پاشید سین کنید.
Open in Telegram
خانهای کوچک در دل پاریس، جایی میان بارانهای نجیب و کافههای خاموش که هر گوشهاش بوی قصه، عطرعشق و نغمهای جاودانه میدهد.. @yeonjun_mymoon_n_abot
Show more149
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1930 days
Posts Archive
Repost from Лунная Тоска
سه سال گذشت و او هنوز رفتنی نشد،
اما من یاد گرفتم نفس بکشم، حتی هنگامی که رد پای خاطرههایش همهجا را گرفته است.
در آوریل، وقتی زمین دوباره جان گرفت، درختان پوشیده از برگهای سبز بودند؛ من در سکوت همان بهار، خاکستر شدم. همان زمستانی شدم که هیچگاه نباید میرسید. چکاوک صبح را با شکوفههای زیبا آغاز کرد… خورشید در اوج گرما، برایم تبدیل به زمستانی سرد شده بود. پاییز از راه رسید، برگها پس از دیگری زمین را لمس میکردند، اما من در زمستانی زندانی شده بودم که زندانبان من بیرحمتر از هر کسی بود. همان کسی که اگر روزی در این خانهی کوچک را نمیزد، خورشید دیگر هرگز طلوع نمیکرد. زندانبان من آنقدر بیرحم بود که کلید را رها کرد و رفت، ولی من یک قدم هم به آن نزدیک نشدم. و من در میان شکوفههای بهاری، دنبال صدایی از تو هستم که بتوانم بگویم: «بهار شده است.» دنبال صدایی میگردم که آرامم کند. شاید چکاوک باز بخواند؛ شاید روزی بهار به پایان برسد و برگردیم به همان پاییزی که بوی تو را میدهد. شاید نوری از میان میلههای زندان عبور کند. و در آخر، شاید زندانبان من برگردد، و من بتوانم طلوع خورشید را در میان خاکسترها ببینم و آن چشمانی که به رنگ شب اند را دوباره ببینم...
تقدیم به آوریل دردناک من، پس 𝟷𝟶𝟿𝟻 روز زمستانی
Repost from Höt gurl 'z club
یکـي از پـك هاي موردعلاقـتون رو به همـراه این پـیام فوروارد و یـک پست مشخـص کنید فوروارد ایـنجا ویو بگیرید ♡
