خــلاء ؛
Open in Telegram
در این خلاء گاهی مینویسم و گاهی شعر میگویم تا بلکه کمی ملاء شود ، و تو در این میان همراهم باش . سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot " تمامیِ پستهای این کانال از آثارِ مالک است ، با کمال احترام هرگونه کپی برداری ممنوع میباشد "
Show more198
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
198
اما...؛ خود ندانم که یا چه ز نوشتن اجبارم کرده گرنه امروز را هم چو روزهای دگر نحس کرده آن خدایی که من را در چنین روزی خلق کرده شاید هم قد نحسیاش اینبار فرقی کرده که قلم اینگونه اصراری بر نوشتن کرده اگرنه آمدنم بدین دنیای جانی و فانی چه فرقی به حال این دنیا و دیگران کرده؟ جز آنکه ز اقبالم دل سیری ناسزا گویم تو بگو پس چه سودی این دنیا به من کرده؟ وقتی که آرزوهایم زودتر از من به گور کرده تنها خواسته هرروز من را مرگ آسانی کرده خنجری از بدو تولد در دلم نهان کرده و ز هر نوع آدمیزادی من را گریزان کرده..
198
جوهر از بر قلم به پیشانی خود میزنم
که چو دل و دنیایِ آدمیان، سیاهست
ز ورق امشب شرم دارم قلم افشرده کنم
تا نویسم ز زادروزی که بیانش هم ریاسْت
198
جوهر از بر قلم به پیشانی خود میزنم
که چو دل و دنیای آدمیان، سیاهست
ز ورق امشب شرم دارم قلم افشرده کنم
تا نویسم ز زادروزی که بیانش هم ریاسْت
198
" از چه نویسم؟ از زادروز آدمی که حتی خاک هم تنش را پس میزند؟
یا از آن شمعی که خود داشتنش، بر خیلیها آرزو گشته ! ؛
آری، که در این زمانه جای فوت شمع و آرزو کردن
مردمانش آرزویِ،
خودِ شمع و شیرینی کردند...!
از پس همین آرزوهای کوچک
جان و دل ها بوده، که فدا کردند
سالروز بماند که هرروز را بایست
از باب وجودشان، تجلیل میکردند..
جگر گوشه بودند و در دلِ بسیاری عزیز بودند
از برای وطن هزاران هزار سرافرازی بودند
اما آرزوهایشان را با خود،
از برای ما، به گور بردند...
گر شمعی هم زین پس باشد
تنها با اشک تواند خاموش گردد،
وقتی که شیرینی هر زادروزی چاشنیاش را خون کردند !
حال تمام آرزو را برمن
تنها یک گوری کردند ..
تا بگویند که دگر ;
جایِ هر لحظه جان دادن،
هر لحظه شرمندگی زین پسِ زنده ماندن،
تنها یکبار... تنها یکبار !
این تن خسته را به گور کردند...
