"بــرجِ تاریڪِ افڪار"
Open in Telegram
دورهگَردے عارے از پناهگاه، در انتظارِ شَبَح خندانے که دیگر نمےگفت: "عاشقِ عاشقِ عاشقتم" ────────── "一阵悸动,来自惊愕的思绪原野,致一位来自黑暗巢穴的过客!" رخنهگـر؛ و کهنهدوزِ خـاطراتِ پژمردهے اهـالی ژندهپوش!
Show more306
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
گفتند عشق او، عاقبتی جز دیوانگی ندارد.
پرسیدم:
_ «جنون در آغوشش چه طعمی دارد؟»
گفتند:
_ «طعم تیغی که بر انار میلغزد.»
گفتم:
_ «پس هر جرعه از وجودش، قرار است مرا تشنهتر کند.»
اگر جنگلی از خار باشد و تو در آن گم شده باشی، من با پای برهنه میدوم تا صدا بزنمت:
– «ای نارنجیِ من! از خار نمیترسم از نبودنت میترسم.»
رومئو در سکوت به ماتروشکا نگاه میکند: _ «این نگاهِ تـو روی صحنه هر شب مرا به اینجا میکشاند. مانند کسی که تشنه باشد و سراب را ببیند.» ماتروشکا با صدایی لرزان لب میزند: _ «من یک رقصندهام. نگاههایم را میفروشم تا نان آرزوهایم را بخرم. این یکی را... چرا میخواهی؟» رومئو با شورشی که در چشمانش موج میزند: _ «چون در نگاه تو، نوایی شنیدم که در هیچ اپرایی نبود؛ نوای رنجی که با رنج من همآواز شد.» ماتروشکا نفسش در سینه حبس شد: _ «رومئو... عشق ما یک نمایشنامهٔ تراژیک است. نقش من، مردن در آغوش توست و نقش تو، زنده ماندن با خاطرهٔ من.» To My Bestie Nostalgia
هوا بوی کهنهی مخمل و غبارِ صحنه را میداد. در تاریکی شکوهمند سالن اپرا، تنها چراغهای کوچک روپوشدار، همچون شمعهایی بر سرِ آرامگاهِ یک شاهزاده، روشن بودند. رومئو در جایگاهِ ویژه نشسته بود، چهرهاش در سایه، اما چشمانش بهسـانِ دو تیغهی برّان میمانست که از تاریکی جدا شده. نگاهش بر صحنه میدوید، نه برای تماشای نمایش، بلکه گویی در جستوجوی رازی که در لایههای پنهان این نمایشنامه رخنه کرده باشد، بود.
و آنگاه نمایش آغاز شد.
صحنه از رقصندهها انباشته شد، اما در میان آن همه حرکت و رنگ، تنها یک نفر بود که جهان را برای رومئو از حرکت بازمیداشت: «ماتروشکا.» پیکر او در میان نور و سایه، خود یک رقصِ مرموز بود. رقصِ یک مترسکِ تنها مانده در مزرعهی اندوه. هر حرکتش ساده و بیآلایش به نظر میرسید، اما رومئو، که خود استادِ بازیگری در صحنهی زندگی بود، میتوانست در پشت آن سادگی ظاهری، لاکهای تو در تویِ پیچیدۀ یک روحِ هنرمند را ببیند. نگاه ماتروشکا برای یک لحظه، تصادفی یا سرنوشتساز، از تماشاگران گذر کرد و به چشمانِ رومئو گره خورد.
در آن لحظه، زمان از حرکت ایستاد.
در نگاه ماتروشکا، رنجی نهفته بود؛ رنجی کهنه و نجیب، که همچون ترانۀ غمگینی از دل یک ویولنِ قدیمی برمیخیزد. این نگاه، یک پرسش بود، یک اعترافِ خاموش، و یک دعوتِ هراسانگیز. رومئو که تا آن لحظه بر صندلیاش تکیه داده بود، ناخودآگاه به جلو خم شد. انگار میخواست به آن سوی صحنه برود، به درون آن دنیای رازآلود. سینهاش از آهی سنگین فرورفت؛ آهی که بوی عشق و نابودی میداد. او میدانست که این نگاه، آغاز یک تراژدی است؛ نمایشی که خودش، بیآنکه بخواهد، در آن نقشِ قربانی و قاتل را ایفا خواهد کرد. صحنه در برابر چشمانش محو شد و تنها ماتروشکا ماند، با آن رقصِ اشکآلود و چشمانی که داستانِ یک زندگیِ رنجکشیده را در سکوت فریاد میزدند.
To My Bestie Nostalgia
در قصرهای خیسِ ونیز، جایی که شبح آرزوها در آبهای سبز کانالها شناور است، عشقِ ما مثل قایقی بیقایقران در مهِ سپید گم شد.
ای فراغِ تلخ...
تو بهسانِ نیزهای که بر سینهی شب فرود آمدی و آنسان آواز گوندولاها در گلویم خفه شد. حال ونیز میگرید، ونیز میخندد، ولی عشقِ ناتمام ما پشت نقاب کارناوال گم شده است؛ درست همانند تراژدیای به رنگِ ایتالیا.
To my bestie NAOKO
بودنت شبیه زمزمهی ترانهایست در کوچهپسکوچههای خیس، که باران، نوای آن را هر شب بر بامِ قلبَم تکرار میکند.
#برجِتاریکِافکار
اعترافات یک عشقِ مغموم
آری، عاشق بودم اما عشقی که صدایش در گلویم میمرد؛ و گمشده بود در گذرگاههای سنگی این شهرِ بادخیز. عشقم را در چهارچوبی به نامِ سکوت قاب گرفتم، آن هم کنج یک صدفِ تنها، تا مرواریدوار، بیصدا بدرخشد و بیصدا بمیرد. و سپس همراه با دریا گریه کردم؛ دریایی که سمفونی آبی و مشکوکِ سازهایش، همنوای غمهای در آستانهی مرگم شد. ما با هم، یکجا، برای خاطرات شکستهمان اشک ریختیم؛ برای عصرِ فریب، برای آن اسمهای غریب که بر ما نهادند، برای احساساتی که اعلامیه زدند: «قلب عاشقها در این دیار، تا اطلاع ثانوی بیلبخند شدهاند.» و من ماندهام و تنِ تنهایم. با منِ تنهایم. مانند آن دختر غمگینِ سینهعریان، که قلبش را بر طبقۀ قلعهی اشراف به نمایش گذاشتهاند، سینهای که جای نگاه تو خالی است، و جای نیشخندهای جهان، پر؛ آن هم در برابر بادهای تندِ قضاوت. اینک در برج بلند تنهاییام، تنها صدایم، همآواز با سمفونی شوم دریاست که بر صخرههای دورِ حسرت میکوبد. حال عشق ما، سایهایست در کوچه پسکوچههای این شهر؛ زیبا، ممنوع، و برای ابد... بیصدا.
به من گفتند:
«چشمهای تو چاهیست بیانتها.»
پرسیدم:
_ «در ته آن چاه، چه صداهایی طنین میافکند؟»
گفتند:
_ «صدایِ پای تمام مسافرانی که هرگز نرسیدند.»
گفتم:
_ «پس من از ازل مسافر همین چاه بودهام.»
