خــلاء ؛
Open in Telegram
در این خلاء گاهی مینویسم و گاهی شعر میگویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پستهای این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع میباشد "
Show more198
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-830 days
Posts Archive
198
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
در رو آروم باز میکنم..صدای خنده قبل از اینکه خودِ خونه رو ببینم، میاد به استقبالم. انگار سالهاست همه منتظر امشب بودن. کفشهامو همون دم در درمیارم. بوی پیتزای مهرشاد کل خونه رو برداشته. از آشپزخونه داد میزنه: زود بیاین، اگه دیر کنین سهمتون رو خودم میخورم! همه میخندن. یکی از پشت سرش یه تیکه پیتزا میدزده و فرار میکنه. مهرشاد فقط با خنده سرشو تکون میده. دوربین از آشپزخونه رد میشه و میرسه به حیاط. مهسا، وسط نور چراغها میرقصه. نه برای اینکه حقی رو پس بگیره، نه برای اینکه چیزی رو ثابت کنه، فقط چون امشب، زندگی انقدر قشنگه که آدم دلش میخواد باهاش برقصه. کنار حوض، نیکا نشسته. آهنگی رو میخونه که همه بلدن، یکم دقیق تر که گوش میدم، میفهمم آهنگِ عارفه. سلطان قلب ها. کمکم، صدای یه نفر، دو نفر، ده نفر...کل خونه باهاش همخونی میکنن. یه گوشهی حیاط، کیان قرآن رو باز کرده و با همون صدای آرومش چند آیه میخونه. همه بیاختیار ساکت میشن. نه از اجبار بلکه از آرامشی که توی صداشه. کنارش، دانیال به چند تا بچه یاد میده چطوری کمان رو بکشن. هر بار تیر به هدف میخوره، انگار کل دنیا تشویقشون میکنه. یه بوق کوتاه...همه همزمان برمیگردن. فاطمه داد میزنه: علی اومد! ۲۰۷ مشکیش رو کنار در نگه میداره. تا پیاده میشه، همه میریزن بغلش. یکی سوئیچش رو میقاپه، یکی غر میزنه که «باز دیر کردی»، یکی فقط میخنده. دوربین میچرخه... ندا، با لباس سفید، وسط حیاط ایستاده. هیچکس امشب اشک شوق هم نمیریزه چون هیچ ترسی از فردا وجود نداره. محسن و حدیث دارن سفره رو پهن میکنن. سفرهای که انگار آخر نداره. محسن میگه: «اول سهم بچههای میناب...» و حدیث با لبخند، بشقابها رو یکییکی میذاره. هیچ بشقابی خالی نمیمونه. خدانور دست یه بچه رو میگیره و باهاش میرقصه. اون بچه از خنده خم میشه، خدانور هم بیشتر میخنده. سارینا گلهای یاس رو بین سفره میذاره. بهنام برای همه چای میریزه، مجیدرضا با محمدحسین دنبال توپ دویده، اسرا داره از این لحظه نقاشی میکشه، سپهر بادبادکش رو تا دل آسمون فرستاده، مبین دوربین دستشه و هی داد میزنه: «همه بخندین... این عکس قراره تا آخر دنیا روی دیوار بمونه.» آراز برای بچهها قایق کاغذی میسازه و روی آب حوض رهاشون میکنه. دوربین آرومتر حرکت میکنه... از کنار همه رد میشه.از کنار خندههای مهرشاد، از کنار رقص مهسا، از کنار صدای نیکا، از کنار قرآن خوندن کیان، از کنار خندهی خدانور، از کنار دستهای آردی مهرشاد، از کنار همهی اسمهایی که امشب، فقط اسم هستن. نه تیتر خبرن، نه عکس پروفایل، نه هشتگ، نه قاب روی دیوار. فقط آدمن... آدمهایی که دارن زندگی میکنن. من یه گوشه میایستم. به این خونه نگاه میکنم، به این همه صدا، به این همه خنده، به این همه «بودن». با خودم فکر میکنم کاش تاریخ، این شب رو یادش میموند.. نه اون شبهایی که از آدمهامون، فقط اسمهاشون موند. اون شب... هیچ مادری جای خالی فرزندش رو نگاه نمیکنه، هیچ پدری با یه قاب عکس حرف نمیزنه، هیچ خواهری تولد برادرش رو کنار سنگ قبر جشن نمیگیره، هیچ کودکی معنی «جاویدنام» رو نمیفهمه، اون شب...هیچ عکسی روی دیوار، دورش روبان مشکی نداره، هیچ اسمی با گذشته شناخته نمیشه. همه هستن، همه میخندن، همه نفس میکشن. و ایران برای اولین بار فقط «خونه» است.
.صاد.
198
https://t.me/APAKHTAR/191?single
اَپاختر: سرزمینی کَز کَران خَزرِ تاریک میخروشد |
روزت فر آفتاب، بیآ که با هنر به اندیشه بنشينيم
مآیل بودی تشریف بیار . .
198
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
میگویند انسان با خاموش شدن قلبش، میمیرد. کاش حقیقت همینقدر ساده بود. بعضی آدمها، سالها بعد از مرگشان،هنوز راه میروند، سلام میکنند، لبخند میزنند، حتی گاهی بلند میخندند. فقط هیچکس صدای شکستن نور را از داخلشان نشنیده است. نور که میرود، تاریکی به جا نمیماند. تاریکی هنوز رنگ دارد، هنوز میشود لمسش کرد. بعد از نور، خلأ میماند. جایی که حتی سایه هم از ترسِ ماندن، فرار میکند. از آن لحظه به بعد، چشمها دیگر پنجره نیستند؛ دو قبرِ بازند که هر روز، آخرین تکههای آسمان را دفن میکنند. آدمی که نورش را از دست داده، دیگر غمگین نیست. غم، امتیازِ کسیست که هنوز چیزی برای از دست دادن دارد. او فقط ادامه میدهد...مثل شمعی که ساعتها بعد از تمام شدنش، هنوز دود میکند. میگویند: «هنوز زندهای.» و چه جملهی بیرحمانهای. زنده بودن، وقتی هیچ چیز درونت پاسخ دنیا را نمیدهد، فقط نوع دیگری از دفن شدن است. ترسناکترین اتفاق، مرگ نیست. این است که یک روز جلوی آینه بایستی، و برای چند ثانیه با تمام وجود فکر کنی: «این آدم را یک جایی میشناختم...» اما هرچه بیشتر نگاه کنی، بیشتر مطمئن شوی صاحبِ این چشمها، خیلی قبلتر از اینها، در جایی خاموش شده که هیچکس حتی برایش فاتحهای هم نخوانده است. و بعد، زندگی ادامه پیدا میکند. چه فعلِ سنگینیست "ادامه دادن" برای کسی که مدتهاست به پایان رسیده.
.صاد.
198
https://t.me/lvacuity/6072
خیلی حق بود
جوری از نوشته هاتون و شعراتون لذت بردم که تا تهشو درآوردم!
البته هنر عکاسیتون هم ناگفته نماند>>
198
Repost from صدای خونین🕯
این روزها واژهی غمبارِ سرگردانیست که داستانم را مینویسد.
در تکتکِ جملاتِ این حکایت جاریست و نقش میآفریند.
حتّی از فردا که آیندهی نهچندان دور است ؛
نمیشود سر درآورد.
نمیدانم...
شاید این کیفرِ گناهانمان باشد.
امّا کدام گناه؟!
گناهانی که هرگز دامنمان را آلوده نکرد.
شاید تنها گناهِ ما، به تعبیرِ قرآن، زندگی نکردن باشد.
آری، جز این نیست!
198
به پیش آدمی از آدمیان بد گفتن،
ز پیش خود به انزجار از آدمی اندیشه کردن،
آرزوی مرگ کردن، ز آیینه گذر کردن،
ترس از غریبه و مبادا که آشنا شدن،
ز آشنایان گریز کردن، تقاضای تنها ماندن
ز تنهایی گریختن ، ز ازدحام هراسیدن،
پس چیست دلیل این هستی؟
پس کجاست این انسان؟
پس چیست این احساس؟
از کجاست این همه وسواس ؟
هرچه که هست تنها دانم حاکمی است دشمن این انسان...
صدای قهقهاش فرا گیرد به هنگام زجر این انسان ، به هنگام غم این انسان..
به هنگام نزاع و قصد جان هم کردن این انسان..،
چه خوش باشد اگر زودتر رسد انقراضِ این انسان..
198
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
چه روزگار عجیبیست؛ لجن، سالهاست خود را «تاج» جا زده و تعفن، نامِ «تدبیر» بر خود گذاشته است. این خاک را به رذالت کشاندند؛ همانهایی که از تهِ فاضلابِ تاریخ بالا آمدند و بر شانههای مردم ایستادند تا قد بکشند. حتی حیوان بودن نیز شرافتی میخواهد که نصیبشان نشده؛ چرا که درنده برای بقا میدرد، اما اینان برای بقا، انسان را میدرند. تختهایشان را بر ستونِ استخوانها برپا کردند و تاجهایشان را از پوستِ آدمیان بافتند. جامهایشان همیشه از خونِ جوانان لبریز است و سفرههایشان از تهماندهی سفرهی بیگانگان؛ همان سفرهای که کنار آن، از رعیت نیز حقیرترند، اما بازگشت که میکنند، خود را صاحبِ این خاک مینامند. سالهاست وطن را چون میراثِ پدری میان خود تقسیم کردهاند؛ هر تکهاش را فروختهاند، هر زخمش را انکار کردهاند و هر فریادی را به جرمِ حقیقت، خاموش. عجیب نیست که عدالت را سالهاست کسی ندیده؛ عدالت در سرزمینی که رذالت بر تخت نشسته، تنها واژهایست که هنوز اجازهی نفس کشیدن دارد، نه اجازهی زندگی. تاریخ اما حافظهی عجیبی دارد؛ نامِ آنان که بر خون ایستادند، هرگز کنارِ شکوه نوشته نمیشود؛ تنها در پاورقیِ سقوط.
.صاد.
198
Repost from چامههای ناگهان.
اگر نقاشی میکشین، عکس میگیرین و یا نویسنده هستین. (لازم نیست حتماً حرفهای باشین.) این پیام+پست موردعلاقهتون از اینجا رو فور کنین، ازتون پست فور میکنم و برای هر کدوم فولدر جدا میسازم. ماچ.
198
و من در این خلاء گاهی مینویسم و گاهی شعر میگویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش ..
لبخند به لبم آید گر آیی به پیش من اگر ماندنی هستی.. بیا تو پیش من
