358
Subscribers
-224 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
♧⃞عنوان: آناندا•°•
♧⃞ژانر: روانشناسی° رمنس• امگاورس° اسمات•
♧⃞کاپل(اصلی): کایهون، چانبک
♧⃞نویسنده: #Riyan
♧⃞KᗩIᕼᑌᑎ°•°•🥊 •|کیم جونگین، یه آلفای خون خالص و بوکسر معروفه. توی آخرین مسابقهش به طرز عجیبی میبازه و در کنارش، زندگی و حرفهش رو هم از دست میده. به طوری که کنار دندههای خورد شدهاش، یک روانشناس تشخیص میده که گرگش داره میمیره. •|-یه دسته گل لوندر؟ برای اون خریده؟ -هر وقت که بخواد به کسی نزدیک بشه یه دسته گل میگرفت، مطمئنم که تو هم گرفتیش. -آره..ولی نمیدونستم برای مراجعهکنندش هم گل میخره... ♧⃞ᑕᕼᗩᑎᗷᗩEK°●•°•🍒 •|منیجر یه بوکسر عصبی بودن واقعا نیازمند تحمل و احساسات کنترل شدهست، این برای چانیولی که برادرش روانشناس بود واقعاهم سخت نبود. آلفای مهربون و خونسردی که با دو رایحه کهربا و آناناسش، میتونست دل هر فردیو مجاب کنه، به طوری که فیزیوتراپ بوکسر دوست داشتنی هم، روش کراش داره. •|مطمئنا اگه چانیول بفهمه نزدیک شدن به اون فیزیوتراپ نقشه برادرش بوده قرار نیست اتفاقای خوبی بیفته، و شاید هم، نقشه سرنوشت این بوده؟♧⃞لینک واتپد Part⁶³
Repost from 「 Fanfic Tweet 」| فیکشن توییت
﹙#فرهنگسازی﹚
خیلی وقتها خوانندهها میگن من بلد نیستم نظر بدم، نمیدونم چی بگم، چیزی به ذهنم نمیرسه و ترجیح میدن سکوت کنن.
برای زمانهایی که نمیدونید چی نظر بدید، اسکرینشات از بخشهای جالب پارت بگیرید. اون بخش رو کات کنید و بعد فکری که در لحظه به ذهنتون رسیده رو بنویسید. اگر سه یا چهار اسکرینشات برای اون پارت بفرستید، باز هم نشون میده شما بیتفاوت رد نشدید.
╎ 💭 ֹ ִ @FanficTweet ִ ֹ ★ ִ
کایهون
کیم کای، 42 ساله، رئیس یکی از بهترین باندهای مواد مخدر توی شهر چونچئونه. زندگی خوب داشته تا وقتی که همسرش بهش خیانت میکنه و ازش طلاق میگیره. کای برای جبران، سعی میکنه مخ برادر 22 ساله همسر سابقش رو که تازه به کره برگشته، بزنه تا کل خانواده همسرش رو زمین بزنه و انتقام بگیره. سهون هم پسر جوون و پولداریه که به محض برگشتن به کره اون هم بعد از 10 سال، توی یه کتاب فروشی مشغول به کار میشه. فکر نمیکرد که بخواد از یه مرد 20 سال بزرگتر از خودش خوشش بیاد. مردی که به طرز عجیبی براش آشنا بوده و توی نگاهش غم عجیبی داره. غمی که پسر جوون رو بیشتر به اون مرد دست نیافتنی نزدیک میکنه. رازی که سهون با شیفتگی به کشفش میپردازه و آیندهای که قطعا، با اتفاقات خوبی همراه نیست.
وایب همتون سکای یا کایهونه خب من چیکار کنم😭
این وسط هم هر سناریویی مینویسم دلم میخواد بسطش بدم وسط این بدبختیای خودم😂😂
چانبک
بکهیون وارث یکی از بزرگترین کمپانیا توی کره شده. همه جا به اخلاق تند و خشکش میشناسنش و کسی جرئت نداره بهش نزدیک بشه. کسی نمیدونه که بکهیون به جای آدمیزاد، با حیوونا ارتباط بهتری میگیره. در نتیجه، مدیرعامل بیون بالاخره یک روز سرپرستی یه بچه جگوار عجیب غریب رو قبول میکنه. جگوار کوچولو و لوسی که همیشه بهش میچسبه و کنارش میخوابه. مسلما اگه بکهیون میدونست شبها که میخوابه، جگوار کوچولوش به یه مرد بالغ تبدیل میشه و بغلش میکنه، انقدر شیفته در آغوش کشیدن یولی کوچولوش نمیشد. ولی یولی توی زندگی بیون بکهیون اومده بود تا همه معادلاتش رو بهم بریزه!
خیلی عجیبه که یک ساعت طول کشید تا همینارو بنویسم😂دارم پیر میشم.
ولی به عنوان کسی که یک ماهه دست به قلم نبرده تمرین خیلی خوب بود^^
سکای
مدرسه هنرهای نمایشی گوانگجو شاهد بدترین جنایت تاریخ شده. هر روز عصر، ساعت 4:12 دقیقه یک پسر جوون از کلاس 112 از کتف های بیرون زدهاش، توی آمفی تئاتر، روی صحنه اصلی آویزون میشه. کسی نمیدونه سلاخی این پسر های جوون به عهده کیه. اما همه یه سری الگوهای مشابه دارن. موهای قهوهای روشن، چشمهای کشیده و جذاب. از این پسرهای با موهای قهوهای، فقط یک نفر باقی مونده. کیم جونگین...آیا قاتل قراره به زودی اون رو هم بکشه؟ یا این قتلها فقط یه اخطار به کیم جونگینه که میتونه نفر بعدی باشه؟ شاید جونگین بیچاره درگیر یه عشق ممنوعه و خطرناک شده. عشقی که به راحتی اون رو به دام مرگ بکشونه...
کایهون
سرش رو به شکمهمسرش تکیه داده بود و هر دو به آسمون نگاه میکردن. با وجود اینکه درست مثل ده سال پیش با زیر انداز مشکل داشت اما بالا و پایین شدن شکم سهون زیر سرش رو دوست داشت. -اونجارو ببین. اون ابره شبیه یه باغبونه و کنارش یه گلدونه سهون شگفت زده گفت و جونگین لبخند بزرگی زد و تایید کرد. -کنارشونم یه دختره. این آنی ما نیست؟ -کدوم؟ آها دیدم! میخوای بگی پرنسسمون گردنش کجه؟ سهون دستشو توی موهای همسرش فرو برد و مشغول نوازش شد. با سکوت معنادار جونگین، شوخیش رو ادامه داد. -فکر نمیکردم انقدر نسبت به دخترمون ظالم باشی، بهترین پاپای دنیا! -یاا عزیزم! جونگین از روی شکم سهون بلند شد و سمت مردش چرخید. بدن ورزیده اش رو کمی بالاتر کشید و روی سهون خیمه زد. خیره توی چشماش چند ثانیه سکوت کرد. هر کدومشون در آرامش پلک زدن و بالاخره سهون به خنده افتاد. جونگین روی خط لبخند همسرش بوسه گذاشت و بعد لبهاش رو روی لبهای ماه مابین دستهاش کشید. سهون مک کوچیکی به لبش زد و دستش رو روی قفسه سینه مرد کشید. -توی پارکیم. برو کنار -ولی ده سال پیش وقتی ازت خواستگاری میکردم اشکالی نداشت ده دقیقه همو ببوسیم! جونگین با دلخوری ساختگی از مردش فاصله گرفت و سرش رو روی زیرانداز گذاشت و مجدد به آسمون خیره شد. لبخند کمرنگ هنوز روی لبهاش بود که سهون به حرف اومد. -ما دیگه پدر یه دختر خوشگلیم جونگین. باید یه سری چیزارو رعایت کنیم. -ولی این سالگردمونه! اینبار سهون خم شد و بوسه نرمی روی لب همسرش گذاشت. -اینم هدیه سالگردمون. دو مرد چند ثانیه دیگه محو نگاه کردن به هم شدن. بعد مدت ها مشغله جدیدی که فرزندشون ایجاد کرده بود، بالاخره یه روز کامل کنار هم بودن و به یاد گذشته میتونستن از کنار هم بودن لذت ببرن. چی بهتر از اینکه تو همین روز تابستونی، بعد از اینپیک نیک کوچیکشون، همون کار یواشکیای که ده سال پیش کردن رو انجام بدن؟
چانبک (avenyia)
تنها بودن با خودت، توی بدنی که بهت تعلق واقعی نداره ترسناکه. یک بخش از وجودت میخواد واقعی باشه اما یک بخش دیگه هیچ اعتقادی نداره. این جملات روی قلب بکهیون سنگینی میکرد اما دستهاش به سبکی باد میون هوا میچرخید. با کفش های مخصوص با آهنگ آواز قو اوج میگرفت. درست مثل هر بالرین دیگه ای. درست مثل هر قوی دیگه ای که برای آخرین بار زیباترین رقصشون رو به نمایش میگذارن. این آواز قوی بکهیون بود. خارج از ذهن و بدنش، روحش در میون جایی خارج از این دنیا میرقصید. زن میون بازوهاش، اودیل، با لباس های سیاه رنگش، کسی بود که شاهزاده بکهیون رو ازش دزدید. کاری که توی داستان اتفاق افتاد رو واقعا رقم زد. و حالا صاحب تمام احساسات بکهیون، با لبخند به زن بالرین نگاه میکرد. بکهیون اودت بود، با همون احساسات سفید و حالا با مرگ رو به رو شده بود. پر از احساسات مختلف، شکست، خیانت و وحشت. توی ذهنش به هزاران مسیح التماس میکرد که آواز قو هرگز تموم نشه اما تماشاچیا بودن، نور روی سن میدرخشید و پیانو قوی تر از هر زمان دیگه ای نواخته میشد. امیدوار بود تا آخرین ثانیه، زمانی که بالاخره چانیول رو با عشق جدیدش رها میکنه بتونه برقصه. کاش این قرص ها انقدر خواب آلودش نمیکردن. هرچند که اتفاق خوبی بود. باید همینجا روی سن پاسخ این خیانت رو میداد. باید همینجا آخرین نفسش رو میکشید. درست مثل آواز قو، زیباتر از همیشه دردش رو فریاد میزد.
سکایهون
آلفای جوان کلافه برای چندمین بار از پنجره به بیرون نگاه کرد. هر از گاهی با شرمندگی به پسرک کوچولوی کنار دستش لبخند میزد و بعد در حالی که دستش رو به شلوار کتان مشکیش میمالید، دنبال ردی از پدر پسرک میگشت. -امروزم دیر کرده پسرک سر تکون داد و کولهش رو بیشتر چسبید. -احتمالا بازم جراحی داشته. سونسنگنیم کای لبخند کوچیکی زد و به محض دیدن ماشین آلفا، به سمت پسر بچه رفت. دستش رو دراز کرد و کوچولوی مو مشکی با تردید دستش رو گرفت. -بالاخره اومد همراه پسرک به سمت در خروجی آموزشگاه نقاشی رفتن. آلفای جوون در حالی که کت توی تنش رو مرتب میکرد و دست توی موهای بهم ریختش میکشید، با دو به سمتشون اومد. -عذر میخوام -مشکلی نیست جناب اوه سونهو کوچولو با ذوق به پدرش چسبید و اون رو در آغوش گرفت. کای با لبخند محوی به در تکیه داد و محو آلفایی شد که تمرکزش کاملا روی پسرش رفته بود. پسرک رو روی دوشش نشوند و دستای کوچیکش رو محکم گرفت. -متاسفم. مجبور شدین تا این وقت شب صبر کنین...متاسفانه یه جراحی سرپایی پیش اومد. -میفهمم. غیر قابل اجتناب بوده کای تایید کرد و سعی کرد جلوی گرگ هیجان زدهاش رو بگیره. نمیدونست کی قراره اعتراف کنه اما چطوری میتونست از این مدل موهای بهم ریخته و نگاه نرم و در عین حال سرد این آلفا بگذره؟ سونهو به شونه پدرش زد و با ذوق کوچیکی زمزمه کرد. -میشه کای سونسنگنیم هم باهامون بیاد؟ سهون با شک سمت کای چرخید. -ممکن هست امشب با ما شام بخورین؟ حتما تا الان گرسنه موندین. سهون با خواهش عجیبی توی نگاهش پرسید و کای چند لحظه رایحه شرابش رو نفس کشید و بعد خجالت زده پرسید. -همسرتون معذب میشن! -اوه! من مجردم! پس دلیل دیگه ای نداری؟ کای چند لحظه از صمیمی شدن مرد جلوش شوکه شد و بعد سونهو به کمک پدرش اومد. -لطفا بیاین! منو بابایی خوشحال میشیم تنهایی غذا نخوریم! کای آروم سر تکون داد. چیزی توی نگاه سهون بهش حس عجیبی میداد. شاید واقعا حسش یک طرفه نبود. به هر حال، احتمالا امشب میفهمید. شاید بعد از اتمام شام، سهون شخصا بهش چیزی میگفت. شاید واقعا یه روزی بخشی از اون خونواده میشد!
