355
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
🎻•فیکشن: اسکچ
🪈•ژانر: روزمره، رمنس، اسمات
• مادر: بکسو
-چرا قرمز؟ +چون که گرمه، شیطونه، جذابه و قویه. یه حس عجیب و غریب و مرموز و در عین حال دوست داشتنی رو به آدم تزریق میکنه. شبیه توئه..
🎻•فیکشن: اسپرسو
🪈•ژانر: فلاف، روزمره
•کاپل: چانبک
دو پسر، با زندگی های خسته کننده و خلوت. غافل از اینکه تقدیر و سرنوشت قراره زندگی های خلوتشون رو با وجود هم شلوغ و شخصیت های آرومشون رو شاداب کنه."
🎻•فیکشن: خرگوش شهوتی
🪈•ژانر: رمنس، اسمات
•کاپل: هونهو
برای سهونی که خسته از سر کار برگشته بود و نیاز به استراحت داشت هیچ چیز نمیتونست مثل دیدن بدن سفید دوست پسرش روی تخت سر حالش بیاره.
🎻•فیکشن: میتونم نگهت دارم
🪈•ژانر: ریل لایف، اسمات، رومنس
•کاپل: چانبک
-همین؟ همیشه همینی واقعا فکر میکنی یه عوضی ام؟ باشه برو برو و دیگه هیچوقت سمتم نیا وای به حالت بیون بکهیون وای به حالت اگه برگردی +ولی...من...معذرت...معذرت میخوام -گمشو
🎻•ژانر: جنایی، معمایی
•کاپل: هونهان، کایسو، چانبک
خب من هیچوقت فکر نمیکردم دیدن یه پسر قدکوتاه با موهای حنایی و حرکاتی مجذوبکننده توی گلفروشی چانیول هیونگ، در حال انتخاب گلهای مورد علاقهش، برام تبدیل به یه اتفاق عجیب بشه. یا حتی مهم باشه....
های دارلینگ ღ
عاصترین چنلای فیکشن اکسو رو برات چیدم
چک کن و ژانر مورد علاقتو پیدا کن و بخونش ঔৣ
تب لیستی با جذب بالا و تضمینی ؛ @EXO_TOWN1485
Repost from N/a
🎻•ژانر: جنایی، معمایی
•کاپل: هونهان، کایسو، چانبک
خب من هیچوقت فکر نمیکردم دیدن یه پسر قدکوتاه با موهای حنایی و حرکاتی مجذوبکننده توی گلفروشی چانیول هیونگ، در حال انتخاب گلهای مورد علاقهش، برام تبدیل به یه اتفاق عجیب بشه. یا حتی مهم باشه....
Repost from N/a
های دارلینگ ღ
عاصترین چنلای فیکشن اکسو رو برات چیدم
چک کن و ژانر مورد علاقتو پیدا کن و بخونش ঔৣ
تب لیستی با جذب بالا و تضمینی ؛ @EXO_TOWN1485
قلبم درد گرفت بابا اههه
سکای سد اند ننویسین توروخدا😭😭
اخه بچم چه گناهی داشت واااای
Repost from 𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷
باد بین برگهای درختا چرخ میزد. موهای سیاه سهون رو به رقص در میآورد... چند ساعتی بود که مثل هر روز منتظر کای بود.نمیدونست چرا هنوز نشسته.نمیدونست اصلاً قراره بیاد یا نه.فقط… یه حس قدیمی بهش میگفت همینجا بمون و تکون نخور .... سهون سال ها از این درد رنج میبرد ؛ بعد از تصادفی که رانندش خودش بود و باعث مرگ عزیز ترینش شده بود دیگه اون ادم سابق نشده بود ... روی نیمکت تنها نشسته بود و یک دسته گل عقاقی خریده بود ...انتظار؟ درسته منتظر بود ...خودش هم نمیدونست چرا منتظر کسیه که اینطدری ترکش کرده اما نمیتونست کاری برای خودش انجام بده ... گوشیشو درآورد، بیهدف بازش کرد و بست.هیچ پیامی نبود.هیچ تماس بیپاسخی، هیچ خبری از اون پسر پوست شکلاتی که اسمش کای بود نبود. یه برگ از درخت جدا شد و آروم بین زمین و اسمون رقصید و چرخید، درست کنارش افتاد...و نظرشو جلب کرد دقیقاً همونجایی افتاده بود که دستای کای کنارش قرار میگرفت ....قلبش بی دفاع شد . با صدای پایی که شنید ،سرشو بلند کرد ولی متاشفانه فقط یک رهگذر عادی بود نه کیم کای پوست شکلاتی . نگاهش رو دوباره به روبه روش داد، همون نقطهای که همیشه کای از اون سمت میاومد، آروم، با لبخند نصفه، با نگاهی عجولانه بخاطر دیر کردنش .. چشمهای سهون روی هم افتاد ،ذهنش، ورود کای رو ناخواسته تصور کرد و مجبورش کرد باور کنه که عزیز دلش اینجاست... و کای درست روبه روش بود، طرز ایستادنش،لبخند خجالتیش، چشم های سیاهش... حتی اون جملهی مسخرهای که همیشه میگفت چرا انقدر زود رسیدی؟ انگار دیر رسیدن رو خود کای اختراع کرده بود.... ولی متاسفانه هیچ صدایی نیومد.هیچ کفشی نخورد به سنگفرش.صدای هیچ سلامی توی هوا پخش نشد.چون اون یه کای خیالی بود... تنها چیزی که شنیده شد، صدای باد بود که برگ کنار سهون رو برداشت،و صفر طولانی برد.و سهون، خیلی خوب میدونست، بعضی انتظارها برای اومدن کسی د نیست... درواقع ،برای پذیرشِ نداشتن اون شخصه ... همونطور نشسته بود،و چشم دوخته بود به خیابون. انگار اگه زیاد نگاه کنه، کای از همون نقطه برمیگرده. توهم هم اگه بهاندازهی کافی تکرار بشه، میتونه واقعیت رو پس بگیره.... دستش وروی نیمکت گذاشت دقیقا جایی که یهبار کای هر بار دستشو میزاشت... خیلی سرد بود.... یه دختر بچه با بادکنک صورتیش رد شد و به سهون نگاه کرد.بعد اروم پرسید آقا، با کی حرف میزنین؟ سهون سرش رو بالا اورد و به دختر کوچولوی زیبایی که درست روبه روش بود نگاهی انداخت، موهای خرمایی و بادکنکی که با رنگ پیراهنش ست بود ... مجبورش کرد لبخند بزنه دوستم قراره بیاد... ولی، یکم دیر کرده. دختر بچه مکث کرد و بعد از پردازش مغزش اروم گفت نگران نباش حتما زود پیداش میشه دختر کوچولویی که هیچی نمیدونست دست نرمش رو روی دست سهون گذاشت اما وقتی مامانش صداش زد لبخندی تحویل سهون داد و رفت و قبل از اینکه خیلی دور بشه ، برگشت و نگاهی به مردی که با چشمای خالی، یه نیمکت خالی رو نگاه میکرد.نگاه کرد
این پیامو فور کن
یه کاپل که دوست داری رو بهم بگو، و یه رنگ که بنظرت اون کاپل اون وایبو میده
یه سناریو تقدیمتون میکنم و یه عکس با اون محتوا میسازم💋
♧⃞عنوان: آناندا•°•
♧⃞ژانر: روانشناسی° رمنس• امگاورس° اسمات•
♧⃞کاپل(اصلی): سکایهون، چانبک
♧⃞نویسنده: #Riyan
ا♧⃞ Channel
♧⃞KᗩIᕼᑌᑎ°•°•🥊 •|کیم جونگین، یه آلفای خون خالص و بوکسر معروفه. توی آخرین مسابقهش به طرز عجیبی میبازه و در کنارش، زندگی و حرفهش رو هم از دست میده. به طوری که کنار دندههای خورد شدهاش، یک روانشناس تشخیص میده که گرگش داره میمیره. •|-یه دسته گل لوندر؟ برای اون خریده؟ -هر وقت که بخواد به کسی نزدیک بشه یه دسته گل میگرفت، مطمئنم که تو هم گرفتیش. -آره..ولی نمیدونستم برای مراجعهکنندش هم گل میخره... #Kaihun (verse) ♧⃞ᑕᕼᗩᑎᗷᗩEK°●•°•🍒 •|منیجر یه بوکسر عصبی بودن واقعا نیازمند تحمل و احساسات کنترل شدهست، این برای چانیولی که برادرش روانشناس بود واقعاهم سخت نبود. آلفای مهربون و خونسردی که با دو رایحه کهربا و آناناسش، میتونست دل هر فردیو مجاب کنه، به طوری که فیزیوتراپ بوکسر دوست داشتنی هم، روش کراش داره. •|مطمئنا اگه چانیول بفهمه نزدیک شدن به اون فیزیوتراپ نقشه برادرش بوده قرار نیست اتفاقای خوبی بیفته، و شاید هم، نقشه سرنوشت این بوده؟ #chanbaek♧⃞لینک واتپد Part⁸
راستی سوالی از آناندا ندارین؟
هر چیزی که بخواین بدونین یا کنجکاو باشین
اسپویلم میتونم بدم بهتون یکوشولو😔
