en
Feedback
خــلاء ؛

خــلاء ؛

Open in Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پست‌های این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع می‌باشد "

Show more
198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive

آدمیزاد، انسان، آدم، بشر، و از همه مهم تر، خودم.

پونزده تا زیبا می‌خوایم تا یک و نیم کیلو شدن.

قطعا.

Repost from Z
اگر کلمات نبودند، احتمالا قاتل بودم...

این پست + این پیام رو فور کنید به چنل هاتون تا به چنل هاتون نمره بدم 🪔

خوندمش، الان تمرکز ندارم بشینم تحلیلش کنم ولی خیلی خوب بود،اهنگ جملاتت رو خیلی دوست داشتم،بقیه متنانتم سیو کردم حالم بهتر شد بخونم، کارت عالیه انقدر قلمت رو کوچیک نکن خیلی باارزش تر ازین حرفاست.

ممنونم از خودت و قلم زیبات که برام نوشت خوشحالم کردی واقعا قلمت سبز و مانا هنرمند🤍

قربان شما کاری نکردم امیدوارم واقعا خوشحالتون کرده باشم

ممنونم از خودت و قلم زیبات که برام نوشت خوشحالم کردی واقعا قلمت سبز و مانا هنرمند🤍

به بزرگواری خودتون از این قلم حقیر این رو پذیرا باشید . 🙏🏻

اما نه.. گویی آدمی به این خاطر خلق شد تا برای آزمایش تحملش در پیش روی جهانی مملو از غم درآید.. تنها دوراه پیش رویش گذاشت؛ مرگ و زاد و ولد . گفتند اگر مرگ را انتخاب کند رنج بیشتری خواهد کشید پس در تمام گمراهی یک راه پیش رویش گذاشته بودند و گویی که پاداشش را مدالی طلا! پس آدمی به زاد و ولد درآمد تا دردهایش را تقسیم کند و به بقا بپردازد و پس از آنکه تحمل هرکس به پایان میرسید با مرگ خاتمه میافت اما هیچکس از دنیای پس از مرگ خبری نرسانده بود گویی زبانشان را بریده بودند تا کمتر کسی خود به آغوش مرگ برود پس آدمی به وارثانش میسپارد تا راهش را ادامه دهند و فتوا داد آنهایی که تحملشان سر رسد و خود به آغوش مرگ بروند سهمیه‌شان را از دست میدهند و رنج اولیه را بدون هیچ راهی به تنهایی کشند پس آنهایی که بیشتر زاد و ولد میکردند بیشتر سهم میبرند.. و این دنیای فانی گویی زمانی سر رسد که آدمیان از تحمل هر رنج دست کشند...

مرسی مهربونم نمی‌دونم هر موضوعی که بنظر خودت خوب در میاد

اگه میتونی و وقتشو داری خیلی خوشحالم می‌کنی اگه برام بنویسی🫠 https://t.me/lvacuity/6310

طبق عادت، نگاهی به بیرون انداخت و به روی لب خزید به لابه لای دندان ها چشمی انداخت و آرام در جای خوابید تا برای جست و خیز کردن به خوبی استراحت کرده باشد آخر به قلب قول داده بود، تا اینبار جواب گلولهٔ پیشین را کوبنده تر بدهد تا چیزی درونش باقی نماند که دردش را، بیش از اینها کند.. دلشوره امانش را بریده بود! تا نکند اینبار هم قفل کند و باز به سرزنش قلب و مغز درآید.. در همین میان صدایی از گوش‌ها درآمد که با فریاد از دیده شدن دشمنی ، مغز را فرا می‌خواندند چشم‌ها به سرعت تمام تنفر را چون سپری به روی گرفتند همه‌به سکوت درآمده بودند تا گوش خودش را تیز کند و باز تمام امیدها به زبان بود و او چون بیدی به خود می‌لرزید به لب‌ها مینگرید که هر لحظه آمادهٔ باز شدن از هم بودند در همین فکرها بود که ناگهان قلب و مغز به احاطه‌ش درآمدند و هرکدام گوشه‌ای از گریبانش را آویزان شدند تا خواستار تیری خلاص به دشمن شوند لب‌ها هرکدام به بالا و پایین رفتند و دهان به روی میدان جنگ، از هم باز شد.. در آن طرف میدان درست برعکس خود زبانی تند و تیز را به چشم دید که بی درنگ میجست و به قلب شلیک میکرد.. قلب از درد و خونریزی به سکوت پیوسته بود و زیر لب همچنان، آهسته حرف‌هایش را زمزمه میکرد با سیلی‌ای از مغز به خود آمد و تمام حرف هایشان را پس از مدت‌ها.. به خود آورد قلب را دید که دستانش را بر زمین زده بود و سعی به برخاستن میکرد دیگر بدون ترس به همراهی مغز درآمد و به گفتن ادامه داد.. چیزی نگذشته بود که ناگهان صدای فریادی ز درد از گوش‌ آمد که دودی اطرافش را فرا گرفته بود و پاسخ دشمن را به دیده میگذاشت با سرعت نگاهی به قلب انداخت، تازه به روی زانوهایش درآمده بود که همان لحظه جثه نحیف‌اش با شتابی بر زمین افتاد.. از چشم ها کمک خواست تا بتواند مغز را ببیند اما اشک قبل از آن آنجا بود و جلوی دیدشان را گرفته بود.. ناگهان تن به خروش آمد دست ها به روی گوش‌ها نشستند تا دودشان را نهان کنند و چشم ها بسته شدند تا قطره اشکی سرازیر نشود که به دشمن اندک بهایی بدهند تمامی اعضا از درد قلب به فریاد درآمدند و در راه گلو طوفانی شدید به وجود آمد..! با تمام استقامت به جای ایستاد و از لب‌ها خواست تا با تمام توان به روی هم بسته بمانند و تا خودش قصد گفتار نکرده، باز نشوند. آخر مغز واژگان را به کمک فراخوانده بود پس باید منتظر فرمانش میماند و جلویشان را میگرفت تا دشمن فکر تسلیم آنها را از سر بیرون کند به ناگه خبر آمد که واژگان به پشتیبان دشمن درآمدند پس از آن همگان توانشان را برای ادامه از دست دادند ، قلب ضربانش را از صد رد کرد و طوفان از راه گلو خارج شد زبان سرش را دزدید و در جای خود خوابید تا طوفان اورا از جای نکند خود را مقصر همه چیز میدانست.. و پس از سرزنش خود از آن پس قصد کرد تا خودش را به دام دندان‌ها بیندازد.. تن به رعش افتاد و تمامیت وجود از این طوفانِ فریاد ، به اهتزاز درآمده بودند.. طوفان ، با خاموشی مغز پایان یافت و چشم ها پس از مدتی، رقت انگیز به روی سفیدی سقفی از هم گشوده شدند ...

ایده‌ی بسیار زیبایی هست

نظرتون راجب قدرت کلمات چیه..؟