انجامه
Open in Telegram
جستارهای محمد رضیپور در کهننبشتههای پارسی پرسش، نظر، تماس: raz.at.research@gmail.com
Show more1 559
Subscribers
+6324 hours
+677 days
+11730 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+97
in 1 channels
August '26
+69
in 5 channels
Get PRO
July '26
+53
in 3 channels
Get PRO
June '26
+42
in 2 channels
Get PRO
May '26
+9
in 0 channels
Get PRO
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 1 channels
Get PRO
February '26
+51
in 10 channels
Get PRO
January '26
+13
in 2 channels
Get PRO
December '25
+46
in 3 channels
Get PRO
November '25
+60
in 7 channels
Get PRO
October '25
+74
in 9 channels
Get PRO
September '25
+50
in 5 channels
Get PRO
August '25
+45
in 5 channels
Get PRO
July '25
+365
in 7 channels
Get PRO
June '25
+53
in 11 channels
Get PRO
May '25
+111
in 13 channels
Get PRO
April '25
+183
in 13 channels
Get PRO
March '25
+787
in 25 channels
Get PRO
February '250
in 20 channels
Get PRO
January '25
+11
in 21 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | +24 | |||
| 07 September | +64 | |||
| 06 September | +3 | |||
| 05 September | +3 | |||
| 04 September | +1 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | +2 |
Channel Posts
| 2 | جستار
نگاهی به تاریخ بیهقی؛
بررسی و اصلاح یک عبارت شرطی: «اگر نه آنستی...»
(تاریخ بیهقی، دکتر محمّدجعفر یاحقّی، مهدی سیّدی، انتشارات سخن، تهران ۱۴۰۱، چاپ ششم، ص ۳۰۶)
نویسندگان و گویندگان پارسیزبان در روزگاران دور عبارتهای شرطی را به چندین روش نوشتهاند.
یکی از صورتهای رایج در متون کهنتر، ساختی است که با عبارت «اگر نه آنستی...» آغاز میشود، مانند [۱]:
۱- پیغامبر - علیه السلم - نامهی او (= مسیلمه) برخواند و رسولان را گفتا: شما چه گویید؟ ایشان گفتند: ما، دو تن، هَمچُنین گوییم کی نیمی پیغامبریِ زمین تراست و نیمی او (= مسیلمه) را. پیغامبر گفتا: اگر نه آنستی کی رسول را کَس نکشد، من شما را بکشتمی.
(ترجمهی تاریخ طبری، دستنوشت سلیمیه (ادرنه)، عکس ۳۱)
۲- ... وگر نه آنستی که آن مردمان که این بهکار دارند اتّفاق بر این کردند، خلاف آن مخالفان روا داشتیمی، و لکن از عادت بیرون آمدن ناپسنده بود. (التّفهیم لاوائل صناعة التّنجیم، ص ۵۳)
۳- (رسول قیصر روم به عمر:) اگر نه آنستی که بهرسولی آمدهام، درحال، مسلمان شدمی. (نصیحة الملوک، دستنوشت برلین، عکس ۳۳ و کیمیای سعادت، دستنوشت سلیمیه، عکس ۲۳۸)
۴- و در خبر است از عبدالله مسعود که گفت: آتش این دنیا یک بهره است از هفتاد بهرهی آتش دوزخ، و اگر نه آنستی که آن را در دریا زدهاند، دوبار، کسی منفعتی از آنجا نتوانستی گرفتن. (تنبیه الغافلین، دستنوشت برلن، عکس ۵۴)
۵- هم بهاسناد درست از کعب احبار روایت کردند که وی گفت: اگر نه آنستی که من سخنانی دارم که هر بامدادی و هر شبانگاهی میگویم، جهودان جادوی بر من بهکار دارندی تا مرا چنان کنندی که با سگان بانگ میکنمی و با گرگان. (التّاج، دستنوشت خارپوت، ص ۱۱۹)
۶- ملک فرمود: اگر نه آنستی که عقل و درایت ترا آزمودهام و دانش و خرد ترا دانسته،[۲] به جنون تو حکم کردمی و به معالجهی دماغ تو مشغول گشتمی؛ این چه حدیث دروغ و گزاف بیفروغ باشد؟
(ظفرنامهی شامی و ذیل ظفرنامه حافظ ابرو - دستنوشت نورعثمانیه، ص ۵)
حال بنگرید به این جمله از تاریخ بیهقی:
آلتونتاش رفت از دست، آن است که ترک خردمند است و پیر شده، نخواهد که خویشتن را بدنام کند و اگر نه بسیار بلا انگیزدی بر ما.
(ص ۳۰۶)
در این عبارت بخش «شرط» کجاست؟ شرط و جزای شرط در هم ادغام شدهاند.
به نظر میآید کاتبان با ساخت «اگر نه آنستی» آشنا نبودهاند؛ پس، «اگر نه» را از آغاز عبارت (= بخش شرط) افکندهاند و آن را به بخش «جزای شرط» بردهاند. و «آنستی» را به «آن است» بدل کردهاند («یا»ی شرط را برداشتهاند)، اما ندانستهاند که با افکندن «ی» از «آنستی»، آن را میباید در فعل اصلی بخش «شرط»، یعنی «بدنام کند» ابقا کنند تا با «انگیزدی» از نظر زمانی همآهنگ باشد، یعنی «بدنام کندی» بنویسند.
این، یکی از مهلکترین خطاهای متن تصحیحشدهی تاریخ بیهقی است. در هیچ متن کهن چنین ساختار سست و غلط برای یک جملهی شرطی دیده نشده است؛ و اگر کسی این جنس سخن گفتنِ ناهنجار را به بیهقی نسبت دهد، وای بر ادبیات پارسی!
درستِ این عبارت چنین است:
آلتونتاش رفت از دست؛ اگر نه آنستی که تُرکِ خردمند است و پیر شده [و] نخواهد که خویشتن را بدنام کند، بسیار بلا انگیزدی بر ما.
برای کسانی که فهم عبارت «اگر نه آنستی» را در ترکیب این جمله دشوار مییابند، جملهی یادشده را به این صورت میتوان ساده کرد:
آلتونتاش رفت از دست؛ اگر نه آنست که تُرکِ خردمند است و پیر شده [و] نخواهد که خویشتن را بدنام کندی، بسیار بلا انگیزدی بر ما.
اما نوشتن این جمله بهصورتی که در کتابهای چاپی آمده، بهیقین غلط است.
بیهقی همروزگارِ ابوریحان بیرونی بوده و این دو، چند دهه در غزنین همشهری بودهاند و بهمشافهه همدیگر را دیدهاند، چگونه ممکن است ابوریحان عبارت شرطیِ خود را به طرزی که در نمونهی "۲" در بالا آورده شد، فصیح و استوار و درست بنویسد و بیهقی که از نظر سواد پارسی نباید کمتر از ابوریحان بودهباشد، چنین آشفته و نادرست و سست بنگارد ( آنهم از زبان خواجهای بزرگ، و وزیری دانشمند، چون احمدِ حسن)؟
محمد رضیپور
[۱] همهی گواهان را از پیکره و یادداشتهای شخصی خود برچیدهایم و به هیچ آبشخور دیگری مراجعه نکردهایم.
[۲] در متن پس از "دانسته"، «و الّا» آمده، و آن، زاید است.
#انجامه
#تاریخ_بیهقی
#عبات_شرطی
#اگر_نه_آنستی
https://t.me/Anjaame | 612 |
| 3 | 1 | 912 |
| 4 | جستار
نگاهی به تاریخ بیهقی؛
«وَلْوالج»، «وَلْوالجی»
نام شهر «وَلْوالج» و نسبت «وَلْوالجی» در چند جای در تاریخ بیهقی آمده است، اما ضبط این نام و نسبت صورتی یکنواخت ندارد:
و از آنجا به والوالِج آمد و دو روز ببود... (متن، چاپ ششم، ص ۲۸۴)
مصححان در درستی تلفظ «وَلْوالج» نیز بهگمان بودهاند و این نام را گاهی «ولوالِج» نوشتهاند (متن، ص۳۹۶) و گاهی «وِلوالج» نگاشتهاند (فهرست نامهای جغرافیایی)؛ و در تعلیقات جغرافیایی «واَلوالج» ضبط کردهاند.
رویشناسترین کَس که به «وَلْوالج» منسوب بوده فقیه ظهیرالدّین ابیالمکارم اسحق ابن ابی بکر الوَلْوالجی الحنفی است. فتاوی او بهنام «فتاوی الوَلْوالجیّه» میان حنفیمذهبان شهرت دارد.
ما در پژوهشهایمان برای یافتن برخی «الفاظ کفر» و واژگان پارسی در متون تازی بیش از ده دستنوشت از «فتاوی وَلْوالجی» را بررسیدیم و در آن میان به سندی برخوردیم که در پوشهی پیوست آمدهاست. این آگاهی را با علاقهمندان در میان مینهیم و امیدواریم این سند بتواند برخی از ابهامات را روشن کند.
محمد رضیپور
#انجامه
#تاریخ_بیهقی
#ولوالج
#فتاوی_ولوالجی
https://t.me/Anjaame | 3 |
| 5 | جستار تاریخی / فرهنگی
نگاهی انتقادی به تاریخ بیهقی؛
نخستین و کهنترین سند موجود در جهان برای مراجعه به آرای عمومی (همهپرسی - رفراندوم) بهزبان پارسی و در سرزمین ایران.
اگر از جنابِ (AI) بپرسند: کهنترین نمونۀ مراجعه به آرای عموی در جهان کَی و کجا بوده، آن جناب، بر پایۀ آگاهیهای ناتمامِ خود، به موردی در سوییس اشاره میکند؛ و آن، در قرن شانزدهم میلادی رخ دادهاست، اما پاسخ او درست نیست؛ البته آن جناب بیتقصیر است زیرا آگاهیهای او محدود است به دادههایی که انسانهای این روزگار در اختیارش گذاردهاند.
بهگزارش ابوالفضل بیهقی، نخستین «اندیشۀ همهپرسی» در غزنین و از سوی بونصر مشکان صاحب دیوان رسالت امیرمسعود غزنوی پیش نهاده شدهاست و آن، در تاریخ چهارشنبه سیزدهم ذوالحجّه سال ۴۲۸ هق برابر با یازدهم مهرماه ۴۱۶ خورشیدی و سوم اکتبر ۱۰۳۷ میلادی بودهاست؛[۱] و داستان آن از گزارشی که بیهقی از نشستِ امیرمسعود با وزیر احمدِ عبدالصّمد، بونصر مشکان، سپاهسالار و عارض برای رایزنی در بارۀ لشکرکشی به هندوستان و فتح قلعۀ «هانسی» در تاریخ خود آورده، چنین است:
... وزیر در حاضران نگریست، گفت: چه گویید درین که خداوند میگوید؟
سپاهسالار گفت «من و مانندِ من که خداوندانِ شمشیریم فرمان سلطان نگاه داریم و هر کجا فرماید برویم و جان فدا کنیم. عیب و هنر این کارها خواجۀ بزرگ داند که در میان مهمّات ملک است و آنچه او خوانده و شنوده و داند و بیند ما نتوانیم دانست[ن][۲]، و این شغل وزیران است نه پیشۀ ما» و روی به حجّاب کرد و گفت: شما همین میگویید که من گفتم؟
گفتند: گوییم.
وزیر، عارض و بونصر را گفت: سپاهسالار و حاجبان این کار در گردن من کردند و خویشتن را دور انداختند، شما چه گویید؟ عارض، مردی کمسخن بود، گفت: معلوم است که پیشۀ من چیست، من از آن زاستر ندانم شد[ن][۲] ؛ و چنان گران است شغل عرض که از آن به هیچ کاری نباید پرداخت[ن][۲]. بونصر مشکان گفت: این کار، چنانکه مینماید، در گردن خواجۀ بزرگ افتاد، سخن جزم بباید گفت[ن][۲] که خداوند چنین میفرماید، و منبنده نیز آنچه دانم بگویم...
وزیر گفت «من بههیچ حال روا ندارم که خداوند به هندوستان رود، چه صواب آن است که به بلخ رود و بهبلخ هم مقام نکند و تا مرو برود، تا خراسان به دست آید و ری و جبال مضبوط شود...
و اگر خداوند به خراسان نرود و ترکمانان یک ناحیت بگیرند، یک ناحیت نه، اگر یک دیه بگیرند، و آن کنند که عادت ایشان است از[۳] مثله کردن و کشتن و سوختن، دَه غزوِ «هانسی» برابر آن نرسد...
آنچه مقدار دانش بنده است بازنمود و از گردن خویش بیرون کرد، رای عالی برتر است.»
استادم گفت: من همین گویم و نکتهیی برین زیادت آرم: اگر خداوند بیند، پوشیده کسان گمارد تا از لشکری و رعیّت و وضیع و شریف پرسند که حال خراسان و خوارزم و ری و جبال در اضطراب بدان جمله است که هست و سلطان به «هانسی» میرود، صواب است یا ناصواب؟ تا چه گویند، که بنده چنان داند که همگان گویند: ناصواب است...[۴]
امیر گفت: مرا مقرّر است دوستداری و مناصحت شما. و این نذر است که در گردن من آمده است و بهتن خویش خواهم کرد[ن][۲]. و اگر بسیار خلل افتد در خراسان، روا دارم که جانب ایزد، عزّ ذکره، نگاه داشته باشم...
(تاریخ بیهقی، صص ۵۳۰-۵۳۳)
در این رایزنی چند نکته شایان توجه است:
● این نکتۀ مهم «همهپرسی» از سوی هیچ تاریخدان، و نه نیز از سوی مصححان، برجسته نشدهاست.
● سرسپردگی سپاهیان در اجرای اوامر ملوکانه؛
● آزادگی بونصر مشکان و وزیر و شجاعت این دو در ابراز عقیده در راستای صلاح مملکت و مخالفت با رای پادشاه؛
● استبداد رای امیرمسعود در پایافشاری بر عزیمت خویش حتی بهبهایِ از دست دادن بخشهای مهمی از مملکت.
محمد رضیپور
[۱] برای تبدیل تاریخها و تقویم از نرمافزار دانشگاه هاروارد بهره بردهایم.
[۲] افزودن «ن» برای کامل کردن مصدر از ماست زیرا یقین داریم که بیهقی در اصل چنین نویسانیده است.
[۳] این «از»، ازِ بیانِ نوع است.
[۴] این سخن بونصر مشکان مصداق روشن و کامل یک همهپرسی برای تصمیمگیری در بارۀ یک امر خطیر کشوری در هزار سال پیش است و مهمترین سندیست که بیهقی بر جای گذاردهاست.
در روزگاری که کشورهای نوخاسته میکوشند تا به هر خاشاکی چنگ زنند تا برای خویشتن هویت بیافرینند، این سخن بونصر مشکان را باید به آب زر بنویسند و بر سردرِ سازمان ملل متحد بیاویزند تا آن رئیس جمهور نادان بخواند و بداند با کدام مردم برابر ایستادهاست، هنگامی که میگوید: «ایران را به عصر حجر بازمیگردانیم.»
اگر همه به هزار سال پیش بازگردیم، بنگر تا ما چه داریم و شما چه دارید!
بر همۀ ایرانیان است تا این حقیقتِ تاریخی و مستند را در همه جای جهان پراگنده کنند.
#انجامه
#تاریخ_بیهقی
#رفراندوم
#همهپرسی
https://t.me/Anjaame | 1 254 |
| 6 | جستار تاریخی
نگاهی به تاریخ بیهقی؛
شرح و تفسیر و اصلاح یک عبارت:
«مردی رسد!»
ما در جستاری به مشکلات تاریخ بیهقی اشاره کردیم. اکنون، نمونه را - و بهتفاریق - برای آگاهی علاقهمندان به تاریخ بیهقی و ادبیات کهن پارسی، مواردیچند از این مشکلات را اینجا میآریم تا اندکی از بسیار را نموده باشیم.
بیشترِ این مشکلات با دقت در متن و تحلیل گفتار بیهقی و آنچه در «میان سطرها» میتوان خواند، آشکار میشود.
و روز سهشنبه غرَّهی صفر، ملطّفهی نایبِ بریدِ هرات و بادغیس و غرجستان رسید که «داود ترکمان با چهار هزار سوارِ[۱] ساخته از راه رباطِ رزن و غور و سیاهکوه قصدِ غزنین کرد، آنچه تازه گشت بازنموده آمد، و حقیقت،[۳] ایزد -[۳] تعالی -[۳] تواند دانست[ن][۲].» امیر سخت تنگدل شد بدین خبر و وزیر را بخواند و گفت: هرگز ازین قوم راستی نیاید؛[۳] و دشمن،[۳] دوست چون تواند بود[ن]؟[۲][۴] با لشکری ساخته ترا[۵] سویِ هرات باید رفت[ن][۲]. تا ما سویِ غزنین رویم، که بههیچ حال خانه خالی نتوان گذاشت[ن] [۲] وزیر گفت:
فرمانبردارم،[۳] امّا بنده را این خبر حقیقت نمینماید، که از مهرگان مدّتی دراز بگذشته است و مرغ نیز از راه رباطِ رزن به غزنین نتواند رفت[ن][۲]. امیر گفت: این،[۳] چه محال است که میگویی؟[۴] دشمن کی مقیّد یخبند میشود؟[۴] برخیز کارِ رفتن بساز که من پسفردا بههمه حالها سویِ غزنین بازروم. وزیر بازگشت؛[۳] و قومی که در آن خلوت بودند جایی بنشستند و بر زبان بونصر پیغام دادند که «اگر عیاذاً باللّه این خبر حقیقت است، مردی رسد. خداوند را چندان مقام باید کرد[ن][۲]. تا خبری دیگر رسد.» (ص۵۰۴)
سخن ما در این جستار به عبارت «مردی رسد» بازمیگردد که در پایان مطلب آمده است، اما ما برای حضور ذهن خوانندگان جملههای پیشتر از این عبارت را نیز آوردیم تا انسجام و پیوستگی سخن بیهقی بر جای بماند و خواننده سخن ما را بهتر پی گیرد.
مصححان در معنی عبارت «مردی رسد» در پانوشت شمارهی ۱۲ در ص ۵۰۴[۶] از قول فیّاض نوشتهاند:
«مردی رسد، گویا مراد این است که کسی برای اخبار خواهد آمد (فیّاض)!»
این تعریف، به دلایل زیر، در این سیاق بهسختی میگنجد، بلکه، بهظاهر، از مراد بیهقی و شیوهی نگارش او دور است:
۱- در ادبیات بیهقی آورندهی خبر هرگز «مردی»، یعنی یک مردِ نامعلوم، نیست. برای بردن یا آوردن خبرهای حکومتی بیهقی عبارتهایی چون: «تازنده»، «دیوسوار»، «مُجَمّز»، «سوار»، «خیلتاشِ مُسرع»، «اسکدار» - و اگر خبر خوش باشد - «مبشّر»؛ بهکار بردهاست.
۲- عبارت «اگر عیاذاً باللّه این خبر حقیقت است، مردی رسد...» شرطی است، شرطِ عبارت: «اگر عیاذاً باللّه این خبر حقیقت است.» است، جزای شرط کجاست؟ مسلما نمیتواند «مردی رسد...» یا باقیِ عبارت باشد زیرا هیچ پیوند معنایی با «شرطِ» عبارت ندارد.
۳- اگر مراد بیهقی تأییدِ خبرِ نایبِ بریدِ هرات باشد، این را در ادامهی سخن بهشرح آوردهاست: «خداوند را چندان مقام باید کرد[ن][۲]. تا خبری دیگر رسد.» چرا بیهقی که شیوهاش کوتاهنویسی است باید یک مطلب را دو بار پی در پی بیان کند؟
ناگفته نماند که بیهقی چند سطر بعد میگوید: «روز شنبه، پنجم صفر، نامهی دیگر رسید که: آن خبر دروغ بود.» و نمیگوید «مرد رسید.»
۴- بیهقی پس از «مردی رسد» در ادامهی عبارت میگوید: «خداوند را چندان مقام باید کرد[ن][۲]. تا خبری دیگر رسد». اگر این «خبرِ دیگر» را قرار است آن «مرد» در عبارت «مردی رسد» بیارد، بیهقی باید مینوشت «خداوند را چندان مقام باید کرد[ن][۲]. تا این مرد رسد.!»
۵- ما بر آنیم که اصل عبارت، «مردی [را] رسد.» بوده («ی» در «مردی»، «یا»ی نکره نیست) و کاتبان چون معنی عبارت را درنیافتهاند، «را» را حذف کردهاند تا همان معنی از عبارت دریافته شود که مصححان دریافتهاند.
۶- پس، بهگمان ما، عبارت درست میباید چنین بوده باشد:
اگر عیاذاً باللّه این خبر حقیقت است، مردی را رسد. یعنی اگر خبر آمدن ترکمانان به غزنین در آن سرمای سخت درست باشد، واقعاً «مردی» و «مردانگی» و دل و جرأت و شهامت و بیباکی میخواهد تا کسی در این شرایط دست به چنین کاری زند.
محمد رضیپور
[۱] حرکتها (زیر)، از ماست
[۲] افزودن «ن» برای تبدیل مصدر مرخم به مصدر کامل است و این، از ماست. ما بر آنیم که بیهقی بهیقین چنین نوشته است و کاتبان نثر او را گردانیدهاند، اما شمار اندکی از این «مصادر کامل» در متن باقی مانده است. (نک: این جستار)
[۳] سجاوندی، افزودهی ماست.
[۴] نشانِ پرسش از ماست.
[۵]این «را» را در «ترا»، «را»ی فاعلی گویند. اینگونه کاربرد «را» یکی از نشانهای معتبر و قطعی نثر کهن است که در آثار پارسی تا پایان قرن ششم دیده میشود.
[۶] تاریخ بیهقی، چاپ ششم، ۱۴۰۱، انتشارات سخن، دکتر محمدجعفر یاحقّی، مهدی سیّدی.
#انجامه
#نقد
#تاریخ_بیهقی
https://t.me/Anjaame | 1 351 |
| 7 | No text... | 0 |
| 8 | No text... | 0 |
| 9 | جستار
نگاهی به تاریخ بیهقی
و حل برخی مشکلات این کتاب.
درود بر مخاطبان ارجمند.
روزگاریست که ما مشغول مطالعۀ انتقادی تاریخ بیهقیایم.
تاریخ بیهقی از جملۀ گنجینههای زبان پارسی است که نویسندۀ دانا و هوشمندش در ضمن روایت تاریخ، آگاهیهای بسیار ارزشمندی در بارۀ دیگر موضوعات مانند آداب و رسوم و سنت های ملی، آداب سیاستورزی و فرآیند تصمیمگیری در سلسله مراتب ارکان دولت، مسایل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و جز اینها به ما میدهد که اگر در این کتاب نمیآمد پارسیزبانان در هیچ آبشخور دیگری چیزی ماننداک آن نمییافتند.
از این کتاب گرانمایه دستنوشتهای کهنی که نزدیک به روزگار نویسنده باشد به ما نرسیدهاست، و صورت آنچه که در دست ماست از تصرف کاتبان بر کنار نمانده و از ریختۀ خامۀ بیهقی بسی دور افتادهاست. اگر از برخی ویژگیهای سبکی بیهقی از جمله گرایشهای شخصی او در گزینش مفردات (چون کاربرد "اقاصیص" برای جمع "قصَّه"!) و نحو اختصاصی کلام او (چون آوردن افعال در آغاز جمله) بگذریم، بیشترِ متنی که به ما رسیده به نثر قرن هفتم نزدیکتر مینماید (مانند آوردن مصادر مرخم بهجای مصادر کامل.[۱]) ما معتقدیم کارِ سره کردنِ متون کهن یک فرآیند تجمعیست یعنی، دانشمندی کار تصحیح یک متن را با ابزاری که دارد میآغازد و چراغ نخستین را روشن میکند، سپس دیگران که میآیند پا بر شانهی او میگذارند و با دید و دانش گستردهتری کار او را پی میگیرند و به سامانش میرسانند. آن کس که خشت آخر را مینهد و کار ساختن بنا را به پایان میبرد باید بداند که خشت او بر پییی که دیگران افگندهاند گذاشته میشود. متنی که اکنون در دسترس است چندین بار و از سوی چندین تن تصحیح و چاپ شدهاست. هرچند مصححان همه از استادان زبان پارسی بودهاند و در این راه رنج بسیار بردهاند، اما در ویرایشهای نهایی هنوز اشکال فراوان دیده میشود.
افزون بر خوانشهای نادرست از سوی مصححان - که همچنان در تازهترین چاپها بهچشم میخورد - گِرِهِ معناییِ برخی از اصطلاحات هنوز گشوده نشده است. مثلا مصححان و برخی پژوهشگران در بارۀ اصطلاحاتی چون "دینار سیاهداری/ سپاهداری" بهتفصیل نوشتهاند، اما حقیقتِ این "پول" که در برخی از نواحی ایران در قرن پنجم رایج بوده، هنوز نامکشوف باقی ماندهاست. خوشبختانه ما در پژوهشهای خود، در متنی عربی از یکی از مفسران و فقیهان نامدارِ نزدیک بهروزگار بیهقی تعریف این "دینار سپاهداری" را یافتهایم و آن، چیزیست بسیار دور از حدس و گمانهایی که تا به این روزگار در بارۀ این "نام" رفتهاست. اصطلاحات دیگری از جنس همین "دینار" وجود دارد که هم مصححان و هم مؤلفین لغتنامه از تعریف درست آنها عاجز آمده و در شرح آنها راههای بهکلی نبهره پیمودهاند.
باز، جملههایی در متن تاریخ بیهقی وجود دارد که حتی در تازهترین چاپ انتقادی این اثر، همچنان نادرست و پریشان به خواننده عرضه شدهاست و مصححان خطاها و نادرستیها را ندیدهاند و یا اگر دیدهاند - چون راهحلی نداشتهاند - این خطاها را مسکوت ماندهاند.
با اینکه ما به دستنوشت تازهای از این کتاب گرامی دست نیافتهایم، اما با دقت در متن، و بهنیروی تحلیل متن و آشنایی ژرف با دیگر کهننبشتههای پارسی، و پژوهشهای گسترده در کهننبشتهها در درازنای چهارده سال، برخی از این خطاها را درست کردهایم و اکنون آمادهایم تا این یافتهها را با پارسیزبان در میان نهیم و متن موجود تاریخ بیهقی را به تراویدۀ خامۀ او لختی نزدیکتر کنیم.
پیش از پخش این یافتهها، میخواستیم با استادان و صاحبان رای در نحوۀ ارائۀ یافتههای یادشده مشورت کنیم.
پرسش:
بهترین راه و وسیله برای نشر این مطالب مهم چیست؟
با توجه به اینکه ما از ایران دوریم، لطفاً ما را راهنمایی کنید.
محمد رضیپور
[۱] بیش از نودوپنج درصد مصادر در تاریخ بیهقی چنین است؛ و این، یکی از معیارهای اصلی برای شناسایی و تفکیک دورهای نثر کهن است.
پژوهشهای ما در کهننبشتهها نشان میدهد که "مفردات" متون چیزی شخصی است و لزوماً - و بهتنهایی - تعیین کنندۀ روزگار نگارش متن نیست، اما نحو کلام و دستور زبان چیزی است که نویسندۀ ادیب را از رعایت آن - در همه حال - چاره نیست. کاربرد مصدر کامل از نشانههای نثر پارسی تا پایان قرن پنجم است. در این خصوص نیز یک چیز مهم است: وقتی میگوییم "نشانه"، مراد "نبودِ" آن نشانه است یعنی، در تعیین کنانگی متون "نبود" نشانه یاریگر است یعنی، مثلا وجود مصدر کامل در یک متن لزوما کنانگی آن را تعیین نمیکند، کما اینکه بسیاری نویسندگان در این روزگار هم ممکن است این صورت را بهکار برند، اما اگر این شکل مصدر در متنی "نباشد" بهیقین میتوان حکم کرد که کنانگی آن متن (یعنی متنی که به ما رسیده نه اصل متن) به پیش از قرن ششم نمیرسد.
#انجامه
#نقد
#تاریخ_بیهقی
#مشکلات_تاریخ_بیهقی
https://t.me/Anjaame | 1 371 |
| 10 | جستار
شرح و تفسیر یک بیت از الهینامۀ عطّار و رفع ابهام از «حرف اضافه»
همه محدود باشد جز که ملفوظ
محیط از لفظ آمد لوحِ محفوظ.
اشاره:
سخن ما در این جستار باز میگردد به چاپ پنجم الهینامه (سخن/۱۳۸۸)؛ اگر از سال ۱۳۸۸ مصحح یا هر شخص دیگر در جایی چیزی ماننداکِ این جستار ما در قلم آورده، ما از آن بیخبریم.
استاد شفیعی کدکنی - ایزدش تندرست داراد - در تعلیقۀ مربوط به بیت ۴۵۸ الهینامه آوردهاست:
محیط از لفظ آمد: کاربرد حرف اضافۀ «از» در اینجا نمیدانم چه قدر طبیعی است. چون شاهد دیگری برای آن نیافتم. نسخه بدَلِ A را که «محیط نقطه» دارد قابلِ توجیهتر میدانم. اگر «محیطِ لفظ» گفته شود معنی روشنتر خواهد بود، یعنی لوح محفوظ که قلمروِ علم الاهی است، محیط بر لفظ است، یعنی جهان ملفوظ بیکران است ولی لوحِ محفوظ بر آن احاطه دارد. (ص۵۱۰)
گوییم:
سخن استاد در شرح بیت بهطور کلی درست است، اما ایشان در استواری و درستیِ نحوِ کلامِ عطّار و حرف اضافۀ «از» بهگمان است زیرا برای این کاربرد شاهدی نیافتهاند. روشن است که شرح میباید در نحو سخن عطّار نیز بگنجد، یعنی معنیِ درست باید بر لفظِ درست منطبق باشد - و هست؛ چگونه؟ وقتی که «از» را «به» بخوانیم:
تفسیر این چگونگی، چنین است:
در زبان پارسی، گاهی «از» بهمعنی «با» است و، «با» گاهی بهمعنی «به» است و، «به» گاهی بهمعنی «در» است؛ و هم «به» گاهی بهمعنی «بر» است.
بهطور کلی، سخن عطار، همچنانکه استاد فرموده، تعظیم است مر بزرگی و بیکرانگی لوحِ محفوظ را. عطّار در مصراع نخست، «سخن» و «لفظ» را نامحدود میخواند و میگوید همه چیز محدود است جز «لفظ»؛ آنگاه در مصراع دوم گفتۀ خود را نقض میکند و در مبالغهای شاعرانه میگوید: این «لفظ» که خود بیکرانه است در لوح محفوظ جای گرفته و لوح «بر» آن، و «به» آن، محیط است. پس، دریاب بزرگیِ لوحِ محفوظ را!
این مبالغۀ شاعرانۀ عطّار از نظر جزئیات سخن و نحو کلام کاملا منطبق است بر معنی گفتار او و هیچ کموکاست و افزونی یا اشتباه در سخن او نیست. کاتبانی که به صورتِ بیت نگریستهاند (مانند کاتب نسخهبَدَلِ A) و از ظرفیتِ گوناگونیِ و ظرافتِ سخنِ پارسی آگاه نبودهاند در متن تصرّف کردهاند و نصّ کلام عطّار را گردانیدهاند.
کاربرد حرف اضافۀ «از» در معنی «به» در این بیت از ویژگیهای زبان پارسی است و در آثار کهن گواهان فراوان دارد. ما برای این کاربرد دَهها گواه در پیکرۀ شخصی خود داریم؛ نمونه را، از آن میان چند گواه در اینجا میآریم:
۱- عزیزی رسید به خدمت مولانا جلال الدّین؛ از مولانا جلال الدّین سؤال کرد، گفت: کافر کیست؟
مولانا جلال الدّین با (با = به = از) او پرسید مؤمن کیست؟ آن عزیز گفت: مؤمن تویی...
(روضهالقلوب، دستنوشت اسعدافندی، برگ ۱۹ر)
۲- آنگاه، مؤمنان ایشان (= منافقان) را گویند: بازگردید از (از = به) پس؛ بازشوید و از دنیا نور آرید که ما این نور از آنجا آوردهایم.
(تفسیر کمبریج، ج۲/ ۳۵۷)
۳- ... زن قدری دیگر خصومت کرد، گفت: اگر فردا مزد ستدی و آوردی، نیک، و الّا من با تو نباشم. دیگر روز انبانی به وی داد، گفت: مزد بستان و گندم بخر و آرد کن و بیاور. مرد، هم بر قاعدۀ دو روزه که رفته بود، رفت و عبادت کرد و نماز شام شد، اندیشه کرد و گفت: اگر امشب نیز بهانه کنم، قبول نباشد. فراز رفت و انبان را پر از ریگ کرد و در (در = بر) گردن نهاد و آمد تا به خانه و این انبان را به (به = در) دهلیز خانه پنهان کرد و قصد آن کرد که بازگردد از بیم زبان زن. همین چون پای درونِ خانه نهاد، بوی عود و مشک بر (بر= به) دماغ او رسید. او با خود گفت: ای عجب! تا چه شاید بودن؟ زن را دید که از (از = به) پیشِ او بیرون دوید، شادمان و خندان و رخ برافروخته. گفت: ای زن! چه بوی مشک و عودست؟... (پند پیران، ص ۱۵۴)
۴- مرد زاندرونِ (ز= از = به) دل مینگرد و زاویۀ اندُهانِ دل از مراد خالی میبیند؛ و خطابِ عزّت پیاپی که: هو معکم؛ لا بلکه و فیانفسکم... (روح الارواح، دستنوشت دانشگاه استانبول، برگ ۲۸ر)
۵- شاه بفرمود تا از (از= به = در) بیرونِ شهر فرود آمدند. (سمک عیار، دستنوشت بادلیان ۳۷۹، برگ ۱۳پ)
۶- إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ ﴿الاعراف:٥٦﴾
که رحمت خدای نزدیکاست از (از = به) نیکوکاران. (ترجمه تفسیر طبری، ج۲، ص ۵۰۶)
۷- ...و حجاج از ( = به) بصره بود، پیشِ عبدالرحمن، از بصره بیرون شد... (تاریخ سیستان، ص ۱۱۵)
۸- چون خبر نهان شدن او (امیر ابو جعفر) از (از = به)[۱] عزیز بن عبدالله برسید، بههزیمت شده بود، بازآمد... (تاریخ سیستان، ص ۳۱۰)
محمد رضیپور
[۱] شادروان استاد بهار «از» را همان «از» خوانده و چون جمله را بیمعنی یافته، عبارت [مردم نزدیک] را به متن درافزوده؛ و آن، بهیقین، نادرست و زائد است.
#انجامه
#نقد
#الهینامه
#از_بمعنی_به
#کدکنی
#عطار
https://t.me/Anjaame | 1 |
| 11 | کهننبشتههای خواندنی.
گفتوگوی دو زائر - یکی، مسلمانی از خراسان؛ دیگری، همکیش او از دیاری ناشناخته و بس دور، دور بهپنجسال راه!
نمونهای از گزافهگوییهای خطیبان و عارفان و صوفیان و امامان برای مردمان نادان که از جغرافیای زمین آگاه نبودند.
بشرُ بن مُحمد - القاضی - گوید: وقتی در طواف (کعبه) بودم، کَهلی را دیدم آثار پیری بَر عِذار او بدید[۱] آمده، گَردِ آسیای حَوادِث بر پنجه و طُرّۀ او نشسته، طلایع نور و شوایب کافور گِردِ ذوایب شب دیجور شباب او گرفته، سپاه نور گِرد ظلمت عَلَم زده [۲]، تو گفتی رویش سواد تعلیق است، حاشیه سپید کرده، گفت (یعنی آن قاضی): دیدم موی اثر پیری گرفته، روی نشان زردی یافته، اثر سَفَر بَر وی بدید آمده[۲] دُرُوشِ لَّمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ (النّحل:۷) بر ران و گوشِ او مُعیّن شده [۳]، چُو دوک باریک شده، لکن چُو چرخ گرد خانه میگشت بر عصا تکیه زده؛ بهتقرّب، پیش او رفتم. مرا گفت: از کجا میآیی؟
گفتم: از خراسان.
پرسید که: خراسان از کدام طرف باشد؟
گفتم: از طرف مشرق.
پرسید کی (= که): چند گاه باید تا به اینجا راه قطع کنیت؟
گفتم: بهدوسه ماه به اینجا برسیم.
گفت: شما همسایگان حرم آمدیت، راه بهاین نزدیکی! چرا هر سال حج نگزاریت؟
گفتم: شما بهچند گاه راهِ خویش قطع کنیت؟
گفت: پنج سال بباید تا مرد از دیار ما بیاید! و من آن روز که قدم از خانه بیرون نهادم شبِ شبابم را از سپیدۀ شیب اثری بدید[۱] نیامده بود، چون بدین خانه رسیدم، مهمان شیب از عالم غیب رسیده بود.
گفتم: زهی همّت! و زهی محبّت!...
از شادی زیارت این خانه راهِ دورم نزدیک و آسان؛ خار بادیه زیر پایم از شوق دوست حریر و پرنیانست:
بادِ جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ریگ آموی از نشاط دیدنش
زیر پایم پرنیان آید همی...
(مجالس رکنالدین امامزاده، دستنوشت کتابخانۀ ملی فرانسه،
برگ۵۰پ-۵۱پ)
این متن زیبا و عرفانی هُش و عقل از خواننده میرباید و او را از سلاح اندیشیدن و پرسیدن برهنه میکند:
ترجمۀ این روایت به عدد و رقم چنین است:
اگر فرض کنیم آن زائر خراسانی باشندۀ نیشابور بوده باشد (یعنی نزدیکترین جای خراسانِ بزرگِ آن زمان به مکّه - نرشخی در تاریخ بخارا (ص۱۲) میگوید: بخارا از جملۀ شهرهای خراسان است، هرچند آب جیحون در میان است)، این قاضی فاصلۀ حدود سههزار کیلومتر را در سه ماه پیموده یعنی، روزی حدود سی کیلومتر یا پنج فرسنگ راه رفته که بنا بر طی طریق و بریدن منزل در نظام جغرافیا و مسالک قدیم و گردشگری باستانی چیزی متعارف است.
حال، اگر به همین نسبت حساب کنیم، این زایر دیگر که پنج سال در راه مکه بوده، مسافت پیموده شده برای او باید چیزی در حدود شستهزار کیلومتر باشد. دورِ زمین حدود چهلهزار کیلومتر است، این زایر پیر که شستهزار کیلومتر راه رفته، یکونیم برابر دور زمین را پیموده تا به مکّه رسیده است. پیدا کنید مسکن و مأوی او را در جغرافیای سرزمینهای اسلامی آن روزگار!
در گذشته، امامان و خطیبان و عارفان و صوفیان مردمان ناآگاه را اینچنین فریفته و مسحور گفتههای خویش میکردهاند.
محمد رضیپور
[۱] بدید آمدن = بادید آمدن = بهدید آمدن = در دید آمدن = پیدا آمدن، هویدا و ظاهر و آشکار شدن؛ اداتِ «به» = «با» = «در». «پدید» (در هیئت یک واژه، نه ادات + واژه) واژهای برساخته است. این سخن ما بر دلایل زیر استوارست:
۱- در دستنوشتهای کهن هرگز «پدید» دیده نشدهاست، حتی آنجا که کاتبان، برای احتراز از خطا در خوانش، «پ» را در «پُر»، و «ژ» را در «کژ» بهسه نقطه نوشتهاند، هرگز «بدید» را بهسه نقطه ننوشتهاند. «پدید» در دستنوشتهای قرن دهم بهبعد دیده میشود و آن، خطای کاتبان است.
۲- دلیل دوم آن است که در برخی دستنوشتهای کهن «بدید» (= «بهدید») را «بادید» نوشتهاند ، یعنی «با» را در جای «به» بهکار بردهاند و این، چیزی رایج بوده است. ما در نوشتههای خود هرگز واژۀ جعلیِ «پدید» را بهکار نخواهیم برد. در هیچ کهننبشته واژهای چون «پدید» نخواهید دید. اینهمه توجیه که برخی زبانشناسان این روزگار برای «پدید» نوشتهاند همه از سر ناآگاهی از کهننبشتهها و خواندن متون از روی تصحیحهای نادرست بودهاست. آنها وجود «پدید» را مسلّم انگاشتهاند، پس در پی یافتن فرضیه برای توجیه وجودش برآمدهاند.
[۲] آوردن فعل بهصورت صیغۀ اسم مفعول را «صیغۀ وصفی» گویند.
این ساخت در کهننبشتههای قرن ششم بهبعد بیشتر رایج است و در روزگار صفویه و قاجار بسیار شایع است. برای توضیح بیشتر به مقدمۀ شادروان مینوی بر «سیرت جلال الدّین منکبرنی»، صص مح/ مط، مراجعه کنند.
[۳] نشانِ داغ را معمولا بر ران و گوش میگذاشتهاند. «دُرُوش»، در نسخه چنین مشکول است.
#انجامه
#مجالس_رکنالدین_امامزاده
#عرفان
https://t.me/Anjaame | 1 |
| 12 | از این هنگام، کانال انجامه به کانالی خصوصی بَدَل میگردد، چرا؟
زیرا این کانال مناسب همگنان نیست و تو گفتی چونان کاروانسرایی (یا شاپینگمالی) شده که کسانی میآیند، و نگاهی میافگنند و چیزی برنگرفته و حظّی نبرده، بیرون میروند.
از این پس هر کس که بخواهد به این کانال بیاید، باید تایید شود که اهل این سخنان است. | 155 |
| 13 | دوستان، درود.
از شمار بازدیدکنندگان از کانال انجامه نیک پیداست که مخاطبان گرامی ما در ایرانِ جاودان در تنگنااند و همگنان به اینترنت آزاد دسترس ندارند.
تا دیگرگونی در سوی بهتر شدن پیوستن شما به ما، ما قلم از نوشتن بازمیداریم و چیزی نمینویسیم. | 445 |
| 14 | کهننبشتههای خواندنی.
گفتوگوی دو زائر - یکی، مسلمانی از خراسان؛ دیگری، همکیش او از شهری ناشناخته و بس دور، دور بهپنجسال راه!
نمونهای از گزافهگوییهای خطیبان و عارفان و صوفیان و امامان برای مردمان نادان که از جغرافیای زمین آگاه نبودند.
بشرُ بن مُحمد - القاضی گوید: وقتی در طواف (کعبه) بودم، کَهلی را دیدم آثار پیری بَر عِذار او بدید[۱] آمده، گَردِ آسیای حَوادِث بر پنجه و طُرّۀ او نشسته، طلایع نور و شوایب کافور گِردِ ذوایب شب دیجور شباب او گرفته، سپاه نور گِرد ظلمت عَلَم زده [۲]، تو گفتی رویش سواد تعلیق است، حاشیه سپید کرده، گفت (یعنی آن قاضی): دیدم موی اثر پیری گرفته، روی نشان زردی یافته، اثر سَفَر بَر وی بدید آمده[۲] دُرُوش لَّمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ (النّحل:۷) بر ران و گوشِ او مُعیّن شده [۳]، چُو دوک باریک شده، لکن چُو چرخ گرد خانه میگشت بر عصا تکیه زده؛ بهتقرّب، پیش او رفتم. مرا گفت: از کجا میآیی؟
گفتم: از خراسان.
پرسید که: خراسان از کدام طرف باشد؟
گفتم: از طرف مشرق.
پرسید کی (= که): چند گاه باید تا به اینجا راه قطع کنیت؟
گفتم: بهدوسه ماه به اینجا برسیم.
گفت: شما همسایگان حرم آمدیت، راه بهاین نزدیکی! چرا هر سال حج نگزاریت؟
گفتم: شما بهچند گاه راهِ خویش قطع کنیت؟
گفت: پنج سال بباید تا مرد از دیار ما بیاید! و من آن روز که قدم از خانه بیرون نهادم شبِ شبابم را از سپیدۀ شیب اثری بدید[۱] نیامده بود، چون بدین خانه رسیدم، مهمان شیب از عالم غیب رسیده بود.
گفتم: زهی همّت! و زهی محبّت!...
از شادی زیارت این خانه راهِ دورم نزدیک و آسان؛ خار بادیه زیر پایم از شوق دوست حریر و پرنیانست:
بادِ جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ریگ آموی از نشاط دیدنش
زیر پایم پرنیان آید همی...
(مجالس رکنالدین امامزاده، دستنوشت کتابخانۀ ملی فرانسه،
برگ۵۰پ-۵۱پ)
این متن زیبا و عرفانی هُش و عقل خواننده را میرباید و او را از سلاح اندیشیدن و پرسیدن برهنه میکند:
ترجمۀ این روایت به عدد و رقم چنین است:
اگر فرض کنیم آن زائر خراسانی باشندۀ مشهد بوده باشد (یعنی نزدیکترین جای خراسانِ بزرگِ آن زمان به مکّه: (نرشخی در تاریخ بخارا (ص۱۲) میگوید: بخارا از جملۀ شهرهای خراسان است، هرچند آب جیحون در میان است)، این قاضی فاصلۀ حدود سههزار کیلومتر را در سه ماه پیموده یعنی، روزی حدود سی کیلومتر یا پنج فرسنگ راه رفته که بنا بر طی طریق و بریدن منزل در نظام جغرافیا و مسالک قدیم و گردشگری باستانی چیزی متعارف است.
حال، اگر به همین نسبت حساب کنیم، این زایر دیگر که پنج سال در راه مکه بوده، مسافت پیموده شده برای او باید چیزی در حدود شستهزار کیلومتر باشد. دورِ زمین حدود چهلهزار کیلومتر است، این زایر پیر که شستهزار کیلومتر راه رفته، یکونیم برابر دور زمین را پیموده تا به مکّه رسیده است. پیدا کنید مسکن و مأوی او را در جغرافیای سرزمینهای اسلامی آن روزگار!
در گذشته، امامان و خطیبان و عارفان و صوفیان مردمان ناآگاه را اینچنین فریفته و مسحور گفتههای خویش میکردهاند.
محمد رضیپور
[۱] بدید آمدن = بادید آمدن = بهدید آمدن = در دید آمدن = پیدا آمدن، هویدا و ظاهر و آشکار شدن؛ اداتِ «به» = «با» = «در». «پدید» (در هیئت یک واژه، نه ادات + واژه) واژهای برساخته است. این سخن ما بر دلایل زیر استوارست:
۱- در دستنوشتهای کهن هرگز «پدید» دیده نشدهاست، حتی آنجا که کاتبان، برای احتراز از خطا در خوانش، «پ» را در «پُر»، و «ژ» را در «کژ» بهسه نقطه نوشتهاند، هرگز «بدید» را بهسه نقطه ننوشتهاند. «پدید» در دستنوشتهای قرن دهم بهبعد دیده میشود و آن، خطای کاتبان است.
۲- دلیل دوم آن است که در برخی دستنوشتهای کهن «بدید» (= «بهدید») را «بادید» نوشتهاند ، یعنی «با» را در جای «به» بهکار بردهاند و این، چیزی رایج بوده است. ما در نوشتههای خود هرگز واژۀ جعلیِ «پدید» را بهکار نخواهیم برد. در هیچ کهننبشته واژهای چون «پدید» نخواهید دید. اینهمه توجیه که برخی زبانشناسان این روزگار برای «پدید» نوشتهاند همه از سر ناآگاهی از کهننبشتهها و خواندن متون از روی تصحیحهای نادرست بودهاست. آنها وجود «پدید» را مسلّم انگاشتهاند، پس در پی یافتن فرضیه برای توجیه وجودش برآمدهاند.
[۲] آوردن فعل بهصورت صیغۀ اسم مفعول را «صیغۀ وصفی» گویند.
این ساخت در کهننبشتههای قرن ششم بهبعد بیشتر رایج است و در روزگار صفویه و قاجار بسیار شایع است. برای توضیح بیشتر به مقدمۀ شادروان مینوی بر «سیرت جلال الدّین منکبرنی»، صص مح/ مط، مراجعه کنند.
[۳] نشانِ داغ را معمولا بر ران و گوش میگذاشتهاند. «دُرُوش»، در نسخه چنین مشکول است.
#انجامه
#مجالس_رکنالدین_امامزاده
#عرفان
https://t.me/Anjaame | 2 089 |
| 15 | جستار
الفاظِ کُفر
«بار خدای»، یعنی چه؟
جناب دکتر قائممقامی در فرستۀ اخیر خود به معنی «خدای» و «بار خدای» پرداختهاست؛ بی آنکه ما از خود چیزی بر نوشتۀ ایشان بیفزاییم یا نظری بدهیم، به یادداشتهای خویش در این زمینه مراجعه کردیم و اینک یافتۀ ما از آن یادداشتها:
اگر کسی پادشاهی را «بار خدا» میگوید، بعضی گفتند که: اگر معنی میداند، کافر شود که [۱] «بار» بهزبان اهل فارس، «بزرگ» باشد، یعنی "خدای بزرگ"؛ و اگر نمیداند، پندارد که این نامی دیگر است پادشاهان را، کافر نشود. و اگر «خدای» خواند، بهیقین، کافر شود مگر که بهتأویل گوید، و آن چنان باشد که عبارتِ نامِ «خدا» از «کاررانی» دارد که[۱] کار کُلّ ولایت بدو باشد، چنانک "کدخدا" خوانند آن را که کلِ کارِ «خانه» بدو باشد؛ بدین تأویل کافر نشود.
مسأله:
«بارخدا»، بعضی تقسیم کردهاند که اگر بدان، «دو» کلمۀ جدا میخواهد: «بار» و «خدا»، کافر شود که[۱] «خدا» نام خاصّ حق - تعالی- است، اما اگر «یک» سخن میخواهد، [کافر] نشود که[۱] لفظِ «بار خدا» مجموع نام حق تعالی نیست.
(دستنوشت فاتح ۵۴۲۶، برگ ۱۷۱پ) [۲])
محمد رضیپور
#انجامه
#نقد
# بار_خدای
[۱] این «که»ها همه تعلیلیست.
[۲] این دستنوشت کاری معتبر است زیرا کاتب آن علی بن دوستخدا، ابن خواجه، بن الحاج قماری الرّفاعی الانقری است، کسی که استنساخهای معتبر دیگری از او دیدهایم، از جمله کتابت «تذکرةالاولیا» را. کارهای او همه از برای استفادۀ شخصی بودهاست. در صفحۀ عنوان این دستنوشت هم عبارت «صاحبه و کاتبه» دیده میشود. اینگونه عبارتها به اعتبار دستنوشت میافزاید زیرا معلوم میکند که کاتب اهل علم بوده و دستنوشت را از برای خویشتن نوشته است. چنین عبارتی در انجامۀ «تفسیر کمبریج» نیز دیده میشود؛ و آنجا، دانشمند بودن کاتب خود هویدا است زیرا ایشان برای خویشتن لقب «الفقیه» را بهکار بردهاست.
توجه به چنین نکتههای ظریف در دستنوشتها خواننده و تصحیحکننده را مفید میافتد.
https://t.me/Anjaame | 1 798 |
| 16 | No text... | 0 |
| 17 | No text... | 0 |
| 18 | جستار
شرح و تفسیر یک بیت از الهینامۀ عطّار و رفع ابهام از «حرف اضافه»
همه محدود باشد جز که ملفوظ
محیط از لفظ آمد لوحِ محفوظ.
اشاره:
سخن ما در این جستار باز میگردد به چاپ پنجم الهینامه (سخن/۱۳۸۸)؛ اگر از سال ۱۳۸۸ مؤلف یا هر شخص دیگر در جایی چیزی ماننداکِ این جستار ما در قلم آورده، ما از آن بیخبریم.
استاد شفیعی کدکنی - ایزدش تندرست داراد - در تعلیقۀ مربوط به بیت ۴۵۸ الهینامه آوردهاست:
محیط از لفظ آمد: کاربرد حرف اضافۀ «از» در اینجا نمیدانم چه قدر طبیعی است. چون شاهد دیگری برای آن نیافتم. نسخه بدَلِ A را که «محیط نقطه» دارد قابلِ توجیهتر میدانم. اگر «محیطِ لفظ» گفته شود معنی روشنتر خواهد بود، یعنی لوح محفوظ که قلمروِ علم الاهی است، محیط بر لفظ است، یعنی جهان ملفوظ بیکران است ولی لوحِ محفوظ بر آن احاطه دارد. (ص۵۱۰)
گوییم:
سخن استاد در شرح بیت بطور کلی درست است، اما ایشان در استواری و درستیِ نحوِ کلامِ عطّار و حرف اضافۀ «از» بهگمان است زیرا برای این کاربرد شاهدی نیافته است. روشن است که شرح میباید در نحو سخن عطّار نیز بگنجد، یعنی معنیِ درست باید بر لفظِ درست منطبق باشد - و هست؛ چگونه؟ وقتی که «از» را «به» بخوانیم:
تفسیر این چگونگی، چنین است:
در زبان پارسی، گاهی «از» بهمعنی «با» است و، «با» گاهی بهمعنی «به» است و، «به» گاهی بهمعنی «در» است؛ و هم «به» گاهی بهمعنی «بر» است.
بهطور کلی، سخن عطار، همچنانکه استاد فرموده، تعظیم است مر بزرگی و بیکرانگی لوحِ محفوظ را. عطّار در مصراع نخست، «سخن» و «لفظ» را نامحدود میخواند و میگوید همه چیز محدود است جز «سخن»؛ آنگاه در مصراع دوم گفتۀ خود را نقض میکند و در مبالغهای شاعرانه میگوید: این «سخن» که خود بیکرانه است در لوح محفوظ جای گرفته و لوح «بر» آن، و «به» آن، محیط است. پس، دریاب بزرگیِ لوحِ محفوظ را!
این مبالغۀ شاعرانۀ عطّار از نظر جزئیات سخن و نحو کلام کاملا منطبق است بر معنی گفتار او و هیچ کموکاست و افزونی یا اشتباه در سخن او نیست. کاتبانی که به صورتِ بیت نگریستهاند (مانند کاتب نسخهبَدَلِ A) و از ظرفیتِ گوناگونیِ و ظرافتِ سخنِ پارسی آگاه نبودهاند در متن تصرّف کردهاند و نصّ کلام عطّار را گردانیدهاند.
کاربرد حرف اضافۀ «از» در معنی «به» در این بیت از ویژگیهای زبان پارسی است و در آثار کهن گواهان فراوان دارد. ما برای این کاربرد دَهها گواه در پیکرۀ شخصی خود داریم؛ نمونه را، از آن میان چند گواه در اینجا میآریم:
۱- عزیزی رسید به خدمت مولانا جلال الدّین؛ از مولانا جلال الدّین سؤال کرد، گفت: کافر کیست؟
مولانا جلال الدّین با (با = به = از) او پرسید مؤمن کیست؟ آن عزیز گفت: مؤمن تویی...
(روضهالقلوب، دستنوشت اسعدافندی، برگ ۱۹ر)
۲- آنگاه، مؤمنان ایشان (= منافقان) را گویند: بازگردید از (از = به) پس؛ بازشوید و از دنیا نور آرید که ما این نور از آنجا آوردهایم.
(تفسیر کمبریج، ج۲/ ۳۵۷)
۳- ... زن قدری دیگر خصومت کرد، گفت: اگر فردا مزد ستدی و آوردی، نیک، و الّا من با تو نباشم. دیگر روز انبانی به وی داد، گفت: مزد بستان و گندم بخر و آرد کن و بیاور. مرد هم بر قاعدۀ دو روزه که رفته بود، رفت و عبادت کرد و نماز شام شد، اندیشه کرد و گفت: اگر امشب نیز بهانه کنم، قبول نباشد. فراز رفت و انبان را پر از ریگ کرد و در (در = بر) گردن نهاد و آمد تا به خانه و این انبان را به (به = در) دهلیز خانه پنهان کرد و قصد آن کرد که بازگردد از بیم زبان زن. همین چون پای درونِ خانه نهاد، بوی عود و مشک بر (بر= به) دماغ او رسید. او با خود گفت: ای عجب! تا چه شاید بودن؟ زن را دید که از (از = به) پیشِ او بیرون دوید، شادمان و خندان و رخ برافروخته. گفت: ای زن! چه بوی مشک و عودست؟... (پند پیران، ص ۱۵۴)
۴- مرد زاندرونِ (ز= از = به) دل مینگرد و زاویۀ اندُهانِ دل از مراد خالی میبیند؛ و خطابِ عزّت پیاپی که: هو معکم؛ لا بلکه و فیانفسکم... (روح الارواح، دستنوشت دانشگاه استانبول، برگ ۲۸ر)
۵- شاه بفرمود تا از (از= به = در) بیرونِ شهر فرود آمدند. (سمک عیار، دستنوشت بادلیان ۳۷۹، برگ ۱۳پ)
۶- إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ ﴿الاعراف:٥٦﴾
که رحمت خدای نزدیکاست از (از = به) نیکوکاران. (ترجمه تفسیر طبری، ج۲، ص ۵۰۶)
۷- ...و حجاج از ( = به) بصره بود، پیشِ عبدالرحمن، از بصره بیرون شد... (تاریخ سیستان، ص ۱۱۵)
۸- چون خبر نهان شدن او (امیر ابو جعفر) از (از = به)[۱] عزیز بن عبدالله برسید، بههزیمت شده بود، بازآمد... (تاریخ سیستان، ص ۳۱۰)
محمد رضیپور
[۱] شادروان استاد بهار «از» را همان «از» خوانده و چون جمله را بیمعنی یافته، عبارت [مردم نزدیک] را به متن درافزوده؛ و آن، بهیقین، نادرست و زائد است.
#انجامه
#نقد
#الهینامه
#از_بمعنی_به
#کدکنی
#عطار
https://t.me/Anjaame | 1 735 |
| 19 | 1 | 337 |
| 20 | 1 | 2 |
