𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷
Open in Telegram
547
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1430 days
Posts Archive
547
وقت همگی بخیر
اقا اول پروکسی خوب داشتین مارو هم زنده کنین
دوم این دوسه روز سرده ها بپوشونین مواظب خودتون باشید خیلی زیاد میریم کنار تا باد بیاد
547
Repost from N/a
بكهیون تنها و بیصدا، مثل یه ماهی که از آب بیرون افتاده، روی تخت خواب مچاله شده بود. اتاق، بوی نم و کهنگی میداد، بویی شبیه به بوی اسکلههای قدیمی و فراموششده. نور مهتاب از پنجرهی کثیف اتاق به داخل میتابید و هالهای نقرهای دور پیکر نحیفش سایه ای انداخته بود.
چشمهاش مرده، بیروح و خیره به سقف بودن. لبهاش خشک و ترکخورده، مثل لبهای یه ماهی که ساعتهاست از دریا دور شده بود.
دستهاش، سرد و بیحس، مثل فلسهای یه ماهی مرده، کنار بدنش افتاده بودن. دیگه هیچ گرمایی نداشتن، هیچ حرکتی.
نفسهاش، کمجون و نامنظم، مثل موجهای ضعیفی که به ساحل میرسن و ناپدید میشن بود که هر لحظه ضعیفتر میشدن، تا اینکه دیگه صدایی ازشون شنیده نشد.
/ خونی که از بینیش جاری بود، دیگه فقط یک مایع نبود؛ انگار زمزمه ای بود که از سد صبرش لبریز شده. اون شبیه بیحالترین ماهی آغشته به خون در تمام هستی بود که دیگه برای نفس کشیدن تلاشی نمیکرد. نه ترسی از گم شدن توی اعماق رو داشت و نه شوقی برای رسیدن به ساحل امن؛ چون چانیول، همون لنگرگاهِ عجیب و غریبش، رفته بود و اون رو از عمق آب بیرون کشیده و به سطح پوچی پرتاب کرده بود. نگاهش به یک نقطه خیره بود؛ جایی که انگار تمام جهان روی همون باریکه ی سرخ سرگردان روی پوستش خلاصه شده بود. هر قطره، فریاد خفهشدهی این حقیقت بود که "بیچانیول بودن " یعنی تداومِ یه خط قرمز رنگ.
نفسهاش کوتاه و ضعیف شده بودن؛ هر دم، باری سنگین از خاطرات مشترک و سنگینتر از تنهایی ناگهانی رو به درون میکشید و با هر بازدم، آخرین رشتههای امید رو با خودش میبرد. حالا اون فقط یک پیکرِ رها بود، توی عمق جریانی که بیهدف میبرد به جایی که جای خالی چانیول، بزرگتر از هر چیزی بود که روزی از غم پرش کرده بود.
خون، دیگه فقط یک رنگ نبود؛ مهر تمام چیزهایی بود که از دست داده بود: آرزوهای رنگپریده و دردهایی که راه فراری براشون نمونده بود. این دردها با رفتن چانیول سر باز کرده بودند و اون رو توی این منظرهی خونین رها کرده بودن. این بین فقط یک تماشاگرِ بیحسی بود که شاهد فروپاشی خودش بود. نه تلاشی برای دست و پا زدن، نه خواهشی برای فرار از این سرنوشت حک شده با خون. فقط بود با تمام سنگینیِ این نمایش دردناک؛ نمایشی که چانیول کارگردانش بود و پایانش، تلخترین نوع جدایی./
__ ماهی خونی.
547
معلومه که حداقل ۹۰ درصد ارتباطات اینجا به همین بسته هست ... من یه کسایی چند روزه از اینجا لف دادن که دلم نمیاد از چنلشون لف بدم
547
Repost from 𝐇𝐮𝐧𝐇𝐚𝐧 𝐜𝐢𝐭𝐲ャֶָ֢
نصیحت امشب؟!
هرگز حتی اتفاقی سراغ مرور خاطرات گذشته نرید
عین یه باتلاق شما رو توی خودش غرق میکنه و
ذره ذره جونتون رو میگیره..!
