با طعم ریحان🍃☕
Open in Telegram
دست نوشته های یک پزشک جوان در باب زندگی و هر آنچه زیست میشود. ✍️ راه ارتباطی: @FARJADI_R دایرکت کانال هم بازه اگر دوست داشتین، از گوشه سمت چپ صفحه میتونین پیام بدید :) 🧷 اولین نوشته پین شده است :)
Show moreIran137 085The category is not specified
348
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟
گلهها را بگذار..
نالهها را بس کن!
روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!
تا بجنبیم تمام است تمام.
اکثر انسان ها حتی جسارت دور ریختن لباس هایی که مدت ها بدون استفاده در کمد هایشان آویخته شده را هم ندارند؛
بعد توقع داریم عقاید غلطی که مدت هاست در ذهن دارند را دور بریزند.
"آرتور شوپنهاور"
واقعا اگر بشر میتونست راحت تر دست از چیزهایی که بهشون عادت کرده برداره و سریعتر تغییر کردن رو بپذیره؛ شاید اینقدر به کرّات دچار رخوت و رنجِ تکرار در زندگی نمی شد.
هزاران بُعد از آفرینش برای بشر دست نخورده باقی مونده، چون ما آدم ها از یک جایی به بعد پاگیر میشیم و میل به جست و جو رو از دست میدیم.
بهتر بگم؛ زود پیر میشیم.
شاید اگر در طول تاریخ اینقدر با ایده های جدید و حرف های تازه مقابله نمیشد؛
زندگی چیزهای بیشتری برای عرضه کردن به ما میداشت.
اما حیف!
همیشه آدم هایی که متفاوت فکر میکردن و شاید کتاب ها و دست آوردهاشون میتونست میراثی با ارزش برای چندین نسل باشه؛ فقط به خاطر متفاوت فکر کردن و حرف های تازشون، مواخذه و طرد شدن.
یا بهتر بگم؛ هدر شدن.
و صد افسوس که انگار این مقاومت های بیهوده و این هدر کردنِ آدمهای متفاوت در جامعه، یک داستان ادامه داره.
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر.
بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر.
نشاط عشق به رنج وجود می ارزید
ملال این سفر جاودانه را بپذیر
کسی برای ابد با کسی نمی ماند.
زمانه است رفیقا، زمانه را بپذیر.
به مریضِ فشار خون میگم؛ غذا های شور نخور؛
میگه من اصلا غذاهام شور نیست
یه پنیر تبریزی زیاد میخورم که اونم شور به حساب نمیاد.
:)
قشنگ به مفهوم شوری توهین شد!
مگه بارزترین ویژگی پنیر تبریزی شوریش نیست؟
همواره و با تمام وجود ضرب المثل معروف "با یک گل بهار نمیشود" را استعماری میپندارم و عبارت " یک دست صدا ندارد" را توطئه ای میدانم که برای دلسردی افراد دلسوز و کشتن انگیزه های انسانی طراحی شده.
من بر این باورم که یک گل، علامت بهار است
و
باید یک دست بلند شود، تا دست دیگری به مددِ او، صدایی دلانگیز ایجاد کند.
اما دریغ که احساس میکنم بعضی اوقات، "نمیشود" تنها گزینه ایست که واقعیت دارد.
از مقدمه ی کتاب خاطرات پروفسور معصومعلی معصومی، فوق تخصصِ جراحی قلب.
یه ویژگی که همیشه در من بوده و هست امیده.
نوری، تو بدترین لحظات ته قلبم روشنه که باعث میشه حتی وقتی با مشکلات احاطه شدم هم، برای درست کردنِ شرایط دست و پا بزنم.
همیشه فارغ از وخامت اوضاع، یک بخشی از ذهنم درگیر پذیرفتن و دنبال چاره گشتنه.
این جمله ی معروفِ مکالمات من با خودمه؛
"خب باشه، حالا چیکار میشه کرد؟"
یه جایی اعماق قلبم به چیز های خوب باور دارم.
به عاقبتِ خیر...
و همیشه اون باور رو دنبال میکنم.
نورِ امید، چه به اندازهی شعلهی یک کبریت باشه چه به اندازهی یک مشعل، من اون نور رو دنبال میکنم
همیشه همین بودم؛
به جز یک جا...
فقط یکجا از زندگی این نور رو کاملا از دست دادم و گم شدم.
هر روز هم بدتر میشدم.
سنم کم بود و بلدِ راهِ زندگی هم نبودم تا چاره ای پیدا کنم.
اون روزها، قامتِ سختی از قدِ توان من برای ادامه دادن، خیلی بلند تر بود.
با اینکه ارتباط با خدا رو نقطهی روشن روز های تلخم میدونم، اونروزها حتی ارتباطات معنویم هم کاملا متوقف شده بود.
اونجا بود که مامان منو برگردوند.
اینکه میگم برگردوند، به معنایِ واقعی کلمه داستانِ یک احیای موفقه.
هنوز هم فکر میکنم اگر نبود، قطعا اضطراب و تنهایی منو از پا درمی آورد.
مامان، غار امنی بود که اون روزایِ سخت، توش پناه گرفتم و وقتی زخمام خوب شدن، بهم شجاعتِ بلندپروازی داد.
با اینکه اونموقع بقیه هم کم و بیش شاهد حالِ بدم بودن.
بقیه اما مادر نبودن.
فقط اون بود که هم میفهمید، هم منو بلد بود، هم تو بدترین حالتم هم میتونست دوستم داشته باشه و هم برای خوب شدنم صبر میکرد.
عجله نداشت، انگار که پیشش یک عمر میتونستم خوب نباشم.
و در نهایت از همه مهم تر اینکه مادرم هیچ وقت امیدش رو به اونچیزی که تو چشم های بچه هاش میدید از دست نمیداد و براش تلاش میکرد.
اون تنها کسی هست که مطمئنم تا ابد به من باور داره!
خواستم بگم،
مامانم قطعا مهم ترین دلیلِ هر اتفاقِ خوبیه که تو زندگیم میافته.
روز همشون مبارک❤️
Hope is a dangerous thing for a woman like me to have
But I have it
Yeah,
I have :)
آدم به هر چه که عادت کند، همان را امن ترین حالتِ زندگی میبیند.
دور خودش، یک دایره میکشد و اسمش را میگذارد دایره ی امن و میل دارد همانجا آرام بگیرد. چیز های تازه، حس غریب و ناخوشایندی دارند. حتی اگر بهترین اتفاقات زندگی باشند.
پرنده ای که یک عمر از هر رهگذری فرار کرده، وقتی لای کرور کرور برف در اوج گرسنگی گیر بیافتد، باز هم هر دست کمکی که به سمتش بیاید را خطر میبیند و پس میزند.
آدمی هم که مدت هاست با حفره ای در قلبش زندگی میکند، با خوب شدن راحت نیست. چرا که هر چه آن حفره را پر کند قلبش را سنگین میکند.
گاهی درست یک قدم مانده به خوب شدن و بهبود، حس میکنی یکجای کار میلنگد و هول میکنی.
آدمی را دیده ای که کاخ آرزو هایش روی سرش خراب شود و زیر تلی از خاک و آوار بنشیند و چون همه چیز طبق معمول پیش رفته، لبخند بزند؟
برای کسی که به باختن و باخت دادن عادت کرده، بردن یعنی یک چیز درست پیش نمی رود.
یکجاهایی هست که خوب شدن، ترسناکترین چیزیست که میشود به سرِ یک انسان بیاید.
خواستم بگویم اگر از شدن ها ترسیدی،
نترس و بدان!
گاهی یک پایان خوش داشتن به طرز عجیبی شهامت میخواهد!
یه استادی داشتم خانواده ی پدری و همسر خیلی ثروتمندی داشت. تو بهترین جای تهران مطب داشت و خونه اش تو یکی از بهترین محله ها بود.
اون میگفت، خوشبختی واقعا به پول نیست و باید سعی کنی به درد آدم ها بخوری.
در حالی که میدونستم حرف هاش درسته ولی من همیشه با خودم فکر میکردم، اگر همه ی این ها رو نداشت یا مقدار کمی از مال دنیا نصیبش شده بود باز هم همین حرف رو به عنوان تجربه میزد؟
یا آدمی که به جایگاه اقتصادی خوبی نرسیده هم میتونه با این اطمینان بگه پول مهم نیست؟
یه استادی داشتیم مهاجرت کرده بود. اونجا به مال و موفقیت و مقام رسیده بود. تو انواع سمینار های بزرگ دعوتش میکردن و تو یک دانشگاه خیلی خوب دنیا درس خونده بود.
حالا بعد از همه ی اون موفقیت ها برگشته بود ایران و میگفت موفقیت و مقام اهمیت خاصی ندارن و ارزش در دستاورد ها نیست، بلکه تو حفظ و داشتن خانوادست.
و باز هم من همیشه به این فکر میکردم که اگر به تمام این موفقیت ها نرسیده بود و عطشِ رسیدن به رشد و پیشرفت، تا اون حد برطرف نشده بود، میتونست باز هم این حرف رو به عنوان تجربه ی زندگی برای ما بازگو کنه؟
اصلا اگر مهم نیست چرا تمام زندگیش رو دنبال همین چیز های غیر مهم بوده؟
حقیقت اینه که این چیز ها مهمه، خیلی هم مهمه. اصلا آدمیزاد از جنسِ تجربه هاشه و تجربهیِ رسیدن و achievement داشتن، تو فهم انسان از زندگی به شدت موثره.
انگار آدم ها یکسری حرف ها رو وقتی برن و برسن میتونن از ته دل و مطمئن بگن.
آدم ها با رفتن و سختی کشیدن و رسیدن به اهداف، کم کم از خواسته هاشون هم بزرگتر میشن و ارزش های اصلی زندگی رو درک میکنن.
ولی اگر نجنگن و برای رسیدن تلاش نکنن دنیاشون در حد همون خواسته هاشون متوقف و محدود میشه.
در کنار این مثال هایی که زدم کم نیستن آدن هایی که تا آخر عمرشون تو حسرت بعضی دستاورد ها موندن و موندن، تا تموم شدن و نه زندگی کردن نه ارزش زندگی رو دونستن...
خلاصه که آدمیزاد باید بره و برسه تا بزرگ بشه :)
آدم ها تمایل عجیبی دارند که فکر کنند متفاوتند.
خطرات را برای بقیه ممکن و محتمل و از خود دور و بعید میبینند.
انگار تا بختِبد یقه شان را نچسبد، باور نمیکنند که به رنج مبتلا شده اند.
این افکار آدمیزاد را دلیر میسازد به ادامه ی خطاها و کجرویها.
به چشم پوشیِ مداوم.
و نادیده گرفتن انباشتِ اشتباهات.
و بدتر از همه اینکه فکر میکند هر آنی که بخواهد میتواند بازی را عوض کند و تصمیم های جدید بگیرد و درست زندگی کند.
غافل از اینکه آنها که این مسیر را رفته اند، می گویند پوستشان کنده شد تا توانستند چیز های جزئی را عوض کنند.
واقعیت این است که رفتارِ زندگی با ما بیشتر در قالب یک جمله ی قاطع معنا و مفهوم پیدا می کند؛
" یا الان یا به احتمال کم بعدا و یا به احتمال قوی هرگز "
ولی ما آدم ها معمولا دیر باور میکنیم.
مریضی را
مرگ را
و کوتاهی زمان را...
جوری باور کرده ایم یک عمر برای زندگی وقت داریم؛ که انگار قرار است یک عمر واقعا به درازیِ واژه ی "یک عمر" طول بکشد.
امروز هر چی نوزاد برام آوردن، شکم هاشون مثل طبل برآمده بود.
منم هر بار اومدم به مادرهاشون ماساژ دادن یاد بدم، اصوات شدیدی ایجاد میکردن و خودشون رو راحت میکردن.
بعضی هاشونم برای تلطیف فضا با بی اعتنایی یک لبخند ملیح کنارش میزدن :)
به مریض میگم سرفه هم داری؟
انگشت اشاره اش رو به سمت خودش گرفت، دو تا سرفه ی درست و حسابی در فاصله ی یک متریم کرد. بعد گفت ببین اینجوریه.
قانع شدم واقعا!
آخه کی گفت اجرا کنی؟!
اثری که وجودِ آدم ها روی ما میگذاره، تنها وابسته به شخصیت و ذات خوب یا بدشون نیست.
آدمِ غلط که تکلیفش مشخصه ولی تصمیم گیری راجع به آدم های خوبی که برای ما بَدن گاهی سخت میشه.
آدم های درست، اگر در جایگاه نادرستی تو زندگی قرار بگیرن، وجودشون آسیب زا میشه.
آدم های خوب رو میشه تو زمان های بدی ملاقات کرد و صدمه خورد.
با آدم های خوب هم میشه روابط بد داشت و عمر رو تلف کرد.
باید به اثرِ حضور هر کس، بدون قضاوت خوب و بد شخصیتش نگاهی صادقانه داشت و با بعضی آدم ها خداحافظی کرد.
نه چون اونا بَدن، فقط برای اینکه برایِ ما خوب نیستن.
و همین یک دلیل برای گذشتن و رفتن، بیشتر از کافیه.
[درباره ی آدم ها و روابط؛ پارت اول]
همه ی ما یک جاهایی، هر کار کردیم دنیا به ساز! ما نرقصید و به هر دری زدیم، آن چیزی که میخواستیم نشد.
هر چه بیشتر تلاش کردیم؛ دنیا به ما سخت تر گرفت و در گوش هایمان واژه ی "نه" را بلند تر فریاد زد.
در نهایت ما، خسته، زخمی، ناراحت و افسرده به پذیرش رسیدیم، چون چاره ای جز ادامه دادن نداشتیم.
زمان گذشت، ورق ها برگشت و همان نشدن ها بهترین شانس های زندگی ما شدن.
حکمت خیلی چیز ها را کم کم فهمیدیم.
و به کوتاهیِ دید و نقصِ درک و فهم خودمان از حقایق اعراف کردیم.
و در نهایت؛
یاد گرفتیم، اگر دوباره جایی، دنیا هیچ جوره به سازِ ما نرقصید، ما به سازش برقصیم.
و
در تلاطم شد و نشد های دنیا کارِ خود را به آسمان واگذار کنیم و آرام بگیریم.
گاهی اوقات یه چیزهایی اذیتت میکنه، اما خیلی کوچکتر از اونی هستن که بخوای به زبون بیاری و در عین حال تاثیرشون بیشتر از اونچیزیه که بتونی نادیده بگیری.
اینجاست که گیر میافتی.
میخوام یه مثالِ شاید خیلی کوچیک بزنم که اثرش روی روان من اونقدر کوچیک نیست :)
تا حالا شده مریض سرماخورده بیاد، رو به روتون تو فاصله ی یک متری بشینه و از ته ریه اش آه بکشه، بعد آهش بخوره به صورتتون؟
اصلا سرما خورده هم نباشه، وقتی با شتاب و عمیقا، هوا فوت میشه تو صورتم، به معنای واقعی اون لحظه رنج میکشم.
از بچگی فوت رو چیز آلوده ای میدونستم😬
یا اول صبح میان و وسط ویزیت یاد مشکلات دیگشون که میافتن، عمیقا میگن هووووووفففففف.
با همون آه و فوت یه باد گرمی میخوره به صورتم و...😞
ولی نه میشه گفت، نه میشه هیچی نگفت :)
من اینجور وقتا که بین گفت و نگفتن؛
به رو آوردن و نیاوردن گیر میکنم؛
میام اینجا مینویسم، بلکه از ابراز کردنش کمی آروم بگیرم :))
پ.ن: خواستم توجیه کنم تا غرغر هام رو ببخشید :)
ساعت سه صبح، کشیک جراحی بودم.
سرم رو میز بود که صدای ناجور کد ۹۹ رو زدن.
تا آخرین روز کار تو بیمارستان مدنی هر بار زنگ کد رو میزدن، درست مثل روز اول از جام میپریدم :)
رفتم تو اتاق cpr دیدم یه خانوم سی و خورده ای ساله، روی تخته و کد خورده.
انگار تو راه تموم کرده بود!
شوهرش گوشه ی اتاق cpr کز کرده بود و به پهنای صورتش اشک میریخت.
کسی فرصت نداشت از اتاق بیرونش کنه.
علت این فاجعه، مست بودن راننده (شوهر) و یه تصادف وحشتناک بود.
خواستم بگم بعضی اشک ها هم مفت گرونن!
وسطای کشیک هفتم از بیست کشیک طب اورژانس بودم؛
بیمارستان مدنی کرج، سانتر تروما.
ساعت طرفای ۱۱ شب، یه خانوم ۲۵ ساله رو آوردن. مثل اینکه با نامزدش سوار اسنپ بودن و متاسفانه تصادف کردن.
وقتی دیدمش دچار حمله ی هیستریک شده بود.
نامزدش یه مرد ۲۷ ساله بود و اینقدر بالا سر خانومش گریه کرده میکرد که چشماش شده بود کاسه ی خون.
شدید نه! قطره قطره ولی مداوم.
همون اول با معاینه به نامزدش گفتیم علتی که جوابت رو نمیده، به خاطر شوکِ تصادفه!
نگران نشو. یکم دیگه به خودش میاد.
کارای لازم انجام شد. مشکل جدی ای نداشت.
و قرار شد تا صبح تحت نظر بمونه.
ولی حالِ دگرگون شده ی این آقا خوب نمیشد.
ساعت ۷ صبح شد. تو اورژانس بوی خون مخلوط با مواد شوینده میومد!
وسایلم رو جمع کردم تا شیفت رو تحویل بدم و از اورژانس برم بیرون :)
دوباره اون مرد ۲۷ ساله رو دیدم که با همون چشمای پف کرده، بالای سر نامزدش نشسته بود.
دستای زخمی خانومش رو گرفته بود و جای زخم های روی صورتش رو نوازش میکرد. یکم نگاهشون کردم و رفتم!
خلاصه بگم این قاب، جزء پنج تا صحنه ی قشنگی بود که از مدنی تو یادم مونده :)
حقیقتا شاید خیلی ها بگن جالب نیست تو همچین موقعیتی یه مرد گریه کنه.
ولی من میگم مردا واسه هر زنی گریه نمیکنن.
آدم وقتی تو اورژانس شاهد انواع و اقسام زوج ها و ارتباط بینشون تو شرایط سخت هست؛ میفهمه که تو استرس و فشار آدما نمیتونن فیلم بازی کنن و خود واقعیشون رو ساده تر از همیشه نشون میدن :)
خلاصه بگم،
یکی که دوستت داره، نمیتونه جلوی خودش رو بگیره و بالاخره یه جوری لو میره.
حالا با اشک چشماش یا لرزش دستاش.
اورژانس جای تظاهر نیست :)
یه مریض ساعت ۴ صبح بچه اش رو آورده بود اورژانس.
طبق گفته های مادرش حین بازی کردن، خمیر رو کرده بود تو بینیش 🤦♀
معاینه اش کردیم و فهمیدیم قورتش داده.
به مادرش گفتم ترخیصه. قورتش داده.
با حالت کلافه ای نگاهم کرد و گفت من میگم کرده تو بینیش! چجوری رفته تو دهنش که قورت بده؟ :/
رزیدنتِ بداخلاقِ طب اورژانس اونجا بود. نذاشت با شفقت و مهربانی توضیح بدم.
با حالت خسته ای سرش رو تکون داد و گفت؛ دماغ و دهن اون تَه مَه ها به هم راه دارن خانوم!
خدا خدا میکردم دیگه هیچی نپرسه و قانع بشه.
یا بعدش بیاد از خودم سوالاش رو بپرسه.
ولی مامانه قانع نشد و دوباره پرسید؛ نمیشه که!!
چی کار کنم حالا خمیره کو پس الان؟!!
دیگه اون روی دراکولای رزیدنتمون بالا اومد و با حرص گفت چمیدونم خانم برو تو مدفوعش دنبالش بگرد😂
خمیر تو پوشکشه!
بعدم با عجله رفت سراغ بقیه مریض ها!
منم دنبالش.
ولی خانومه تو اورژانس موند و از تمام پرستار ها پرسید چجوری میشه خمیر از دماغ بره تو و از پوشک پیداش بشه :)
بعدم رفت.
ولی قیافش داد میزد که بازم قانع نشده!
تو saved massage هام داشتم دنبال یه پیام میگشتم که چشمم خورد به یک نوشته از خودم که از کانالی که قبلا داشتم و فقط خودم توش بودم، فوروارد شده بود.
وارد کانال شدم، انگار که وارد یه خونه ی قدیمی بشی که همه جاش رو خاک گرفته.
نوشته های دوران استاجری و اینترنیم اونجا بودن.
از حس ها و ترس ها و خاطرات نوشته بودم.با زبون خودم و خطاب به خودم :)
زمان از دستم در رفت و وقتی به خودم اومدم دیدم چند ساعتی هست غرق نوشته ها و گذشته شدم.
گذشته ای که فکر میکردم خوب به خاطر دارم و وقتی که نوشته هام رو خوندم دیدم چه قدر فراموشکارم :)
چه قدر بزرگ شدیم و فرق کردیم.
مثلا تو یکیش نوشتم که تو اولین کشیک قلب اینقدر استرس داشتیم که من و همگروهیم هر دو با هم گریه کردیم!
یکی از یکی وحشت زده تر بودیم!!
دلم میخواد بعد از سه چهار سال، یکسری هاشون رو اینجا به یادگار بذارم.
شما هم یکم قصه بخونید و به چشم خاطرات ارزشمند و عزیزِ یکی ببینید و بخونید :)
