مهوان | آهنگ | بیوگرافی
Open in Telegram
گاهی یک بیت، حالِ آدم را عوض میکند... اینجا مهوان است؛ جایی برای شعرهای خاص، دلنوشتههای واقعی و تکبیتیهایی که شاید حرف دل تو باشند! اگر به شعرهای معاصر، متنهای احساسی و نوشتههای کوتاه علاقه داری، اینجا جایی برای توست.
Show more1 052
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
January '26
January '26
+4
in 0 channels
December '25
+11
in 0 channels
Get PRO
November '25
+7
in 0 channels
Get PRO
October '25
+12
in 0 channels
Get PRO
September '25
+9
in 0 channels
Get PRO
August '25
+12
in 1 channels
Get PRO
July '25
+20
in 0 channels
Get PRO
June '25
+8
in 0 channels
Get PRO
May '25
+9
in 0 channels
Get PRO
April '25
+11
in 0 channels
Get PRO
March '25
+7
in 0 channels
Get PRO
February '25
+9
in 0 channels
Get PRO
January '25
+8
in 0 channels
Get PRO
December '24
+16
in 2 channels
Get PRO
November '24
+48
in 3 channels
Get PRO
October '24
+46
in 1 channels
Get PRO
September '24
+512
in 7 channels
Get PRO
August '24
+514
in 1 channels
Get PRO
July '24
+1 002
in 3 channels
Get PRO
June '24
+2 371
in 5 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 26 January | +1 | |||
| 25 January | 0 | |||
| 24 January | 0 | |||
| 23 January | 0 | |||
| 22 January | 0 | |||
| 21 January | 0 | |||
| 20 January | 0 | |||
| 19 January | 0 | |||
| 18 January | 0 | |||
| 17 January | 0 | |||
| 16 January | +1 | |||
| 15 January | 0 | |||
| 14 January | 0 | |||
| 13 January | 0 | |||
| 12 January | 0 | |||
| 11 January | 0 | |||
| 10 January | 0 | |||
| 09 January | 0 | |||
| 08 January | 0 | |||
| 07 January | 0 | |||
| 06 January | 0 | |||
| 05 January | +1 | |||
| 04 January | 0 | |||
| 03 January | +1 | |||
| 02 January | 0 | |||
| 01 January | 0 |
Channel Posts
ششم آبان
چیزی به ذهنم نمیرسد؛ گاهی فکر میکنم تمامِ حرفها، تمام چیزهایی که زندگی کرده و احساس کردهام را گفتهام.
طولانی نیست روزهایی که زندگی میکنم، فقط هزارسال دارد روحی که آبستنِ دردهای بسیار است.
کنار پنجره مینشینم فارغ از دید و دنیا، فارغ از زهرهایی که نوش جان کردهام، فارغ از دردهای دیرینه و بی التیامی که تیر میکشد.
بهمنم را روشن میکنم؛ میسوزد، میسوزانم و ماسیده میشوم به خاکستری که از گورِ خیال برخواستهاست.
| 2 | یادم میآید؛ همیشه قبل از آغازِ پاییز باران میبارید.
مدرسهام به قولِ امروزیها شیفت ظهر بود.
آقای رضایی وقتی مدرسه تعطیل میشد فریاد میکشید.
- آهاااای بچه اینجا مدرسه است، مگر گوسفند هستید که با داد و بیداد از مدرسه بیرون میروید.
کار هروزش بود، کار هروز ماهم این بود که داد بزنیم.
هروز بارانی بود، زمینِ خشکِ آن زمان را به یاد نمیآورم.
و به یاد نمیآورم روزی را که آن پیرمرد با چرخ دستیای که رویش گوجه میفروخت غیبت داشته باشد.
گوجه میخریدیم و یکدیگر را هدف قرار میدادیم.
یک بار به اشتباه به صورت دختری زدم که مدرسه کناردستی ما درس میخواند.
ما دبستانی بودیم آنها راهنمایی.
دعوا کردیم.
کتک خوردم.
جدایمان کردند.
رفتیم.
اولین بار بود کتک میخوردم، قبل از آن دعوا نکرده بودم.
سالها از آن روز میگذرد.
پیرمرد گوجه فروش به گمانم مُرده باشد.
مدرسهی دخترانه جمع شده است.
مدرسه ما شیفت ظهر دیگر ندارد.
و پاییز هم دیگر خیس نمیشود و خیس نمیکند.
اینها همه تقصیرِ آقای رضایی است. | 277 |
| 3 | چهارم آبان
به در میکوبند.
باز میکنم.
خودم پشت در ایستادهام.
آدمهایی مثل من مغزشان وا رفته است.
تنهاییِ مزمن با تبانیِ زخمهای وصلهدار از نگاهشان نشت میکند.
خودکارم را برمیدارم، چیزی به ذهنم نمیرسد؛ قبل از اینکه تصمیم به نوشتن بگیرم، درون ذهنم صحنهسازی میکردم که طبق معمول پایانِ داستان میمیریدم.
خیال پردازی تنها راهِ فرار است، فرار از جهنمی که درونش هستیم.
اما فایده ندارد، در هر صورت مجبور به ادامهی خودت هستی.
مخصوصا وقتی شب میشود خیال پردازی غایب و گذشتهی نکبتبار با لباسی از واقعیت تا صبح همخوابهات میشود.
و تو میمانی و دردی که از گذشته حاملهای.
#سپهر | 223 |
| 4 | سوم آبان.
زندگی برای پوچ نمایانِ خودساختهای است که اگر شریانِ حمایتِشان را قطع کنی از گرسنگی خواهند مُرد.
هروز همین است، زندگی با دستهای نامرئی به صورتت میزند نداشتههایت را.
امروز هم تمام شد؛ تمام شده بود، وقتی بدانی تکرار دیروز را زندگی میکنی چیزی برایت تازگی ندارد.
روز ما سالهاست تمام شده است.
به سمت خانه میرفتم؛ روحم از حال غایب بود و پایم روی اعصابم میدوید.
همسایه را دیدم، از تیربرق آویزانش کرده بودند.
البته اعلامیهاش را.
دخترش فریاد میکشید <<بابا چرا رفتی تروخدا برگرد>>.
کسی نمیدانست منظورش از مُردن چیست، حتی عزیزانش.
سالها پیش خانه را ترک گفته بود.
اختلال حواس داشت.
من هم اختلال حواس دارم، فقط از تیر برق آویزان نیستم. آخرین باری که خوشحال بودهام را به یاد نمیآورم.
از پنجره سکوت شب را تماشا میکردم.
گوشی مرا صدا زد.
دختری که دوستش دارم بود.
از دریچهی خیال آمد ولی واقعیت شد.
به او گفتم اگر یک روز جای من زندگی کنی میفهمی چقدر چیزهای طولانی ملال آورند.
مثل زندگی.
جدایی و دوری.
#سپهر | 232 |
| 5 | دوم آبان.
هوا سربی است.
صبحِ خواب زدهای که پایش به سمت تاریکی لغزیده است و مثل روزهای گذشته حرفی برای گفتن ندارد.
اینجا به احساساتِ سیمانی، آغوشهای کدر و عشقهای نئونی معروف است؛ جوری که وقتی ازدواج میکنی، بچهدار میشوی و به میان سالی میرسی تازه متوجه میشوی که همسرت را دوست نداری.
نر و ماده هم ندارد، مُد شده است؛ به آن آزادی میگویند یا فلسفهای برایش میبافند که هرزگی را با چیزهایی دیگر تطهیر کنند.
مگر چند سال زنده خواهیم بود که هرزه نباشیم؟!.
آنقدر ندیدهایم که از همه چیز بسیار میخواهیم؛ کم افاقه نمیکند.
امروز یکی از دوستانِ عزیزم بعد از گفتن حرفهای وارونه، زرد و تکراری به سمت ماشین قراضهاش رفت، طبق معمول جسم سنگین خود را به ماشین تپاند و رفت.
مغازه بودم، همیشه اینجا هستم، از اول صبح تا بوق سگ.
مشتری آمد، قیمت پرسید، رفت.
اینجا کسی نمیداند چه میخواهد، اما این را میداند که زیاد میخواهد.
نشستم روی مبل فرورفتهای که جیغ میزند.
دوست عزیز وارونهام زنگ زد، اسیر زنی شدهاست که فقط یک شوهر دارد، دوستم را بازی میدهد، آنقدر زیبا که دوست داری بنشینی کنار یک جوی آب، با سنگکی که هروز از اکبر کثیف میخری بازی بخوری.
علی زن دارد... فقط یک عدد.
بچه دارد، اما یالقوز است، چون زنش میداند که افاقه نمیکند، میداند کم است، هیچ است.
چون بعد از زایش فرزند دوم، آکبند ماندهاست
هروز با آن زن آزادیخواه در جنگِ اعتماد است.
فکر میکند علی با زن خودش دارد به او خیانت میکند.
داستان عجیبی است.
هردو خیانت کارند، اما خودشان را پاک میدانند.
اینجا شهر عجایب است. | 78 |
| 6 | پرنده در عطشِ آسمان بود و من تشنهی نگاهی که زمین را فراموش کند.
از لای انگشتانم نفس میکشید، تند، بیقرار، مثل کسی که از تبِ قفس بیدار شده باشد.
چشمانش دو حفرهی بینقشه بود، پر از رفتن.
به من نگاه میکرد، نه با ترس، با آن یقینِ خاموشِ موجودی که میداند جایش هیچکجا نیست.
من دستم را روی سینهاش گذاشتم، نبضش مثل ساعتِ خراب میتپید؛
نه از نظمِ زمان، بلکه از جنونِ آزادی.
به او گفتم: «پرواز کن، اما نه برای فرار. پرواز کن که برسی به خودت.»
او چیزی نگفت.
فقط هوا را بلعید، مثل کسی که دارد جهان را قورت میدهد تا سبک شود.
در آن لحظه، فهمیدم زخمهایش بالهای نیمهکارند،
و هر دردی که کشیده، تکهای از آسمان را یاد گرفته.
وقتی رهایش کردم، نسیم صدای بالهایش را با خود برد،
و من ماندم با دستی که هنوز گرمایش را باور نداشت.
پرواز کرد و رفت.
اما بوی حضورش مثل خاکِ بارانخورده در هوا ماند.
من آنجا فهمیدم:
بعضی عشقها برای ماندن نیستند — برای یاد دادنِ رهاییاند.
و بعضی زخمها، برای این آمدهاند که پرنده درونت بفهمد
کجا باید پرواز کند.
#سپهر | 287 |
| 7 | بند و بساطِ زمانهات را جمع کن از اتاق چروکیدهام.
خوابِ دندانهدارِ دیشب هنوز از لای پلکهایم نشت میکند.
کابوسِ بیداری، زهرآگینتر از بالشیست که بوی قبر میدهد.
زمانت را ببر از اتاقِ مردهای که هنوز نفس میکشد.
از دیوارِ سیمانی، چشمهایی نگاهم میکنند؛ دهانشان پر از خاکسترِ امید است.
امید نیمسوختهام، میدانم خوشحالی با برفِ تابستان خواهد آمد.
و من هنوز در اتاق چروکیدهام، جایی که دیوارها نفس میکشند و سایهها یادم میآورند چه کسی بودم.
ساعتها، بیآنکه بدانم، از پلکهایم عبور میکنند و خاطرات زنگخورده را با خود میبرند.
#سپهر | 146 |
| 8 | خوب بود الان تو بودی
یک نفس تو این تهران دودی
@id_mahvan | 277 |
| 9 | خدا در قلبهای شکسته است. هرگز کسی چیز عمیقی نگفته و ننوشته است مگر اینکه از ترکهای روحش نوری به بیرون تابیده باشد. | 262 |
| 10 | هرجا دیدید به کسی میگن <<تخس و مغرور>> بدونید اون آدم راه درستی در پیش گرفته چون چارچوب داره و زود با کسی پسرخاله/دخترخاله نمیشه.
خودمم به شخصه ترجیح میدم با یک آدم تخس، عن و مغرور باشم تا باکسی که همه باهاش راحتن.
#سپهر | 280 |
| 11 | @id_mahvan | 282 |
| 12 | تو که باشی پیش من ، خنده به دردا میزنم | 289 |
| 13 | دستتو محکم گرفتم
تو خیابونی که نیست
@id_mahvan | 291 |
| 14 | @id_mahvan | 290 |
| 15 | گر دل نبود کجا وطن سازد عشق؟
ور عشق نباشد به چه کار آید دل؟
| 244 |
| 16 | @id_mahvan | 229 |
| 17 | تو قلبم یه جایی واست امنه همیشه
@id_mahvan | 232 |
| 18 | یه روز چشم باز میکنی و میفهمی
همهیسختی هافقط مقدمهی قشنگتر شدن تو بودن | 250 |
| 19 | با هر فکری که توی سرت میگذره
چشماتو ببند و گوش بده
@id_mahvan | 247 |
| 20 | عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد
عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد | 220 |
