ستارهِ آبی؛
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1730 days
Posts Archive
189
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جـان...
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز؛
حافظ
189
فراموش نمیشوی،جانا؛عزیزکم، چه بسیار دلتنگِ شما بودم و چه خوش بیتابیم را شنیدهای که قلم بر ورق چیدهای... حالِ دلت خوب است؟ لبخند به لب داری یا که آغوشم را برای بغضهایت باز کنم؟ میخواهم همه چیز را برایت بنویسم؛ حتی اگر مهم نباشند و تو نخوانی. اما دست کم شاید با مرورشان بفهمم زندگی جریان دارد و جلوی مرگ را بگیرم. تو کنارم نبودی و اما در تک تکِ ثانیههای زندگیام حضور داشتی. همراهِ من گل هدیه گرفتیم و ساعتها خیابانها را قدم زدیم؛ همراهم از سرمای اندکِ پاییزی لذت بردی. برای مدتِ طولانی، زیرِ لحاف خود را از آدمها مخفی کردیم. مزه نارنگیای که برایت پوست کندم را یادت هست؟ البته نبودی که آن را بچشی اما در اتاقکِ ذهنِ من همهچیز را باهم امتحان کردیم؛ از ترکیبِ جدیدِ سادویچِ شامِ سه شب پیش گرفته تا ورق زدن کتابها به هنگام خواندنِ جملههای هایلایت شدهِ چند ساعت پیش... نبودی اما برایت آرزو کردم در حالِ انجام هرکاری که هستی در آن شاد باشی. شاید برسد روزی که با ذوق بیایی و برایم بنویسی: هی دختر در فلان امتحان قبول شدم! و یا امروز با غمهایم خداحافظی کردم و آنها را همراهِ باد به خدا سپردم. من نیز در جواب، قربان صدقهِ تک دخترِ زیبارویم بروم. شاید بارها مسیرِ ما از هم جدا شد اما باز به هر طریقی به هم رسیدیم و از خدا میخواهم که این رسیدنها پایانش به مرگ ختم شود و بس؛ نگاهِ من متعلق به توست و تو، متعلق به من. این تویی که به نامههایم معنا میدهی پس خودت را از من دریغ نکن. _ازآبیِهمیشهغمگینبهدردانهِکوچکِزیبا؛
189
-حال شما خوب است ؟
من که پا به پای برگ های این پاییز میمیرم.
البته عذر مرا بپذیرید که باید بگویم،
قصهیِ گمگشتگی کلمات هنوز هم ادامه دارد و من هم در پیشان به درک رفتهام!
میپوسم،
میمیرم
و مرده تر از پیش برمیخیزم.
دستم به نوشتن از شما نمیرود.
نکند که اشکی در هماهنگیِ بیرحم کلماتم، از نگاهتان جاری شود؟
به هر دری خیره میمانم
بی تعارف بگویم
چشم انتظار قدم های شما نیستم.
تنها، عاشقی هستم
که حسرت
آغوش مرگی را دارد که مانند شما، نگاهی به رویش نمی اندازد.
شاید او هم از این حضور تعفن آور فراری شده است.
پیش از این روز ها
هرچه زخمم میزدند
میگفتم؛
مگر چه میشود؟ مرگ که نیامده است!
دردم از همین است،
من ماندم و
مرگ نیامد.
پیش از کلمات شما
باید بگویم که
بله،
میدانم که زندگی کهکشانی بیکران
و شاید هم مردابی مسموم است که به این لحظات بسنده نمیکند.
برای من هم این چنین نمیماند.
یا غرق خواهم شد در آرزویی که از آن میمیرم،
یا گم خواهم شد در ستارگانی که سوخته اند.
189
Repost from N/a
ماری عزیزم؛ شاید باورش برایت دشوار باشد اما، من دختر بودن را دوست دارم... نه اینکه همیشه خشنود باشم نه... اما دوست دارم!
