[هزار ماهی تنها]🚩
Open in Telegram
تنها شعبه اصلی عمومی هزار ماهی تنها 🌊💙 تاریخ خوندم و داستان مینویسم. سلام؟! http://t.me/BluChtBot?start=6fa7a001badaaa8c8b کتابخونه زیون: https://t.me/Paper_Trails99
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
232
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
چهارم
صبح رفتیم درمانگاه عراقی برای تاول پاهام. شلوغ بود و پرستارها نمیرسیدند به همه جواب بدهند. یکیشان داشت پمادها را میریخت توی ظرفهای کوچک که بدهند به مردم. گفتم کمک کنم؟ چشمهای قشنگش برق زد. تا نوبتم شود کمکش کردم. دوستش آمد ازم عکس گرفت. موقع پانسمان هم مراقب بود. گفت پنج بار رفته زیارت امام رضا-ع-.
یک چیزی من را به دختر عراقی وصل کرده، به همهٔ آدمهای اطرافم. او آمده که با دستهای قشنگش زخم پای زائرهای اباعبدالله را پانسمان کند و من آمدهام که پا و سرم را فدای اباعبدالله کنم. حسین -ع-، نقطهٔ اتصال ماست.
اصلا آدمها که به این خانواده میرسند یکجور دیگر مهربان میشوند. مثل آقای رانندهای که ما را در طریق سوار کرد و رساند تا حرم امیرالمومنین -ع-. پول نگرفت و جایش قول گرفت برویم خدمت امام رضا -ع- سلامش را برسانیم.
یا از حرم که در آمدیم و تا به گاراژ برسیم، یکجا نشستم روی زمین. حتی موکب هم نبود. جلوی خانهای بود. آقای خانه به پسرش گفت برایم صندلی بیاورد. صندلی برای من نه، برای زائر حسین -ع-
داریم برمیگردیم. الان سوار اتوبوسهای تهران شدیم. توی راه که ایستادیم برای نماز، خانم موکبدار به دخترش گفت برای زائره شام بیاورد. انگار بزرگی پا گذاشته به خانهشان، دورمان میچرخیدند. جز راه حسین -ع- کجا ممکن است آدمها اینطور بهم محبت پیدا کنند؟
سفرمان دارد تمام میشود و اینجا میخواهم بگویم اگر ثوابی دارد، دوست دارم با دونفر شریک بشوم. دو نفری که در اربعینیشدن من و احتمالا کل ایران خیلی نقش داشتند. میثم مطیعی و محسن رضوانی که با «کنار قدمهای جابر» ده سال پیش من را برای اولین بار کشاندند توی مشایه. مطیعی امسال ماند تهران، میدان ونک.
و احتمالا پایان.
#اربعین
آقای راننده پرسید: «حرم امیرالمومنین؟» و گفتیم بله.
خدایا من دوست دارم هرروز تو زندگیم یکی ازم این سوال رو بپرسه.
خردهروایتهایی که یادم میرود توی متنها بنویسم:
۱. شارع باب البغداد بودیم که آقای عراقی میانسال قدبلندی با لبخند شرمگینی آمد نزدیک. به پیکس پرچم ایران روی کولهام اشاره کرد که میخواهدش. باز کردیم و تقدیمش کردیم. بوسیدش و با ذوق رفت پیش همموکبیهایش و نشانشان داد.
۲. نزدیک حرم اباعبدالله بودیم که گمشدگان اسم ماکان را خواندند. گفت شهید ایران. چقدر آرزو دارم یک روز قبل اسم من هم بگویند شهید ایران.
۳. چندبار خانمهایی را شبیه مامان، سارا و زینب دیدهام. خیلی شبیه. دیروز حتی آمدم بروم سمت دختری که جزییات لباسهایش مثل زینب بود و صدایش بزنم، یادم افتاد تهران است. انگار خدا مابهازای کسایی که خیلی دوست داشتند باشند، یک نفر را فرستاده است.
سوم
با یاسین حجازی کلاس دربارهٔ نوشتن دارم. استاد قول گرفته دربارهٔ کلاس توضیحی ندهیم تا اگر بعدا کسی کلاس را شرکت کرد، مطالب برایش تازگی داشته باشد. من هم قرار نیست چیزی از شیوهٔ تدریسش بگویم،جز یک نقل قول.
یک روز سر کلاس با همان لحن بیهقیوارش (نقل به مضمون) گفت این آسمانی که من زیرش هستم، همان آسمان بالای سر رسولالله است، همان آسمانی است که ابوسفیان هم دیده.
پیش از کلاس یاسین حجازی هم من زیاد به این مسئله فکر میکردم. وقتهایی که از حرم حضرت عباس به سمت خیمگاه میرفتم، قدم روی خاکی می گذاشتم که یک عصری اباعبدالله دست به کمر گرفته بی برادر آمده تا خیمهها.
اصلا اینکه تمام آن اتفاقها که شنیدهایم روی یک تکه خاک افتاده و ما حالا رویش راه میرویم، میخندیم، آب میخوریم و زندگی میکنیم برایم عجیب است.
امروز اما یک چیز دیگر هم دیدم. آقا را روی دست گرفته بودند، بالای سرشان و از همانجایی که من میرفتم بردنش تا حرم اباعبدالله. من بودم که هرچه دست میبردم به او نمیرسیدم.
فکر نمیکردم به حرم برسم؛ اما شد بروم داخل. ضریح را هم از خیلی نزدیک زیارت کردم و بعد رفتم سرداب. یک جای کوچک پیدا کردم و نشستم. زیارت عاشورا خواندم و سورهٔ فتح. اگر قبلتر بود یس میخواندم توی وقت کم. باورم نمیشد دارم توی حرم نماز میخوندم. مثل رویا بود و من حتی در رویاها هم همچین چیزی را ندیده بودم.
برگشتیم موکب و ظهر را با مریم و زهرا بودیم و بعد از ظهر راه افتادیم سمت موکبی که مادر همسرم هستند. روی نقشه راهی نبود ولی وقتی رسیدیم غروب شده بود. نماز مغرب و عشای شب جمعه را تو کربلا خواندیم و بعد خداحافظی کردیم.
توی سرم تمام مدت میخواندم «از شهر تو رفتیم و تو را سیر ندیدیم» نمیدانم آن روزی که بتوانم سیر بمانم کربلا کی قرار است برسد. حرم حضرت عباس هم که طبق معمول زنانهاش بسته بود و نشد حتی نزدیک برویم.
تا اول طریق کربلا به نجف را آمدیم. آخر شب شده بود. ماشین گرفتیم و رسیدیم به عمود ۱۲۰. یک جا راه دوتا میشد و ما راه سمت چپی را رفتیم. جاده خلوت و تاریک شده بود و فقط موکبهای عراقی بودند. یک موکبی هندوانه تعارف کرد. حدس میزدیم عمودی که میخواهیم باید آنجا باشد؛ ولی عمودها شماره نداشتند.
از آقای موکبی پرسیدیم عمود چند است؟ گفت نمیداند. گوشی را باز کردم و پیام زهرا را نشانش دادم و گفتم میخواهیم برویم اینجا. گفت شما دارید جادهٔ مطاره(فرودگاه) را میروید. رفت برادرش را صدا کرد و او گفت طریق الان موازی ما است و از این کوچهها برویم میرسیم به عمودی که میخواهیم.
آقای موکبی گوشیاش را باز کرد و صفحهٔ زمینهٔ موبایلش عکس آقا بود. حب الحسین و عشق آقا یکی است و نمیتوانم به ادمهایی که یکی را انتخاب میکنند اعتماد کنم. برادر آقای موکبی آمد و ماشینها را نگه داشت تا از خیابان رد شویم.
بعد یک کوچهٔ خاکی را رفتیم و رسیدیم به طریق. نمیدانم چقدر وقت ولی موکب به موکب گشتیم تا آخر قدر یک نفر توی اسکانهای زنانه جا برایم پیدا شود. موکب خوب و تمیز و خنکی است که از بعد نماز خیلی شلوغ شده.
این حرفها را دیشب نوشتم ولی تمام نشد و خوابم برد. امیدوارم امروز به حرم امیرالمومنین برسم.
#اربعین
بچهها
عمود موکبهای خوبی که میشه تو طریق موند رو بهم میگید؟ ما از عمود ۱۴۰۰ داریم میریم سمت نجف
دوم
همه جا هستی. پشت شیشهٔ بقالیها، روی کولهها، روی بیلبورد بزرگراهها، توی موکبها. حتی توی موکبهای عراقی بیشتر از موکبهای ایرانی هستی. همه جا هستی جز آنجا که باید، انتهای خیابان کشوردوست.
برنامهمان این بود که اول برویم نجف. فکر کن؟! نشستیم برای این سفر برنامه ریختیم. ماشینی که کرایه کردیم دلش خواست ما را بیارد کربلا. بعد توی ذهنم بود برویم موکب دیگری که آن سمت حرم حضرت عباس است؛ ولی آمدیم یک موکب دیگر. همهٔ این چرخها را زدیم که برسیم روبهروی گنبد اباعبدالله و جای تو سلام دهم. جای تو که همین چند روز پیش و زودتر از همهٔ ما آمدی کربلا زیارت. تو آنجا هم بودی.
توی موکب هم هستی. اصلا امسال اربعین، اربعین توست. ما برای تو آمدیم؛ یا درستتر، تو ما را به امام حسین رساندی.
#اربعین
یکم.
وارد میوهفروشی شدم و چشمهام دنبال لیمو گشت. میوهفروشی که دوست باباست، لیموها را بستهبندیشده میفروشد؛ ولی اینجا بستهای نداشت. خریدها را گذاشتم روی پیشخوان مغازه و پلاستیک برداشتم. لیموها روی اولین طبقهٔ سمت چپ مغازه است.
نمیدانم ملاک خوببودن لیمو چیست؛ ولی سعی کردم خیلی سفتها را بر ندارم. اولی را انداختم ته پلاستیک و دست بردم طرفی دومی که چشمم خورد به مقوای «لیمو ترش اعلای میناب».
میناب تا قبل ۹ اسفند برایم هرجایی بود. یک شهر بین هزارهزار شهر دیگر. اسمش را احتمالا شنیده بودم؛ ولی نه آنقدر که توی اسمفامیل بخواهم جلوی ستون شهر یا کشور بنویسمش. میناب برایم هرجایی بود؛ چون عزیزی در آن نداشتم.
ماجرا از ۹ اسفند فرق کرد. آمریکا کاری کرد که فرق کند. حالا اسم میناب را بیشتر از تهران میشنوم. هرروز حرف میناب است. این مدت نشده روزی با مامان صحبت کنم و حرفمان نکشد به میناب. ما توی هر شهری که باشیم، گمشدهای توی میناب داریم.
لیموها را برمیداشتم و به ماکان فکر میکردم، به امیرعلی، به مسیحا، به فائزه. فائزه بالاخره فهمید برادرش شهید شده؟ حرمله موشک اول را که انداخت، فائزه دوید تا حیاط مدرسهٔ برادرش. بغلش کرد و توی گوشش گفت نترسد. حرمله موشک دوم را انداخت. بعدش فائزه برای همیشه افتاد توی رختخواب و برای همیشه برادرش را از دست داد.
لیموها را برداشتم که یادم بماند برای چه کسانی قرار است قدم بردارم. توی کوله گذاشتم که یادم بماند باید از آمریکا متنفر باشم و یادم بماند چرا باید از آمریکا متنفر باشم.
#اربعین
بلیت رو الان گرفتم برای شب که راهی بشیم سمتت. میترسم عزیزم. میترسم و تا نرسم بهت، تا پرچم گنبدت رو نبینم میترسم که نرسم. ولی بذار اعتراف کنم؛ من عاشق این ترس و دلهرهام، عاشق این خوفی که از نرسیدن دارم و قدمهایی که برای رسیدن برمیدارم.
دعا کن و بخواه که برسیم.
