3 116
Subscribers
-1524 hours
-1857 days
+2 69630 days
Posts Archive
3 116
قهوه اش رو تموم کرد و گفت :
یه روزی خاک قدر بارونو میدونه،ولی اون روز دیگه بارون نمیباره…
3 116
آها از رو همدیگه راحت
عجب از رو غَرض رد میشیم
همه سمتِ مرگ تدریجی
همه بد یه دنده بد گیجیم
عجب پیچک تنهایی دوباره
دور همه قلبِ من پیچید
