en
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌‌ ㅤ𝂅𝛭𝑜𝑛‌︪︩𝛅𝑡𝑒𝑟

‌ ‌ ‌ ‌‌ ㅤ𝂅𝛭𝑜𝑛‌︪︩𝛅𝑡𝑒𝑟 

Open in Telegram

Мир горит адским огнем ( 🎧 ) для моей горящей души ㅤ                    Уважаемый @durov

Show more
752
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-7230 days
Posts Archive
فـور ڪـنید فولـدرم رو آپـدیـت ڪنم و چنلاے جدیـد جویـن بـدم .
جوین بودنتون چک میشه

فـور ڪنید و آیدے قرار بدیـد ویسپـر بـدم
جوین باش .

۳ تا دیگه فور بشه خطش بزنم .

📍— فـور ڪـنید تـا شمـارو بـر اسـاس وایبتـون بـه یڪ ( سڪـوت ) تشبیـه ڪنم
جوین بودنتون چک میشه.

می‌شود آن روز را تولد من خواند ، تنها یک نفس از عطرِ بارانیِ تو کافیست تا روح مطرودم چشم هایش را باز کند .
خسته نباشی نوا ، زیبا نوشتی .

آخرین صفحهٔ این دفترچه، تقدیم به توست… برای فرمانده‌ای که نور زندگیِ من شد، و سینه‌ام را با عطر وجودش پر ساخت. هر خطی که در ا
+1
آخرین صفحهٔ این دفترچه، تقدیم به توست… برای فرمانده‌ای که نور زندگیِ من شد، و سینه‌ام را با عطر وجودش پر ساخت. هر خطی که در این صفحات نوشته شده، فریاد خاموش قلبم بود و حالا تمامِ قلبم، تنها برای تو می‌تپد. تو نمی‌دانی… صدای خنده‌هایت، حتی در نبودت، دیوار‌های این خانه را پر از جنون می‌کند، و قلبم را به لرزه در می‌آورد.
فرمانده نگاهت می‌لرزید… و نمیدانستی پشت این سکوت، چه دریایی از شور و اشتیاق پنهان است. من همه چیز را می‌فهمم؛ سکوت‌ها و حرفا‌هایت، مکث‌ها و نگاه‌هایت… اما تو چرا از چشم‌هایم نمی‌خوانی؟ که بیشترین اشتیاق متعلق به من است؟ پس آرام باش، قلب من…
من اینجا، در بی‌انتها، برای تو صبر میکنم، عاشقانه، دچار و مطیعِ تو. فرمانده… تو نمی‌دانی که هر بار نامت را می‌شنوم، چگونه تمام وجودم از شور و حرارت می‌لرزد، چگونه سلول‌هایم با اشتیاق تو هم صدا می‌شوند. پس اگر روزی برسد که دوباره تو را در آغوش بگیرم، می‌خواهم همهٔ این سال‌ها، همهٔ انتظار‌ها و اشتیاق‌ها در یک نگاه به تو بازگو شود. چرا که عشق من، فرمانده، تنها تو را می‌خواهد… و من تا آخرین نفس، این خواسته را حفظ خواهم کرد.

ساکنِ مردابِ روحم ، تو تمام مرا از بری ، من تمام تو را خواستارم .
خسته نباشی نسکافه .

مـردی بـا چمـدان هـای خالـی ؛
تو زیرِ سنگینیِ خاک های افسرده دفن شده ای و من به زندگی با ثانیه هایی به دار آویخته محکوم؛ جای خالی ات کنارم فرو ریخته و سهمِ من تنها از بودنت نبودنیست که مرا از آنچه زیستن نام دارد فرسنگ ها دور می کند. جهانم از تو محروم است و من همچون گربهٔ سیاه بخت و تنهایی در خیابان های باران زده و سرما پوشِ شب های زمستانی در ناآشنا ترین کوچه های تاریک پاریس به بالینِ زخم هایِ منجمد شده ام پناه می برم. حوالیِ اتم های تنم شمایلی از چشمانت ساکن است که بالغ از هر رنجی درونم آسوده حفظ می شود.
‌ ‌  ‌ ‌  خانـه ای در حوالـی زمستـان ،، ۲۸ دسامبـر ۱۹۶۸

+1
"‍ اِے ڪاش مے‌دانستے ڪه چگونه در اوْـجِ بے‌ ایمانے‌اَم، ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ تـورا پـرستیدم ؛ معـبود مـن. "