en
Feedback
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌後悔 ‌

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌後悔 ‌

Open in Telegram
216
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-9130 days
Posts Archive
Repost from ㅤㅤㅤ$
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ i don't ‌ ‌ ‌ ‌ ‌lose people,   ‌people lose me you gotta   ‌  💰 ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌understand this bitch$‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

Repost from N/a
sticker.webp0.16 KB

Repost from N/a
ㅤㅤㅤ🩼 ── @𝗈𝖻𝗌𝖾𝗌𝗌𝖾𝖽 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗁𝗂𝗆. ネ🌟 002

«وینترلا»
در شهر گاتیک روسن‌فیلد، در سال ۱۸۸۷، اشراف‌زادگان هر زمستان در عمارت یخ‌زده‌ای به نام وینترلا جمع می‌شدند؛ قصری پوشیده از شبنم نقره‌ای، که گفته می‌شد تنها در شب‌های مهتابی ظاهر می‌شود. ویکتور دراون، یک آهنگساز جوان و نابغه، دعوت‌نامه‌ای دریافت کرد با مهر سیاه و نام فرستنده‌ای محو شده. او که دل‌خسته از شهرت و آدم‌ها بود، به امید آرامش و الهام راهی قصر شد. و در آنجا، او را دید. دختر سفیدپوشی که هرگز غذا نمی‌خورد. هرگز نمی خوابید. هرگز آینه‌ها را نگاه نمی‌کرد. نامش «سِرا» بود. صدایش زمزمه‌ای از مه، و نگاهش مثل شب پیش از برف. ویکتور در موسیقی‌اش غرق شد، هر شب برای سِرا می‌نواخت. عشق، کم‌کم چون نوتی مخفی در دل نت‌هایش پیچید. اما ویکتور هرگز ندید که چرا همیشه شب‌ها را در بیداری می‌گذراند، چرا هیچ‌کس دیگر هرگز با سِرا حرف نمی‌زد، چرا هیچ‌گاه رد پایی از او روی برف نمی‌ماند... تا شب آخر. شبی که ویکتور به او گفت: ـ "من تمام قطعاتم را برای تو نوشتم، ولی حالا فقط یک چیز می‌خواهم؛ خودت را." سِرا، آرام لبخند زد. اما لبخندش درد داشت. گفت: ـ "تو تنها کسی بودی که دوباره طعم زندگی را بهم یاد داد. اما من به تو زندگی نمی‌دهم." و وقتی ویکتور را در آغوش کشید، سرمای مرگ بر او نشست. نیش‌ها فرو رفتند، نه از سر گرسنگی بلکه از سر عشق. و در آخرین لحظه، سِرا گریه کرد. اشک خون بود. صبح روز بعد، وقتی میهمانان قصر بیدار شدند، ویکتور را دیدند که پشت پیانوی یخ‌زده خوابیده بود. لبخندی بر لب، اما سردتر از مرگ. و از سِرا، تنها چیزی که باقی مانده بود، نت‌هایی بود روی کاغذ، با عنوان: "Sonata of the Last Kiss."

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝗁𝗂𝗌 𝖽𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝗆𝗈𝗋𝖾 ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗁𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝖾𝗏�
+4
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝗁𝗂𝗌 𝖽𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝗆𝗈𝗋𝖾 ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗁𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖽𝗂𝖽

🎗️Mon , Aug 11
The city lights spill warm gold across the quiet streets, turning every corner into a scene from a dream you don’t want to wake up from. Each step you take feels lighter than the last, the pavement cool under your feet, as if the whole night was built just to guide you forward. The air wraps around you in a soft embrace, carrying the faint scent of summer rain that never came, mixed with something sweeter—like a memory you haven’t lived yet. Far in the distance, a song hums through the stillness, the kind of melody that sinks into your bones and becomes part of your heartbeat. Streetlamps cast halos on the ground, and their light catches in your eyes like they’re holding onto some secret you’ll never fully understand. The world feels slower here, like it’s deliberately stretching this moment, refusing to let it slip too soon. You notice the way shadows dance when the breeze moves, the way the silence between sounds feels heavier than the sounds themselves.