ORV novel
Open in Telegram
ناول خواننده همه چیز دان (خواننده همه فن حریف) 𝓞𝓶𝓷𝓲𝓼𝓬𝓲𝓮𝓷𝓽 𝓻𝓮𝓪𝓭𝓮𝓻'𝓼 𝓿𝓲𝓮𝔀𝓹𝓸𝓲𝓷𝓽 ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6699611784
Show more2 809
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-3130 days
Posts Archive
2 809
راستی دلیل اینکه یو جونگ هیوک غذای درست شده توسط بقیه رو نمیخوره رو تو ساید استوری کوتاه یو میا گفتن
دلیلش اینه که وقتی گیمر بود قبل شروع سناریوها، بعضیا بهش حسودی میکردن و غذاشو مسموم میکردن... (منظورم اینه چیز بد میریختن توش و اینا😂)
بعد اونا دیگه فقط خودش درسته میکنه میخوره
2 809
کسایی که ناشناس فرستاده بودن میتونن دوباره بفرستن؟ شرمنده دیر دیدمشون و الان جواب هیچکدوم رو نمیفرسته
2 809
در نهایت دست یو جونگ هیوک به سمت دامپلینگ دوم حرکت کرد. اما یکدفعه، یو جونگ هیوک وسط حرکتش ایستاد و به من خیره شد.
"به چی نگاه میکنی؟"
من وانمود کردم متوجهش نشدم و شروع کردم همراه اون دامپلینگ خوردن.
...اگه از [دیدگاه خواننده همهچیزدان] استفاده میکردم، احتمالاً میتونستم چیز های خیلی جالبتری بشنوم، اما تصمیم گرفته بودم دیگه ازش روی اون استفاده نکنم.
"... بدک نیست. میشه خوردش."
در حالی که صدای زمزمه آروم یو جونگ هیوک رو میشنیدم، ساکت به آسمون نگاه کردم. صورت های فلکی درخشان آسمون از بالا به ما نگاه میکردن. انگار نابودی چیزی مربوط به جهانی دوردست بود.
در حالی که این طوری دامپلینگ میخوردیم، برای اولین بار با خودم فکر کردم که، کاش این داستان یکم طولانیتر میشد.
***
[نیمه شب فرا رسیده است.]
[سیستم «بازسازی سفر به غرب» به مدت یک ساعت وارد حالت بررسی و تعمیر میشود.]
تاریکی مطلقی همه جا رو فرا گرفته بود. شبی بود که همه در اون خوابیده بودن.
سان وو کانگ که از بازوش به عنوان بالش استفاده کرده و در حالی که خروپف میکرد خوابیده بود، هر دو سانزانگ هم ظاهراً از سفر خسته بودن و هر کدومشون از یکی پا های سان وو کانگ به عنوان بالش استفاده کرده و خوابیده بودن.
و در دل شب، زمانی که پیام های تماشاگران و داوران موقتا ناپدید شده بود، سایهای بیسروصدا از جاش بلند شد.
یو جونگ هیوک بود.
اون بیصدا [شمشیر شیطانی سیاه آسمانی] رو از غلاف بیرون کشید و به سان وو کانگ خوابیده نزدیک شد.
و بعد، خیلی آروم، نوک تیز شمشیر رو به سمت سان وو کانگ نشونه رفت.
2 809
در واقع من هیچ کاری نکرده بودم. کسی که یوگهها رو کشت یو جونگ هیوک بود و کسی که روستا رو نجات داد هم یو جونگ هیوک بود. من فقط تماشا کردم و چند تا دیالوگ گفته بودم. با این حال، بچهها مدام مشغول تعریف کردن از من بودن، نه یو جونگ هیوک.
نگاهی بهش انداختم. یو جونگ هیوک طوری مشغول صیقل کردن [شمشیر شیطانی سیاه آسمانی] خودش بود که انگار هیچی نشنیده.
「 در آن لحظه، کیم دوکجا برای اولین بار با خود فکر کرد: ′طی تمام مدتی که من نبودم، یو جونگ هیوک در بین اعضای گروه دقیقاً چه جایگاهی داشت؟′ 」
مدت زیادی نگذشت که شب فرا رسید.
در حالی که خودمون رو کنار آتشی که با هیزم های جمعآوریشده روشن کرده بودیم گرم میکردیم، دورظ نشستیم. حس و حالش جوری بود انگار که برای کمپزدن اومده بودیم.
کسی که یهو روی این فضای آروم آب سردی ریخت، یو جونگ هیوک بود.
"از این به بعد، من جداگانه عمل میکنم."
صداش کاملاً بیتفاوت به نظر میرسید، جوری که انگار هنوز داشت اون شمشیر لعنتیش رو صیقل میداد و باعث شد ناخودآگاه بپرسم: "منظورت از این حرف چیه؟"
″در هر صورت، کافیه به هند برویم و فقط «متون مقدس» رو بیاریم، نه؟ من به تنهایی هم از پسش برمیام. اگه خودم به اونجا برم و—"
"تو نباید این کار رو بکنی!"
در حقیقت، اگه ژو باجیه از فنون مربوط به ابر استفاده میکرد، و من هم سوار «ابر تندرو» میشدم، واقعاً میتونستیم تو یه چشم بهم زدن خودمون رو به هند برسونیم. حتی سان وو کانگ توی داستان اصلی هم زمانی حرف مشابهی زده بود و من دوران کودکی هم یه بار همچین سوالی تو ذهنم داشتم.
「 چرا سان وو کانگ خودش شخصاً متون مقدس رو نمیاره؟ 」
حالا دیگه بهتر دلیلش رو میفهمم.
"اگه همچین کاری کنیم، معنای این داستان از بین میره."
اینکه مسافتی رو که میشه در یک شب طی کرد، طی چهارده سال، ذره ذره جلو برویم. اون زمانی بود که اساساً برای کامل شدن «سفر به غرب» وجود داشت.
با این حال، افکار یو جونگ هیوک متفاوت بود. "من وقتی برای تلف کردن اینجا ندارم."
"این سفر خیلی طولانی نیست. چهارده سال طول نمیکشه، پس یکم صبر کن. اینکه در طول سفر، تک تک همراه ها رو ملاقات کنی هم تجربه چندان بدی نیست.″
شاید از شنیدن همچنین حرفی تعجب کرده بود، چون یو جونگ هیوک بهم زل زد و گفت: "تو جزو همراه های من نیستی."
بله، البته.
اون یو جونگ هیوک شکاک، محال بود به من اعتماد کنه.
"این رو میدونم."
سکوت در بین گروه حاکم شد.
لی گیلیونگ بدون اینکه حرفی بزنه سنگریزهای داخل آتش انداخت و شین یوسونگ، در حالی که با نگرانی به من و یو جونگ هیوک نگاه میکرد، با انگشتش با زمین خاکی ور میرفت.
در همون لحظه صدای قاروقور شکمی بلند شد. لی گیلیونگ با اخم، شکمش رو مالید.
"گشنمه…"
لبخند کمرنگی زدم و چیزی از جیب لباسم بیرون آوردم. "یکم دامپلینگ میخوای؟"
این ذخیره مخفی من از دامپلینگ بود که موقع قدم زدن توی اون «جاده مسیر دامپلینگ» درست کرده بودم.
لی گیلیونگ با چهرهای مشکوک دامپلینگ رو از من گرفت و خیلی زود یه گاز ازش زد. چشم های لی گیلیونگ مثل یه شعله چراغی روغنی لرزید.
"چی! این خیلی خوشمزهتر از اونیه که توی کارخونه خورده بودم!"
خب، معلومه که باید خوشمزهتر میبود.
[برخی تماشاگران به شدت کنجکاوند بدانند «دامپلینگ موریم» چه مزهای دارد!]
حس کردم یو جونگهیوک [999] روی شونم خیلی اروم یه ذره تکون خورد.
من به شین یوسونگ و یو جونگهیوک هم دامپلینگ دادم.
یو جونگ هیوک اخم کرد و سرش رو تکون داد: "من چیزی رو که بقیه درست کرده باشن نمیخورم."
"چیزی نیست که بقیه درست کرده باشن."
به نظر میرسید که اون از این موضوع خیلی گیج شده. احتمالاً یو جونگ هیوک نمیدونست منظورم از این حرف چیه. یو جونگ هیوک با شک به [دامپلینگ موریم] که درست جلوش گذاشته شده بود خیره شد و بعد، انگار تصمیمی گرفته باشه، با احتیاط اون رو برداشت.
و بعد، انگار داشت یه دشمن رو شناسایی میکرد، آروم آروم دامپلینگ رو به بینیش نزدیک کرد.
"... این بو؟"
آره، بخورش دیگه، حرومزاده.
یو جونگ هیوک چندین بار با خودش کلنجار رفت و بالاخره آهسته دامپلینگ رو به سمت دهنش برد. بعد، انگار میخواست گلوی فرمانده دشمن رو بِکَنه، یه گاز کوچیک ازش گرفت.
من، لی گیلیونگ و شین یوسونگ، همگی با چهره هایی مضطرب تماشا کردیم که یو جونگ هیوک چطور دامپلینگ رو داشت میجوید. حتی آشپز [999] روی شونم هم بی حرکت منتظر واکنش این یارو بود.
گلپ! (مترجم: صدای قورت دادنه...)
یو جونگ هیوک بالاخره قورت دادن لقمه اولش رو تموم کرد، بعد لقمه دیگهای خورد. خیلی خیلی آهسته، اخم روی پیشونیش داشت محو میشد. لب هاش بیوقفه حرکت میکردن.
کمکم سرعت دامپلینگ خوردنش داشت بیشتر میشد. گاز دوم، گاز سوم...
2 809
تکنیک شمشیربازیش به قدری زیبا بود که خیرهکننده به نظر میرسید.شمشیربازیای بود که نمیشد تصور کرد برای رسیدن به همچین سطحی، شخص باید تا چه اندازه خودش رو تحت فشار گذاشته و سختی کشیده باشه؛ حتی یک مرحله پیشرفتهتر از گذشته.
"آفرین، خوکی! خوب داری میجنگی!"
"قوی باش!"
لی گیلیونگ و شین یوسونگ هم بدون اینکه بفهمم چه زمانی، به ما ملحق شده و شروع به تشویق کردن. ما فقط ایستاده بودیم و تماشا میکردیم که چطور یو جونگ هیوک به تنهایی لشکر عظیم یوگهها رو شکست میداد.
[داور «زندانی سربند طلایی» از این روند داستانی لذتبخش و آرامشبخش احساس رضایت میکند.]
تازه حالا بود که بالاخره معنای عمیقتر تصمیم نویسنده، هان سویونگ،رو فهمیدم. در واقع، داستان سان وو کانگ بازنشسته، داستان خیلی خوبیه.
[داور «پیامآور پاککننده محرابها» غرق در لذت باحال بودن خودش شده است.]
[داور «میهووانگ» کمی از دیدن ظاهر بیشازحد باحال ژو باجیه ناراضی است.]
[30 امتیاز اضافی دریافت کردید.]
تقریباً همین زمان بود که صدایی واقعیای از آسمون بالای سرم شنیدم.
[صبر کنین! وایسین!]
یوگه هایی که تقریباً تا حد مرگ کتک خورده بودن، با فریاد روی زمین افتادن و روی خاک سجده کردن. آسمون بالای روستا باز شد و یه صورت فلکی با لباس تائوئیستیها، ظاهر شد.
با توجه به لباسش، بدون شک «تای شانگ لائوجون» (太上老君) بود.
[پادشاه عالی، ژو باجیه، اون یوگه هایی که الان داری میکشی، خوک هایی بودن که من توی کاخ خودم توی توشیتا پرورش میدادم. اونا خوک هایی هستن که از ترس اینکه توی ضیافتذهای کاخ آسمانی خورده شن، فرار کردن؛ پس بهشون رحم کن و اجازه بده اونا رو با خودم ببرم.]
بالاخره این الگوی همیشگی هم ظاهر شد.
تمام اتفاقات «سفر به غرب» همینطوری پیش میره: اول اتفاقی میوفته، بعد یوگه واقعی پشت اون اتفاق آشکار میشه و وقتی یوگه رو شکست میدن، یه دفعه یه تائوییست جاودانه ظاهر میشه و میگه: «راستش این یوگه همون فلان موجودی بود که من پرورش میدادم»، و بعد هم یوگه رو با خودش میبرد.
[برخی داوران به روند داستانی که نسخه اصلی را بازتاب میدهد، امتیاز اضافه میدهند!]
[30 امتیاز دیگر اضافه شد!]
البته من که ذاتاً یکم بدعنق و بداخلاق بودم، نمیتونستم در برابر همچین روندی چیزی نگم. ″اگه قرار بود آخرش اینطوری با خودت ببریشون، چرا از همون اول به روستایی ها کمک نکردی؟′
[عذر میخوام. من یکم سرم شلوغ بود… ]
در واقع احتمالاً فقط حوصلش رو نداشته.
در واقع خیلی از تائوییست های <امپراتور> با اینکه از تمام اتفاقات رخداده در سناریوها خبر دارن، به ندرت به تجسم های خودشونذکمک میکنن.
″ببرشون."
[ممنون.]
با اجازه یو جونگ هیوک، تای شانگ لائوجون همراه خوک هاش به آسمون صعود کرد.
(وقتی تای شانگ لائوجون خوک هاش رو با خودش برد، صلح به روستا بازگشت.)
اگه این یهذداستان معمولی بود، ماجرا باید همینجا تمام میشد.
اما درست در همون لحظه، [چشمهای آتشین و درخشش طلایی] من شروع به سوزش کرد و تصویر یوگه هایی که همراه تای شانگ لائوجون میرفتن، به شدت لرزید.
【 ...م ن... نمیخوام برم.】
【...اخه تا کی قراره...】
صدای یوگهها رو شنیدم، لحنشون به طرز عجیبی آشنا بود. با اینکه خوششانس بودن و از مرگ جون سالم به در برده بودن، اصلاً خوشحال به نظر نمیرسیدن. چطور بگم.
برعکس، به نظر میرسید چهرشون میگفت که ترجیح میدادن همینجا بمیرن.
***
″حالا این روستا مال شماست. هرچند باید خودتون کارخونه رو اداره کنین، اما دیگه مثل گذشته گرسنگی نمیکشین.″
با این حرف، یو جونگ هیوک به گروه کوچیک ما ملحق شد.
مردم روستا برای بدرقه ما مهمونیای همراه با اشک و غم برگزار کردن. البته دقیق ترش این بود که انگار از رفتن یو جونگ هیوک ناراحت بودن، نه رفتن ما...
"تچ. میخواستم بزنمش و بعد کشون کشون ببرمش."
بعد از پایان مهمونی بدرقه، لی گیلیونگ و شین یوسونگ دوباره راه افتادن و منم دنبال بچهها به راه افتادم. یو جونگ هیوک چند قدم عقبتر از اعضای گروه حرکت میکرد.
فضا عجیب و معذب بود.
حالا که فکرش رو میکردم، من اصلاً نمیدونستم یو جونگ هیوک و بقیه همراهام زمانی که من نبودم، چطور با همدیگه رفتار میکردن.
بیدلیل ذهنم درگیر یو جونگهیوک شد و گفتم: "ببخشید، ساجه. چرا نزدیکتر به ما راه نمیری؟"
(مترجم: ساجه، شاگرد کوچیکتر تو فرقه)
"... کی ساجه توعه احمق؟"
وقتی اون احمق با اون نگاه به شدت ترسناک به من خیره شد، دیگه جرئت نکردم چیزی بگم.
در همین حین، بچهها که کنارم اومده بودن، با خوشحالی شروع به حرف زدن کردن.
"هی، پادشاه شیطان نجات، کارت اونجا خوب بود."
"اگه اون موقع حقیقت رو در مورد آن سوگهها کشف نکرده بودی، نزدیک بود یه فاجعه بزرگ درست شه، شاگرد-نیم."
2 809
یو جونگ هیوک واقعاً [دامپلینگ های موریم] رو دوست داره. نه، بهتره بگیم تقریباً بهش وسواس داره. همچین یو جونگ هیوکی واقعاً چیزی رو که از همچین کارخونهای بیرون میاد رو میخوره؟
「 ″من چیزی رو که بقیه درست کرده باشن نمیخورم.″ 」
یو جونگ هیوکی که حتی همچین حرفی زده بود، اینکه برای خوردن دامپلینگ های کارخونه برده گرفته باشه، از اساس منطقی نبود.
انگار برای اثبات همین موضوع، یو جونگ هیوک با لحنی سکم غمگین گفت: "من این [دامپلینگ های موریم] رو نخوردم."
"چی داری میگی، ای روانی دامپلینگ! شین یوسونگ، گفتم زود باش یه کاری بکن دیگه!"
یو جونگ هیوک به جای جواب دادن، به اون طرف جمعیتی که دورمون رو گرفته بود خیره شد. دهها خونه در امتداد کوچهها کنار همدیگه امتداد پیدا کرده بودن و مقدار زیادی از «دامپلینگ های موریم» که تحویل داده شده بودن، جلوی ورودی اون خانهها روی هم جمع شده بودن. بچه هایی که دور هم جمع شده بودن، در حالی که با خوشحالی دامپلینگ های فراوان داخل حیاط رو میخوردن، دیده میشدن.
"...ممکنه؟"
در همون لحظه بود که پیامی هشداردهنده در سراسر روستا ظاهر شد.
[در «کارخانه دامپلینگ» شورشی رخ داده است!]
دروازه ورودی روستا که نگهبان ازش محافظت میکرد فرو ریخت و بردگان کارخونه به داخل هجوم آوردن.
"ما دیگه کار اجباری نمیکنیم!"
"اینجا دامپلینگ، اونجا هم دامپلینگ، همه جا فقط دامپلینگه!"
″بکشینش! اون خوک عوضی رو بکشین!″
توی چشم های برده هایی که هرکدوم بیل و چنگک دستشون داشتن، برق شرورانهای درخشید.
زنها وحشتزده فریاد زدن.
"اون یوگهها هنوز هم دست از کارهاشون برنداشتن!"
"یوگهها؟ ولی یوگه که همین یاروئه، نه؟"
لی گیلیونگ که هنوز متوجه ماجرا نشده بود، داد زد.
یو جونگهیوک لحظهای گیلیونگ رو روی زمین گذاشت، چهرش جدی و سرد شد. "... راستش، باید از همون همشون رو میکشتم."
در این زمان، احساس کردم فهمیدم که اینجا خبره.
در حال حاضر، من «سان وو کانگ» بودم، بنابراین احتمالاً میتونستم از قدرت سان وو کانگ هم استفاده کنم. در حالی که به یوگه هایی که داشتن به سمت ما هجوم میآوردن نگاه میکردم، به چشم هام قدرت دادم.
[استیگما «چشم های آتشین و درخشش طلایی ؟؟؟.Lv» فعال میشود!]
چشمهای آتشین و درخشش طلایی (火眼金睛). استیگمای منحصر به فرد خردمند بزرگ که بهش اجازه میداد یوگهها و شیاطین رو تشخیص بده.
به آرومی رنگ های جهان دگرگون شدن و ظاهر انسان هایی که به سمت ما داشتن میدویدن تغییر کرد. چهره های درهم و چشمانی پر از قصد قتل ظاهر شدن. همونطور که انتظار میرفت، اونا انسان نبودن.
"ژو باجیه دشمن ما نیست."
چشم های لی گیلیونگ بعد از شنیدن حرفم گرد شدن. قیافش طوری بود که انگار حسابی ناامید شده باشه. "چیی؟ لعنت..."
″ژو باجیه به این روستا حکومت نکرده، بلکه برعکس، اونو آزاد کرده. کسایی که باعث بدبختی این روستا شدن، اونان. اونا انسان نیستن؛ یوگه هایی هستن که به این روستا حکومت میکردن.″
یوگه هایی که توی لباس برده بودن، ماهیت واقعی خودشون رو آشکار کرده و با آزاد کردن «چی» خودشون، روستا رو داشتن نابود میکردن. لی گیلیونگ و شین یوسونگ که تازه متوجه اوضاع شده بودن، مردم رو کنترل کردن.
"همگی، پشت سر ما برین!"
...شورش برده های کارخانه.
این وضعیت کاملاً برخلاف ماجرای قبلی [انقلاب دنیای شیطان] بود. چون این بار کاری که باید انجام میدادیم آزادسازی نبود، بلکه سرکوب بود.
یو جونگهیوک جلو رفت و [شمشیر شیطانی سیاه آسمانی] رو از غلافش بیرون کشید... نه، صبر کن، اون چیه؟
[بخشی از تماشاگران از انتخاب سلاح ژو باجیه متعجب هستند.]
[برخی داوران کنجکاوند که چرا ژو باجیه ناگهان از «شمشیر» استفاده میکند.]
[داور «پیاماور پاککننده محرابها»، اعتراض میکند که «فلز زرین گرانبهای برتر» او کجا رفته است!]
طبق داستان اصلی، سلاح ژو باحیه شمشیر نبود، بلکه نوعی چنگک آهنی به نام [فلز زرین گرانبهای برتر] بود.
[اکثر تماشاگران تحت تاثیر ابهت «ژو باجیه، پادشاه عالی» قرار گرفتهاند!]
[برخی تماشاگران عمیقا مجذوب جذابیت ژو باجیه خوش قیافه شدهاند!]
[برخی داوران تغییر سلاح برای جلب نظر عموم را قابل قبول میدانند.]
[داور «پیاماور پاککننده محرابها» با حالتی ناشیانه سرفه میکند و میگوید چون ظاهرش باحال است، این بار نادیده میگیرد.]
[5 امتیاز اضافی دریافت کردید!]
لعنت، منظورت این بود که قیافه یه نفر میتونه حتی به عنوان احتمال عمل کنه؟
یو جونگ هیوک که جلو اومده بود، یکدفعه [شمشیر شیطانی سیاه آسمانی] رو به طرف من گرفت و دایرهای کوچک و گرد اطرافم ترسیم کرد.
"تو، از داخلش بیرون نیا."
"ها؟"
"اگه حتی یهرقدم حرکت کنی، میکشمت.″
و بعد سر یوگهها یکی یکی روی زمین افتاد.
2 809
چپتر 429: قسمت 81 – خاطرات یک دامپلینگ (2)
درسته، من از اول یه حسی داشتم که این یارو باید «ژو باجیه» باشه. با این حال... اصلا کجای این یارو به «ژو باجیه» میخورد؟
[تعدادی از تماشاگران نمیتوانند ظاهر ژو باجیه را درک کنند.]
[تعدادی از تماشاگران اعتراض میکنند که این کار توهین به اثر اصلی است!]
[داور «میهووانگ» میگوید این دیگر اصلاً منطقی نیست!]
(مترجم: میهووانگ. میمون شاه)
ظاهراً واقعاً تماشاگرانی هم بودن که مثل من فکر میکردن. و لحظه بعد...
[تعداد زیادی از تماشاگران از انتخاب بازیگر نقش جو پالگه استقبال میکنند!]
... ها؟
[تعداد آرای شما به شدت افزایش یافته است!]
[رتبه اتاق داستان شما بهطور چشمگیری افزایش یافته است!]
...ممکنه؟
[داور «پیاماور پاککننده محرابها» از ظاهر خود خشنود است.]
کسایی که میدونن، حتماً متوجه شدن که «پیاماور پاککننده محرابها» معرف ژو باجیهست.
[داور «پیاماور پاککننده محرابها» از فرد انتخاب شده برای این نقش بسیار راضی است.]
[1۵0 امتیاز اضافه دریافت کردید!]
همزمان با تصویر یو جونگ هیوک که با اون نگاه تهدیدآمیز همیشگیش به من خیره شده بود، نوشتهای با فونتی بزرگ جلوی چشمام ظاهر شد.
~ قسمت 2. پادشاه عالی، ژو باجیه ~
***
[تبریک میگوییم! اتاق داستان شما وارد جمع 100 رتبه برتر شد.]
هان سویونگ با دیدن پیام ظاهرشده مقابل چشماش، با لبخندی شیطنتآمیز صفحه رو ورق زد.
توی صفحه، شخصیتها مطابق طرح داستانیای که اون چیده بود، داستان رو داشتن ادامه میدادن. هان سویونگ عینک شاخی بدون لنزش رو بالا کشید و زیر لب گفت:
″...از بس این بچهها بد بازی میکنن، از استرس میمیرم جدی.″
با این حال، اتاق داستان اون همین حالاشم از 1000 رای عبور کرده و وارد رتبه های بالای جدول شده بود. همراه با صدای تق تق در زدن از پشت سر، لی سوکیونگ وارد اتاق شد.
″یکم میوه پوست کندم و آوردم.″
″اگه قراره در بزنی، لااقل صبر کن جواب بدم و بعدش بیا داخل؛ وگرنه اصلاً در نزن.″
″کارها خوب پیش میرن؟″
″... بد نیست. رتبه اون فیهو خیلی بالاست، برای همین عقب نموندن ازش آسون نیست.″
لی سوکیونگ با نگاه کردن از روی شونه هان سویونگ رتبه اتاق داستانش رو بررسی کرد و گفت: ″هنوز چند روز بیشتر نگذشته، ولی اینجوری پیشرفت کردن واقعاً فوقالعادهست.″
″در مقایسه با دوران اوجم، این نتیجه چیزی نیست که. تازه هنوز معلوم نیست آخرش چی بشه.″
هان سویونگ با عزمی راسخ سیب رو گاز زد؛ صدای «خرچ» از شاومد. اون طرف پنل هولوگرافیک، تصویر سان وو کانگ با چهرهای دستوپاچلفتی دیده میشد. "... از اینجا به بعد، همه چیز به این بستگی داره که سان وو کانگ چقدر کارش رو خوب انجام بده."
***
"درسته. من سان وو کانگم."
با جواب من، یو جونگ هیوک با نگاهی مشکوک به من خیره شد و لحظهای بعد، چشم راستش با نوری طلایی درخشید.
[در منطقه این سناریو، استفاده از «مهارت های ارزیابی» مجاز نیست.]
به خاطر محدودیت جهانبینی، [چشمان بصیرت] اون فعال نشد. چون از قبل انتظار همچین وضعیتی رو داشتم، تعجب نکردم.
با لبخندی ریزی گفتم: "انگار از چشم هات چیزی شبیه لیزر شلیک میشه."
به هر حال، اگه داستان مطابق روند اثر اصلی پیش بره، ژو باجیه سرنوشتش اینه که شاگرد من شه.
"شین یوسونگ! چرا همینجوری وایستادی؟ زود باش حساب این عوضی رو برس!″
لی گیلیونگ که تو هوا آویزون بود، با تمام قدرت داد زد.
شین یوسونگ طوری که انگار این موضوع به اون مربوط نیست نگاهی به لی گیلیونگ انداخت و یعد از ژو باجیه پرسید: "حتی اگه عاشق دامپلینگ های موریم باشی بازم این کار درست نیست. کارخونه راه انداختی و مردم رو به بردگی گرفتی! اصلاً چرا اون زنها رو دزدیدی؟"
در حالی که به حرف های شین یوسونگ گوش میدادم، اطرافم رو نگاه کردم.
「 در نسخه اصلی «سفر به غرب»، ژو باجیه پادشاه شهوت و شکمپرستی است. 」
راستش با در نظر گرفتن ویژگی های داستان اصلی، همچین اتفاقی چندان هم غیرممکن نبود.
با این حال، بعید بود هان سویونگ، حتی اگه از یو جونگ هیوک متنفر هم باشه، صرفاً برای همین داستان اصلی رو عین به عین تقلید کرده باشه. بالاخره اون حتی «راه های بقا» رو هم اونقدر حسابشده تغییر داده بود.
تازه، حتی اگه هان سویونگ همچین سناریویی نوشته باشه هم بعید بود اون یو جونگ هیوک به این راحتی ازش پیروی کنه...
"من این زنها رو ندزدیدم."
با حرف یو جونگ هیوک، زن های اطراف داد زدن:
"درسته! ما اصلاً دزدیده نشدیم!"
به حالت چهرشون نگاه کردم. به نظر نمیرسید هیچ کدومشون تحت تاثیر طلسم کنترل ذهن باشن.
در همین حین، لی گیلیونگ در جواب داد زد: "خب که چی؟! تو مردم رو گرفتی و مجبورشون کردی کلی دامپلینگ درست کنن تا خودت بخوریشون؟"
درسته، این چیزی بود که برده کارخونه به ما گفت. اما یهدچیز بود که برام قابل درک نبود.
2 809
جدی هر چی تو اینجا میگم درست میشه... همین یکی دو ساعت بعدش کار کرد... با اینکه چندین روز بود کار نمیکرد...
2 809
"اما شنیدم هیولایی شبیه یک خوک سیاهرنگ شماها رو دزدیده."
"یه خوک...؟ امکان نداره... شاید منظورت جناب ژو باجیه باشه؟"
… «جناب» ژو باجیه؟
"البته پوست جناب ژو باجیه هم یکمی آفتابسوخته شده، اما دیگه نمیشه هم گفت که کاملاً سیاهه..."
"البته بعضی قسمت های بدنش شبیه خوکه؛ مثلاً بازو های تنومندش یا ران های سفت و محکمش. اما با خوک فرق داره..."
یه چیزی این وسط داشت میلنگید.
در همین زمان، در مرکز روستا هیاهوی بزرگی به پا شد و من به سمتش دویدم. کاملاً مشخص بود عامل این هیاهو کیه.
"همینجا وایسا!"
صدای یکی از بچهها با قدرت توی فضا طنین انداخت. وقتی از بین جمعیت زنها عبور کردم، در مرکز میدان روستا یه دیگ بزرگ و دو بچه رو دیدم که جلوش وایستاده بودن.
نیازی به گفتن نبود که اونا لی گیلیونگ و شین یوسونگ بودن، البته.
لی گیلیونگ، که مثل یه ژنرال کوچیک جلو اومده بود، فریاد زد: "تو همون یوگهای هستی که زن های روستا رو دزدیدی و برای ارضای خواستهها و منافع شخصی خودت یه کارخونه دامپلینگ راه انداختی، نه؟"
[برخی تماشاگران بامزه بودن سانزانگ را ستایش میکنند!]
[داور «جانشین ساکیامونی» 5 امتیاز اضافه میکند.]
... درسته، اون واقعاً بامزهست.
هر کسی که داخل اون کجاوه باشه، بعد از شنیدن همچین حرفی بعیده با یه بچه بجنگه... نه، صبر کن؛ اگه اون یارو باشه، دیگه نمیشه مطمئن بود.
و در لحظه بعد، هالهای هولناک یکدفعه از درون اون کجاوه پوشیدهشده با پرده به بیرون فوران کرد.
"کجاوه رو پایین بیارین."
صدایی بمی از داخل کجاوه به گوش رسید. صدایی بود که قدرت شگفت انگیزی داشت و تنها با یه جمله، میتونست حال و هوای تمام اطراف رو تغییر بده.
در حالی که آب دهنم رو با اضطراب قورت میدادم، پشت بچهها رفتم.
"...بهت گفتیم عقب بمونی چون ممکنه خطرناک بشه!"
"اگه همینطوری من رو ول کنین و برین، خطرناک تره."
پرده کجاوه به آرومی کنار رفت. و از داخل کجاوه، همون یوگه موردنظر ظاهر شد.
(سان وو کانگ میدانست آن شخص کیست.)
(ژنرال آسمانی تیانپنگ، ژو باجیه.)
فک شین یوسونگ از شدت حیرت افتاد. "اون... ژو باجیهست؟"
(سان وو کانگ فکر کرد یک جای کار اشتباه است.)
(چون این، چهره و ظاهر ژو باجیه نبود که او به یاد داشت.)
در اون لحظه احساس کردم ترازوی زیبایی توی این دنیا به طور کاملی به یک طرف سنگینی کرد. فریاد های هیجانزده و عجیبی از هر طرف بلند شد.
"اوه اوووو! جناب ژو باجیه عزیز!"
راستش رو بخواین، اگه به همچین موجودی «یوگه» (هیولا) بگن، چندان هم حرف اشتباهی نیست. چون خب، چون اینکه یک انسان همچین ظاهری داشته باشه، واقعاً غیرممکن به نظر میرسید.
ابرو هایی که انگار یه نقاش مشهور با یه حرکت قلم اونا رو کشیده بود؛ خط بینی و فکی که با زاویهای بینقص امتداد پیدا کرده بودن؛ زاویهای که حتی با ابزار های بشری هم جرئت نمیکردی اندازش بگیری. چشم هایی که انگار تمام بدبختی های دنیا رو در خودش جای داده و به شکل جواهری زیبا تراشیده بودن.
اگه کسی با دیدن همچین چهرهای فورا مجذوبش نشه، اون شخص باید غیرعادی باشه.
در واقع، مردم روستا، چه زن و چه مرد، پیر و جوون، همگی بدون استثنا شروع به تحسینش کردن.
"زنده باد جناب ژو باجیه!"
"بنیانگذار [دامپلینگ های موریم]، زنده باد!"
ژو باجیه با جلیقهای مشکی که نیمهباز بود و شلوار جین سرمهای رنگی، داشت از کجاوه پایین میومد.
"بالاخره وقتش رسید که تکلیف این مبارزه رو مشخص کنیم، مردک سیاه!"
لی گیلیونگ، انگار از قبل انتظار همچین چیزی رو داشت، با غرور فریاد زد. شروع کرد به چرخوندن مشت های کوچیکش، انگار که داشت «جویبولنوری» بازی میکرد و به سمت ژو باجیه دوید. البته، اصلا امکان نداشت که همچین چیزی جواب بده.
(مترجم: جویبولنوری یه نوع بازی کرهایه که زمان آتیش بازی انجامش میدن.)
"ولم کن! هی خوک!"
ژو باجیه یقه پشت گردن لی گیلیونگ رو به آسونی گرفت و بلند کرد، نگاهی گذرا به شین یوسونگ انداخت و بعد قدمزنان به سمت من اومد.
"... تو همون سان وو کانگی؟"
2 809
وقتی [999] رو دیدم که با چهرهای پیروزمندانه داشت سر تکون میداد، با خودم فکر کردم: «این دیگه چه کاریه که کردم؟»
"انگار مقصدمون اونجاست."
به جهتی که انگشت شین یوسونگ اشاره میکرد نگاه کردم.
در انتهای نوار نقاله، دیوار سنگی عظیم و مسیری به سمت یه منطقه مسکونی جدید وجود داشت و چند تا کارگر داشتن دامپلینگ های بستهبندیشده رو به داخل اون منطقه منتقل میکردن.
به نظر میرسید به جایی رسیدیم که مصرفکننده دامپلینگها هست.
وقتی نزدیک شدیم، یه نگهبان به طرفمون اومد.
"شما ها کی هستین؟"
شین یوسونگ با لبخندی درخشان جواب داد: "ما راهبان کوچیک در راه سرزمین های غربی هستیم تا به دیدار بودا بریم و متون مقدس رو به دست بیاریم. اتفاقی از این مسیر رد میشدیم. اگه اشکالی نداره، میتونیم وارد شیم؟"
"آه، نکنه شماها همون «گروه راهبان سلسله تانگ» هستین که فقط اسمشون رو شنیدم؟"
"بله، خودمونیم."
با شنیدن این گفتگو، واقعاً مات و مبهوت شدم. فقط چند روز از شروع سفرمون گذشته بود؛ محال بود تو این مدت خبر ما تا اینجا رسیده باشه.
[شما داستان «کلماتی که از پاها سریعترند» را شناختید!]
شین یوسونگ توی گوشم زمزمه کرد: "میگن تو داستان اصلی هم همیشه همینطور بوده."
...آها، پس قضیه این بود.
[برخی داوران از توانایی مدیر سناریو در بازسازی دقیق جزئیات داستان اصلی شگفتزده شدهاند.]
[به دلیل انعکاس فوقالعاده داستان اصلی، 10 امتیاز اضافه دریافت کردید!]
حتی تقلید از بیمنطقی های داستان اصلی رو هم «وفاداری به اصل» حساب میکنن... شگفتانگیزه.
نگهبان دروازه گفت: "متاسفم، اما روستای ما اجازه ورود افراد غریبه رو نمیده. از اینکه تا اینجا زحمت کشیدین متاسفم، اما بهتره از مسیر دیگهای برگردین... اِخ!"
ظاهراً حرف های نگهبان دروازه بیش از حد طولانی شده بود، چون لی گیلیونگ به شکمش کوبید و بیهوشش کرد. لی گیلیونگ برای توجیه کارش گفت: "بیاین بدویم داخل و اون یوگه احمق رو بگیریم و کارش رو تموم کنیم. سویونگ نونا گفت که تماشاگرها از پیشرفت سریع داستان خوششون میاد."
هان سویونگ، اون احمق. انگار چیز های خیلی خوب به این بچهها یاد داده بود.
[برخی تماشاگران از تصمیم سانزانگ خشنود هستند.]
[1 امتیاز اضافه دریافت کردید!]
به شین یوسونگ و لی گیلیونگ نگاه کردم و باهاشون حرف زدم. "در این صورت، بیاین بریم داخل."
"نه. آجوشی، تو اینجا بمون و استراحت کن."
"ببخشید؟"
"ما که بهت گفتیم، قراره سان وو کانگ همراهمون بشه و تمام."
"ولی…"
"هاا... واقعاً نمیخواستم این کار رو بکنم، ولی چارهای نیست."
شین یوسونگ تسبیحش رو تو دستش گرفت و شروع کرد به خوندن چیزی. "پراجنا-پارامیتا-هردایا-کیم-دوکجا. لطفا-هیچ-کار-بیهوده-ای-نکن-و-همین-جا-ساکت-بمون-سوترا…"
...چی؟
[تانگ سانزانگ «سوترای سربند سفتکننده (緊箍咒)» را خوانده است!]
[آیتم «سربند سفتکننده (緊箍兒)» به آن واکنش نشان میدهد!]
دردی احساس کردم، جوری بود انگار که داشت سرم رو از هم میشکافت، و همون جا بیهوش شدم.
***
... پس این همون «سوترای سربند سفتکننده» هست که فقط اسمش رو شنیده بودم.
وقتی دوباره به هوش اومدم، شین یوسونگ و لی گیلیونگ دیگه ناپدید شده و به داخل روستا رفته بودن. کنارم رو که نگاه کردم، دیدم دامپلینگ عوضی داشت طوری نگاهم میکرد که انگار داشت مسخرم میکرد.
– حالا میخوای چه کار کنی؟
'...معلومه که باید برم دنبالشون.'
در حالت عادی، مشکلی نبود اگه همه چیز رو به اون دو تا بچه میسپردم. چون بالاخره اونا حالا دیگه حتی بدون کمک من هم بهاندازه کافی تجسم های قدرتمند بودن.
با این حال، احساس ناخوشایندی داشتم؛ انگار یه چیزی درست نبود.
(اگر حدس سان وو کانگ درست بود، موجودی که قرار بود این بار ملاقات کنند از قبل کاملا مشخص بود.)
وقتی صحبت از [دامپلینگ موریم] باشه، شخص خاصی هم به ذهنم میرسید. اما اینکه اون احمق تبدیل به شروری شده باشه که بردهها رو به کار میگیره، کارخونه میگردونه و زنها رو میدزده... قابلقبول نبود.
(در همان لحظه، کسی سان وو کانگ را پیدا کرد.)
"اااخ! اون یه یوگهست!"
وقتی سرم رو برگردوندم، دیدم چند تا زن اونجا بودن.
(زنها با دیدن ظاهر سان وو کانگ وحشت کردند.)
زنها با اشاره به گوش های میمونمانندی که از بین مو های طلاییم بیرون زده بود، عقب رفتن. اما بعد ظاهراً دامپلینگی رو که روی شونم بود دیدن و اون رو شناختن.
"انگار از دامپلینگ موریم خوشش میاد…"
"...یعنی اون یه یوگه خوبه؟"
مطمئن نبودم این زنها چطور به این نتیجه غیرمنطقی رسیدن، اما فکر کردم با توجه به این اوضاع، به نظرم بد هم نشد.
"شما همون زن هایی هستین که دزدیده شدین؟"
زنها در جواب به سوال من، با حالتی که انگار چیزی نمیفهمیدن به همدیگه نگاه کردن.
"...دزدیده شدبم؟ ما هرگز همچین چیزی رو تجربه نکردیم."
