149
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
با ورژنهای قدیمی خودت مهربان باش .
آنها آنچه را تو الان میدانی نمیدانستند...
_ پس الکی خودتون رو سرزنش نکنین!
- میدانی چرا آرامند ؟
زیاد فکر نکردند ، زیاد توضیح ندادند ،و زیاد وابسته نبودهاند . به هیچ چیز ... یه هیچکس !
- میدانی چرا آرامند ؟
چون به خودشان سخت نگرفتند . چون سقف آرزوهایشان را بلند نچیدند .چون فراتر از توان و نیازشان نخواستند .
_میدانی چرا آرام نیستی؟!
ارغوان این چه رازی است که هربار بهار
با عزای دل ما می آید
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می بارند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادن که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحرغلغله می آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه... بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقان مرا
برزبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
«استاد هوشنگ ابتهاج»
بله حق با شما بود آقای خسرو شکیبایی:
- و دیگر جوان نمیشویم؛و دیگر به شوق نمیآییم...
چه نامرادی تلخی، چه تلخ تلخ فرو میریزیم:)
چه جانهایی گرامی رفتهاند از دست..
دردیست چون خنجر ؛ یا خنجریست چون درد!
هوشنگ ابتهاج
