en
Feedback
𝐄𝐑𝐄𝐁𝐔𝐒🕯🎧🐚

𝐄𝐑𝐄𝐁𝐔𝐒🕯🎧🐚

Open in Telegram

❄️🌑 INTP | فرزند تاریکی و جاودانگی من سایه‌ام… نه قربانی سایه http://t.me/HidenChat_Bot?start=594307638 https://t.me/SolinVillain_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
232
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
اینجا اسپرسو خوردم انرژی شیطونی برگشت🙂‍↔️😈
+1
اینجا اسپرسو خوردم انرژی شیطونی برگشت🙂‍↔️😈

sticker.webp0.06 KB

Repost from belle àme.
⋮ ⌗ ┆ 🫐 ♡
+1
⋮ ⌗ ┆ 🫐 ♡

Klaus Mikaelson Kai Parker

Repost from N/a
بعد مدت ها چالش جدید :) چون میخوام دستم راه بیوفته تو نوشتن، اینو فور کنین و کرکتری که خیلی باهاش ریلیت میکنین رو بگین (فرقی نداره مال بازی، فیلم، سریال، یا انیمه باشه) و بگین که دوست داشتین باهاتون چه نسبتی داشته باشه.✨👀 من بهتون یه slice of life و یه والپیپر میدم ازش:>♡
ظرفیت هم چون ماتحتم فراخه، ۱۵ نفر

Repost from N/a
فوروارد کنید بهتون یه استایل با سلیقه خودم بدم و راجب اون استایل و سبک لباس و ارتباطش با شخصیتتون بهتون توضیح بدم حتما جویین
+1
فوروارد کنید
بهتون یه استایل با سلیقه خودم بدم
و راجب اون استایل و سبک لباس و ارتباطش با شخصیتتون بهتون توضیح بدم
حتما جویین باشید قشنگای من
Limit:70

رسیدم به جایی از پارک کهههه انقدر خلوته جون میده برای دیت گذاشتن😂😂

بعد از کلی گشتن بینیم صورتی شده🐈
بعد از کلی گشتن بینیم صورتی شده🐈

خر گربه😂😭
+1
خر گربه😂😭

🎭💚🪵
+1
🎭💚🪵

بچه ها اسپویل داره کسایی که ندیدین سوپرنچرال رو ویدیو رو باز نکنین

(نکته:تیزر رو تا‌ آخر ببین)
قدرت...عجب یار بی‌وفایست... روزی تو خدایی، روزی هم آن کسی که حتی نامش را نمی‌دانی...
در دنیایی غرق آرامش و عدالت، جایی که ظالم از ظلم خودش نابود شده و بر سر خدایی جدید تاج نهاده. از دور دست های دور و افکار بعید تیری از جنس شر نور را درید... به یکباره قدرتی عظیم در بهشت به انفجار در آمد، خدایی که غیب شد... و جهانی که به سمت نابودی گام برداشت.‌.. برای نجات دنیا اما، باری دیگر محافظان به میدان برمی‌گردند. بدون اینکه برای شرکت در جنگی نام نویسی کرده باشند، نفس دوباره‌ی خود را در همان جایی که، آخرین نفس را داده‌اند پس می گیرند... کسی آنها را از مرگ بیدار کرد و در نقطه‌ی شروع بازی قرار داد. بازی که باختش برای آنها مرگ دنیایشان بود! اما چه کسی؟ چه کسی آنقدر قدرت دارد که نو خدا را زمین زند؟ که بهشت را به دست گیرد بی آنکه هویتش معلوم باشد؟ چه کسی قدرت برگرداندن آنها را از مرگ دارد و از آن بدتر توانایی برپا کردن چرخه‌ای دوباره از آخرالزمان؟ یعنی آنها دوباره بازیچه سرگرمی خدای جدید شدند؟ یا هدفی شوم‌تر در پشت پرده قرار دارد...؟
-✦#fanfic ✦-☽ #The_last_stand ☾- -⛧ @wearegayshipper ⛧-

😜 یه INTP تو بحث و دعوا بی‌لایک : 🤛🤜 اینا تو دعوا خیلی عجیب به نظر میان، چون کمتر با داد و بیداد پیش می‌رن. بیشتر می‌رن تو مود "تحلیلگر خونسرد". یعنی طرف ممکنه داد بزنه، INTP هم با لحن خشک و منطقی جواب بده: "خب ولی این حرفی که زدی با اون حرف قبلیت نمی‌خونه." استراتژی‌شون اینه که دعوا رو تبدیل کنن به یه جور مناظره. همین باعث میشه طرف مقابل حس کنه داره با دیوار بحث می‌کنه، چون احساس نمی‌بینه. اما اگه فشار زیادی بیاد یا واقعا دلخور بشن، یهو یه جمله خیلی تند و رک می‌گن که میرینه تو روان طرف. بعدشم معمولا سریع می‌رن تو سکوت و خودشونو می‌کشن کنار. دعوا براشون بیشتر شبیه یه معادله‌ست که می‌خوان حلش کنن، نه صحنه جنگ.

باید به خودم یاد بدم احترام زیادی قائل نشم برای افرادی...

اگر طرف مهم باشه یادمون نمیره 😂😭

این ❤️❤️ میتونست ما باشیم ولی : 🖤 تو یه INTP ای هستی که سه هفته‌اس یادش رفته جواب پیام وامونده‌ام رو بده😭

Repost from N/a
انگار آتشی درونم بود، نه بیرون‌ریختنی، نه خاموش‌کردنی. با هر نفس، شعله‌ور تر می‌شد و من فقط تماشا می‌کردم که چگونه قلبم آرام‌آرام خاکستر می‌شود.

واقعا نیازی به گفتن چیزی نیست باید سر خم کرد براش😭🛐💗

Repost from N/a
For my Dearest: https://t.me/solinvillain او بوی رنگ روغن را مثل نفس کشیدن بلد بود. دستانش همیشه ردِ رنگ داشت گاهی آبیِ دریا، گاهی قرمزِ غروب. او عاشق رنگ‌روغن بود، نه فقط به خاطر رنگ‌هایش بلکه به خاطر بویش، آن بوی تند و آرامش‌بخش که شبیه خاطره می‌نشست تهِ ذهنش. وقتی قلم‌مو را در رنگ فرو می‌برد دنیا آرام می‌شد. هیچ قاعده‌ای نبود فقط حس بود لمس بوم، ترکیبِ رنگ‌ها، و صدای نرمِ کشیده شدنِ موها روی پارچه. او باور داشت رنگ‌روغن مثل انسان است؛ زمان می‌خواهد تا خشک شود، تا خودش را پیدا کند. گاهی اشتباه می‌کرد، رنگ‌ها را بیش از حد با هم می‌آمیخت اما همیشه در آن بی‌نظمی چیزی زنده متولد می‌شد. دست‌هایش همیشه لکه‌دار بود اما برایش مهم نبود می‌گفت هر لکه‌ یعنی جایی از من که هنوز می‌خواهد زندگی کند. رنگ‌روغن برایش زبانِ احساس بود نه پر سروصدا، نه ناگهانی بلکه آرام، مثل نوری که کم‌کم از پشت پرده عبور می‌کند و روی بوم سفید، تبدیل به جهان تازه‌ای می‌شود. او یاد گرفته بود که حتی سایه هم می‌تواند زادگاه نور باشد و شاید به همین دلیل، هر نقاشی‌اش چیزی میان اندوه و رهایی بود مثل رویاهایی که بوی رنگ می‌دهند و هنوز تمام نشده‌اند.