده نظم و سامان می‌بخشد، و این صورت‌ها در نهایت از محرک نامتحرک که خود «اندیشه‌ای است که به خود می‌اندیشد» و هیچ نسبتی با ماده ندارد ناشی می‌شوند. محرک نامتحرک ارسطو، همچون مُثُل خیر افلاطون، از جهان مادی به کلی جداست: این موجود الهی نه ماده دارد، نه با ماده سروکار دارد، و نه حتی از وجود جهان مادی آگاه است. رابطه آن با جهان، نه از طریق آفرینش یا علیت فاعلی مستقیم، که از طریق «حرکت از راه معشوق بودن» است؛ یعنی ماده و جهان مادی در شوق رسیدن به کمالی که محرک نامتحرک نمایندگی می‌کند به حرکت درمی‌آیند. اما این شوق، خود شکاف را آشکارتر می‌کند: آنچه کامل و الهی است هیچ میلی به جهان مادی ندارد، و آنچه مادی است همواره در فاصله‌ای بی‌نهایت از آن کمال الهی باقی می‌ماند. تنها کاری که ارسطو کرد این بود که ذوات انتزاعی استادش را انضمامی و مادی ساخت؛ اما این انضمامی‌سازی هرگز نتوانست شکاف بنیادین میان امر الهی و امر مادی را پر کند. در افلاطون، مُثُل در جهانی دیگر، در «مکان معقول»، ساکن هستند و از جهان محسوس کاملاً جدا هستند. در ارسطو، صور در درون خود اشیاء مادی حضور دارند، اما این حضور چیزی جز تحقق یک امکان از پیش موجود در ماده نیست. ماده، حتی هنگامی که به صورت درآمده، هرگز کاملاً عقلانی نمی‌شود: همواره باقی‌مانده‌ای از بی‌نظمی، امکان، و قوه در آن هست که هرگز به فعلیت کامل نمی‌رسد. جهان مادی در نظر هر دو فیلسوف، به کلی از خدا و عالم انتزاعی جداست: برای افلاطون، جهان محسوس تصویری ناقص و مبهم از عالم مُثُل است؛ برای ارسطو، جهان مادی عرصه تحقق ناقص صورت‌هاست، و محرک نامتحرک در خلوص انتزاعی خود، هیچ تماسی با این عرصه ندارد. بدین‌ترتیب، آن دوگانگی‌ای که در افلاطون به صورت تقابل میان عالم معقول و عالم محسوس ظاهر می‌شود، در ارسطو به صورت تقابل میان ماده و صورت، قوه و فعل، و در نهایت میان محرک نامتحرک و جهان مادی تداوم می‌یابد. این ثنویت ریشه‌دار، که جهان مادی را در ذات خود بی‌نظم و بی‌سامان می‌داند و تنها با دخالت امری الهی و انتزاعی به آن نظم می‌بخشد، میراث مشترک افلاطون و ارسطو برای تاریخ فلسفه است. این دوگانگی نه محدود به نظریه مُثُل، که در تار و پود اندیشه هر دو فیلسوف تنیده شده است: از مفهوم آفرینش در تیمائوس تا مفهوم حرکت در مابعدالطبیعه، از رابطه نفس و بدن تا رابطه خدا و جهان. ارسطو شاید صور را از آسمان به زمین آورد، اما هرگز نتوانست و شاید هرگز نخواست شکاف میان زمین و آسمان را از میان بردارد. ماده همچنان بی‌نظم ماند، و خدا همچنان دور از دسترس و خارج از جهان.
1
13
کتابِ کاندید از ولتر عالی بود. یک شاهکارِ بی‌نظیر. اگه فکر می‌کنید دنیا عادلانه است و همه چیز بر اساسِ یک طرحِ الهیِ بزرگ پیش می‌ره و جهانِ ما، بهترین جهانِ ممکنه، حتما این کتاب رو بخونید. ولتر، روایت درخشانی از مصائب و رنج‌های بشر ارائه می‌ده و فلسفه‌های احمقانه‌ی خوش‌بین‌ها رو به ریشخند می‌گیره و در پایان هم، بهترین نتیجه‌ی ممکن رو می‌گیره: دنیا سرشار از رنجه و هیچ عدالتی هم در کار نیست و برای رهایی از این رنج، باید دست از فلسفه‌بافی‌های بیهوده بردارید و «باغچه‌ی کوچک‌تان را شخم بزنید.»
145
14
تناقض درونی محافظه‌کاری محض: تأملی در باب نسبت سنت، عقل و آزادی محافظه‌کاریِ محض، آنگاه که به نهایتِ خویش می‌رسد، به تجربه‌گراییِ افراطی می‌گراید. محافظه‌کار، از آن رو که قوای ادراکیِ آدمی را محدود می‌یابد، به بهانه‌ی همین حدودِ عقلی، هر سنتی را هرچند آغشته به زور و تعدّی و لگدمال‌کننده‌ی آزادی فردی، حقوق مالکیت، بازار آزاد و محاکم عرفی می‌پذیرد و بر حفظِ آن پای می‌فشارد. اما پرسش اینجاست که محافظه‌کارِ صرف، از چه روی و بر اساس کدام مبنا، چنین جانانه از محافظه‌کاری و سنت‌گرایی دفاع می‌کند؟ پاسخِ او، چنانکه پیداست، تمسّک به محدودیّت‌های عقل است. غافل از آنکه همین تمسّک، دامی است که پای استدلالش را می‌گیرد و آن را گرفتارِ خودشکنی و خودابطال‌گری می‌سازد. زیرا اگر بر سرِ آن باشیم که عقل از هرگونه استدلالِ انتزاعی و طرحِ کلانِ عقلی قاصر است، آنگاه خودِ همین حکم یعنی «عقل محدود است» چیزی نیست جز یک استدلالِ انتزاعیِ عقلی که محدودیّتِ انضمامیِ عقل را آشکار می‌کند. پس محافظه‌کار، به همان تیغ که می‌خواهد اعتبارِ عقلِ انتزاعی را ببُرد، شاهرگِ استدلال خویش را می‌زند. حال، ما چه می‌گوییم و بر اساس چه مبنایی از آزادی و سنت‌های برآمده از آن دفاع می‌کنیم؟ سخنِ ما آن است که عقلِ آدمی، به نحوِ انضمامی، محدود است و از همین روی، هرگونه مهندسیِ اجتماعیِ کلان محکوم به شکست است. اما نکته‌ی باریک و خطرناک اینجاست: اگر سنتی در میان باشد که خود ناقض آزادی و بازار باشد و بخواهد به نامِ همین محدودیّتِ انضمامیِ عقل و به بهانه‌ی طردِ خردگراییِ انتزاعی، آزادی را نقض کند، آنگاه استدلالِ محافظه‌کار یکسره فرو می‌ریزد. زیرا در این مقام، برای آنکه آن سنت از تغییر مصون بماند، لاجرم به شکلی از مهندسیِ اجتماعی متوسّل می‌شود هرچند خُرد و جز‌به‌جز و این خود ناقضِ اصلِ نخستینِ اوست. جانِ کلام، چنانکه لایبنیتسِ فیلسوف فرموده، آن است که «همه چیز از تجربه برمی‌آید، مگر خودِ عقل». ما نیز باید بپذیریم که همه چیز، حتّی اصول و ارزش‌های عقلی و مفاهیمِ کلّی، از تجربه می‌آید، جز اصول منطقی و مقولات و صورِ شهود، آن‌گونه که در فلسفه‌ی کانتی تبیین شده است. با این همه، به باورِ این حقیر، یک استدلالِ اصولی و قویم برای دفاع از بازار، به تجربه‌گرایی نزدیک‌تر است تا به خردگراییِ محض. امّا حقیقت آن است که این دفاع، سنتزی است لطیف از هر دو: نه چنانکه محافظه‌کاران حقوقِ عرفی باور می‌پندارند که صرفاً تجربه‌گراییِ انضمامیِ محض است (زیرا خودِ این دعوی، استدلالی عقلی و انتزاعی است)، و نه چنانکه لیبرتارین‌های وظیفه‌گرای حقوق طبیعی باور ادّعا می‌کنند که یکسره عقل‌گراییِ انتزاعیِ محض است (زیرا به حکمِ طبیعت، اصول و ارزش‌های اخلاقی و مفاهیمِ کلّی، تماماً از تجربه برمی‌آیند، مگر کلّی‌های وجودی مانند مفهوم بعد و فکر و وجود). @liberty_moral
197
15
«ایالات متحده آمریکا بزرگ‌ترین، شریف‌ترین و از حیث اصول بنیادینِ تأسیس، یگانه کشور اخلاقی در تاریخ جهان است.» – آین رند 🆔 @l
«ایالات متحده آمریکا بزرگ‌ترین، شریف‌ترین و از حیث اصول بنیادینِ تأسیس، یگانه کشور اخلاقی در تاریخ جهان است.» – آین رند 🆔 @liberty_institute  |  انستیتو لیبرتی
156
16
📄 خوانش روتباردی از انقلاب آمریکا #موری_روتبارد، اقتصاددان و نظریه‌پرداز #لیبرتارین، مدعی است که انقلاب آمریکا در عمیق‌ترین لایه‌های خود، یک حرکت آگاهانه و همگانی توده‌ها بر مبنای اصول #لیبرتارینیسم (آزادی‌خواهی) و در مخالفت شدید با قدرت متمرکز دولتی بوده است. او با تکیه بر اسناد تاریخی اثبات می‌کند که جنگ استقلال آمریکا برخلاف باور برخی تاریخ‌نویسان، یک حرکت مردمی واقعی و اولین نمونه موفق از جنگ‌های آزادی‌بخش ملی در تاریخ بود که هرگز بدون حمایت پرشور اکثریت قاطع جامعه به پیروزی در برابر بزرگ‌ترین قدرت نظامی و دریایی آن زمان -یعنی بریتانیا- دست نمی‌یافت. ◽️@utfinance◽️
130
17
انحراف افلاطون و ارسطو اما این سقراطِ زمینی و عمل‌گرا، که خیر را در گرو نتایج عملی‌اش برای بهزیستی انسان می‌دید و از آسمان مابعدالطبیعه به زمین نیازهای انسانی فرود آمده بود، دیری نپایید که بار دیگر به آسمان بازگردانده شد. این بار نه به دست سوفسطاییان یا فیلسوفان طبیعی، که به دست وفادارترین شاگردش، افلاطون. افلاطون، به‌ویژه در رسالات میانی خود، تصویری از سقراط ساخت که با سقراط تاریخی فاصله‌ای ژرف داشت. در این تصویر، سقراط دیگر آن جستجوگر خستگی‌ناپذیر خوشبختی انسانی نبود، بلکه به فیلسوفی تبدیل شد که حقیقت را نه در نتایج عملی، که در مُثُلی انتزاعی و آسمانی می‌جوید. اینجا بود که تعریف پراگماتیستی سقراط از خیر، جای خود را به تعریفی انتزاعی، خشک و غیرپیامدگرایانه داد. در دیالوگ‌های میانی افلاطون به‌ویژه جمهوری «خیر» از ساحت زندگی عملی جدا می‌شود و به «صورت خیر» (Form of the Good) تبدیل می‌گردد؛ اصلی متافیزیکی که «در آن سوی وجود» جای دارد و همه چیزهای دیگر به واسطه آن شناخته می‌شوند، اما خود از دسترس تجربه و نتایج عملی به کلی بیرون است. خیر در این معنا دیگر پاسخ به این پرسش نیست که «چه چیز مرا خوشبخت می‌کند؟»، بلکه پاسخی است به این پرسش که «چه چیز سبب می‌شود که همه چیزها آن‌گونه که هستند باشند؟». خیر به یک اصل هستی‌شناختی بدل می‌شود، نه یک راهنمای عملی برای زیستن. این انتزاعی‌ترین تعریف ممکن از خیر است؛ تعریفی که هیچ معیاری برای سنجش نتایج اعمال به دست نمی‌دهد و در خلأی از فراسوی تجربه شناور است. ارسطو نیز، با وجود بازگشت نسبی‌اش به زمین و تأکید بر اخلاق فضیلت و مفهوم «اودایمونیا»، نتوانست از این انتزاع‌گرایی به‌کلی بگریزد. خیر نزد ارسطو «آن چیزی است که همه چیزها در جستجوی آنند»، اما این تعریف نیز در نهایت به موجودی الهی و نامتحرک ختم می‌شود که خودْ «اندیشه‌ای است که به خود می‌اندیشد». محرک نامتحرک ارسطو، همچون صورت خیر افلاطون، از ساحت عمل و پیامدهای عملی به کلی جداست. خیر در اوج خود، فعالیتی انتزاعی و تأملی است؛ نه انتخابی عملی در دل زندگی روزمره. بدین‌ترتیب، هم افلاطون و هم ارسطو، هر یک به شیوه خود، خیر را از بستر نتایج عملی و پیامدهای انسانی جدا کردند و آن را به ساحتی فراتر از دسترس تجربه و عمل پرتاب نمودند. اما این دقیقاً همان چیزی است که سقراط تاریخی از آن می‌گریخت. برای سقراطِ واقعی، خیر نه یک اصل متافیزیکی انتزاعی، که پاسخی عملی به پرسش «چگونه باید زیست؟» بود. او از مابعدالطبیعه و فلسفه نظری روی گردان بود و همه چیز را با معیار نتایج عملی برای زندگی انسان می‌سنجید. فضیلت نزد او تخصص خیر و شر بود، و خیر چیزی جز بهزیستی و خوشبختی عینی انسان نبود. او نمی‌پرسید «خیر فی‌نفسه چیست؟» بلکه می‌پرسید «چه چیز زندگی مرا بهتر و خوشبخت‌تر می‌کند؟». این پراگماتیسم ناب است. اما افلاطون، شاگرد وفادار، به این سقراط خیانت کرد. او در رسالات میانی، سقراط را به نقابی برای اندیشه‌های متافیزیکی خود تبدیل کرد. سقراطِ دیالوگ‌های میانی، دیگر آن پرسشگر خیابان‌های آتن نیست که شهروندان را به مراقبت از نفس فرا می‌خواند، بلکه فیلسوفی است که از غار تاریک جهان محسوس به سوی نور مُثُل صعود می‌کند و بازمی‌گردد تا دیگران را نیز به این صعود فرابخواند. در این تصویر، خیر دیگر در زندگی عملی و نتایج آن یافت نمی‌شود، بلکه در جهانی نامرئی و فراسوی تجربه جای دارد. این تحریف بزرگ افلاطون از سقراط تاریخی است: او سقراط را از زمین به آسمان بازگرداند، درست برخلاف آن چرخشی که خود سقراط در فلسفه پدید آورده بود. بدین‌ترتیب، می‌توان گفت که پراگماتیسم در سپیده‌دم خود با سقراط زاده شد، اما به سرعت توسط افلاطون به حاشیه رانده شد. آنچه افلاطون و ارسطو به عنوان «خیر» عرضه کردند، انتزاعی، خشک و تهی از پیامدهای عملی بود؛ در حالی که سقراطِ واقعی، خیر را در متن زندگی و در گرو نتایج آن برای بهزیستی انسان می‌فهمید. پراگماتیسم مدرن، هنگامی که در سده نوزدهم سربرآورد، در واقع بازگشتی بود به همان بینش سقراطی که افلاطون آن را در هزارتوی مابعدالطبیعه خود گم کرده بود. @liberty_moral
188
18
ریشه یابی پراگماتیسم فلسفی در تاریخ فلسفه، روایتی آشنا و رایج وجود دارد که پراگماتیسم را نظریه‌ای فلسفی و عمدتاً مدرن می‌داند و ریشه‌های آن را به چارلز سندرز پیرس و ویلیام جیمز در آمریکای سده نوزدهم بازمی‌گرداند. بر اساس این روایت، پراگماتیسم با تأکید بر نتایج عملی اندیشه‌ها و سنجش حقیقت بر پایه سودمندی و کارآمدی، گسستی از فلسفه سنتی و متافیزیک‌محور اروپایی بود. اما چنین نیست. پراگماتیسم اخلاقی و فلسفی ریشه‌هایی به مراتب کهن‌تر و ژرف‌تر از اینها دارد و می‌توان ردپای آن را تا سپیده‌دم فلسفه در یونان باستان و تا شخص سقراط پی گرفت. سقراط، آن‌گونه که در رسالات اولیه افلاطون به تصویر کشیده شده، نمایانگر سقراط تاریخی و واقعی است؛ متفکری که به مابعدالطبیعه و فلسفه نظری هیچ علاقه‌ای نداشت و دغدغه‌اش یکسره معطوف به زندگی انسانی و کیفیت آن بود. چرخش فکری سقراط، که گاه «چرخش اخلاقی» در فلسفه نامیده می‌شود، دقیقاً در همین جاست: فرود آوردن فلسفه از آسمان به زمین و وارد کردن آن به خانه‌ها و زندگی روزمره. برای سقراط، هدف اخلاق چیزی جز بهزیستی و خوشبختی آدمی نیست. او خیر را مساوی با بهزیستی (eudaimonia) می‌داند و این درست همان نقطه‌ای است که پراگماتیسم نیز از آن آغاز می‌کند: حقیقت یک باور یا ارزش اخلاقی را باید در نتایج عملی آن برای زندگی انسان سنجید. در این معنا، سقراط یکی از نخستین پراگماتیست‌های تاریخ فلسفه است. او از خود می‌پرسد: «آیا این عمل به خوشبختی من می‌انجامد؟» و این پرسش را معیار داوری اخلاقی قرار می‌دهد. فضیلت، نزد سقراط، چیزی جز تخصص علمی خیر و شر نیست؛ تخصصی که به ما می‌آموزد چه چیز واقعاً به سود ماست و چه چیز به زیان ما. فضیلت، دانش بهزیستی و بدبختی آدمی است. اما نکته اینجاست که سقراط، برخلاف سوفسطاییان که فضیلت را صرفاً مهارتی در خدمت موفقیت اجتماعی می‌دانستند، این تخصص را نه بلاغت یا جدل، که دانش خیر می‌داند. او می‌گوید همه کس پی خوشبختی است؛ هیچ کس پی بدبختی یا رنج و درد نیست. این یک میل طبیعی و عقلانی عام است. اما فقدان فضیلت به‌عنوان دانش خیر و شر سبب می‌شود که انسان‌ها خوشبختی خود را اشتباهاً شناسایی کنند. آنان گمان می‌برند ثروت، قدرت یا لذت جسمانی مایه خوشبختی است، اما از آنجا که دانش خیر را ندارند، در تشخیص آنچه واقعاً به سودشان است به خطا می‌روند. این درست همان منطقی است که بعدها پراگماتیست‌ها نیز پیش گرفتند: باورهای ما اگر به نتایج نادرست و رنج‌آور بیانجامند، باید بازبینی شوند. حقیقت یک باور در گرو کارآمدی آن در هدایت زندگی به سوی غایات مطلوب است. این موضع سقراطی تا حدی شبیه به اخلاق دموکریتی است که هدف اخلاق را شادمانی (euthumia) می‌داند. دموکریتوس نیز، با وجود ماده‌گرایی اتمی‌اش، غایت اخلاق را نه در شناخت نظری جهان، که در دستیابی به حالتی پایدار از آرامش و رضایت خاطر می‌دید. اما تفاوت سقراط با دموکریتوس در این است که برای سقراط، راه دستیابی به این شادمانی، دانش است؛ آن هم نه هر دانشی، بلکه دانش خیر و شر. این دانش خطاناپذیر است و دارنده‌اش را همواره به سوی خوشبختی رهنمون می‌شود. به بیان پراگماتیستی، باور درست درباره خیر، باوری است که در عمل نتیجه مطلوب یعنی خوشبختی را به بار آورد. سقراط تاریخی، چنان‌که از دیالوگ‌های اولیه افلاطون برمی‌آید، به مابعدالطبیعه و فلسفه نظری بی‌اعتنا بود. او به ساختار جهان، عناصر تشکیل‌دهنده آن، یا منشأ کیهان علاقه‌ای نشان نمی‌داد. دغدغه او نه حقیقت فی‌نفسه، که حقیقتی بود که زندگی را بهتر سازد. او خود را مگس خرمایی می‌دانست که شهروندان آتنی را از خواب غفلت بیدار می‌کند و آنها را به «مراقبت از نفس» فرا می‌خواند. مراقبت از نفس یعنی توجه به آنچه واقعاً به سود ماست، و این همان پراگماتیسم در عمل است: نه نظریه‌پردازی تهی، که التزام به نتایج عملی اندیشه. بدین‌ترتیب، می‌توان سقراط را پیش‌قراول پراگماتیسم در سپیده‌دم فلسفه غرب دانست. او پیش از آنکه پیرس و جیمز از «قاعده پراگماتیستی» سخن بگویند، عملاً آن را در میدان اخلاق و زندگی به کار بست. حقیقت یک ادعای اخلاقی نزد سقراط در گرو نتایج عملی آن برای خوشبختی انسان است، و این درست همان شهودی است که پراگماتیسم مدرن نیز بر آن تکیه دارد. اگر پراگماتیسم را نه یک نظریه متافیزیکی یا منطقی، که یک نگرش عملی به فلسفه و زندگی بدانیم، آنگاه سقراط نه تنها یکی از نخستین، که یکی از اصیل‌ترین پراگماتیست‌های تاریخ فلسفه است. @liberty_moral
169
19
اگر می‌خواهید دشمنِ مک‌کارتی باشید، پسرها، باید یا یک کمونیست باشید یا یک لواطکار.... «سناتور ژوزف مک‌کارتی» @liberty_moral
اگر می‌خواهید دشمنِ مک‌کارتی باشید، پسرها، باید یا یک کمونیست باشید یا یک لواطکار.... «سناتور ژوزف مک‌کارتی» @liberty_moral
156
20
خطاب به جناب زواریان و دیگر محافظه کاران هگلیست ایرونی سلام و صد لعنت بر جهل مرکبی که جامه فلسفه به تن کرده است. این حقیر که سال‌هاست گرد و غبار اوهام متافیزیکی این جماعت فیلسوف‌نمای فرنگی و مریدان وطنی‌شان را از دامن عقل پاک می‌کنم، متن شما را خواندم و دریغا که باید گفت این هگل بیچاره و شارح محترمش، در توجیه محافظه‌کاری خود، چه خبطی عظیم مرتکب شده‌اند. الحق که حرف حساب را باید با طنطنه و تشر گفت، وگرنه این جماعت اهل عبا و عمامه‌ی هگلی، خیال می‌کنند هنوز در عصر روشنگری آلمانی نفس می‌کشیم. نادانِ قصه ما، یعنی جناب هگل، تصور فرموده که قرب الهی و آزادی، در گروِ تنزل دادن خداوند به مرتبه یک انسان، آن هم با خصوصیات یک شهروند پروتستان پروسی است. این چه مزخرفی است که خداوندِ لم‌یَزَل و لایَزال را چنان در کالبد انسانی و تاریخ حلول دهیم که گویی او نیز چون ما، گرفتار دیالکتیک هوس و عقل است و برای رسیدن به «خودآگاهی» تقلا می‌کند؟ هگلِ ابله، گویا فراموش کرده که اگر خدا را تا سر حد یک «فرد باهوش» و «عقل کل سامان‌دهنده» تنزل دهی که برای تاریخ غایت تعیین می‌کند، آنگاه آدمی چه جایگاهی دارد؟ آدمی می‌شود مهره‌ای در بازی شطرنج یک ذهن برتر. این همان فاجعه‌ای است که هم در مسیحیت تحریف‌شده و هم در اسلام دستگاه‌مند رخ داده است. بله، جناب محافظه‌کار وطنی که حالا شده‌اید شارح هگل، اشتباه نکنید. بنده از اسلام دفاع نمي‌کنم، چون اسلام هم به همان بلای آنتروپومورفیسم و تشبیه گرفتار آمده، اما لااقل به اندازه مسیحیت پولسی و کلیسایی، گستاخی نکرده است. عیب بزرگ اسلام، این تعالی ناقص و دوگانه‌اش است؛ اینکه خدایی را ترسیم می‌کند که بیرون از جهان نشسته، «طرح و برنامه» دارد، غایت می‌چیند و مثل یک سلطان مستبد، بنده می‌خواهد. مگر خدا یک شخص است که از ما بندگی و عبودیت طلب کند؟ اینجا اسلام نیز به ورطه همان انسان‌انگاری غلیظ افتاده، اما با حجب و حیای بیشتر. خدای اسلام هم همان «عقل کلی» نشسته بر عرش است که برای هستی نقشه کشیده؛ این دیگر چه جای فخر فروشی به هگل است؟ اما رسوایی بزرگ هگل، آنجاست که این تعالی ناقص در اسلام را به عنوان نقطه ضعف می‌کوبد، غافل از اینکه مزیت اسلامِ بیمار نیز بر مسیحیتِ هگلی همین است که خدا را آن‌قدر غلیظ و حلول‌کرده در جسم انسانی نفهمیده که برایش فرزند و تجسد جسمانی قائل شود. در اسلام، لااقل خداوند در رحم یک زن جای نگرفته است! تو ای هگل فیلسوف‌نما، می‌خواهی خدا را تا حد یک انسان حقیر و نازل پائین بکشی، بعد اسم این گستاخی را «انعکاس آگاهی» و «آزادی» بگذاری؟ چه رسوایی عظیمی! مفتاح آزادی حقیقی، نه در تجسد خدا در انسان، بلکه در فهم آن گوهر نابی است که جهان را به مثابه یک سامانه خودجوش می‌بیند. نظم بازار را بنگر که بی‌هیچ عقلی در بیرون، چگونه خود را تنظیم می‌کند. جهان نیز چنین است: ضرورتی کور و بی‌هدف، جوهری یگانه و خودبسنده که خدا همان کل همین نظم خودانگیخته است؛ خدا یعنی جهان، نه چیزی در فراسوی آن. خداوند نه غایت دارد، نه خودآگاهی، و نه دلش برای انسان تنگ شده تا بخواهد در تاریخ متجسد شود. اسپینوزا را هگل نادان نقد می‌کرد که چرا جهان را به مقام خدایی رسانده است؛ غافل از اینکه این تو هستی، ای پروسی نادان، که می‌خواهی خدا را تا سطح بورژوازی آلمانی قرن هجدهم تنزل بخشی. فاجعه‌ی فلسفه سیاسی این جماعت هگلی و محافظه‌کاران مریدشان، در همین جاست: آنها با غایت‌مند کردن تاریخ و نسبت دادن آن به خودآگاهی خداوند، عملاً آزادی انسان را قربانی می‌کنند. اگر تاریخ با جبری غایتمند و ضرورتی منطقی پیش می‌رود که خداوند برای آن طرح ریخته، پس اراده‌ی خودآیین و خودجوش انسانی کجا می‌رود؟ آزادی یعنی پایان دادن به همین توهمِ «صانع هدف‌مند». چه فرقی می‌کند این صانع، یهوه‌ی متعصب باشد، مسیحِ متجسد هگلی باشد، یا اللهِ عقل کل؟ همه‌شان جلادان آزادی‌اند. محافظه‌کار ایرونی که از این آب گل‌آلود ماهی آزادی می‌گیرد، از آن روشنفکر لیبرال وطنی هم مضحک‌تر است؛ او با تمسک به هگل، می‌خواهد هم خرَد کلیسا را حفظ کند و هم خرَد بازار پروسی را، بی‌آنکه بفهمد آزادی یعنی رهایی از هرگونه غایت بیرونی. خدا همان زنجیره ضرورت علی کور است، تمام. والسلام. @liberty_moral
231