en
Feedback
"بــرجِ تاریڪِ افڪار"

"بــرجِ تاریڪِ افڪار"

Open in Telegram

دوره‌گَردے عارے از پناهگاه، در انتظارِ شَبَح خندانے که دیگر نمےگفت: "عاشقِ عاشقِ عاشقتم" ────────── "一阵悸动,来自惊愕的思绪原野,致一位来自黑暗巢穴的过客!" رخنه‌گـر؛ و کهنه‌دوزِ خـاطراتِ پژمرده‌ے اهـالی ژنده‌پوش!

Show more
306
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
The Keeper of My Scars
گابریل با قامتی مقتدرانه و شانه‌های پهن، که چندی پیش سیگارش را به آتش کشیده بود و از روی خشم، با گرفتنِ کامی عمیق داشت جانِ آن باریکه‌ی سفیدِ نگون‌بخت را می‌گرفت، رو به سمت محافظش کرد و کشیده‌ای بر صورتش نشاند: _ یک محافظ، صاحبش رو دعوت نمی‌کنه به کلیسایی که خوب می‌دونی دلیل تنفر عمیقم ازش چیه، مورگن! _ می‌خواستم بعد از تموم شدن مراسم ازدواجم، شما رو با یه نفر آشنا کنم، قربان. _ کدوم احمقی گفته که یه سگ می‌تونه بدون اجازهٔ صاحبش چنین تصمیم‌هایی بگیره؟ _ درسته که من یه محافظ از نسل هاروینگ‌ها هستم و سوگند وفاداری در برابر خانوادهٔ بلک‌وودها به جا آوردم، اما نمی‌تونستم بگذارم خطر، تنها و بی‌پناه به حریم شما نفوذ کنه. این ازدواج یه تاکتیک بود. مورگن، بی‌توجه به چشمانِ خالی از احساسِ گابریل؛ چشمانی که پشت آن‌ها طوفانی از خشم و ترس از آسیب‌پذیر شدن می‌خروشید، لبخند بر لب‌هایش نشاند و سرش را به سمت مردی که در انتظار اشاره از جانب او بود، چرخاند: _ ایشون تک‌پسر خاندان آرمسترانگ، دشمن خونین و قسم‌خوردهٔ بلک‌وودها، یعنی ساموئل آرمسترانگ هستن و از این لحظه به بعد، تحت الحمایهٔ ما، قربان. گابریل که می‌دانست این نمایش، تنها نقابی است برای پنهان کردن حقیقتی مرگبار؛ حقیقتِ نقطه ضعفش و تهدیدی که جان ساموئل را نشانه رفته بود، به آرامی به سمت مرد قدم برداشت. نفس گرمش روی گوش ساموئل حس شد، صدایش آمیخته به زهر و کنجکاوی بود: _ همیشه مهارت کم مورگن در بازیگری باعث می‌شد تا حد مرگ بخندم؛ پس تو همون معمای کوچولویی هستی که حالا زندگی من به حل شدنش گره خورده؟ ساموئل، که از عمق فداکاری مورگن و خطر واقعی بی‌خبر بود، اما شجاعت را در ژرفای چشمان گابریل خوانده بود، با آرامشی غریب پاسخ داد: _ شاید از نظرت کوچولو باشم، اما به خاطر داشته باش که حضور من می‌تونه همون‌ قدر که نجات‌بخشه، خطرناک هم باشه، جناب بلک‌وود. گابریل در چشمانش خیره ماند، برای اولین بار نه خشم که چیزی شبیه به احترام در نگاهش موج زد. _ پس مراقب باش، جناب ساموئل. مبادا این آشوبی که به پا کردهی، هر دویِ ما رو به ورطهٔ جنون بکشونه.

_ «گاهی فکر می‌کنم تو یه توهم زیبایی؛محصول افسردگی و تنهایی منی.» _ «اگه توهمم، پس چرا دستت اینقدر واقعی زیر دستم گرم می‌شه؟ توهم که نباید گرمایی داشته باشه... مگه نه؟»

دلبرِ دلبرده‌یِ قلبِ رنجیده‌ام.

Tell me your feelings!

به من گفتند عشق تو را می‌کُشد. پرسیدم: _ «مرگ در سایه‌اش چه رنگی است؟» گفتند: _ «خاکستری.» گفتم: _ «پس من سال‌هاست مرده‌ام.»

_این پیام رو فور کنین توی کانالتون؛ فورواردها به حد نصاب رسید ازتون فور میزنم اینجام ویو بگیرید.🫎 [همه شرکت کنن]

Accept that things end.

اون همه چیز رو آسون میگرفت. اون برعکس رفتار سنگینش، توی دلش چیزی نمی‌کاشت و بزرگش نمیکرد. برعکس من که از دونه به دونه‌ی رفتار
اون همه چیز رو آسون میگرفت. اون برعکس رفتار سنگینش، توی دلش چیزی نمی‌کاشت و بزرگش نمیکرد. برعکس من که از دونه به دونه‌ی رفتارهاش واسه خودم یه داستان عاشقانه میساختم...
- شیرقهوه‌ی مارسی، Sep 19.
Tag: #MCM

لینک پارت 20 اضافه شد.

sticker.webp0.24 KB

کانالش مخصوص دارک‌پسندهاست :)📎

Your holy eyes made me unholy.

سناریو رو خوندید؟! دوست دارید باز هم نوشته بشه؟!

بچه‌‌هـای جدید؛ خیلی خوش اومدید. هر سؤالی داشتید می‌تونید از طریق گفت‌و‌گویِ ناشناس باهامون به اشتراک بگذارید.

برای خوندن فیکشن آگاپه و هدایت مستقیم از طریق لینک می‌تونید از این استفاده کنید. https://t.me/+qWQoWR1w01Y2NTc0