en
Feedback
𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷

𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷

Open in Telegram

@Kimkotenbot گرم ترین خونه برای پرنسس های اکسو!

Show more
547
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1430 days
Posts Archive
ولی بزارین همه بیان بعد پست بزارم !

مثل جوجه اردکیم که برگشته خونش ؟

بوس میدین ؟

سرحالین؟

حالتون خوبهههه؟؟؟؟

وای بچه ها تلگرام بهترینه خودارو شکر که پیش همیمممم

چقدر دلم برای تلگرامم تنگ شده بود وای

وای خدا تلگرام من قوربونت برممممم

الو یک دو سه صدام میاد من زندم؟

وای بالاخره وصل شدممم بچه ها حالتون خوبه؟؟😭

وقت همگی بخیر اقا اول پروکسی خوب داشتین مارو هم زنده کنین دوم این دوسه روز سرده ها بپوشونین مواظب خودتون باشید خیلی زیاد میریم کنار تا باد بیاد

نه جدیده قشنگه

فقط ردای قرمز

Repost from N/a
بكهیون تنها و بی‌صدا، مثل یه ماهی که از آب بیرون افتاده، روی تخت خواب مچاله شده بود. اتاق، بوی نم و کهنگی می‌داد، بویی شبیه به بوی اسکله‌های قدیمی و فراموش‌شده. نور مهتاب از پنجره‌ی کثیف اتاق به داخل می‌تابید و هاله‌ای نقره‌ای دور پیکر نحیفش سایه ای انداخته بود. چشم‌هاش مرده، بی‌روح و خیره به سقف بودن. لب‌هاش خشک و ترک‌خورده، مثل لب‌های یه ماهی که ساعت‌هاست از دریا دور شده بود. دست‌هاش، سرد و بی‌حس، مثل فلس‌های یه ماهی مرده، کنار بدنش افتاده بودن. دیگه هیچ گرمایی نداشتن، هیچ حرکتی. نفس‌هاش، کم‌جون و نامنظم، مثل موج‌های ضعیفی که به ساحل می‌رسن و ناپدید می‌شن بود که هر لحظه ضعیف‌تر می‌شدن، تا اینکه دیگه صدایی ازشون شنیده نشد. / خونی که از بینیش جاری بود، دیگه فقط یک مایع نبود؛ انگار زمزمه ای بود که از سد صبرش لبریز شده. اون شبیه بی‌حال‌ترین ماهی آغشته به خون در تمام هستی بود که دیگه برای نفس کشیدن تلاشی نمی‌کرد. نه ترسی از گم شدن توی اعماق رو داشت و نه شوقی برای رسیدن به ساحل امن؛ چون چانیول، همون لنگرگاهِ عجیب و غریبش، رفته بود و اون رو از عمق آب بیرون کشیده و به سطح پوچی پرتاب کرده بود. نگاهش به یک نقطه خیره بود؛ جایی که انگار تمام جهان روی همون باریکه ی سرخ سرگردان روی پوستش خلاصه شده بود. هر قطره، فریاد خفه‌شده‌ی این حقیقت بود که "بی‌چانیول بودن " یعنی تداومِ یه خط قرمز رنگ. نفس‌هاش کوتاه و ضعیف شده بودن؛ هر دم، باری سنگین از خاطرات مشترک و سنگین‌تر از تنهایی ناگهانی رو به درون می‌کشید و با هر بازدم، آخرین رشته‌های امید رو با خودش می‌برد. حالا اون فقط یک پیکرِ رها بود، توی عمق جریانی که بی‌هدف می‌برد به جایی که جای خالی چانیول، بزرگ‌تر از هر چیزی بود که روزی از غم پرش کرده بود. خون، دیگه فقط یک رنگ نبود؛ مهر تمام چیزهایی بود که از دست داده بود: آرزوهای رنگ‌پریده و دردهایی که راه فراری براشون نمونده بود. این دردها با رفتن چانیول سر باز کرده بودند و اون رو توی این منظره‌ی خونین رها کرده بودن. این بین فقط یک تماشاگرِ بی‌حسی بود که شاهد فروپاشی خودش بود. نه تلاشی برای دست و پا زدن، نه خواهشی برای فرار از این سرنوشت حک شده با خون. فقط بود با تمام سنگینیِ این نمایش دردناک؛ نمایشی که چانیول کارگردانش بود و پایانش، تلخ‌ترین نوع جدایی./ __ ماهی خونی.

Repost from N/a
photo content
+4

2026 چه هنوز نیوندی!

معلومه که حداقل ۹۰ درصد ارتباطات اینجا به همین بسته هست ... من یه کسایی چند روزه از اینجا لف دادن که دلم نمیاد از چنلشون لف بدم

نصیحت امشب؟! هرگز حتی اتفاقی سراغ مرور خاطرات گذشته نرید عین یه باتلاق شما رو توی خودش غرق میکنه و ذره ذره جونتون رو میگیره..!

از اخرین روز 2025 حسابی استفاده کنین که شاید سال دیگ نتونین حس امروزتونو داشته باشید

ادم باید بخنده